|
|
|
|
|
" کتاب نوشتن" را مدتهاست می خواهم معرفی کنم خدمتتان. اما به تاخیر افتاد تا امروز. بس که کتاب دوست داشتنیی است. دلم نیامد معرفی کنم. گفتم یک وقت شما دلتان می کشد تک می زنیدش من می مانم بی کتاب. حالا که چند جلدش را و برخی مقالاتش را چند بار خوانده ام، معرفی اش می کنم. " کتاب نوشتن" کتابی است در باب نوشتن ومسائل مرتبط: فلسفه، تاریخ، روزنامه نگاری، اینترنت، حقوق، اقتصاد، علم، زبان شناسی، شعر، داستان، فیلمنامه، سفرنامه، نمایشنامه، نقد،ویرایش و... . شما در مورد هر چیز که بخواهید دست به قلم ببرید این کتاب کمکتان می کند. از یک یادداشت معمولی گرفته تا هرچیز دیگر که فکرش را بکنید. این کتاب بخشی دارد به نام کلیات که به مشترکات نوشتن می پردازد. در هر شماره بخش ویژه ای هم دارد. الان من " سومین کتاب نوشتن" را می خوانم که بخش ویژه اش به نمایشنامه نویسی اختصاص دارد. نکته عالی این کتاب آنست که در هر مورد سراغ متخصصش رفته است. مثلا در بخش نمایش: غلامحسین ساعدی، علی حاتمی و... . کلیات: گی دوموپاسان، احمد بیرشک و... . زبان شناسی: پیتر هانتکه. نکته ی دیگر این کتاب را باید دریافته باشید که ترجمه های خوبی هم چاپ می کند. من در یکی از شماره ها مقاله ای از یک نویسنده ی خارجی دیدم که در مقدمه نوشته بود لیسانس "نویسندگی خلاق" دارد. جالب است نه؟! این کتاب در چند شماره توسط انتشارات کتاب خورشید منتشر شده است. با یک چاپ زیبا، خوش خوان و خوردنی. اسم برخی از افرادی که در این چند شماره مطلب، مقاله یا مصاحبه دارند را می نویسم خدمتتان: عباس نعلبندیان، نجف دریابندری، علی اشرف درویشیان، محمود دولت آبادی، جواد مجابی، یونس شکرخواه( در مورد وبلاگ نویسی)، پرویز ناتل خانلری، نیما یوشیج، عباس عبدی( در مورد روزنامه نگاری)، مراد ویسی( چگونه یادداشت خارجی بنویسیم؟) و... خواندن ولو گزینشی این کتاب بر همه ی کسانی که چاره ای از نوشتن ندارند واجب عینی است. در آن دنیا به خاطر نخواندنش سوال خواهد شد. از ما گفتن. چون طولانی شد در آینده چند نقل مطلب می گذارم بخوانید. |
||
|
|
|
|
|
ساعت ۵ چهارشنبه شب، هفتم بهمن خان 88 ، بیمارستان رازی تربت حیدریه. این طرف، اتاق عمل. آن طرف، اتاق زایمان. آیناز کوچولو را می خواهند عمل کنند. لباس قشنگی پوشیده. شعر بلد نیست. النازشان بلد است. آخر راهرو جلوی سی سی یو جوانی به سرش می زند و بلند بلند می گرید: بابا جان... . آیناز نمی داند یعنی چه. تخت پسربچه ای که عمل کرده است از جلویمان رد می شود. پدر به آیناز توضیح می دهد که پسرک فضولی کرده. آنطرف، در اتاق زایمان باز می شود: آقای ماهر! لباسهای بچه را بیاورید. راحت می شوم و پدر! این دو کلمه البته خیلی با هم مترادف نیستند. ولی من نیست گرمم و حالیم نیست از خوشحالی پر در آورده ام. دلم می خواهد به همه شیرینی بدهم. از همه بیشتر به همسرم. خدا خیرش بدهد. علاوه کنید به همه ی خوبیهایش بهشتی را که حالا زیر پا دارد. از فردا که علی آقا از بیمارستان بیاید شب بیداریها براه می شود. این را همانهایی که تجربه دارند گفته اند: محمد و داوود و حمزه و... مادرم می گوید خوبست. قدر ما را بیشتر می دانید. با علی آقا شرط کرده ام سر و صدا بکند بگذارمش دم در، هاپو بخوردش. هاپو بدرد همین روزها می خورد دیگر. هاپو و توتو و میومیو و... . |
||
|
|
|
|
|
در من احساس گنگی هست که زمان مفید بودن به جریان می افتد و به وجدم می آورد. من زمانی که مدتی طولانی این احساس خفته بماند دست به شورش و طغیان می زنم. طغیان علیه خودم. همه چیزم را به هم می ریزم و دوباره می سازم. من تا حالا خیلی خودم را ویران کرده ام و دوباره ساخته ام. من از خودم زود خسته می شوم. همیشه باید در کار ساخت و ساز باشم تا قابل تحمل باشم. |
||
|
|
|
|
|
تلویزیون یکی از موثر ترین وسایل تعلیم و تربیت است. به همین دلیل ما معلم ها که کاری جز تعلیم و تربیت نداریم حق داریم در مورد چگونگی عملکرد این رسانه دراین زمینه صاحب نظر باشیم. "فوق برنامه" ی عموپورنگ برنامه ای است که من گاهی به تماشایش می نشینم. نکاتی در مورد این برنامه: شعرهای برنامه ی عمو پورنگ هم زیباست و هم بسیاری از آنها سروده ی شاعران با تجربه ی کودک و نوجوان است که اثر تربیتی خوبی دارد و باید با استفاده از شعرهای خوب باز هم بر غنای آن افزود. اما نکته های ضد تربیتی "فوق برنامه": 1- برنامه از شدت طنز به مسخرگی و لودگی کشیده است. در فضای مسخرگی نمی توان تربیت کرد. کاش مجری ها خصوصا مجری های کودک و نوجوان ما درک می کردند که بدون لودگی هم می توان محبوب بود. به عنوان مثال نگاهی بیندازید به برنامه ی " رد پای آبی" که مجری آن بدون لودگی محبوب بچه ها شده است. ۲- لودگی "فوق برنامه" باعث شده است که در بسیاری جاها مجری، پیامهای تربیتی برنامه های قبلی را نفی کند. چند قسمت پیش "سهند" همکار نوجوان عمو پورنگ غایب بود و عمو در غیبت کردن از او سنگ تمام گذاشت در حالی که چند برنامه پیشتر برنامه ای ساخته بود در مذمت غیبت. در همان برنامه، عمو در مسخره کردن "متین" یکی دیگر از همکاران نوجوانش که به علت عفونت، چشمش ورم کرده بود چیزی کم نگذاشت. شاید با اندیشه، به آرامی و بر اساس طرح قبلی برنامه اجرا کردن، جلوی چنین خطاهای فاحشی را بگیرد. 3- با توجه به نوع تفکر کودک که انتزاعی نیست در بسیاری جاها ما اصلا به مجری نیاز نداریم چرا که باید با کودک از طریق کارتون و نمایش حرف بزنیم. ابزار و وسایل و طبیعت را نشانش بدهیم. قصه برایش بگوییم. باز هم به عنوان مثال به خاطر می آورم قسمت قبلی برنامه ی جدید تلویزیون به نام " ترمه و طلا" را که در آن دو مجری برنامه یک ساعت فک زدند تا اشکال هندسی را به کودک معرفی کنند بدون اینکه حتی یک شکل هندسی تاکید می کنم حتی یک شکل هندسی را به کودک نشان دهند یا حتی در دکور بگنجانند. شگفت زده شدم از دیدن این برنامه که ابتدایی ترین اصول تربیتی کودک در آن رعایت نشده بود. 4- نکته ی آخر اینکه اگر به قول رئیس صدا و سیما قرار است " مهندسی پیامی" در این رسانه صورت بگیرد این توانایی در حوزه ی کودک و نوجوان در تخصص کیست؟ پس به سراغ همانها بروید و از آنها کمک بگیرید. همانطور که به سراغ شاعران خوب کودک رفتید وبه نظر من نتیجه ی خوبش را دیدید. |
||
|
|
|
|
|
گهواره می گرید مادری که لالایی نمی داند تکان می دهد گهواره را
زلزله!
زبان که نمی فهمیم آوار می شویم بر سر مادر دوست نداشته باشد؟! فرزندانش را خانه اش را ارگش را بروید بگذارید باد بیاید
می خواست تکان بدهد گهواره را محبت به جان فرزندانش بدا به ما ما که سنگیم و روی هم می گذاریم سنگ ها را و می سازیم خانه هایی به نفهمی خودمان که نفهمند مادر را و فرو بریزند با زمزمه های محبتش
از سر راه آورده ایم انگار جانهای ناقابلمان را که باید جا بگذاریمشان میان ویرانه ها
زبان که نمی فهمیم نمی گذارند که بفهمیم غم نانی که داریم و سقف خانه ای که نداریم کرانده است گوش دلمان را آنقدر که ناتوانیم از گوش سپردن به صدای مادر مادری که لالایی نمی داند |
||
|
|
|
|
|
پدر مرحومم سی و سه ساله بود که به رحمت خدا رفت. اولین دلیل هراس من از سی سالگی همین خاطره ی ناخوش کودکی است. دومین دلیل هم اینست که باید با بیست خداحافظی کنم. عادت کرده ام اول سنم یک بیست بگویم و این برایم جذاب است. چون من از بیست خیلی خوشم می آید. هنوز وقتی یکی از دانش آموزانم بیست می گیرد، هیجان زده می شوم. بسیار دوست می داشتم با اتمام بیست، سنم از چهل شروع شود. چهل قابل تحمل تر است. مقدس است برایم. سن کمال است. بخش بر دو که بشود همان بیست را تداعی می کند. مثل یک عنصر رادیواکتیو که به نیمه ی عمر رسیده است مانده ام بقیه ی عمر را چگونه سپری کنم. در نیمه ی اول یک سری پرتو افشانی هایی داشته ام که خاطره اش در ذهنم ثبت است. نمی دانم در نیمه ی دوم چه می توانم بکنم. شاگرد تربیت کنم، کتابخانه راه بیندازم، بچه تربیت کنم. بالاخره نزدیک تولد اولین فرزندم باید با خودم کنار بیایم... |
||
|
|
|
|
|
به چشم می آید این جای خالیت برگردی کاش! تا پاره کنم نامه ها را |
||
|
|
|
|
|
بیشتر ما زمانی دسته چک می گیریم که می خواهیم ضامن کسی شویم. مثل بچه ی آدم که این کار را نمی کنیم. دسته چک می گیریم برادرمان را ضمانت کنیم. یک مرتبه عمه و عمو و پسرخاله و… هم می آیند داخل صف. این البته بد نیست. حداقل با زمانی که دسته چک نداشتیم و خلق الله ضمانتمان را می کردند بی حساب می شویم. تازه اعتماد و کمک که نباید از میان مردم برافتد. اما این وسط به دونکته ی مهم باید اشاره کرد. اول اینکه بر اساس تعالیم دینی ما کسی که جوانمردی می کند و ضامن می شود نباید آسیب ببیند. در قوانین ما باید این مهم مورد توجه قرار گیرد و دوم اینکه ضمانت کننده هم باید توجه کند که رودربایستی نباید باعث شود ضامن کسی شود که اطمینانی به وی ندارد. خصوصا ما ایرانی ها که بسیار اهل تعارف و رودربایستی هستیم اگر مراقب نباشیم بدجور آسیب می بینیم. به عنوان نمونه می توان به شرکت های هرمی اشاره کرد. شرکت هایی که رودربایستی با دوستان یا اعتماد بی جهت به آنها باعث ضرر بسیاری از افراد شده و می شود. ضربه هایی که آدم از دوستان و عزیزانش می خورد هم غیرقابل انتظارتر و هم سخت تر و غیرقابل جبرانتر از ضربه هایی است که از غریبه ها می خورد. بیشتر مراقب باشیم. |
||
|
|
|
|
|
همه ی ما از همه ی استعدادهای بشری تا اندازه ای بهره مندیم. اگر با یک تربیت مناسب آنها را تربیت کنیم به انسان کامل بودن نزدیک می شویم. انسان کامل انسانی است که همه ی استعدادهای خود را شکوفا کند. این اصل، هم به درد تربیت خودمان می خورد هم به درد تربیت فرزندانمان. تربیت فرزند هم کار سخت و شیرینی است. برای تقویت هوش زبانی و موسیقیایی کودک پیشنهادی دارم: از خودتان شعر بگویید. با کمک کودک کامل کنید و با آهنگ بخوانید. کودک در ابتدا گوش هم بکند و لذت ببرد کافیست. قدمهای بعدی را کم کم بردارید. این شعر را من روی همین حساب گفته ام. به بازی زبانی اش توجه کنید، سعی کنید کاملش کنید و…
غار غار جوجه کلاغ غار غار چشم و چراغ غار غار با هم بریم غار غار تا ته باغ
عرعر کره الاغ عرعر غول چراغ عرعر هیچ وقت نخور عرعر چایی داغ
جیک جیک جوجه ی زرد جیک جیک گربه ی بد ... |
||
|
|
|
|
|
عقاب را چه بی گدار می پرد چه بال می کشد به دوردست آسمان چه خسته می شود دو چشم من ز جستنش چه میل بال می کنم. عقاب جان! مرا ببر به اوج آسمان من از هوای این زمین پیر خسته ام من از سکوت از دروغ از اینهمه صدا و چشم کورخسته ام صبور و دور و کور کن مرا عقاب! شکار کن مرا عقاب! ببر برای جوجه ها ببر که انتهای ظلم و فقر و مرگ را امید بسته ام ببر که این امیدها خیال بود محال بود فکر خام ناصواب بود. |
||
|
|
|
|
|
دیروز پسر عمویم علی از وسط هیات صدایم زد و گفت سنج های مرا داشته باش تا برگردم. سنج ها را گرفتم و ناخودآگاه شروع کردم به سنج زدن. یادم آمد یکی از آرزوهای فراموش شده کودکیم سنج زدن میان هیات بوده است. شروع به سنج زدن که کردم، خودم را میان یک گروه موسیقی دیدم. یاد چکناواریان افتادم با چوب بلندش و اینکه باید با طبل زن و مداح و زنجیر زن هماهنگ باشم. با پایم ضرب گرفتم تا موسیقی را گم نکنم. با گوشم وزن و قافیه شعر مداح را دنبال می کردم. مداح اولی ناشی بود. وزن را خوب نمی آورد. سبکش را هم چند بار عوض کرد که نزدیک بود اشتباه کنم. اما دومی خوب می خواند. در یک سبک و بدون تغییر. هیات زنجیر زنی پیش از هر چیز یک گروه موسیقی است. یک اثر هنری. به همین خاطر تماشا دارد. کربلا همه اش تماشایی است. یک تابلوی زیبا که هیچ وقت از تماشایش سیر نمی شوی. هر سال انگار از اول تکرار می شود. خودت را می زنی به نادانی که انگار آخرش را نمی دانی. هی انتظار می کشی شمر توبه کند. ابن سعد منصرف شود. آن همه آدم که دعوتنامه برای امام فرستادند سر عقل بیایند. منتظری که لااقل امسال عباس و علی اکبر شهید نشوند. می گویی لااقل اینبار به علی اصغرشش ماهه رحم می کنند. منتظری کسی مردانگی کند و مخفیانه در دل شب آب را بر روی زن و بچه های تشنه بگشاید. اگر از دستت بر بیاید حتما آخر این تراژدی غمناک را عوض می کنی. اعجاز خون حسین و یارانش که قرنهاست هنوز در جریان است در همین واداشتن انسان به اندیشیدن و تغییر دادن است. در حساس و آگاه ساختن عقل ها و دلهاست. درود بر حسین و یارانش که بار چنین وظیفه ی سنگینی را عاشقانه بر دوش گرفته اند. |
||
|
|
|
|
|
شعر آیینی مدتهاست نگفته ام. این دو بیتی که حالا گفته ام نتیجه ی ناگزیر مطالعه ی تعزیه ی با شکوه عباس- امام است بر روان شکسته پاره ام. کبوترش را عموجان هم می توانید بخوانید. با یک آهنگ محزونی بخوانید که نمی توانم بنویسم. رفتی که خیلی زودِ زودِ زود برگردی کبوتر با دست پرآب از کنار رود برگردی کبوتر چشمانمان پرآب شد دیر آمدی! برگرد برگرد عیبی ندارد دست خالی! زود برگردی کبوتر |
||
|
|
|
|
|
این روزها، شبیه خوانی مهمترین دغدغه ی من است. تنها آیینی که درمحرم امسال دگرگونم ساخته است. بخت بسیار با من یار بود که در مراجعه به کتابخانه، کتاب ارجمند "تعزیه و تعزیه خوانی"، "تالیف صادق همایونی" را یافتم. کتابی که احتمالا در دهه چهل تالیف( کتاب تاریخ ندارد) و بوسیله ی انتشارات جشن هنر چاپ شده است. متاسفانه همزمان با نابودی خود تعزیه خوانی، کتابهای با این موضوع هم رو به زوال گذارده اند. اما من از شبیه و تعزیه نمی گذرم. نیستید سر کلاسهای من که ببینید چگونه هنر تعزیه دانش آموزان را به همراهی با قدیس بزرگ تاریخ حسین بن علی"ع" کشانده است. نیستید که ببینید هیچ چیز اعم از سخنرانی و مداحی و... در بازسازی زندگی یک قدیس و یارانش، همچون تعزیه کارگر نمی افتد. امشب در تنهایی متن تعزیه ی عباس و امام را از روی همین کتابی که گفتم خواندم و پس از مدتها اشک ریختم. کاش تعزیه از بین نرفته بود. کاش تعزیه خوانها، عباس خوانها، امام خوانها و حتی اشقیا خوانها فراموش نشده بودند. کاش! صفحه 149: عباس: "در حالیکه به طشت آبی که وسط است( طشت در تعزیه کنایه از فرات است) دست می یازد" نوشی تو آب، تشنه شه دین، رضا مباش خوش نوکری و لیک، چنین بی وفا مباش گر دوستی، چو خاک ره دوست خاک شو آبی بزن بر آتش او، یا هلاک شو . . . صفحه ی 151: عباس: بود مطلب اولم این بدان بود تا که بر پیکرخسته جان مرا زنده ای شاه انجم سپاه مبر ای برادر سوی خیمه گاه که دارم خجالت برون از حساب ز روی سکینه من از بهر آب این شبیه در بسیاری جاها مرا به یاد شکوه شاهنامه می اندازد. ما بدون روحوضی و نقالی و شبیه خوانی و شاهنامه خوانی می میریم. از من گفتن بود! |
||
|
|
|
|
|
جنگ بد است. خیلی بد. این را از همین بازیهای رایانه ای می توان فهمید. از جیغ های سربازها وقت تیر خوردن. از خرابی خانه ها و از خیلی چیزهای دیگر. یا نگذاریم بچه ها بازیهای خشن رایانه ای انجام دهند یا لااقل اخلاق جنگیدن را یادشان دهیم. بگوییم غیر نظامیان را نکشند. با اسیران خوب رفتار کنند. به سمت آدمهای بی دفاع بی جهت آتش نگشایند. می ترسم اگر بچه ها این چیزها را یاد نگیرند خیلی سنگدل و بی رحم بزرگ شوند. قیصر در مورد جنگ در کتاب "دستور زبان عشق" صفحه 18چنین سروده است: طرحی برای صلح(3)
شهیدی که بر خاک می خفت سر انگشت در خون می زد و می نوشت دو سه حرف بر سنگ: "به امید پیروزی واقعی نه در جنگ، که بر جنگ!" |
||
|
|
|
|
|
من به بازیگری علاقمندم. خیلی هم علاقمندم. این را در دوره ی شش روزه ی "هنرهای نمایشی" که اخیرا گذراندم فهمیدم. اول یک اعتراف بکنم و آن اینکه جدیدا حس یادگیری من حسابی قوی شده است. یعنی مطالبی که قبلا به سختی می آموختم الان به آسانی می آموزم. نشان به آن نشان که این چند سالی که درکلاسهای مختلف ضمن خدمت شرکت کرده ام همیشه با اشتیاق یکی از سخت کوش های کلاس بوده ام. از جمله است همین دوره ی "هنرهای نمایشی" که از اول تا پایان دوره کناردست استاد روی صحنه بودم و استاد همه ی نظریه های کارگردانی و بازیگری را روی من آزمایش کرد. نبودید ببینید روز آخر کلاس یک تکه بداهه از خودم اجرا کردم دیدنی. از این جهت که چنین اشتیاق به بازیگری را نخستین بار در خودم تجربه کردم. الان که فکر می کنم می بینم نیست من آدمی هستم که یک سبک خاص برای زندگی برگزیده ام. یعنی تصمیم گرفته ام ظلم نکنم و آدم خوبی باشم. با همه ی افتخاری که به این سبک زندگی می کنم، اما خودم را از دیگر سبک های زیستن محروم ساخته ام. جایتان خالی دیروز روی صحنه در نقش یک کلاه بردار ظاهر شدم و چندتا فحش آبدار شنیدم و طی یک درگیری چندتا فحش ملس هم دادم. تازه برای اولین بار در عمرم دست به یقه هم شدم. آی حال داد. آی چسبید. عجب نقشی بود. استاد گفت آدم سیّاسی به نظر می آیی. بیشتر حال کردم که نقش را خوب بازی کرده ام. من دوست دارم دیگر سبک های زندگی را هم تجربه کنم. تجربه ی بی خطری است؟ نه؟ |
||
|
|
|
|
|
من از پاییز خیلی خوشم می آید. می میرم برای هوای ابری. هوا که ابری است احساس می کنم آسمان به زمین نزدیک تر است. احساس می کنم خدا هوای آدم را بیشتر دارد. باران و برف که می بارد که دیگر هیچ. هلاک می شوم برای هوای بارانی و برفی. خدا را شکر محل خدمتم در یک روستای کوهستانی در دل کوهها واقع شده است. از آن جاههایی که آنقدر از سطح دریا ارتفاع دارند که با کوچکترین لکه ی ابر، مه آلود می شوند. آنقدر که چشم، چشم را نمی بیند. می خواهم با اولین برف سنگینی که ببارد یک مسابقه ی آدم برفی سازی بین دانش آموزان مدرسه برگزار کنم. |
||
|
|
|
|
|
آدم خدازده ای چون من که سودای عمل اجتماعی موثر دارد در جامعه ای چون جامعه ی ما بهترین و بدترین زندگی را دارد. بهترین از آن جهت که آنقدر کار زمین مانده وجود دارد که تند و تند پیشنهاد اعمال اجتماعی جذاب و تاثیرگذار همچون سردبیری هفته نامه و مدیریت موسسه ی فرهنگی دریافت کند. و بدترین از آن جهت که علیرغم وجود این همه پیشنهاد او نمی تواند عملی را برگزیند که خودش باشد و بدون حذف همه یا قسمتی از وجودش، به تمامی خودش باشد. به تمامی خود بودن آرزویی است محال. در حالی که این آرزو اصل و ریشه ی یک عمل موثر اجتماعی است. |
||
|
|
|
|
|
غلامحسین مردآبادی را اگر چاقو بزنی خونش در نمی آمد. قباحت دارد. همین مانده بعد یک عمر آبروداری بشود دیوانه و انگشت نمای خاص و عام. دبیر شیمی معتبر شهر. استاد تنها دانشگاه شهر. با کلی برو بیا. چی؟ دیوانه شده! کمی دست و بالش را تکان داد. مثل دیوانه ها. شرمنده شد. نه! امکان ندارد. از او بر نمی آمد. به خودش غر زد که آخر این هم بچه است تربیت کردی. اما تقصیر بچه ی بدبختش چی بود. او که مثل یک پسر خوب تا حالا هر چه پدر خواسته بود، انجام داده بود. مگر خود مردآبادی نبود که آرزو داشت پسرش در کنکور رتبه ی خوب بیاورد و پزشکی قبول شود تا هم مایه ی افتخار شود و هم کار مشاوره و کلاس کنکور پدر را رونق بخشد. و مگر پسر به پیشنهاد پدر پزشکی را انتخاب نکرد؟ اصلا تقصیر وحید نیست. تقصیر این مملکت بی حساب و کتاب است که پسر پزشک مرا بر می دارد می برد لب مرز تفنگ می دهد دستش و می اندازد پی قاچاقچی ها. آخر وحید مرا چه به تیر و تفنگ. باید یک کاری برایش بکنم و گرنه اگر قاچاقچی ها هم او را نکشند خودش یک بلایی سرش می آورد. خود وحید این را به پدر گفته بود. گفته بود که دیگر طاقت ندارد. می خواهد یک تفنگ بردارد اول چند تا از بالا سریهایش را بکشد بعد هم خودش را. همین چند روز پیش که وحید تلفنی با پدر صحبت می کرد با غصه می گفت دوستش که مثل او پزشک بوده در حالی که با یک ماشین عازم ماموریت بوده به کمین قاچاقچی های مرز گرفتار آمده و با شلیک آر پی جی، پودر شده است. نه! مردآبادی اصلا نمی خواست پسرش را از دست بدهد. با عجله بلند شد. لباس پوشید ولی نه مثل همیشه مرتب و منظم. شلخته و بی نظم. شنیده بود اگر دکتر تایید کند که دیوانه است می تواند پسرش را به عنوان کفیل پدر دیوانه از سربازی معاف کند. جلوی آینه ایستاد. موهایش را به هم ریخت. چند بار مثل دیوانه ها دست و بالش را تکان داد. همسرش را صدا زد و به او مثل دیوانه ها گفت: حاضر شو بریم دکتر! |
||
|
|
|
|
|
امروز جلسه ی انجمن اولیاء و مربیان بود. با کلی تاخیر از صد و پنجاه نفر اولیای دانش آموزان چند نفر آمده باشند خوب است؟ پانزده نفر. باور کنید. جلسه را شروع کردیم. اول مدیر صحبت کرد. صحبت که نه. سرزنش و ملامت که این چه وضعش است. حق هم داشت. از بین دانش آموزانی که سال های گذشته به دبیرستان روستا فرستاده بود امسال تنها چهار نفر توانسته بودند دیپلم بگیرند. افتضاح است. نه؟ من بار اولی که این خبر را شنیدم رفتم سر کلاس سوم راهنمایی و با بچه ها صحبت کردم. نزدیک بود اشکم در بیاید. حرفهایی به آنها گفتم که هنوز وقتی به خاطر می آورم پشتم می لرزد. مثلا گفتم: "شما چقدر بی غیرتید. فکر می کنید غیرت اینست که اگر کسی به خواهر و مادرتان چپ نگاه کرد چاقو در بیاورید. نخیر! غیرت یعنی اینکه هر جا وظیفه ات را درست انجام ندادی عصبانی شوی. اگر نمره ی بد گرفتی و به خودت چاقو زدی مردی." وسط حرفهای مدیر، جلسه به بحث تبدیل شد. اولیاء پایشان را کرده بودند توی یک کفش که شما معلم ها چرا بچه ها را کتک نمی زنید تا آدم شوند. یکیشان می گفت درس بدون زدن یاد گرفته نمی شود. همگی یاد معلم قدیمی روستا " جبار حلقه به گوش" را زنده کرده بودند که: "آی کتک می زد. آی ازاو می ترسیدیم". یکیشان که آخر جلسه فهمیدم بی سواد است، گفت: "یکبارآنقدر مرا کتک زد که دیگر مدرسه نرفتم!" مدیر هم با آنها هم داستان شده بود که بله قوانین دست ما را بسته است. من درآمدم که:" اولا کتک زدن شاید برای نسل قدیم جواب داده باشد که آنهم با وجود این همه بی سواد و کم سواد محل اشکال است. اما برای این نسل جواب نمی دهد. این همه دکتر و متخصص تعلیم و تربیت نفهم نبوده اند که گفته اند کتک فایده ندارد. البته نگفتم همین شمایی که این همه ادعایتان می شود فردا اگر دست روی بچه تان بلند کنیم خون و خون ریزی راه می اندازید آنسرش ناپیدا. اما گفتم جای کتک زدن به بچه هایتان ادب یاد بدهید. سلام و احترام به بزرگترو در زدن و اینجور چیزها که باید مدتها پیش از راهنمایی یادشان می دادید. خیلی از بچه های شما طوری وضو می گیرند و نماز می خوانند که انگار بار اولشان است و تا حالا به هیچ کس ندیده اند. حتی گفتم روم به دیوار بیشتر بچه های شما توالت که می روند ایستاده کارشان را می کنند. سر آخر هم گفتم من و مدیر و معلمان خودمان را جر هم که بدهیم حالا دیگر نمی توانیم اینجور چیزها را به زور چوب و کتک یادشان بدهیم. از فرصت استفاده کردم و در خلال بحث در مورد بلوغ هم صحبت کردم. البته در این مورد طبق معمول خیلی روشن صحبت نکردم. ازآنها خواستم حداقل همان اتفاقاتی را که خودشان زمان بلوغ تجربه کرده اند برای بچه هایشان دوستانه شرح دهند. تصمیم گرفته ام یک جلسه بگذارم که شلوغ تر باشد و در این مورد مفصل تر با آنها صحبت کنم. احساس می کنم خیلی به این حرفها نیاز دارند. یا باید بگردم یک کارشناس رک و صریح و کاربلد پیدا کنم یا خودم بیشتر مطالعه کنم. |
||
|
|
|
|
|
موهایت بلند است مثل جاده های بی سرانجام جاده های لخت جاده هایی که زیر آفتاب می درخشند موهایت کوتاه است مثل خیابان گل که زود می رسد به باغملی تو در هرصورت زیبایی مثل روز اول! |
||
|
|
|
|
|
مدتی است تلویزیون به دو نوع فیلم زیاد می پردازد. یکی ملودرام مثل رستگاران و دلنوازان و دیگری کمدی مثل مسافران. در این نوشته که از کتاب " آموزش تاتر تالیف رحمت الله محرابی، نشر عابد، بهار 7۹ صفحات 97-99" گرفته شده است به اتفاق همسرم که زحمت تایپ این مطلب را عهده دار شد سعی کرده ایم این دو نوع فیلم را بیشتر بشناسیم و بشناسانیم. ملودرام: ملودرام یعنی نمایش آمیخته با موسیقی و نمایشی است که در نقطه مقابل کمدی قرار می گیرد و به نا ملایمات وتلخیهای زندگی می پردازد.از ویژگیهای این نمایش حضور آدمهای قالبی وقراردادی است که شاید در بسیاری از نمایشنامه ها تکرار شود، زورگور، متجاوز، دزد وآدمی با صفات مردانگی از جمله اشخاص بازی این نمایش هستند. آدمهای ملودرام به طور معمول به دو دسته تقسیم می شوند. عده ای به طور مطلق بد وشرور وپاره ای دیگر به طور مطلق خوب ودارای صفات نیک انسانی وگاهی نیز برای خنداندن تماشاگر پای افراد ساده لوح را نیز به صحنه می کشاند. در این نمایش فقط به مسایل سطحی زندگی واجتماعی پرداخته می شود وبه انگیزه وعلت اعمال افراد کاری ندارند وتمامی رفتار و کردار اشخاص فاقد منطق نمایشی است. حادثه و اتفاق محور اصلی اینگونه نمایش به حساب می آید آدمهای خوب همواره در مسیر خط تبهکاران و جانیان قرار می گیرند وهمیشه در پایان از دام آنان می رهند ومعمولا افراد منفی وبد شکست خورده واز بین می روند. مسایل خانوادگی و اخلاقی به شکل ساده ای در این نمایش مطرح می گردد، نمایشهای ملودرام سرشار از لحظات عاطفی واحساسی است ملودرام بیشتر از تئاتر در عالم سینما نفوذ کرده وهمچنان به حیات خود ادامه می دهد. از فیلمهای وسترن گرفته تا فیلمهای جنایی و قهرمان بازیهای بی منطق که شدیدا تماشاگران را سرگرم و مجذوب می کنند از جمله آثار ملودراماتیک هستند. برنامه های تلویزیونی هم به طور معمول در خطر ملودرام قرار دارند. پرداختن به موضوعات سطحی که بازیگران احساس را به دوش می کشند و قهرمان پروریهای بی پایه و اساس از جمله برنامه های تلویزیونی هستند که جنبه های ملودراماتیک آنان گاهی آنچنان قوت می گیرد که همه چیز را به نفع خود به پایان می رساند و تماشاگر را به هیچ اندیشه و تفکری وا نمی دارد. ملودرام با طرح موضوعات احساسی و شورانگیز تماشاگر را به بند می کشد و با نادیده انگاشتن استدلال و منطق نمایش و با صحنه آراییهای پر زرق و برق و استفاده از دکورهای سنگین و پر خرج و بهره گیری مکرر از موسیقی غم انگیز و بعضا نمایش صحنه های اسرار آمیز و ترسناک به طور استادانه ای تماشاگر را تا لحظه آخر به دنبال خود می کشد و به ظاهر هم در دلش می نشیند اما هیچگاه دارای محتوایی غنی و با ارزش نمی باشد. کمدی: ... پائین ترین نوع کمدی لوده بازی است در این نوع نمایش اشخاص با ارائه بازیهای اغراق آمیز که معمولا نیز در پی حل مشکلات زندگی واجتماعی هستند موجبات خنده تماشاگر را فراهم میسازند. روابط موجود در این نوع نمایش غیر منطقی وسطحی وصرفا بر مبنای خنده ومسخرگی استوار است. به عبارت دیگر لوده بازی هدفی بیش ازخنداندن بینندگان در پیش روی ندارد. اشخاص این نوع نمایش هم افرادی قراردادی وکلیشه ای هستند که بیشتر دست به شوخیهای بدنی و مضحک می زنند وبرای ایجاد فضای خنده تقریبا از انجام هیچ عملی دریغ نمی ورزند. تماشاگر هم تا حدود بسیار زیادی وقایع وحوادث آن را حدس می زند زیرا بر مبنای اصول وانگیزه وعلل منطقی استوار نیست و اساس آن حادثه واتفاق است. |
||
|
|
|
|
|
گاهی اوقات هنگام خواندن قرآن به نکات جالبی می رسم که به اندیشیدن وادار می شوم. میل دارم گاهی اوقات در بخشی از این اندیشه ها با شما شریک شوم: 1- نساء، آیه ی 10: "آنانکه اموال یتیمان را به زور و ستم می خورند در حقیقت آتش جهنم را به شکم خود فرو می برند و بزودی در آتش فروزان دوزخ خواهند افتاد". چنین به نظر می رسد که خداوند شخصا سرپرستی بچه های یتیم را عهده دار شده است و سخت ترین مجازاتها را برای ضایع کنندگان حقوق آنها در نظر گرفته است. 2- نساء، پایان آیه ی 11: "... شما این را که پدران یا فرزندان و خویشان کدامیک به خیر و صلاح ارث بردن به شما نزدیکتر است نمی دانید" تا در حکم ارث مراعات کنید" " این احکام" فریضه ای است که خدا باید معین فرماید زیرا خدا به هر چیز دانا و به همه ی مصالح خلق آگاه است". به فرض درستی این ترجمه تکلیف پویایی فقه و پاسخ آن به نیازهای زمان را چگونه باید توضیح داد. 3- نساء، آیه ی 36: "خدای یکتا را بپرستید و چیزی را شریک او قرار ندهید و نسبت به پدر و مادر و خویشان و یتیمان و فقیران و همسایگان نزدیک و بیگانه و دوستان موافق و رهگذران و بندگان و پرستاران که زیردست شمایند نیکی و مهربانی کنید که خدا مردم خودپسند و متکبر را دوست ندارد". ترتیب معنا دار و تعداد کسانی که انسان در زندگی باید هوای آنها را داشته باشد برایم جالب است. 4- نساء، آیه ی19: "ای کسانی که ایمان آورده اید برای شما حلال نیست که از زنان، از روی اکراه "و ایجاد ناراحتی برای آنها" ارث ببرید. و آنان را تحت فشار قرار ندهید که قسمتی از آنچه را به آنها داده اید "از مهر" تملک کنید مگر اینکه آنها عمل زشت آشکاری انجام دهند. و با آنان به طور شایسته رفتار کنید. و اگر از آنها "بجهتی" کراهت داشتید "فورا تصمیم به جدایی نگیرید" چه بسا چیزی خوشایند شما نباشد و خداوند خیر فراوانی در آن قرار می دهد". نساء، آیه ی 35: و چنانچه بیم آن دارید که نزاع و خلاف سخت بین آنها "زن و شوهر" پدید آید از طرف کسان مرد و کسان زن داوری برگزینید. اگر اراده ی اصلاح داشته باشند خدا ایشان را بر آن توفیق بخشد که خدا بهمه چیز دانا و از همه سرائر آگاه است". این دو آیه جزو آیه های فراوانیست که خداوند تلاش کرده است با ارائه تضمین های فراوان به مومنان جلوی فروپاشی خانواده را بگیرد. خداوند پیشتر در آیه ای که شماره و سوره اش در خاطرم نیست وعده داده است که زوج های فقیر را از فضل خودش بی نیاز می سازد. آیه ای نیز ازدواج را مایه ی آرامش می داند و... من چه در زندگی خود و چه دیگران بارها تحقق این وعده ها را به چشم دیده ام. دو نکته در این دو آیه برایم جالب است. اول اعتماد و ایمانی که خداوند از مومنان انتظار دارد. ایمانی(1) که به آرامش می انجامد. و دوم تساهل و تسامح و بخشندگی فراوان ناشی از این ایمان. خداوند از بندگانش می خواهد همچون او اهل گذشت باشند و سخت نگیرند: "گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش" حافظ 5- ابتدای آیه ی بالا : "ای اهل ایمان برای شما حلال نیست که زنان را به اکراه و جبر به میراث گیرید." مهدی الهی قمشه ای و ناصر مکارم شیرازی هر کدام این آیه را جوری ترجمه کرده اند. الهی قمشه ای داخل پرانتز توضیح داده که: "چنانکه در جاهلیت هر کس میمرد، وارثش زن او را هم حق ارث خود می دانست". مکارم شیرازی اما این توضیح را نداده ومبهم و دو پهلو ترجمه کرده است. می خواهم چند نتیجه بگیرم. اول آنکه اگر توضیح الهی قمشه ای درست باشد، قرآن تلاش زیادی در راه احقاق حقوق زن کرده است. این تلاش در بسیاری آیات دیگر سوره ی نساء و دیگر آیات قرآن هم به چشم می خورد. حتی در اقدامی جالب در آیاتی از سوره ی یوسف، زن با وجود زنانه اش حاضر می شود و عشق خود را به پیامبر خدا اظهار می دارد. دوم آنکه من عقیده دارم یک ترجمه ی خوب قرآن باید هم پاس واضح بودن و هم پاس قرائت پذیری را داشته باشد. یعنی طوری نباشد که با توضیحات اضافی معنی را محدود کند. یا توضیح ندهد و معنی را مبهم بگذارد. این امر در ترجمه ی آیات غیر فقهی و غیر تاریخی خصوصا شایان اهمیت است. 6- نساء، آیه ی 40: همانا خدا مقدار ذره ای بر کسی ستم نکند و هر عمل نیکی را زیاد گرداند و " به نیکان" از جانب خود مزدی بزرگ عطا کند. آیه ای که فراوان دوستش دارم. آیه ای که به نیکی کردن تشویق می کند در هر شرایطی. بدون توجه به خوبی یا بدی زمانه. زیرا معیار تنها خداست و اینکه قرار است او اولا این نیکی را پاداش دهد و دوم اینکه چند برابرش کند. پ.ن(1): وقتی صحبت ایمان می شود یاد ایمان "کرکگور" هم می افتم. ایمان جالبی که بیشتر به من وحشت می دهد تا آرامش. پ.ن: آیه ی 19 سوره ی نساء ترجمه ی ناصر مکارم شیرازی( شماره ی مجوز قرآن: 26637/2) وسایر ترجمه ها از مهدی الهی قمشه ای( شماره ی 26299/3) است. پ.ن: این ترجمه ی ناصرمکارم شیرازی یک عیب بزرگی که دارد اینست که ویرگول زیاد دارد. فراوانی بی جهت ویرگولش هنگام مطالعه واقعا کشنده است. |
||
|
|
|
|
|
در تعادل دلنشین هوای آبان ماه که سرمای پاییز تلاش می کند تا کم کم بر هوای گرم به جا مانده از تابستان غلبه کند. درنقطه ای محدود از زمین های حاصلخیز شمال شرق کشور، گل زیبا و پرناز و عشوه ای، سحرگاهان با دستان حریری نسیم سحر از بستر بر می خیزد که در رنگ و بو عروس همه ی گلها است: زعفران! این روزها فصل کار ماست. کار آنقدر جدیست که حتی مدارس، درس را با یک ساعت و نیم تاخیر شروع می کنند. دستهای ما این روزها بنفش و سرخ است. نترسید. خون کسی را نریخته ایم. این گل زیبا و قیمتی همه ی جویندگانش را خونین و مالین می پسندد. این روزها اینجا قطب شمال است و ما همه کاشفان فروتن طلای سرخ، زعفران. امسال محصول عالیست. بر خلاف پارسال. خوشحالم. به خاطر جیب پر کشاورزان. به خاطر اینکه لااقل در یک محصول هم که شده پول خوبی به جیب تولیدکنندگان اصلی می رود. خوشحالم به خاطر یکسال رونق بازار، یکسال جشن و عروسی و سور، یکسال لباس خوب پوشیدن دانش آموزان و احتمالا بهتر درس خواندن. یکسال دوری از قاچاق و مواد مخدر، یک سال پربرکت. آسمان را سپاس به خاطر بارندگی فراوان. زمین را سپاس به خاطر زایندگی. خدا را سپاس. |
||
|
|
|
|
|
این بیت های تازه، اصلا تکان ندارد یک گوشه ای نشسته، میل بیان ندارد
گویا که شاعر آن، در خود فرو شکسته یک مرده ای که دیگر، یک ذره جان ندارد
غم های مردمش را، شاید شماره کرده این شاعری که دیگر، بر تن زبان ندارد
برخیز و از سر نو، با شعر عاشقی کن این بیت های بی عشق، تاب و توان ندارد
با عشق درد مردم، شاید دوا بگیرد برخیزد از میانه، آنکس که جان ندارد |
||
|
|
|
|
|
چند روز پیش مدیر مدرسه به من گفت بهتر است قاب عکس شهیدی که مدرسه بنام اوست(شهید رضا سوخته) را عوض کنیم. این شعر از همان لحظه افتاد به جانم. تقدیم به شهید سوخته، بابای داوود، برادر جهان، عموی همسرم و همه ی شهیدان گلگون وطن. قاب عکس باید برای شکل زیبای نگاهش یک قاب عکس محکم دیگر بسازم باید برای این نگاه آخرینش یک قاب عکس در خور باور بسازم تا قاب پرواز نگاهش را نگیرد آنرا شبیه پنجره یا در بسازم؟! ای قابساز ماهر فرزانه ی ما من میل دارم از نگاهش پر بسازم من میل دارم جای چشمان سیاهش یک مرغ مشتاق بدون پر بسازم یک مرغ مشتاق بدون پر و اما پرپرزنان در خون و خاکستر بسازم وقتی دو بال عاشقش را باز کرده باید بنای قصه را از سر بسازم |
||
|
|
|
|
|
این خوبه که آدم از کتابی که می خونه یاداشت برداره. بعدها که یاداشت رو می خونه مطالب کتاب براش زنده می شه. می تونه احیانا به کتاب ارجاع بده و هم اینکه با انتشار اون یاداشت دیگران رو تو کتاب خوندنش شریک کنه. طی روزها و ماههای گذشته کتابای همه ی نام ها نوشته ی ژوزه ساراماگو و کشتی پهلو گرفته نوشته ی سید مهدی شجاعی رو خوندم که متاسفانه ازشون یاداشتی تهیه نکردم. الان رمان دیگه ای از ساراماگو رو دارم می خونم به نام دخمه ترجمه ی کیومرث پارسای، نشر روزگار، 1383. صفحه ی 80 کتاب: واقعا افراد اندکی اطلاع دارند که در هر انگشت دست یک هنرمند، مغز کوچکی وجود دارد. درون چیزی که ما آن را مغز می نامیم، با آن به دنیا می آییم و در جمجمه قرار دارد، هرگز چیزی جز مقاصد بیهوده، معمولی و مغشوش وجود ندارد. در واقع دستها و انگشتان انسان همه ی کارها را انجام می دهد. مثلا اگر طرحی در مورد نقاشی، موسیقی، مجسمه سازی، ادبیات یا عروسک گلی در مغز انسان مجسم شود، تنها کاری که برای بیان خواسته اش انجام می دهد، فرمان دادن است. این عضو تنها می تواند فرامین را به دستها صادر کند، ولی طوری وانمود می کند که انگار تنها کار لازم، همین بوده است. |
||
|
|
|
|
|
بهرام و همسرش لیلا امروز صبح که از خواب بیدار شدند با صحنه ی عجیبی روبرو شدند. هشت کرم سفید رنگ با سرهای سیاه روی سقف رژه می رفتند. اول لیلا دید. مردها صد سال هم چنین چیزهای کوچکی را آنهم روی سقف نمی بینند. دیدن چنین چیزهایی تنها از چشم تیزبین خانمها بر می آید. بهرام پا شد، صندلی زیر پا گذاشت و هر هشتایشان را انداخت داخل خاک انداز. آورد پایین. معاینه کردشان و گفت: کرم میوه است. از همین کرمهایی که با گاز زدن سیب ممکن است قد بکشد جلوی چشمت که چرا مزاحم می شوی؟! اما لیلا قیل و قال راه انداخت که این، کرم چوب است. و از داخل مبل ها بیرون آمده است: مرگ بر مبل فروش! آنها چند وقت پیش دو تا کرم در حال خوردن چوب تختخوابشان دیده بودند. اما آنها قیافه ی شان فرق داشت. سرشان سیاه نبود. چاق بودند. عضله داشتند و ترسناک بودند. حتی بهرام ترسید به آنها دست بزند. اما این بدبخت ها را فوت می کردی می مردند. خلاصه بهرام همه ی مبل های زبان بسته را لنگ به هوا کرد و معاینه کرد. خبری نبود. لیلا که به شعار مرگ بر مبل فروش شک کرده بود یک مرتبه پرچم بالا برد که: مرگ بر صاحبخانه! این چه خانه ایست که کرم دارد. آنقدر شعار داد که بهرام یکی از کرمهای زبان بسته را داخل جعبه کبریت گذاشت و شال و کلاه کرد برود ببیند صاحبخانه کرمهای سقف خانه ی آنها را به جا می آورد یا نه. بیرون زده نزده فکری به سرش زد. رو به همسرش گفت: کرمها از دیوارنزدیک آشپزخانه بالا رفته اند. برویم آشپزخانه را هم ببینیم. رفتند. بهترین جا داخل کابینت ها بود که از چشم مخفی بود. قفسه ی اول خبری نبود. قفسه ی دوم: پاکت گردو، نه! پاکت پسته، نه! پاکت برگه ی زردآلو را که باز کردند... به به چشممان روشن! خانمها و آقایان محترم کرم، بفرمایید بیرون! بفرمایید! از شمارش خارج بودند. هم خودشان هم تخم هایشان. بهرام و همسرش پرچم مرگ بر صاحبخانه را هم پایین کشیدند و در عوض یک شعار بی تربیتی کوچک علیه خودشان سردادند که چرا مواظب مواد غذایی آشپزخانه نبوده اند. |
||
|
|
|
|
|
امروز جمعه است. روز سه شنبه حنایی مرد.بدون اطلاع قبلی. ناگهانی وغم انگیز. دوشنبه بدحال بود. دارو درمانش کردیم، بهتر شد. سه شنبه دوباره بد شد. برایش نوبت دامپزشکی گرفتم. اما یکساعت مانده به نوبت، حنایی مرد. خیلی غم انگیز بود. مدتها بود مرگ را اینطور از نزدیک تجربه نکرده بودم. جنازه اش را بردم انداختم داخل کال نزدیک خانه. همینطوری بی دلیل دوست داشتم جنازه اش را سگ ها یا گربه ها بخورند. با مرگ حنایی گل باقالی تنها شد. روز اول خیلی بی قراری کرد. همانروز من و همسرم تصمیم گرفتیم ببریمش روستا پیش مرغ و خروس های پسر عمویم ابل. ابل بیست و شش تا مرغ و خروس دارد و گل باقالی آنجا احساس تنهایی نمی کند. امروز او را بردم. مرغ و خروسهای ابل تا او را دیدند، کلی کتکش زدند. هر کدام که دستش رسید با تکش کوبید توی سر گل باقالی. خیلی اذیت شد. ترسید. کلی ازکرک و پرهایش ریخت. رنگ سرخ تاجش هم پرید. ابل گفت امروز فردا عادت می کند. با اینکه دلم برای گل باقالی سوخت اما خوشحالم جای خوبی پیدا کرده است. امروز عصر از روستا که برگشتم لانه ی حنایی و گل باقالی را جارو پارو کردم. چند تا از پرهایشان افتاده بود کف لانه. مرگ چه بیرحم است! چه زود لانه ی حنایی و گل باقالی را سوت و کور کرد. مرگ با مادر بزرگ هم همین کار را کرد. مرگ با ما هم همین کار را می کند. متاسفم! |
||
|
|
|
|
|
اگر بخواهم رابطه ی این روزهایم را با تلویزیون تشریح کنم. به دو بعد دوستانه و خصمانه تقسیم می شود. بعد خصمانه اش را به دلایلی که نمی خواهم توضیح دهم بی خیال می شوم. و صاف می روم سراغ بعد دوستانه اش. با تلویزیون این روزها در سه جا دوستم: 1- وقتی شبهای ماه رمضان، ده و چهل دقیقه ی هر شب، شبکه یک، سریال "نردبام آسمان" را نمایش می داد. نردبام آسمان یک سریال تاریخی جذاب در شرح زندگی دانشمند ایرانی "غیاث الدین جمشید کاشانی" است. دانشمندی دوست داشتنی با زندگی پرفراز و نشیب که تا حالا نمی شناختمش. فیلمنامه ی قوی، کارگردانی خوب، بازی طبیعی و غیرحرفه ای و دکور تاریخی و دلنشین، این سریال را برایم تماشایی کرده بود. حیف که تمام شد. "جمشید" عشق و زندگی علمی اجتماعی را خوب با هم جمع کرده بود. زندگی او مرا به یاد خواجه نصیرالدین و امیر کبیر و حسنک وزیر انداخت. کمی عاشقانه تر. کاش فیلمی هم در مورد خواجه نصیرالدین بسازند. خواجه در میان وزیران یک استثناست. او کسی است که با وجود نخبگی و کاردرستی سرنوشتش با تیغ کینه ی بدخواهان گره نمی خورد و به مرگ طبیعی می میرد. 2- دست تلویزیون را بوسیدم و از خیر خصومت ذاتیم با او گذشتم وقتی از زبان همسرم شنیدم که شبکه ی یک می خواهد کارتون "مهاجران" را نمایش دهد. آخر شما نمی دانید من با لوسیمیل و کیت و بن و تاب و کلارا و آقای پتیول و سگ فضولش چه خاطره ها دارم. یک زمانی در کودکی با برادر و خواهرها پای این کارتون که می نشستیم دیگر از دنیا هیچ نمی خواستیم. وقتی بچه های امروز را می بینم که چقدر تحت تاثیر مستقیم شخصیت های بازیهای کامپیوتری و فیلم های جورواجوری که می بینند قرار دارند، تردید نمی کنم که مهاجران تاثیر زیبای خودش را در کودکی بر روان من و همسالانم به جا گذاشته است. من هر روز ساعت شش پای این کارتون، "در جستجوی زبان از دست رفته"(1) به خانه ی کو دکی هایم(2) برمی گردم ودنبال سرچشمه های تربیت و شخصیت امروزم می گردم. تماشای این کارتون علاوه بر همه ی جذابیت هایی که دارد نوعی خودکاوی و خودشناسی است برای من. ۳- شبکه ی چهار و برنامه ی "دو قدم مانده به صبح" را همچنان می پسندم. خصوصا "محمد صالح علاء" را با آن آشفتگی و با نمکی و خوش صحبتی اش. دو تا از شعرهایم را سرخود برایش فرستاده ام. اگر در برنامه خواند، خبرم کنید. ممکن است آنموقع شب(یازده و بیست دقیقه) خواب باشم. 1و2- "در جستجوی زبان از دست رفته" و "بازگشت به خانه" نام دو کتاب روانشناسی است. اولی نوشته ی اریک فروم است. دومی را نمی دانم. |
||
|
|
|
|
|
ماه بی آزار و دوست داشتنی رمضان تمام شد. همیشه شب آخر، عید را که اعلام می کنند، دلم می گیرد. مثل پایان غم انگیز یک اردوی شیرین. یا فارغ التحصیلی و خداحافظی از دوستان. یا پایان خدمت سربازی و جدایی از هم دوره ای ها. یک غم مبهم می نشیند میان دلم. کاش زور می زدیم یک شب دیگر نگهت می داشتیم. مثل مادربزرگ می مانی که دیر به دیر می آمد و یک شب بیشتر پیشمان نمی ماند. می ترسم تو هم مثل او بروی ودیگر پیدایت نشود. خدایا! اگر قرار شد دیگر رمضان ماهت را نبینم. کاری کن خوب بمیرم. آرام و "آمرزیده"(1). اگرهم قرارشد دوباره ببینمش کاری کن خوشحال و دست پر ببینمش. در حالی که یک سال با کیفیت زیسته ام و از روزهای عمرم درست استفاده کرده ام. زود برگردی ماه عزیز من! 1- بخشی از دعای وداع امام سجاد(ع) در صحیفه ی سجادیه. |
||