تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم

در تعادل دلنشین هوای آبان ماه که سرمای پاییز تلاش می کند تا کم کم بر هوای گرم به جا مانده از تابستان غلبه کند. درنقطه ای محدود از زمین های حاصلخیز شمال شرق کشور، گل زیبا و پرناز و عشوه ای، سحرگاهان با دستان حریری نسیم سحر از بستر بر می خیزد که در رنگ و بو عروس همه ی گلها است: زعفران!

این روزها فصل کار ماست. کار آنقدر جدیست که حتی مدارس، درس را با یک ساعت و نیم تاخیر شروع می کنند. دستهای ما این روزها بنفش و سرخ است. نترسید. خون کسی را نریخته ایم. این گل زیبا و قیمتی همه ی جستجوگرانش را خونین و مالین می پسندد. این روزها اینجا قطب شمال است  و ما همه کاشفان فروتن طلای سرخ، زعفران.

امسال محصول عالیست. بر خلاف پارسال. خوشحالم. به خاطر جیب پر کشاورزان. به خاطر اینکه لااقل در یک محصول هم که شده پول خوبی به جیب تولیدکنندگان اصلی می رود. خوشحالم به خاطر یکسال رونق بازار، یکسال جشن و عروسی و سور، یکسال لباس خوب پوشیدن دانش آموزان و احتمالا بهتر درس خواندن. یکسال دوری از قاچاق و مواد مخدر، یک سال پربرکت.

آسمان را سپاس به خاطر بارندگی فراوان. زمین را سپاس به خاطر زایندگی. خدا را سپاس.

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1388ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

این بیت های تازه، اصلا تکان ندارد

یک گوشه ای نشسته، میل بیان ندارد

 

گویا که شاعر آن، در خود فرو شکسته

 یک مرده ای که دیگر، یک ذره جان ندارد

 

غم های مردمش را، شاید شماره کرده

این شاعری که دیگر، بر تن زبان ندارد

 

برخیز و از سر نو، با شعر عاشقی کن

این بیت های بی عشق، تاب و توان ندارد

 

با عشق درد مردم، شاید دوا بگیرد

برخیزد از میانه، آنکس که جان ندارد 

+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1388ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

چند روز پیش مدیر مدرسه به من گفت بهتر است قاب عکس شهیدی که مدرسه بنام اوست(شهید رضا سوخته) را عوض کنیم. این شعر از همان لحظه افتاد به جانم. تقدیم به شهید سوخته، بابای داوود، برادر جهان، عموی همسرم و همه ی شهیدان گلگون وطن.

        قاب عکس

باید برای شکل زیبای نگاهش

یک قاب عکس محکم دیگر بسازم

باید برای این نگاه آخرینش

یک قاب عکس در خور باور بسازم

تا قاب پرواز نگاهش را نگیرد

آنرا شبیه پنجره یا در بسازم؟!

ای قابساز ماهر فرزانه ی ما

من میل دارم از نگاهش پر بسازم

من میل دارم جای چشمان سیاهش

یک مرغ مشتاق بدون پر بسازم

یک مرغ مشتاق بدون پر و اما

پرپرزنان در خون و خاکستر بسازم

وقتی دو بال عاشقش را باز کرده

باید بنای قصه را از سر بسازم

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1388ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

این خوبه که آدم از کتابی که می خونه یاداشت برداره. بعدها که یاداشت رو می خونه مطالب کتاب براش زنده می شه. می تونه احیانا به کتاب ارجاع بده و هم اینکه با انتشار اون یاداشت دیگران رو تو کتاب خوندنش شریک کنه. طی روزها و ماههای گذشته کتابای همه ی نام ها نوشته ی ژوزه ساراماگو و کشتی پهلو گرفته نوشته ی سید مهدی شجاعی رو خوندم که متاسفانه ازشون یاداشتی تهیه نکردم.

الان رمان دیگه ای از ساراماگو رو دارم می خونم به نام دخمه ترجمه ی کیومرث پارسای، نشر روزگار، 1383.

صفحه ی 80 کتاب: واقعا افراد اندکی اطلاع دارند که در هر انگشت دست یک هنرمند، مغز کوچکی وجود دارد. درون چیزی که ما آن را مغز می نامیم، با آن به دنیا می آییم و در جمجمه قرار دارد، هرگز چیزی جز مقاصد بیهوده، معمولی و مغشوش وجود ندارد.

در واقع دستها و انگشتان انسان همه ی کارها را انجام می دهد. مثلا اگر طرحی در مورد نقاشی، موسیقی، مجسمه سازی، ادبیات یا عروسک گلی در مغز انسان مجسم شود، تنها کاری که برای بیان خواسته اش انجام می دهد، فرمان دادن است. این عضو تنها می تواند فرامین را به دستها صادر کند، ولی طوری وانمود می کند که انگار تنها کار لازم، همین بوده است.                

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

بهرام و همسرش لیلا امروز صبح که از خواب بیدار شدند با صحنه ی عجیبی روبرو شدند. هشت کرم سفید رنگ با سرهای سیاه روی سقف رژه می رفتند. اول لیلا دید. مردها صد سال هم چنین چیزهای کوچکی را آنهم روی سقف نمی بینند. دیدن چنین چیزهایی تنها از چشم تیزبین خانمها بر می آید.

بهرام پا شد، صندلی زیر پا گذاشت و هر هشتایشان را انداخت داخل خاک انداز. آورد پایین. معاینه کردشان و گفت: کرم میوه است. از همین کرمهایی که با گاز زدن سیب ممکن است قد بکشد جلوی چشمت که چرا مزاحم می شوی؟! اما لیلا قیل و قال راه انداخت که این، کرم چوب است. و از داخل مبل ها بیرون آمده است: مرگ بر مبل فروش!

آنها چند وقت پیش دو تا کرم در حال خوردن چوب تختخوابشان دیده بودند. اما آنها قیافه ی شان فرق داشت. سرشان سیاه نبود. چاق بودند. عضله داشتند و ترسناک بودند. حتی بهرام ترسید به آنها دست بزند. اما این بدبخت ها را فوت می کردی می مردند.

خلاصه بهرام همه ی مبل های زبان بسته را لنگ به هوا کرد و معاینه کرد. خبری نبود. لیلا که به شعار مرگ بر مبل فروش شک کرده بود یک مرتبه پرچم بالا برد که: مرگ بر صاحبخانه! این چه خانه ایست که کرم دارد. آنقدر شعار داد که بهرام یکی از کرمهای زبان بسته را داخل جعبه کبریت گذاشت و شال و کلاه کرد برود ببیند صاحبخانه کرمهای سقف خانه ی آنها را به جا می آورد یا نه.

بیرون زده نزده فکری به سرش زد. رو به همسرش گفت: کرمها از دیوارنزدیک آشپزخانه بالا رفته اند. برویم آشپزخانه را هم ببینیم. رفتند. بهترین جا داخل کابینت ها بود که از چشم مخفی بود. قفسه ی اول خبری نبود. قفسه ی دوم: پاکت گردو، نه! پاکت پسته، نه! پاکت برگه ی زردآلو را که باز کردند...

به به چشممان روشن! خانمها و آقایان محترم کرم، بفرمایید بیرون! بفرمایید! از شمارش خارج بودند. هم خودشان هم تخم هایشان. بهرام و همسرش پرچم مرگ بر صاحبخانه را هم پایین کشیدند و در عوض یک شعار بی تربیتی کوچک علیه خودشان سردادند که چرا مواظب مواد غذایی آشپزخانه نبوده اند.

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

امروز جمعه است. روز سه شنبه حنایی مرد.بدون اطلاع قبلی. ناگهانی وغم انگیز. دوشنبه بدحال بود. دارو درمانش کردیم، بهتر شد. سه شنبه دوباره بد شد. برایش نوبت دامپزشکی گرفتم. اما یکساعت مانده به نوبت، حنایی مرد. خیلی غم انگیز بود.

 مدتها بود مرگ را اینطور از نزدیک تجربه نکرده بودم. جنازه اش را بردم انداختم داخل کال نزدیک خانه. همینطوری بی دلیل دوست داشتم جنازه اش را سگ ها یا گربه ها بخورند.

با مرگ حنایی گل باقالی تنها شد. روز اول خیلی بی قراری کرد. همانروز من و همسرم تصمیم گرفتیم ببریمش روستا پیش مرغ و خروس های پسر عمویم ابل. ابل بیست و شش تا مرغ و خروس دارد و گل باقالی آنجا احساس تنهایی نمی کند.

 امروز او را بردم. مرغ و خروسهای ابل تا او را دیدند، کلی کتکش زدند. هر کدام که دستش رسید با تکش کوبید توی سر گل باقالی. خیلی اذیت شد. ترسید. کلی ازکرک و پرهایش ریخت. رنگ سرخ تاجش هم پرید. ابل گفت امروز فردا عادت می کند. با اینکه دلم برای گل باقالی سوخت اما خوشحالم جای خوبی پیدا کرده است.

 امروز عصر از روستا که برگشتم لانه ی حنایی و گل باقالی را جارو پارو کردم. چند تا از پرهایشان افتاده بود کف لانه. مرگ چه بیرحم است! چه زود لانه ی حنایی و گل باقالی را سوت و کور کرد. مرگ با مادر بزرگ هم همین کار را کرد. مرگ با ما هم همین کار را می کند. متاسفم! 

+ نوشته شده در  ششم مهر 1388ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

اگر بخواهم رابطه ی این روزهایم را با تلویزیون تشریح کنم. به دو بعد دوستانه و خصمانه تقسیم می شود. بعد خصمانه اش را به دلایلی که نمی خواهم توضیح دهم بی خیال می شوم. و صاف می روم سراغ بعد دوستانه اش. با تلویزیون این روزها در سه جا دوستم:

1- وقتی شبهای ماه رمضان، ده و چهل دقیقه ی هر شب، شبکه یک، سریال "نردبام آسمان" را نمایش می داد. نردبام آسمان یک سریال تاریخی جذاب در شرح زندگی دانشمند ایرانی "غیاث الدین جمشید کاشانی" است. دانشمندی دوست داشتنی با زندگی پرفراز و نشیب که تا حالا نمی شناختمش. فیلمنامه ی قوی، کارگردانی خوب، بازی طبیعی و غیرحرفه ای و دکور تاریخی و دلنشین، این سریال را برایم تماشایی کرده بود.

حیف که تمام شد. "جمشید" عشق و زندگی علمی اجتماعی را خوب با هم جمع کرده بود. زندگی او مرا به یاد خواجه نصیرالدین و امیر کبیر و حسنک وزیر انداخت. کمی عاشقانه تر. کاش فیلمی هم در مورد خواجه نصیرالدین بسازند. خواجه در میان وزیران یک استثناست. او کسی است که با وجود نخبگی و کاردرستی سرنوشتش با تیغ کینه ی بدخواهان گره نمی خورد و به مرگ طبیعی می میرد.

2- دست تلویزیون را بوسیدم و از خیر خصومت ذاتیم با او گذشتم وقتی از زبان همسرم شنیدم که شبکه ی یک می خواهد کارتون "مهاجران" را نمایش دهد. آخر شما نمی دانید من با لوسیمیل و کیت و بن و تاب و کلارا و آقای پتیول و سگ فضولش چه خاطره ها دارم. یک زمانی در کودکی با برادر و خواهرها پای این کارتون که می نشستیم دیگر از دنیا هیچ نمی خواستیم.

وقتی بچه های امروز را می بینم که چقدر تحت تاثیر مستقیم شخصیت های بازیهای کامپیوتری و فیلم های جورواجوری که می بینند قرار دارند، تردید نمی کنم که مهاجران تاثیر زیبای خودش را در کودکی بر روان من و همسالانم به جا گذاشته است. من هر روز ساعت شش پای این کارتون، "در جستجوی زبان از دست رفته"(1) به خانه ی کو دکی هایم(2) برمی گردم ودنبال سرچشمه های تربیت و شخصیت امروزم می گردم. تماشای این کارتون علاوه بر همه ی جذابیت هایی که دارد نوعی خودکاوی و خودشناسی است برای من.

۳- شبکه ی چهار و برنامه ی "دو قدم مانده به صبح"  را همچنان می پسندم. خصوصا "محمد صالح علاء" را با آن آشفتگی و با نمکی و خوش صحبتی اش. دو تا از شعرهایم را سرخود برایش فرستاده ام. اگر در برنامه خواند، خبرم کنید. ممکن است آنموقع شب(یازده و بیست دقیقه) خواب باشم.   

1و2- "در جستجوی زبان از دست رفته" و "بازگشت به خانه" نام دو کتاب روانشناسی است. اولی نوشته ی اریک فروم است.  دومی را نمی دانم.

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1388ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

ماه بی آزار و دوست داشتنی رمضان تمام شد. همیشه شب آخر، عید را که اعلام می کنند، دلم می گیرد. مثل پایان غم انگیز یک  اردوی شیرین. یا فارغ التحصیلی و خداحافظی از دوستان. یا پایان خدمت سربازی و جدایی از هم دوره ای ها. یک غم مبهم می نشیند میان دلم.

کاش زور می زدیم یک شب دیگر نگهت می داشتیم. مثل مادربزرگ می مانی که دیر به دیر می آمد و یک شب بیشتر پیشمان نمی ماند. می ترسم تو هم مثل او بروی ودیگر پیدایت نشود.

خدایا! اگر قرار شد دیگر رمضان ماهت را نبینم. کاری کن خوب بمیرم. آرام و "آمرزیده"(1). اگرهم قرارشد دوباره ببینمش کاری کن خوشحال و دست پر ببینمش. در حالی که یک سال با کیفیت زیسته ام و از روزهای عمرم درست استفاده کرده ام.

زود برگردی ماه عزیز من!

1- بخشی از دعای وداع امام سجاد(ع) در صحیفه ی سجادیه.

+ نوشته شده در  بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

حنایی و گل باقالی بزرگ شده اند، آنقدر که دیگر به آنها جوجه نمی گوییم. هرچند آنقدر بزرگ هم نشده اند که مرغ یا خروس بودنشان معلوم باشد.

صدای گل باقالی بم شده است. جیک جیک نمی کند. قدقد هم نمی کند. یک صدای نتراشیده ای دارد مثل بچه های دوم سوم راهنمایی که تازه به بلوغ رسیده اند. حنایی اما طبیعی تر است. صدایش همان جیک جیک است. کمی کلفت تر.

جوجه فروش، گل باقالی را به عنوان مرغ و حنایی را به عنوان خروس به من فروخت. اما من و همسرم این روزها کاملا گیجیم که کی مرغ است و کی خروس.

بازخوب شد همان روز اول بدون توجه به جنسیت برایشان اسم گذاشتیم و گرنه تا امروز معلوم نبود باید چه صدایشان می کردیم. الان من راحت به شما می گوییم حنایی و گل باقالی سلام رساندند. اما اگرصبر می کردیم جنسیت شان معلوم شود بعد رویشان اسم بگذاریم، الان چه داشتم به شما بگویم؟

حالا گذشته از این حرفها من خیلی مشتاقم صدای قوقولی قوقوی حنایی یا گل باقالی را بشنوم. البته از تخم مرغ احتمالی آن یکی هم خیلی خوشم می آید. نگرانم نکند هر جفتشان مرغ یا خروس شوند. در آنصورت دیگر نمی توانند با هم ازدواج کنند.

همسرم تا همین چند وقت پیش کاملا بدون توجه به جنسیت زبان بسته ها، از گوشت خوشمزه شان می گفت. اما فکر نمی کنم حالا دیگر از تصور قامت بی پرآنها در قابلمه خیلی خشنود باشد. هر چه باشد آنها دیگر جزو خانواده ی ما شده اند.

روزی که این دو را به خانه آوردم به همسرم گفتم بزرگشان می کنیم تا تمرینی باشد برای بچه داری آینده. حالا فکر که می کنم می بینم تمرین بدی نبوده است. بزرگ کردن دو تا موجود زنده، هوای شکم شان را داشتن، خانه برایشان ساختن، گرم و سرد و تر و خشکشان کردن، هیچ که به آدم نیاموزد، این سود را دارد که دریابد بچه بزرگ کردن دردسر دارد. هر چند لذت هم دارد. غذاخوردن و دعواکردن وتجربه کردنشان و از همه مهمتر بزرگ شدنشان.

یادم می آید پیشترها، زمان کودکی ما که هنوز به این شدت شهری نشده بودیم. در بیشتر خانه ها مرغ و خروس پیدا میشد. هم مرغ و خروس و هم خیلی حیوان های خانگی دیگر: گربه، کبوتر، سگ، گوسفند، بوقلمون و...

از کوچه های شهر که می گذشتی امکان نداشت خروسی یا بچه گربه ای دنبالت نیفتد. همسایه ها ته سفره شان را می تکاندند برای حیواناتی که آنها را همسفره ی خود می دانستند. به حیوانات وقتی حواسشان بود، همنوعانشان که دیگر جای خود داشت.

کودکان هم بزرگ می شدند در همین فضاها. و می اندوختند نخستین تجربه های بخشیدن و محبت کردن را با غذا دادن به جوجه ها و دست نوازش کشیدن بر سر گربه ها.

کودکان این روزها اما در بازیهای کامپیوتری شان علاوه بر حیوانات اهلی و وحشی، انسان شکار می کنند. آنها تپه و کوه و صخره را در مقایسه با فضاهای مجازی بازیهای کامپیوتریشان زشت می دانند.

روزی در آینده ی نزدیک برای معرفی حیوانات اهلی تنها باید عکس کتابها را نشانشان داد. من از آنروز می ترسم. من از بی تفاوتی به گنجشک ها و یا کریم ها می ترسم. من از مرگ غم انگیز جوجه تیغی ها روی آسفالت خیابان ها می ترسم. من از افسانه شدن ببیی و میو میو و توتو می ترسم. من همین الان هم دلم لک زده برای یک صبح دل انگیزکه با صدای قو قو لی قو قوی خروس بیدار شوم.

حنایی! گل باقالی! کاش زود بزرگ شوید!

+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

نعل قشنگتو بپوش

یه خورده پتکو پتکو کن

 

منو رو دوشت بذار و

از اینجا تا قله ی کوه

یه خورده پتکو پتکو کن

 

دست که به یالت می کشم

بلند برام شیهه بکش

تلق تلوق تلق تلوق

یه خورده پتکو پتکو کن

 

آدمای بد که میان بدزدنت

با دو تا پات لگد بزن

یه خورده پتکو پتکو کن

 

زین قشنگتو یه وقت

تو علفا جا نذاری

دمتو رها کن تو هوا

یه خورده پتکو پتکو کن

 

یه وقت نری تو آسمون

نه بال داری نه شاخ داری

فکر نکنی افسانه ای

اسب سیاه خودمی

یه خورده پتکو پتکو کن

+ نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1388ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

ماهی چهارصد پانصد هزار تومان ناقابل، حق طبیعی هر ایرانی ازدرآمدهای کشوراست که باید به او پرداخت شود. اگر فرد شغل داشته باشد به نام حقوق و اگر نداشته باشد به نام بیمه ی بیکاری یا هر نام دیگر.

مهم اینست که این مبلغ درحال حاضر برآورنده ی نیازهای اولیه ی افراد در جامعه ی ماست و بر حکومت است تا آنرا مستقیم یا غیر مستقیم در اختیار همه ی شهروندانش قرار دهد.

مثل جامعه ی امام علی(ع) که امام به همه به تساوی سهمی از بیت المال می داد. البته قید "تساوی" را امام افزود زیرا پیش از او در تقسیم بیت المال تبعیض روا داشته می شد و افراد به نسبت مقامشان از آن سهم می بردند. اما امام با افزودن قید تساوی همه را در استفاده از بیت المال برابر دانست.

درست است که امروزه قواعد حکومت داری دیگرگون شده است و برخی از نیازهای اولیه از راههای غیر مستقیمی مثل مالیات و بیمه وتامین اجتماعی و بازنشتگی و... تامین می شود. اما همچنان این حکومت است که مسئول تامین نیازهای ابتدایی شهروندان خویش است. نیازهایی همچون: تربیت وتحصیل، شغل ودرآمد، مسکن و...

اصل بیست و هشتم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران: هر کس حق دارد شغلی را که بدان مایل است و مخالف اسلام و مصالح عمومی نیست برگزیند. دولت موظف است با رعایت نیاز جامعه به مشاغل گوناگون برای همه ی افراد امکان اشتغال به کار و شرایط مساوی را برای احراز مشاغل ایجاد نماید.

اصل بیست و نهم: برخورداری از تامین اجتماعی از نظر بازنشستگی، بیکاری، پیری، از کار افتادگی، بی سرپرستی، در راه ماندگی، حوادث و سوانح و نیاز به خدمات بهداشتی و درمانی و مراقبت های پزشکی به صورت بیمه و غیره حقی است همگانی. دولت مکلف است طبق قوانین از محل درآمدهای حاصل از مشارکت مردم، خدمات و حمایت های مالی فوق را برای یک یک افراد کشور تامین کند.

اصل سی و یکم: داشتن مسکن متناسب با نیاز، حق هر فرد و خانواده ی ایرانی است. دولت موظف است با رعایت اولویت برای آنها که نیازمندترند، بخصوص روستانشینان و کارگران زمینه ی اجرای این اصل را فراهم کند.

چرا تامین این نیازها اینقدر مهم است؟ زیرا تنها با رفع این نیازهای ابتدایی است که اولا شهروندان در برابر فساد و تخلف و بیماری های جسمی و روانی بیمه می شوند و ثانیا مجال می یابند تا با فراغ بال برای دست یافتن به کمالات انسانی و شکوفایی استعدادها و زندگی بهتر تلاش کنند.

اگر قرار باشد همه ی وقت و انرژی انسان به تامین نیازهای اولیه بگذرد. چنین انسانی هیچ گاه از مرتبه ی خور و خشم و شهوت بالاتر نمی آید تا به کمالاتی همچون دین واخلاق و معنویت و هنر و ادبیات و... بپردازد.

"تمدن حاصل اوقات فراغت ملت هاست"(1). اوقات فراغتی که حکومت ها با تامین نیازهای ابتدایی شهروندان (2) در اختیار آنها می گذارند.

 

(1) ویل دورانت

(2) برای اطلاع از دیگر نیازهای اولیه ی شهروندان مراجعه کنید به فصل سوم قانون اساسی.

 

الحکومه الکریمه: اربع مئه الف او خمس مئه الف تومان حق طبیعی ای ایرانی من دخل الحکومه التی یجب اداها...

 

The kind government: four hundred thousand or five hundred thousand tomans is the right every Iranian from government incomes to shoud performance...

 

+ نوشته شده در  ششم شهریور 1388ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دلم برای ماه رمضان تنگ شده است. برای اذان موذن زاده و ربنای شجریان. برای بی حوصلگی دم افطار. برای طعم واقعی نان و پنیر و سبزی. برای سوپ جو. برای قرآن دوره. برای تنبلی سحر. برای یک برنامه ی مطالعه ی متفاوت. یک زندگی متفاوت. کارهای متنوع و زندگی دلچسب. برای شب های قدر و قدم زدنهای طولانی. حساب و کتابهای مسامحه کارانه.

دلم تنگ شده است. برای خدایی که سر خم می کند تا نزدیکی درک بندگانش. آغوش باز می کند برای پریدن و آرام گرفتن. دلم تنگ شده است برای لحظه لحظه ای که طور دیگر می گذرد. زمینی که جور دیگر می چرخد و آسمانی که رنگ دیگر دارد. کاش هیچ وقت تمام نشوی رمضان.

احن قلبی علی الشهر رمضان. علی اذان الموذن زاده و علی ربنا الشجریان. علی التبرم الافطار. علی الطعم الخبزو الجبن الحقیقی.

 

I to long for the Ramazan months. For the Moazzen zadeh call to prayers and Shajarian Rabbanas. For  fast breaking tireds. For bread and cheese actual tastes. 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دلم برای ماه تنگ می شود. بدون اینکه بخواهم شب هایی که ماه نیست دلم هوایش را می کند و منتظرش می شوم تا بیاید. وقتی کامل است تا می توانم نگاهش می کنم.

ماه زاهدان از همه بزرگتر و زیباتر است. بعد ماه قم و بعد ماه تربت. شب هایی که ماه هست احساس تنهایی نمی کنم. هر جا می روم ماه هم دنبالم می آید. آهسته که می روم، آهسته می آید و وقتی می دوم دنبالم می دود. حتی وقتی سوار ماشین باشم و تند بروم باز هم جا نمی ماند.

خدا از ماه هم به ما نزدیکتر است. شب هایی که ماه نیست او هست. روزها که ماه دیده نمی شود او دیده می شود. روی گل ها و برگ ها. روی بال پرنده ها. همه جا.

 

احن علی القمر. الیالی دون القمر احن قلبی علیها لا شعوریه و انتظر لرجعتها.

 

I to long for the moon.my heart to long for him in the nights without the moon unconscious. And to wait for his return

 

توضیح: تازه دارم ترجمه بازی می کنم تا یاد بگیرم. به دقت ترجمه ها دقت کنید. 

+ نوشته شده در  بیست و سوم مرداد 1388ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

من فکر می کنم یکی از دلایلی که بشر می رود سراغ کارهای ممنوعه و نهی شده، علاقه ی اوست به هیجان. در انجام کارهای ممنوعه هیجانی است که این علاقه ی بشر را ارضا می کند.

مثلا همین تقلب. بعضی از دانش آموزان تقلب می کنند نه به خاطر اینکه بلد نیستند. از هیجان تقلب خوششان می آید. من اسمش را گذاشته ام " هیجان گناه" یا  "هیجان خطا".

ما آدم ها از وقتی لذت هیجان های طبیعی را از زندگی خود و فرزندانمان حذف کرده ایم به دامان  هیجان های خطا رو آورده ایم. مدت هاست ما لذت هیجان های طبیعی را به ماشین ها سپرده ایم. ماشین ها به جای ما نان می پزند، راه می روند، صحبت می کنند، ظرف می شویند، بازی می کنند و به جای ما تماشا می کنند.

ما زمان دیدن یک منظره ی زیبا، فوری گوشی های موبایلمان را در می آوریم و فیلم می گیریم و لذت هیجان تماشا را حتی به گوشیمان هدیه می کنیم. ما آدم های بدی شده ایم. دیروز کسی برایم تعریف می کرد که آنقدر به رانندگی عادت کرده است که پس از چند قدم راه رفتن به اِهن و اِهن می افتد. خیلی از ماها دیگر از پاهایمان تنها برای رفتن به دستشویی استفاده می کنیم.

بیشتردانش آموزانمان دیگراز درس خواندن لذت نمی برند. دیگر اشتیاقی برای آموختن ندارند و به جای یادگیری، از تنبلی و بیکارگی و مسخره بازی به هیجان می آیند. این نوع تربیت، آینده ی بدی برای جامعه ما ترسیم می کند. و ما اصلا به فکرنیستیم. 

+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1388ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

سلام می کنم و دست دراز می کنم. دستم را پیدا می کند. دستش را می فشارم. می گویم: "ماهرم"! نمی دانم مرا به خاطر می آورد یا نه. کاش یاد " چقدر غار غار می کنی کلاغ"! بیفتد. یک کلاغ پر غار غار. فکر کنم عکس مرا اینطور به خاطر سپرده باشد. این شعر را زیاد برایش خوانده ام. اگر این شعر نبود، چطور مرا می شناخت؟!

وقتی به من می گویند "مهدی" یاد انگشت هایش می افتم. "مسعود": یاد عینکش. "مصطفی": موهای لختش. "داود": خراش روی ابروی سمت راستش که هاشم با لیوان کاشت. نمی دانم به او که می گویند ماهر، یاد چه می افتد.

خودم دوست دارم یاد موهایم بیفتد. من از موهایم خیلی خوشم می آید. خصوصا وقتی تازه حمام کنم. و یک نسیم آرام بیفتد داخلش.

 شاید بهتر باشد دست بکشد به چهره ام، یک چیز جالب پیدا کند، بسپارد به خاطر. نه، اینطور نمی شود. آنوقت باید همه ملت را دائما وجب کند.

از روی صدا چطور؟ صدا... " فقط صداست که می ماند". بعضی آدمها همه وجودشان را روی صدایشان می ریزند. من یکی از آنها هستم. اگر حواسم پرت نباشد. با کسی دعوا نکرده باشم. و احساس عذاب وجدان نکنم. آنوقت حرف که می زنم، قد یک کارگر ساختمان انرژی مصرف می کنم. دیدید همان کلاغ حرف ندارد. غار غارش از همه ی صداها پر انرژی تر است. عین صدای من. من؟ من او را چطور به خاطر می آورم؟ جواد! جواد! چشم ها بسته! چشم ها کاملا بسته!! جایی را نمی بینم. بیشتر از این نمی توانم مسیر درست خودکار را روی کاغذ تشخیص دهم. قلم را حس می کنم. بهتر از همیشه. صدای تیک تاک ساعت. وز وز گوشهایم.

خیلی دوست دارم بدانم زندگی با چشم های بسته چگونه است. من خیلی علاقمندم بدانم زندگی برای کسانی که قسمتی از وجودشان را کم دارند چگونه می گذرد. یک جورایی در این قضیه پای حیثیت خدا وسط است.

پیشتر اینطور آدمها را که می دیدم، خیلی غصه می خوردم. کلی به خدا بیراه می گفتم و از او شفای آنها را می خواستم. اما حالا، یکی از آنها را که می بینم، از خودم می پرسم: "به نظرت خوشبخت است"؟ اگر جواب بله باشد، دیگر غصه خوردن ندارد. و اگر نه باشد، برای او آرزوی خوشبختی می کنم.

"خوشبختی" کاملترین آرزویی است که برای هر انسانی با هر شرایطی می شود کرد.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

سالها ست در جستجوی یک کار خوب این در و آن در می زنم. درست از همان زمانی که معلم انشایمان روی تخته سیاه نوشت:" دوست دارید چکاره شوید؟!" نمی دانم برای انشای آنروز چه نوشتم. ولی این را خوب می دانم که قسمت عمده زندگی سال های بعدم صرف پاسخ این پرسش معلم انشاء شد.

فکرها کردم. نقشه ها کشیدم، فن ها آموختم، سفرها رفتم وشاخه به شاخه ها پریدم: چوپانی، کشاورزی، خبرنگاری، مترجمی، بازاریابی، روابط عمومی، جامعه شناسی، کتابداری، موسیقی، سرود، تاتر، خطاطی، نقاشی، مجری گری، بنایی، مکانیکی، روانشناسی، شعر و قصه، انواع و اقسام ورزش ها، معلمی و...

من در این بیست و نه سالی که از عمرم می رود، همه این کارهارا آزموده ام. تازه نقطه چین گذاشته ام برای کارهایی که از یاد برده ام.

چندی پیش که در لباس احتمالا ثابت معلم پرورشی قدم به کلاس گذاشتم. وقتی برای بچه ها از شعر گفتم، برایشان سرود خواندم، نمایشنامه نویسی و بازی درتاتر یادشان دادم. وقتی یکی از قصه نویسی پرسید واز شنیدن پاسخ چشمانش درخشید. وقتی متناسب با علاقه و سنشان ، کتاب به آنها معرفی کردم. وقتی از راه اندازی کتابخانه مدرسه گفتم. وقتی در مورد علایق شغلی و استعداد هایشان صحبت کردیم. وقتی برایشان قرآن خواندم و ترجمه کردم. فهمیدم که تمام زحمات و شاخه به شاخه پریدن های این سالها بیهوده نبوده است.

چهار سال پیش زمانی که برای  کتابداری از قم به زاهدان رفته بودم در یاداشتی نوشتم که هنوز نتوانسته ام به این پرسش اساسی پاسخ دهم که اینجا چکار می کنم؟! امروز اما به راحتی می توانم بگویم که سال 1384 در زاهدان چه می کردم.

سوال مهم " اینجا چه می کنم؟" را اولین بار از"احد" شنیدم. و اینکه برای پاسخ به این سوال مهم باید به اتفاقاتی که بر آدم می گذرد معنا دار و آگاهانه نگاه کنم و حضور خدا را پشت آنها ببینم از "جهان".

این روزها با وجود کار ثابتی که یافته ام هنوزاینترنت که می روم، باید به " بازار کار"سر بزنم. هنوز می خواهم مغازه دار سر کوچه که مرا می بیند بپرسد: از کار جدید چه خبر؟! و من با ولع از کار جدید بگویم. هنوز دلم می خواهد شماره های غریبه موبایلم را در انتظار پیشنهاد یک کار تازه پاسخ دهم. می خواهم از هیجان یادگیری یک کارتازه لبریز شوم. و از لذت آموزش تجربه ها به دیگران.

هنوز پاهایم مورمور می کند برای سفر. دلم کشف های تازه می خواهد. آدمها، شهرها، شغل ها، دغدغه ها، دلتنگی ها وداستان های تازه.

می ترسم! از اینکه کار ثابت هیجانم را بگیرد. یادگیریم را متوقف کند و دریای پرتلاطم درونم را باتلاق. برای باتلاق نشدن هنوز جنبه ندارم. می ترسم!

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1388ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

احمق! این کلمه را سر کلاس، گاهی که از تنبلی یا شلوغی دانش آموزی عصبانی می شوم بکار می برم. و طبیعی است که چنین دانش آموزی آنقدر به این کلمه عادت کرده است که واکنشی جز بی تفاوتی ندارد. به همین خاطر این کلمه مدت هاست بار خودش را در ذهن و زبان من از دست داده است.

دیروز می خواستم از خیابان رد شوم. سمت چپ را نگاه کردم و راه افتادم. ناخودآگاه متوجه شدم ماشینی دنده عقب گرفته و به سرعت بر خلاف جهت پیش می آید. به زحمت خودم را کنار کشیدم. قسمتی از ماشین به من خورد. حسابی ترسیدم. فریاد زدم: مواظب باش. اما راننده بی توجه عقب عقب می رفت. فریاد زدم: احمق!

راننده حسابی عصبانی شد. با ماشین به سرعت به طرفم آمد. کنار پایم ترمز کشید. پایین پرید و بنا کرد به فحش و بد و بیراه. من ساکت ماندم. اگر جواب می دادم باید دست به یقه می شدیم.

امروز هم اتفاق مشابهی افتاد. با اهل و عیال رفتیم تفریح. جایی خالی برای پارک ماشین پیدا کردیم. من و همسر و خواهر زاده همسرم ایستادیم تا کسی جای پارکمان را نگیرد. که ناگهان ماشینی تند آمد سمت ما. گفتیم اینجا را ما گرفته ایم. اما یارو گفت من می خواهم پارک کنم. حتی عصبانی شد و به سرعت به سمت ما پیچید که به پای خواهر زاده همسرم برخورد کرد. من برای بار دوم کلمه احمق را اینجا بکار بردم. به یارو حسابی برخورد و باز هم اگر خویشتنداری من نبود دعوا می شد.

نتیجه:

1- وزنی که کلمه " احمق" دارد از کلاس تا خیابان فرق می کند. اگر در کلاس این کلمه برای برخی بی معنا است برای مردم خیابان یک توهین بزرگ است.

2- با این همه برخی مردم خیابان گاهی کارهای احمقانه ای می کنند که شایسته ی این کلمه می شوند.

3- در این مواقع هم نباید از کلمه ی احمق استفاده کرد. چون حتما دعوا می شود.

4- بهتر است در چنین مواقعی خویشتنداری کرد و با کلماتی غیر از فحش به مقابله پرداخت.

5- ما مردم کم طاقتی هستیم. از طرفی  کارمان  خیلی زود به فحاشی می کشد و از طرفی هم طاقت فحش شنیدن نداریم.

6- راه حل این مشکل اینست که یاد بگیریم فحش ندهیم و فحش دیگران را تحمل کنیم. این ایده آل انسان است بر اساس متون دینی و رفتار پیامبران. ما انسانهای کم طاقت تا رسیدن به این ایده آل بهتر است به خودمان فحش بدهیم. فحش های بد بد. اگر اشتباهی کردیم، گندی زدیم به خودمان فحش بدهیم. هم کمک می کند خودمان را خالی کنیم و آسوده شویم هم فحش خوره ی مان ملس می شود.

7- دیگر اینکه مثل من کلاس و خیابان را قاطی نکنیم. کسانی را می شناسم که در عالم دوستی به یکدیگر فحش مادر می دهند. خب اگر قاطی کنند و مثلا در خیابان هم به غریبه ای چنین فحشی بدهند، وامصیبتا. کار به جنازه کشی میکشد.

8- ما ملت در امور ارتباطی خیلی مشکل داریم. حالا حالاها باید تمرین کنیم. این تمرین خیلی مفید و مهم است زیرا ما را برای زندگی کم رنج تر در کنار یکدیگر آماده می کند.

9 و10- والسلام.

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1388ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دو تا جوجه ی کوچک خریده ام: حنایی و گل باقالی. حنایی قرار است خروس شود. گل باقالی مرغ. بعد می خواهند با هم ازدواج کنند.

من از کودکی هر سال چند جوجه می خرم و بزرگ می کنم. عیدها ماهی می گیرم. خیلی کوچکتر که بودم گربه هم داشتیم. یک مدت هم سگ. تابستان ها می رفتم روستا با پسر عموها گوسفند چرانی. خلاصه علاقه شدیدی دارم  به جک و جانور.

از " بزرگ کردن" خوشم می آید. معلمی را هم به همین خاطر دوست دارم. بسیار شبیه چوپانی است. کسی که چوپان خوبی باشد احتمالا معلم خوبی هم هست. کسی که بتواند زبان حیوان را دریابد و برایش کاری بکند به حال انسان ها هم می تواند مفید باشد. کسی که از بزرگ شدن حیوان لذت ببرد از تربیت انسان هم سرشار می شود.

بسیاری از پیامبران مدتی به چوپانی پرداخته، سپس به سراغ انسان ها آمده اند. مراقبت از حیوانات آدم را صبور و امیدوار بار می آورد. این کار به ظاهر ساده و پیش پا افتاده قدرت پیامبری به انسان می بخشد. امتحان کنید.

+ نوشته شده در  هشتم تیر 1388ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دی ماه پارسال وبلاگم چهارساله شد. زمانی که وبلاگ نویسی را شروع کردم، تازه از نشریات دانشجویی جدا شده بودم. با دلی تنگ سراغ این کار آمدم در حالی که فکر نمی کردم وبلاگ نویسی روزی برایم هم جای روزنامه نگاری را می گیرد هم جای خیلی چیزهای دیگر.

برایتان شاید جالب باشد اگر بدانید من تا سه ماه پیش کامپیوتر نداشتم و همه کارهای وبلاگ، حتی تایپ مطالبش را در کافی نت انجام می دادم. در این سه سال بارها تصمیم گرفتم به خاطر بار مالی، بی خیال قضیه شوم اما هیچ وقت نتوانستم.

مختصر و مفید نویسی را من با وبلاگ نویسی یاد گرفتم. من هر بار باید مطلبی می نوشتم به اندازه سیزده خط. چرا که سیزده خط را می شد درنیم ساعت تایپ و در وبلاگ بارگذاری کرد و بعدش به متصدی کافی نت سیصد تومان بیشتر نداد. به همین خاطر من بایدعادت می کردم که در سیصد، ببخشید سیزده خط همه حرفم را بزنم و بگویم چه مرگم است.

علاوه بر این من با وبلاگ نویسی یاد گرفتم هم بهتر بیاندیشم وهم بهتر حرف بزنم. الان نسبت به چهار سال پیش سر و ته و فعل و فاعل سخنانی که می گویم آشکارتر است.

+ نوشته شده در  سوم خرداد 1388ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

چندی پیش، بی قیدی برایم ارزش بود. می پنداشتم ما انسان ها هر چه بزرگتر می شویم، وابستگی هایمان بیشتر می شود. و این خوب نیست. چرا که  دست و پایمان را می بندد و امکان تحرک و تکامل را از ما می ستاند.

تا اینکه خواهرزاده ام، صبا به دنیا آمد. صبا، اولین میوه ی خانواده ی ماست وبا شیرینی اش نه من که همه خانواده را به بند کشیده است. سپس ازدواج کردم و مهر همسرخوبم رشته ای شد بر گردنم. ساغر، خواهر صبا متولد شد. و من کم کم در میان همه این حادثه ها در یافتم که قیدها به جای محدود ساختنم، روز به روز گسترشم می دهد. و"دوست داشتن" قلب و روح مرا وسیع تر می کند.

حالا، دیگر مثل گذشته که می خواستم کودک بمانم، از بزرگ شدن نمی هراسم. بلکه احساس می کنم هر چه بزرگ تر می شوم، وسیع تر و انسان تر می شوم. چندی پیش می پنداشتم برای گذشت و فداکاری نباید قید و بندی داشته باشی. باید آنقدر رها باشی که به آسانی بگذری. اما حالا می بینم با وجود همه ی بندها اگر گذشتی، قدیسی.

من، اکنون بیش از هر زمان دیگری در زندگیم، حال قدیسانی همچون ابراهیم(ع)، موسی(ع)وامام حسین(ع) را درک می کنم. امروز برداشت من از قربانی کردن فرزند، تنها رها کردن زن و بچه و به قربانگاه فرستادن جوان، از زمین تا آسمان فرق کرده است با زمانی که این مطالب را تنها در کتاب های درسی می خواندم.

من این درک جدید را از قیدهای "همسر و دایی شدن" دارم و مطمئنم "پدر شدن" باز هم این درک را نوتر خواهد کرد. من حالا از بزرگ شدن و قید خوردن استقبال می کنم. بزرگ شدن مرا بزرگ تر می کند.

+ نوشته شده در  سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

"شُوینجَه" نام منطقه زیبا و خوش آب و هوایی است در حدود بیست کیلومتری روستای " ساق". دیروز من و همکاران و دانش آموزان برای اردوی پایان سال مسافر این منطقه زیبا شدیم. زیبایی این منطقه در تصور نمی گنجد. فقط اینقدر بگویم که در حین گشت و گذار ناخودآگاه گفتم:" خدایا اینجا رو خودت تنهایی آفریدی"؟!

شوینجه در میان کوه ها قرار دارد و ما مجبور شدیم خیلی از راه را پیاده برویم. بچه ها از ما زودتر آمده بودند. عده ای پیاده و عده ای با خر. برای غذا یک بره چاق خریده بودیم. که رئیس مدرسه آنرا کشت و پوست کند و معاون از گوشت هایش آبگوشتی پخت که نپرس.

من با بچه های راه بلد به کوه زدیم و آویشن چیدیم. به خاطر بارندگی امسال همه جا از کوه و سنگ و صخره چشمه روئیده بود. حین تفریح و گردش میان آن همه زیبایی جا به جا سخن از خدا به میان می آمد و عظمتش. معمولا بی هیچ بهانه ای بچه ها شروع می کردند به تعریف از خدا.

خلاصه اینکه خدای مهربان ما امسال بیشتر از هر زمان دیگری خودش را میان دل بندگانش جا کرده است. ما معلم های دینی امسال کاملا بیکار شده و از ارائه دلایل آنچنانی دراثبات وجود خدا معاف شده ایم.

+ نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

روزنامه را می بندم. با بی خیالی پرتش می کنم روی میز، کنار سینی چایی. چشمم می افتد به یک آگهی پرسه. بلند می شوم. دفتر حضور و غیاب و کتاب عربی دوم دبیرستان را بر می دارم و راه می افتم. پله ها را پایین می روم و وارد کلاس می شوم. میز معلم مثل همیشه نیست. وسایل را روی صندلی می گذارم. نمی فهمم دانش آموزان بلند می شوند یا نه.

 سربلند می کنم. همه بچه ها سرشان پایین است. بیشتر شان سیاه پوشیده اند. یکی شان بطور ناشیانه ای کاپشن سیاهی را به تنش کشیده. هق هق گریه می کنند. می مویند. شاید هم می خندند. تشخیصش سخت است. شک می کنم. یکی شان از آخر کلاس جلو می آید و یک کاغذ آچار بدون تا را به طرفم دراز می کند. آگهی پرسه است. عکس یکی از بچه های کلاس است. به بچه ها نگاه می کنم. متوجه نگاهم می شوند و بیشتر می مویند. دوباره به عکس دقیق می شوم.

یاد دوران دانشجویی می افتم. یک روز یکی از بچه ها رفت شهرشان. پشت سرش چند نفر از نخاله های کلاس عکسش را چسباندند شکم تابلوی اعلانات که: "انا لله و انا الیه راجعون". آن آگهی روی تابلو باقی ماند تا بالاخره خودش آمد و آگهی پرسه خودش را خواند. یاد این خاطره که می افتم شکّم به دانش آموزان بیشترمی شود.

همانی که آگهی پرسه را داده است دستم دوباره بلند می شود وبا یک جعبه خرما پیش می آید. برمی دارم. بقیه بچه ها هم بر می دارند و می مویند. بعضی ها که چشمانشان از زیر دست و بالشان معلوم است، مشخص است که ناشیانه می گریند. چشمم به چشم شاگرد زرنگ کلاس می افتد. دهانش دارد می گرید اما چشمانش می خندد. شاگرد زرنگ ها همیشه پاستوریزه اند. نمی توانند نخاله باشند. نقش آدم نخاله را هم نمی توانند بازی کنند.

جعبه خرما چند بار دور می خورد تا تمام می شود. کتاب را برمی دارم و در حالی که باز می کنم، می گویم: "خدا آن مرحوم را بیامرزد. انشاءالله خرمای شما را هم بخورم . حالا کتاب ها روی میز". سرمی گذارند به نچ نچ که آقا این حرفها چیست در مورد دوستِ مرحومِ تازه خرما خورده مان می زنید. قبول نمی کنند. من اما درس را شروع می کنم. متن و قواعد درس یکی مانده به آخر را باید بگویم.

نچ نچ ها ادامه دارد که ناگهان درِ کلاس بازمی شود و دانش آموز تازه مرحومم خندان وارد می شود. ابله! لباس سیاه پوشیده. خودش هم باورش شده  که مرده است. برایم توضیح می دهد که از این آگهی پنجاه تا سفارش داده است. می گوید خودش عکسش را به چاپخانه برده و موقعی که چاچخانه داراسم مرحوم را پرسیده به خنده افتاده اما چاپخانه دار خیال کرده دارد می گرید. دانش آموزانم دست به یکی کرده و بجز مدیر و معاون این فیلم را سر کلاس معلم های دیگر هم بازی کرده اند.

 من برایشان تعریف می کنم که یک باریک بنده خدایی همچین کاری کرده، برادرش ناخودگاه آگهی را دیده و غش کرده و هنوز دچار عوارض منفی ناشی از آن اتفاق است. هر چند به آنها اندرز می دهم که از این کارها برحذر باشید، اما پیشِ خودم فکر  که می کنم می بینم حیثیت مرگ را اینگونه به بازی گرفتن چقدر جرات می خواهد. و تنها بچه هایند که این جرات را دارند. شاید به خاطر این شجاعت بود که تنبهشان نکردم. کاش همه آگهی های پرسه را همین دانش آموزانِ من سفارش می دادند. کاش!

+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

ما وبلاگ نویس ها اگرمراقب نباشیم به زبان فارسی لطمه می زنیم. اگرچه معتقدم یک وبلاگ نویس نسبت به کسی که علاقه وعادت به نوشتن ندارد، بیشتر می تواند پاس زبان و خط را داشته باشد. دکتر "غلامحسین غلامحسین زاده"  مدت هاست کتاب ارجمندی تالیف کرده است به نام " راهنمای ویرایش". کتاب مختصر و مفیدی که بسیار به کار یک نویسنده می آید.

 ویژگی ممتاز این کتاب اینست که به شیوه مرجع تالیف شده است. یعنی لازم نیست آن را از اول تا آخر بخوانی. همینکه کنار دستت باشد کافیست تا در مواقع لزوم به آن مراجعه کنی. این کار" با ارائه فهرست قاعده ها در آغاز کتاب و تنظیم فهرست راهنمای موضوعی در پایان" میسر شده است. کتاب 167 صفحه دارد و آنرا سمت در سال 1382 به چاپ دوم رسانده است. قیمتش هم فقط 550 تومان است.

+ نوشته شده در  دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

باران که می بارد همه خوشحالند. خوش اخلاقند. با هم کمتر دعوا می کنند. مهربان می شوند و از بخشندگی آسمان یاد می گیرند. این روزها ابرها یک لحظه رهایمان نمی کنند. گویا برای شاد کردن دل بیابانی و تفتیده مان ماموریت ویژه دارند.

کال ها، رودخانه ها و سد ها، همه فعال شده اند. احساس وجود می کنند. درخت ها هر روز سبزتر از دیروزند. کم مانده روی پشت بام هایمان هم سبزه بروید. خوش به حال مان. چقدر بهار زیباست. چقدر قدم زدن زیر باران لذت بخش است. چقدر دلم می خواهد برگ های سبز و نازک را قورت بدهم.

 این روزها دل همه شاد است. اگر دلگیر شوی یک پنجره فقط لازم داری تا کوه را ببینی که از پشت سفیدی ابرها به تو لبخند می زند. دیگر نمی توانی اندوهگین باشی. کاش ابرها همیشه خدا که نه، بیشتر به ما سر بزنند. کاش هیچ وقت راه شهرمان را گم نکنند. خدای خوب به خاطر این همه خوبی سپاسگزاریم. سپاسگزار.

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

نوروز برای ما تربت حیدریه ای ها برابر است با یادآوری همه معناهای زیر:

1-  شکوفه بادام: درخت بادام ها زودتر از همه درختان دیگر بیدار می شوند، لباس نوی یکدست سفید یا سرخ می پوشند و به استقبال بهار می روند.

2-  سمنو: مادر بزرگ ها، چند هفته به عید مانده گندم ها را آماده می کنند. گندم ها حتما باید زیر آب باران جوانه بزند تا مهیای پخت سمنو شود.

3-  کَنگَر: اولین سبزی کوهی است که صدای پای بهار را می شنود و سر از خاک بیرون می آورد. تربتی ها روزهای آخر اسفند و اول بهار در جستجوی کنگر سر به دشت و دمن می گذارند. کنگر گیاهی خاردار با ریشه ای خوشمزه است که با بیل و بیلچه می کنند. برای کندن آن باید عجله کرد چرا که پس از گل دادن دیگر خوردن ندارد. کنگر وقتی بشکفد قد می کشد و خوراک خوشمزه و پلوار کننده ای برای دام ها می شود. آویشن و خارمشک هم همین روزها از زمین می روید. البته برای پیدا کردن این دو باید دامنه کوه ها را بگردی. من یک نوع پونه وحشی هم یافته ام که بویش هوش از سر آدم می برد. تقریباهمه گیاهانی که این موقع سال سر از خاک بیرون می آورند سود غذایی یا دارویی دارند. به شرطی که گیاه شناس باشی. 

4-  سولولو: همان سنبل است به لهجه محلی تربتی ها. سر و کله این گل  وحشی زیبا هم روزهای اول بهار پیدا می شود.  دشت پر می شود از رنگ بنفش.

5-  آش: نعناع و پونه و بومادران و گُزُرگُزُر یا زِرقٍچه، بلقیس، تریخ و... را که از صحرا جمع کنی مواد اولیه یک آش خوشمزه را در اختیار داری. یک آش صددرصد طبیعی: آش لَخچَک. لخچک آش قدیمی و خوشمزه منطقه ماست. طعم و رنگ و بویش مرده را زنده می کند.

6-  شِش ها: خوشحالم اعلام کنم مردم تربت حیدریه در قرن 21 علاوه بر آب شان به خاطر نان شان هم چشم به دستان بخشنده آسمان دوخته اند. آنها تا شصت و شش روزپس از عید در روزهای ششم، شانزدهم، بیست و ششم، سی و ششم، چهل و ششم، پنجاه و ششم و شصت و ششم همچون نیاکانشان در انتظار باران چشم به آسمان دارند. آنها معتقدند احتمال ریزش باران در این روزها بیشتر است. حفظ این نظم برای رشد محصولات کشاورزی اهمیت حیاتی دارد. بسیار پیش می آید که یکی از این بارندگی ها  بصورت تگرگ باشد و به میوه ها و سردرختی ها آسیب برساند. کشاورزان به ششٍ سی و ششم، ششٍ " بقال کش" می گویند و از آن می هراسند. زیرا در این شش از طرفی سردرختی ها رشد خوبی کرده اند و از طرفی امکان تگرگ بیشتر است.

7-  سٍمارُق: نوعی قارچ خوراکی است که از اول بهار در دامنه کوه ها و مناطقی که خاک قرمز( رس) دارد، می روید. مردم معتقدند سمارق همزمان با غرش رعد و برق های بهاری( غریدن پایه) سر بر می آورند. این نوع قارچ بسیار لذیذ است.

+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1388ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

 این اولین شعر کودکانه ایست که می گویم. سرِ سال و ماه نو به عنوان عیدی تقدیم به همه بچه ها( مخصوصن صبا و فائزه و فاطمه و نرگس( دختر خاله ی مهدی آشوری)):

         

          توپ

 

یه توپِ خوشگل دارم

بابام برام خریده

بابام برام زمانِ

بچّگیام خریده

 

الان بزرگتر شدم

دارم می رم تو هفت سال

قدم بزرگتر شده

نسبت به قدّ ِ پارسال

 

توپم ولی طفلکی

لاغر و کوچیک شده

نمی دونم چرا اون

قدّ ِ یه گنجیشک شده

 

مامان میگه توپِ تو

غذاش رو خوب نخورده

به خاطر همین هم

اینجوری کوچیک شده

 

بابام میگه غذایِ

توپِ تو بادِ هواست

تلمبه رو زود بیار

چاره یِ مشکل اینجاست

 

تلمبه رو میارم

بابا بهش باد می ده

توپم بزرگتر می شه

قدٌ ِ یه دیگِ گُنده

 

شوت می زنم به توپم

می ره به آسمونا

من توپمو دوست دارم

چون تُپله اون حالا!

+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

                                                                ... دراین میان بعضی از شما می میرند و بعضی آن    

                                                               قدر عمر می کنند که به بدترین مرحله زندگی(و پیری

                                                                 ) می رسند آنچنان که بعد از علم و آگاهی، چیزی

                                                                نمی دانند. ...   قرآن(حج5)، ترجمه مکارم شیرازی   

دیروز بندِ ساعت مچیم قلم شد. الان مثل یک کرم خاکی که زیر بیل دو تکه شده، دو تکه ساعت مچی دارم که هیچکدامش بدرد نمی خورد. یک بار دیگرهمین بلا سرش آمد تعمیرش کردم ولی فکر نکنم دیگر تعمیر شدنی باشد. کرم خاکیِ دو تکه، می شود باب دل جوجه گنجشک ها. اما من با یک ساعت مچیِ دو تکه چکار کنم. آدم همان بهتر چیزهایش را گم کند تا اینکه خراب. آدم همان بهتر خودش هم بمیرد تا اینکه افتاده و خراب. مادر بزرگ، همیشه خدا دعایش همین بود.

از افتاده و انگشت نما شدن وحشت داشت. آخرسر هم فکر کنم از غصه افتاده شدن مرد. اما افتاده نشد. همانطور که می خواست رفت. من به خاطر مادربزرگ از اینکه به پیرها کمک کنم نگرانم. می ترسم خوششان نیاید. نمی دانم اگر روزی پیر شوم و کسی در اتوبوس جایش را به من بدهد چه شکلی می شوم. شاید اگر از سر ترحم باشد خوشم نیاید. من از پیری می ترسم. بیشتر از مادر بزرگ.

 دیروز آیه ای از قرآن خواندم به این مفهوم که ما شما را خلق کردیم. عده ای می میرید و عده ای به پیری می رسید در حالی که آنچه را آموخته اید از یاد برده اید. من هنوز با این جمله کنار نیامده ام. فقط فهمیده ام مادر بزرگ حق داشت از پیری بترسد. پیری دوران حساسی است. مثل کودکی، نوجوانی، جوانی ....

ما همیشه خدا انگار در آغوش حساسیت ها زندگی می کنیم. تازه بمیریم می گویند از این هم حساس تر می شود.

+ نوشته شده در  بیست و سوم اسفند 1387ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

آفتاب خودش را روی ستیغ کوه می اندازد و آهسته آهسته پایین می آید. کوه کم کم خلقش باز می شود و لبخند می زند: یک کوهِ سفیدِ باشکوه.

مردم سربالا می گویند گاهی وقت ها این کوه ها تا شصت روز پس از عید هم برف دارند. روستا را روی دامنه همین کوه ها ساخته اند. از کنار جاده یک سربالایی را باید راستِ شکمت بالا بیایی تا برسی به مرکز روستا. شاید به همین خاطر به اینجا سربالا می گویند.

خانه و کلاسِ نهضتِ من درست آن بالا، وسط روستاست. درِ اتاقم باز می شود به یک رشته کوهِ سفیدِ باشکوه. غروب ها پس از اینکه از تماشای کوه ها لذت می برم داخل اتاق خودم را می چسبانم به بخاری نفتیی که دودکشش از سقف اتاق بیرون می زند و تا صبح ازشدت  سرما استخوان می ترکانم.

این شب ها، نگار برافروخته من تا صبح همین بخاری چکه ایست. که من گاهی وقت ها یادم می رود نباید بغلش کنم. بغلش می کنم و دست و بالم را می سوزانم. و تا صبح علاوه بر سوزِ سرما، سوزِ نگار برافروخته را هم می کشم.

+ نوشته شده در  سی ام بهمن 1387ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

شیپور استاش حلق را به گوش میانی وصل می کند و وظیفه هوا گیری گوش از طریق حلق را بر عهده دارد. اگر شیپور استا ش به هر دلیلی مثلن سرما خوردگی یا مسافرت زیاد، بد عمل کند می شوید عین من.

از صبح که بیدار می شوم انگار کلید یک کارخانه بزرگ را داخل سرم روشن می کنند.بعد چکش می زنند، پتک می کوبند، فریاد می کشند و... . داخل مغز من الان رستاخیزی است که بیا به تماشا.

 وقتی راه می روم انگار روی مغزم قدم می زنم. حرف که می زنم، صدا اول داخل جمجه خودم می پیچد. گاهی وقت ها دلم می خواهد سرم را به دیوار بکوبم، شاید همه چیز ساکت شود.

من در حال حاضر نه می خواهم شاعر خوبی باشم، نه نویسنده، نه معلم ونه هیچ کوفت زهرمار دیگری. نه پول می خواهم که قسط های این برجم را بپردازم ونه حتی یک پیاله نا قابل مل ملی داغ زیر هوای سرد زمستان. دلم هم اصلن برای بهار و دیدن شکوفه ها تنگ نشده. من فقط از خدا می خواهم شیپور استاشم دوباره درست کار کند. فقط.... 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 7:19 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

2- قرآن: و من یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره. (اگر کسی به اندازه گرد و غبار هوا نیکی کند، آنرا می یابد و اگر به همان اندازه بدی کند، آن را می یابد و می بیند).

3- حضرت علی(ع): هیچ روشی درزندگی بهتراز حق طلبی نیست.

4- حضرت عیسی (ع): نمی ارزد که روحت را بدهی و تمام جهان را بگیری.

5- قرآن: لقد جئتمونا فرادی کما خلقناکم اول مره. (همه شما تنهایید).

6- سقراط: خود را بشناس.

7- سقراط: زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد. 

8- بودا: من مصون از خطا و اشتباه نیستم، آنچه را می گویم، بیازمایید اگر نتیجه دیدید، بپذیرید، و اگر نتیجه ندیدید، نپذیرید.

9- قاعده زرین( مشترک بین همه ادیان و مذاهب دنیا): با دیگران چنان رفتار کن که خوش داری با تو رفتار کنند.

10- حضرت علی(ع): از لغزشهای جوانمردان درگذرید، که هیچ یک از آنان نلغزد، مگر آنکه دست او در دست خدا باشد و برداردش.

 توضیح: جمله های 2تا 9 را از کتاب: مشتاقی و مهجوری، مصطفی ملکیان، انتشارات نگاه معاصر، 1380، گرفته ام و جمله 10 را ازاین کتاب: نهج البلاغه( مجموعه خطبه ها، نامه ها و کلمات قصار امام علی(ع) )، ترجمه عبدالمحمد آیتی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ هفتم ۱۳۷۹ .

+ نوشته شده در  بیست و دوم بهمن 1387ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  |