تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم

اثر هیچ آنتن یا دکلی بر آسمانش نیست و هیچ زباله ای بر زمینش. مبرا از هرگونه آلودگی زمینی و آسمانی. مورچه ها در سایه ی علف ها و بوته های خودرو دررفت وآمدند. بی هیچ مزاحمی. خاک بکرش بسیار کم، خراش خیش به خود دیده است. امسال اما هراس از دست اندازی اداره ی منابع طبیعی و نیز ترسالی و امید به برداشت محصول دیم باعث شد برویم سراغش.

یک صبح تا غروب طول کشید تا تراکتور سینه ی گرم و مرطوبش را زیرورو کرد. یک صبح تا غروب را نشسته و ایستاده زیر خورشید اردیبهشت گذراندم. خورشیدی که گولم زد و پوستم را سوزاند.

حالا جان می دهد برای پالیز. تخم هندوانه پاشیدم و آفتابگردان. چند نوع هندوانه. حالا باران که می بارد تصویر پدربزرگ مرحومم می آید جلوی چشمانم که خورجین خرش پربود از هندوانه های ریز و درشت. باران که می بارد طعم هندوانه های کودکیم خیس می شود، جوانه می زند و بزرگ و بزرگتر می شود تا تابستان امسال دوباره به ثمربنشیند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/26ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

آمدی تا پدر بی کس نماند، علی بی یار و همسر، و حسن و حسین و زینب بی مادر. تو انگار آمده ای تا کامل کننده باشی. ام ابیها باشی و مایه ی آرامش پیامبرخدا. همسر مهربان ولایت و دامنی امن برای تربیت قهرمان کربلا.

خدا پیامبرش را به تو سپرد و چه کسی امین تر از تو. قرص و محکم تر از تو. دست های پرمهر تو نبود که زخم های جسم و جان پیامبر به این سادگی شفا نمی یافت.  پیامبر هم تو را به خوب کسی سپرد. راستی تو را به علی سپرد یا علی را به تو! تاریخ می گوید تو را به علی. اما تو خود تاریخ سازی. تاریخ مقابل تو کم می آورد. تو به گونه ای رفتار کردی که انگار علی را به تو سپرده اند.

مادر، مادر، بیخود زادروزت را روز مادر نام ننهاده اند. تو مادری کردی پدر را، همسر را، تاریخ را، بشر را. هنگامی که تمام قد پشت در ایستادی تا از علی دفاع کنی داشتی به زینب یاد می دادی دفاع از حق را. آری مادر، ابتدای کربلا پشت همان در بود.

تو و پدر و همسر و فرزندانت آمدید تا بشر بی پشت و پناه نماند. آمدید تا از شما خوبی ها را بیاموزیم. مهربانی را، عدالت را، دفاع از حق را، امربه معروف و نهی از منکر در مقابل حکومت فاسد را، صبر و شکیبایی را. آمدید تا معنای زندگی را با شما دریابیم.

مادر، روز تولدت را تلخ می کنم اما کاش کربلا می بودی و حسینت را درمی یافتی هنگامی که لب بر لب اکبر گذاشت، هنگامی که اصغر قنداقه پوش را در آغوش گرفت. مادر، کاش می بودی و زینبت را درآغوش می گرفتی زمانی که بی برادر عازم شام بلا شد. کاش می بودی و دل اباالفضل را محکم می کردی وقتی با تردید می خواست بگوید برادر. کاش می بودی مادر. و مگر نبودی؟ بودی. که اگر نمی بودی نمی شد. کن فیکون می شد تاریخ. حوصله ی صبر و طاقتمان طاق می شد. خوب شد که بودی. و خوب است که هستی. بی سایه ی مادر نمی شود زندگی کرد.

تولدت مبارک مادر!


برچسب‌ها: حضرت فاطمه سلام الله علیها, مادر
+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/22ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

ملاکهایم آنقدر بلند بود که قد هیچ یک از کاندیداهای این دوره ی نمایندگی مجلس به آنها نرسید. در انتخابات اما شرکت کردم. با شک و تردید. مهر انتخابات را چسباندم صفحه ی آخر شناسنامه ام. پشت صفحه ی مخصوص ضرب مهرهای اضطراری. باشد ذخیره ای برای شرایط اضطراری. برگ تعرفه را گرفتم و با خودکار یک ضربدر گنده کشیدم روی جدول نام کاندیدا. از این ضربدرهایی که با غیظ می کشم روی دفتر مشق بچه ها تا باطلشان کنم. از حوزه بی تفاوت بیرون آمدم. نتیجه ی انتخابات هم که اعلام شد باز بی تفاوت بودم.

حالا اما آرزو می کنم پشیمان شوم. آرزو می کنم کاندیدایی که رای آورده در مجلس آنقدر قوانین خوب بگذارد، آنقدر بر کار دولت قوی نظارت کند و آنقدر پشت تریبون مجلس حرف حق بگوید که از قد ملاکهای من هم بالاتر بزند تا من از رایی که به او نداده ام پشیمان شوم. این پشیمانی به نفع همه است.

پی نوشت: این یادداشت را همان روز انتخابات دور اول نوشتم اما به عمد صبرکردم تا انتخابات دور دوم هم برگزارشود تا به سنگ اندازی متهم نشوم.


برچسب‌ها: انتخابات
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/20ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

مجله ی داستان همشهری یکی از اعضای خانواده ی موسسه ی همشهری است. این مجله به نثر اختصاص دارد و گاهی به شعرهایی که رد پایی از داستان دارد هم می پردازد. داستان، داستانک، روایت، سفرنامه، زندگینامه، خاطرات شغلی و تجربه های زندگی از ژانرهایی است که داستان به آنها می پردازد.

عکس ها، نقاشی ها و کاریکاتورهای داستانی هم در این مجله صاحب جایگاه رفیعی هستند. این مجله در ابتدای هر شماره یک داستان قرآنی دارد که با تصویرهایی بکر همراه می شود. خلاصه هرآنچه شما از داستان در ذهن دارید در این مجله به کمال رسیده است. داستان و متعلقات دیگر ملت ها هم در این مجله حضوردارند. با ترجمه هایی که گاه از شدت روانی و زیبایی آدم را متعجب می کند. مطالعه ی داستان به کار همگان می آید از این رو که مثلا یک پیتزافروش یا یک معلم می تواند در بخش یک شغل به مطالعه ی تجربه هایی بنشیند که در حرفه اش به کارمی آید.

اول هر ماه می توانید در مجله ی داستان غرق شوید و تا پایان ماه با این مجله ی دویست سیصد صفحه ای دوهزاروپانصدتومانی خوش باشید. در شماره ی اردیبهشت امسال نفیسه مرشدزاده سردبیر کوشای مجله وعده داده است که بزودی تغییرات مبارکی در کیفیت مجله خواهندداد. این شماره را اگر خریدید بروید صفحه ی 159، سمت چپ، ابتدای صفحه: خاطرات یک معلم روستا، شبیه چکناواریان، جواد ماهر. از چاپ این مطلبم هنوز خوشحالم. کلی انرژی گرفته ام. دست داستانی ها درد نکند.


برچسب‌ها: گزارش یک مجله
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/17ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دیروز مادر دوتا از دانش آموزان که خواهر و برادرند درگذشت. علی و زینب. دوتا از دانش آموزان خوب مدرسه. معلمشان می گوید مادرشان خدابیامرز هفته ای حداقل یکبار به مدرسه سرمی زد و سراغ درس و مشقشان را می گرفت. پدر علی و زینب تا پیش از عید زندانی بود. معلم علی و زینب برایم گفت علی هرروز می گفت سه روز دیگر پدرم آزاد می شود، دو روز دیگر، یک روز دیگر... می گفت آقا می خواهیم دیگر همه با هم باشیم. پدر اما پس از آزادی می رود قم برای کار در کوره پزخانه ها. مادر جوانشان هم که بیماری قلبی داشته است سکته می کند و به رحمت خدا می رود. درحالی که پدر قم است و به تشییع جنازه هم نمی رسد.

معلم علی و زینب برایم گفت که اطرافیان آنقدر از علی و زینب غافل می شوند که آن دو روز مرگ مادر لباس می پوشند و مدرسه می آیند. می گوید علی تا مرا دید خودش را انداخت بغلم و تا می توانست گریست. دانش آموزان برای روح مادرش فاتحه خواندند و به او تسلیت گفتند. معلمشان گفت علی تندتند برای مادرش قل هوالله می خواند. زینب اما کلاس دوم است و یکسال کوچکتر از علی. هنوز خیلی متوجه مصیبت نیست.

مهمان دیگر روز وفات مادر که در غیاب من توسط مریم خانم مستخدم آمده است مدرسه، فاطمه ی دوساله، خواهر شیرخوار علی و زینب است. یکی از معلم ها چیزی گفت که من با شنیدنش رفتم دفتر و شروع به گریستن کردم. او گفت مادر که فوت کرده است، جنازه اش را گذاشته اند توی خانه. دخترک دوساله آمده است کنار مادر و بهانه ی شیر گرفته است. و اطرافیان درمانده اند وقتی دخترک کنار جنازه ی مادر دراز کشیده است و پستان مادر را به دهان گرفته و شروع به شیرخوردن کرده است.

من امروز در مراسم ترحیم مادر دانش آموزانم گریستم. یک دل سیر. پیش از ترحیم اما کتابهای مدرسه را بین همه ی دانش آموزان پخش کردم. دوتایش رسید دست علی و زینب. همه نشسته بودند روی سکوی کنار مدرسه به کتاب خواندن. بعد از کتاب خواندن بلندگوی دستی را آوردم آنقدر موسیقی شاد برایشان گذاشتم. دست زدند. حورا کشیدند. به هردری زدم تا علی و زینب را شاد کنم. به هردری زدم تا غافلشان کنم. به هر دری زدم تا...


برچسب‌ها: مادر
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/11ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

اردوهای دانش آموزی شروع شده است. هفته ی پیش می خواستیم بچه های دبستان امیرکبیر را ببریم اردو. صبح زود رسیدم جلوی مدرسه دیدم بچه ها جمعند. وسطشان یک سگ قوی هیکل سفید ایستاده بود و له له می زد. نگاهم که کرد ترسیدم از جبروتش. بااحتیاط پیش رفتم حمله نکند. با بچه ها خوش و بش کردم و گفتم: سگ مال کیه؟ گفتند: آقا، مال مجیده. گفتم: بگویید مجید بیاید. مجید آمد. با قیافه ای ساده و حق بجانب. سگ مال تویه: بله آقا. اینجا چکار می کنه؟ می خواد بیاد اردو آقا. یعنی چی؟ صبح افتاد دنبالمون آقا. بقیه روزایی که میای مدرسه دنبالت نمیفته؟ چرا آقا. بقیه ی روزا یه داد می زنیم برمی گرده، امروز داد نزدیم. خودشم بوبرده بود می خوایم بریم اردو آقا. اوضاع وقتی طبیعی تر شد که یکی از بچه ها صدازد: آقا می دونید اسمش چیه؟ نه. قُلدو آقا! قلدو تا آخر اردو با ما بود. می نشست کناری و مراقبت همه را می کرد. یکبار با بچه ها رفت نوک قله. بچه ها علاوه بر قلدو دوتا خرٍ بی نام هم با خودشان آورده بودند. راه دور بود. یک جای خوش آب و هوا در دل کوهها: شٍوینجٍه. پنجاه دقیقه پیاده روی کردیم. خوش گذشت. جای شما خالی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/07ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

سجاد همان پسرک معلول ذهنی روستاست. پارسال رضایت مدیر و معاونین و معلم ها و دانش آموزان باعث شد برود سر کلاس اول بنشیند. امسال اما به هر در زدم نتوانستم مسوولان مجتمع را مجاب کنم سجاد دانش آموز بماند. سجاد اما بی توجه به ما و تصمیممان که نباید وارد مدرسه شود، می آید. هرروز هم می آید. بین بچه ها قدم می زند و دلبخواهی سر یکی از کلاس ها می نشیند. گاهی که در دفتر صحبتش می شود یا سراغش را از دانش آموزان می گیرم می بینم همه مثل من سجاد را دوست دارند. من اما خیلی دوستش دارم. وقتی می بینمش... یعنی همیشه اوست که اول مرا می بیند. صدایم می زند و تا به خودم بیایم می پرد بغلم. تا نبوسدم دست بر نمی دارد. من جواب سلامش را می دهم: سلام، خوبی سجاد؟ مِمِمِمِ مرسی، نه نه نه، خُ خُ خدا رو شکر.

"مرسی، نه، خدا رو شکر" را از معلم پارسال آموخته و هنوز با چنان شوقی بیانش می کند که انگار تازه یادگرفته است. دیروز فرش پهن کردیم توی حیاط مدرسه ایستادیم به نماز. من پیشنماز بودم. سجاد دورمان می چرخید. بین دو نماز دیدم دست و رویش را خیس کرده گفتم بیا وایستا. کفشهایش را کند ایستاد کنارم، شانه به شانه ام. نماز را دو پیشنمازه خواندیم. معلم پارسالش از پنجره ی کلاس فیلممان را گرفته بود. نشانم که داد دیدم سجاد خیلی پررنگ است. من کنارش به چشم نمی آیم. آنقدر خوب نماز می خواند که انگار اوست که پیشنماز است. فکرکنم این یک نماز جماعتمان خیلی خیلی پرگرفته باشد سمت آسمان. یحتمل تنها نمازی باشد که بخاطر جلوایستادن تحت تعقیب الهی قرارنخواهم گرفت.


برچسب‌ها: سجاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/31ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

یکی از اشتغالات روحبخش من، راه رفتن روی جدول کنار خیابان است. آنقدر این کار را کرده ام که جدولهای کنار یک خیابان اصلی را تا ته قدم می زنم بدون اینکه بیفتم. وقتی اینکار را می کنم در اندیشه هایم غوطه ور می شوم. دچار احساس خوبی می شوم. چیزی شبیه پرواز. به همین خاطر معتقدم یک خیابان خوب علاوه بر درختهای فراوان و بلند، جدولهای خوبی هم باید داشته باشد. از سکوت و خلوتش نباید غافل شد. جدول نوردی به تمرکز کامل نیاز دارد.

قم و زاهدان که بودم خیابانهای اینجوری را شناسایی کرده بودم. در شهرک خوش ساختی که اکنون زندگی می کنم هم چنین خیابانهایی نزدیک خانه سراغ دارم. هرچند تازگی به خاطر اجرای طرح فاضلاب، دخل شهرک زیبای مرا آورده اند. دیگر به رهایی گذشته نمی شود روی جدول های کنار خیابانهایش راه رفت و پروازکرد.

بی نظمی شهری بر فکر و روح آدم هم اثر بد می گذارد. جدولهای بی نظم، پرواز روح و اندیشه را مختل می کند. مثل یک بدن بی تعادل، روح هم دستهایش را باز می کند و کج و راست می شود تا نیفتد. سقوط نکند، اوج گرفتنش پیشکش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/24ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

"مولانا جلال الدین محمد بلخی" اگر با ما زندگی می کرد و یک وبلاگی می داشت به اسم ترجمان، به او پیشنهاد می کردم این بیت از مثنوی اش را بگذارد زیر اسم وبلاگش:

چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی

به نهان از او بپرسم به شما جواب گویم

ادعای بزرگی است. فقط باید زیر اسم وبلاگ مولانا نوشتش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/22ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

    "بیانیه ی داوری مسابقات روزنامه دیواری مدرسه ی شهید سوخته ساق"*

            فرزند هنر باش نه فرزند پدر       فرزند هنر زنده کند نام پدر

بنام خداوند خالق زیبایی ها و با سلام و تحیت خدمت شما همکاران گرامی و دانش آموزان عزیز و تسلیت ایام شهادت بزرگ بانوی اسلام حضرت فاطمه(س).

به فضل و عنایت الهی و همکاری معلمان گرامی و مدیر و معاون محترم و نیز شما دانش آموزان عزیز نخستین دوره ی مسابقات روزنامه دیواری مدرسه به پایان رسید.

روزنامه ی ساخت شما عزیزان به دقت و براساس 8 اصل اعلام شده و آموزش داده شده ی: موضوع و محتوا، لوگو، صفحه آرایی، سرمقاله، شناسنامه، عکس و رنگ آمیزی، ابتکار و خلاقیت و خط خوش و درشت، هرکدام10 امتیاز و در مجموع 80 امتیاز مورد داوری قرارگرفت. این اصول در تابلوی اعلانات مدرسه نصب خواهد شد تا هرگروه امتیاز و نقاط قوت و ضعف خود را مشاهده نماید. از میان 26 روزنامه دیواری، از هرکلاس یک روزنامه به عنوان روزنامه ی برتر انتخاب شد. این درحالی است که در کلاسهای اول و دوم، رقابت بسیار نزدیک بود. ضمن تشکر از همه ی شما همکاران و دانش آموزان، آرای داوری مسابقات به شرح زیر اعلام می گردد:

1- کلاس اول آ:ضمن تقدیر از دو گروه ایران و طوفان در شب، جایزه ی روزنامه دیواری برتر اهدامی گردد به گروه آغاز بهار.

2- کلاس اول ب: ضمن تقدیر از گروه جنگ رستم و اسفندیار، جایزه ی روزنامه دیواری برتر اهدا می شود به گروه بهار.

3- کلاس دوم آ: ضمن تقدیر از گروه آب و هوای جهان، جایزه ی برتر اهدا می گردد به گروه کشاورزی. این گروه، منتخب معلمان نیز می باشد.

4- کلاس دوم ب: ضمن تقدیر از گروه پرنده ی نوروز جایزه ی برتر اهدا می شود به گروه مجله های متنوع.

5- کلاس سوم آ: جایزه ی برتر اهدا می شود به گروه فناوری.

6- کلاس سوم ب: جایزه ی برتر اهدا می شود به گروه شجاعت.


*: این جشنواره را من دوسه سال پیش بین دانش آموزان برگزارکردم. امروز داشتم خرت و پرتهایم را مرتب می کردم بیانیه اش را یافتم میان کاغذها. یادم می آید برای جشنواره حسابی وقت گذاشتم و جدی اش گرفتم. از اول مهر کلاس به کلاس می رفتم و آموزش روزنانه دیواری می دادم. تئوری و عملی. بعد که همه یادگرفتند دی ماه بود که فراخوان جشنواره را دادم. برای داوری فرم های مخصوصی تهیه کردم و ساعت ها صرف داوری کردم. بعد هم از کارها یک نمایشگاه ترتیب دادیم. بیانیه را به سبک جشنواره ی فیلم فجر نوشتم و با همان سبک، پرهیجان سرصف خواندم. یادش بخیر.


برچسب‌ها: روزنامه دیواری
+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/18ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

علی کوچولوی دو سال و دوماهه یمان عشق ماشین است. انواع و اقسام ماشین. اسباب بازی تا واقعی. دیروز بردیمش شهربازی، نشست داخل ماشین شارژی. آنقدر گاز داد و رانندگی کرد تا بالاخره یادگرفت. امروز دوباره بردیمش. از دیروز مانده بود به دلش. طفلک سیربازی نشده بود. امروز شش بار برایش بلیط گرفتم. یکساعت و نیم بازی کرد تا خسته شد. با اینکه از همه ی بچه ها کوچکتر بود اما از همه بهتر می راند. چنان لایی می کشید دیدنی. پارک می کرد تماشایی.

امروز عمورضایش ماشینش را دراختیار من گذاشت. من پشت فرمان نشستم. علی بغل دست، روی پای عمورضا نشست. با تعجب نگاهم می کرد. می خواست ببیند اندازه ی او رانندگی بلدم. خوب راندم. با اینکه هنوز جوهر گواهینامه ام خشک نشده است اما خوب راندم. علی خوشش آمد. مامان علی وعمورضایش هم. همینطوری کم کم در رانندگی مهارت پیدا کنم می توانم امیدوار باشم به اینکه اسمم نمی رود جزو بیست سی هزار نفر قربانی حوادث رانندگی سالانه. البته آنچنان تضمینی هم نیست. اقل کم می توانم عذاب وجدان نداشته باشم که مهارتم کم است.

تازه باید کارهای فنی ماشین را هم بدانم. علی با ماشین هایش که بازی می کند وقتی می گوید "ماشین علی گُرگُر می کنه"! یعنی ماشین نیاز به تعمیر دارد. دوتا بالش می گذاریم زیر چرخ ها به جای جک. علی می پرد پیچ گوشتی و انبردست می آورد. من هم می شوم مکانیک بدو زیر ماشین. چندتا پیچ و مهره را شل و سفت می کنم تا "ماشین علی دس بشه و دیگه گُرگُر نکنه". فردا روز اما که با ماشین راستکی در جاده بمانیم اگر علی نتواند روی پدرش حساب کند که ضایع می شود می رود پی کارش.

بله خلق الله! تنها این ما نیستیم که بچه ها را تربیت می کنیم. به قول ویل دورانت آنها هم ما را تربیت می کنند. تربیت بچه ها به نوعی تداوم تربیت خودمان است.


برچسب‌ها: بازی
+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/12ساعت 8:28 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

علی کوچولوی دو سال و دو ماهه یمان هنوز با فرشته ها دادوستد و نشست و برخاست دارد. این را از لبخندهایی که در عمق خواب می زند می فهمم. از سخن های از سر نازی که در خواب می گوید و از چشم و ابروهایی که در هنگام غلتیدن بالا می اندازد. معلوم است با فرشته ها سروسری دارد. معلوم است فرشته ها به یاد روزهایی که هنوز پدرمان از جوارشان اخراج نشده بود دست از دامن علی کوچولو و دیگر کوچولوها نبریده اند. طفلی ها امیدوارند بتوانند بر سیرت پاک نگه شان دارند. به همین خاطر است که من از بودن و کارکردن در جمع بچه های دبستانی خوشحالترم. احساس می کنم با واسطه ای قوی به خوبی و سادگی و پاکی گره خورده ام. تلاش می کنم با همکاری فرشته ها، بچه ها را برای نگهبانی از همین سیرت پاک تربیت کنم. خدا کمکمان کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/10ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

من یک وقت هایی هست مطلبی می نویسم که نمی توانم در وبلاگ بگذارم. یعنی هر چه سبک سنگین می کنم می بینم به درد وبلاگ یا چاپ در جایی نمی خورد. این مطلب یا خیلی سطح پایین است که به سادگی از کنارش می گذرم یا خوب است اما دردسرساز است. یعنی می بینم توانایی پرداخت هزینه ی احتمالی اش را ندارم. البته مطالب هزینه دارم خیلی کم است. از ابتدای وبلاگ نویسی دوتایش را به خاطر می آورم. بیشتر هم نباید باشد. منطقی است اگر بیشتر باشد و ببینم نمی توانم بیشتر مطالبم را منتشر کنم باید از خیر وبلاگ نویسی یا حتی نوشتن بگذرم. یا بنویسم ولی راهی را پیش گیرم که در مورد همین دو مطلب دردسرساز در پیش گرفته ام.

من این دو مطلب را برای برخی شفاهی خوانده ام ولی انتشار عمومی اش را گذاشته ام برای پس از مرگم. انتشار مطلب دردسرساز پس از مرگ خیلی هزینه ندارد. یا شاید من اینطور فکر می کنم. انگار دارم غلط فکر می کنم. مگر آن دنیا حساب و کتابش دقیق تر نیست. نکیر و منکر عمرا بگذارند من به چنین مطالبی فکر کنم چه برسد به آنکه بخواهم منتشرشان کنم. پس تنها یک راه می ماند: توبه! توبه کنم و یک سیستم سانسور سرخود قدرتمند در مغزم فعال کنم تا مطالب بودار را در نطفه خفه کند. یک سیستمی مثل همین فیلترینگ خودمان. اصلا بروم ببینم نمی توانم همین فیلترینگ را دانلود کنم روی اعصابم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/07ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

* این مطلب را سومین بهار است که اینجا می گذارم. پارسال ویژه نامه ی کیهان در تربت حیدریه بی اجازه و بدون ذکر نام من چاپش کرد. بخشیدمشان. گفتم که اگر آشنا به چشمتان آمد نگویید رونویسی کرده ای. این تحقیق ساده، توانایی افزوده شدن دارد. معنای تازه ای اگر به ذهنتان رسید دریغ نورزید. سال نویتان مبارک و پر از خوبی و نیکویی باد. 

* نوروز برای ما تربت حیدریه ای ها برابر است با یادآوری همه معناهای زیر:

1-  شکوفه بادام: درخت بادام ها زودتر از همه درختان دیگر بیدار می شوند، لباس نوی یکدست سفید یا سرخ می پوشند و به استقبال بهار می روند.

2-  سمنو: مادر بزرگ ها، چند هفته به عید مانده گندم ها را آماده می کنند. گندم ها حتما باید زیر آب باران جوانه بزند تا مهیای پخت سمنو شود.

3-  کَنگَر: اولین سبزی کوهی است که صدای پای بهار را می شنود و سر از خاک بیرون می آورد. تربتی ها روزهای آخر اسفند و اول بهار در جستجوی کنگر سر به دشت و دمن می گذارند. کنگر گیاهی خاردار با ریشه ای خوشمزه است که با بیل و بیلچه می کنند. برای کندن آن باید عجله کرد چرا که پس از گل دادن دیگر خوردن ندارد. کنگر وقتی بشکفد قد می کشد و خوراک خوشمزه و پلوار کننده ای برای دام ها می شود. آویشن و خارمشک هم همین روزها از زمین می روید. البته برای پیدا کردن این دو باید دامنه کوه ها را بگردی. من یک نوع پونه وحشی هم یافته ام که بویش هوش از سر آدم می برد. تقریبا همه گیاهانی که این موقع سال سر از خاک بیرون می آورند سود غذایی یا دارویی دارند. به شرطی که گیاه شناس باشی. 

4-  سولولو: همان سنبل است به لهجه محلی تربتی ها. سر و کله این گل  وحشی زیبا هم روزهای اول بهار پیدا می شود.  دشت پر می شود از رنگ بنفش.

5-  آش: نعناع و پونه و بومادران و گُزُرگُزُر یا زِرقٍچه، بلقیس، تریخ و... را که از صحرا جمع کنی مواد اولیه یک آش خوشمزه را در اختیار داری. یک آش صددرصد طبیعی: آش لَخچَک. لخچک آش قدیمی و خوشمزه منطقه ماست. طعم و رنگ و بویش مرده را زنده می کند.

6-  شِش ها: خوشحالم اعلام کنم مردم تربت حیدریه در قرن 21 علاوه بر آب شان به خاطر نان شان هم چشم به دستان بخشنده آسمان دوخته اند. آنها تا شصت و شش روز پس از عید در روزهای ششم، شانزدهم، بیست و ششم، سی و ششم، چهل و ششم، پنجاه و ششم و شصت و ششم همچون نیاکانشان در انتظار باران چشم به آسمان دارند. آنها معتقدند احتمال ریزش باران در این روزها بیشتر است. حفظ این نظم برای رشد محصولات کشاورزی اهمیت حیاتی دارد. بسیار پیش می آید که یکی از این بارندگی ها بصورت تگرگ باشد و به میوه ها و سردرختی ها آسیب برساند. کشاورزان به ششٍ سی و ششم، ششٍ " بقال کش" می گویند و از آن می هراسند. زیرا در این شش از طرفی سردرختی ها رشد خوبی کرده اند و از طرفی امکان تگرگ بیشتر است.

7-  سٍمارُق: نوعی قارچ خوراکی است که از اول بهار در دامنه کوه ها و مناطقی که خاک قرمز( رس) دارد، می روید. مردم معتقدند سمارق همزمان با غرش رعد و برق های بهاری( غریدن پایه) سر بر می آورد. این نوع قارچ بسیار لذیذ است.


برچسب‌ها: نوروز
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/01ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

شوخی شوخی سال نود را هم تیر کردیم رفت پی کارش. مثل نامش خرگوش، تند و تیز سپری شد. چهارشنبه ی آخر سال برای بچه ها روز بدون کیف و کتاب گرفتیم. با زیرانداز آمدند و خوراکی. سه چهار نفری دور هم نشستند توی حیاط مدرسه. ما معلمها هم رفتیم عید دیدنیشان. دو ساعت و نیم طول کشید عید دیدنی از صد و ده دانش آموز. بعد هم با یک آش خوشمزه عیددیدنی شان را پس دادیم.

سال که تحویل شود من وارد سی و سومین سال زندگی بر روی این کره ی خاکی می شوم. از ما قبل و ما بعدش خبر ندارم اما این سی و دو سال که بد نگذشته است. درست است که شهرتی به هم نزده ام، مدرک تحصیلی درخشانی نگرفته ام، مال و منال آنچنانی کسب نکرده ام اما وجدانم هم به بار سنگینی گیر نیست. روحم خراش عمیقی ندارد. این به آن در.

دلخوشیم این روزها همین دانش آموزانی است که می پرورم. بلکم راحت روح فردایم باشند. فردایی که نه پدری به کار می آید نه برادری. همه دهان می شوند و شهادت می دهند. خدا کند آنروز هم خوش باشیم.

امیدوارم سال نهنگ سال بدون جنگ باشد. یک سال پربرکت. سالی که بشر مشکلاتش را بی جنگ و دعوا حل کند. بی قتل و خونریزی. احساس می کنم نهنگ حیوان مهربانی است. پدرژپتو و پینوکیو که از او بدی ندیدند. امیدوارم برای ما هم خوش یمن و میمون باشد.


برچسب‌ها: نوروز
+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/26ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

۱) حس شاعریم به کل خشکیده است. گاهی که در درونم دست به کلنگ می شوم بیتی یا نهایت دوسه بیتی بیش ته دلوم را نمی گیرد. می گذارم اینجا تا بخوانید و آرزو کنید تا این حس قدسی دوباره دربرم گیرد. هرچند هم اکنون صدایی از درونم به محکومیتم بلند است که تو خود مدتهاست کاری به کار شعر نداری. نه اعتنایی، نه حوصله ای، نه وقتی. راست می گوید این صدای جسور درون. بیخود آرزوهایتان را هدر مدهید!

تا جمعه بعدازظهر می آیم به شهرت

یک دسته گل آورده ام دزدانه بهرت

تو کوهی و از قله هایت آب جاریست

من آمدم تا آب بردارم ز نهرت

۲) گشته ام داخل اینترنت و یکی یکی ترانه های خوب کودکانه را گلچین کرده ام. حالا یک مجموعه دارم شامل نوزده ترانه، ویژه ی زنگ تفریح دانش آموزان. برای چند مدرسه که گذاشته ام علاوه بر دانش آموزان، معلمها هم ایستاده اند به گوش کردن. البته برخی حرکات شادمانه و موزون، برخی همخوانی ها و برخی اتفاقات جالب دیگر هم در خلال پخش آلبوم مورد نظر اتفاق افتاد که جالب بود. مثلا با همکاران زنگ تفریح داخل دفتر جلسه داشتیم. بلندگو هم داشت مجموعه ی مورد اشاره را پخش می کرد که یک دفعه بی دلیل قطع شد. یکی از دانش آموزان شوخ و شنگ کلاس اول آمد دم دفتر که آقا موسیقی را بگذارید داشتیم می رقصیدیم! امیدوارم علاوه بر آثار ظاهری، آثار باطنی و معنایی این ترانه ها هم به دل بچه ها بنشیند و به تربیتشان کمک کند. چرا که ترانه ها را با همین هدف برگزیده ام.

ترانه های مجموعه شامل این هاست: ای ایران، یار دبستانی، خوشحال و شاد و خندانم، توپ سفیدم، عروسک قشنگ من، شب بخیر کوچولو، آهویی دارم خوشگله، خونه ی مادربزرگه، مدرسه ی موشها، تک تک اردک عمو پورنگ و چند کار از خاله شادونه. ترانه ی خوب دیگری اگر سراغ دارید بگویید تا اضافه کنم به مجموعه ی زنگ تفریح.


برچسب‌ها: ترانه و موسیقی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/18ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

چون معاون پرورشی مجتمع هستم شش تا مدرسه زیر نظرم است و باید به هرشش مدرسه سربزنم. برنامه ام را طوری تنظیم کرده ام که لااقل هفته ای یکبار به هرکدام سر بزنم. دانش آموزانم اما خیلی دوستم دارند و برای دیدنم و برنامه هایی که با هم داریم لحظه شماری می کنند. چندی پیش کارهای اداری مهلت نداد تا به یکی از مدارس سربزنم. پس از تاخیری دو هفته ای که بچه ها را دیدم یکیشان با سوز دل گفت: آقا ما را فراموش کرده اید؟ اگر می خواهید اینطور بیایید اصلا نیایید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/10ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

همیشه دل که تنگ می شود می آید. سر بزنگاه. سر دلتنگی. کلاهم را برمی دارد. شال گردنم را باز می کند. دکمه های کتم را شل می کند. ژاکت کلفتم را می کند و می پرد در آغوشم. با بوی خوشش. طراوتش. تازگی و سرزندگیش.

امروز هم می خواست بی خبر بپرد بغلم. مثل همیشه. اما من دستش را خواندم. دور میدان مرکزی شهر، کمی مانده به خیابانی که او کمین کرده بود، ماهی قرمزها خبرش را گذاشتند کف دستم. ماهی قرمزها او را لو دادند. کودکانی که دم در اسباب بازی فروشی ها به چادر مادرشان چسبیده بودند. مغازه های شلوغی که جای سوزن انداختن نداشتند. هوایی که با همه ی مقاومت نه نه سرما روز بروز مستانه تر می شود. و عمویی که کم کم پیدایش می شود با ساز و آوازش و پسر بی رمقش که از کثیفی آنقدر سیاه است که نیازی به سیاه بازی ندارد.

کم کم همه رسیدنش را لومی دهند. جار می زنند. من اما منتظرم تا بی خبر و ناگهان در آغوشم بکشد. تا ببوسدم. پوستم را بشکوفاند و استخوانم را به جوانه زدن وادارد. تا سبزم کند.

خودم را می زنم به بی خبری تا یکی از همین روزها، ناگهان در آغوشم بکشد.


برچسب‌ها: نوروز
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/04ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

امروز رفتم خون دادم. به چند دلیل از این کار خوشم می آید:

1- بچه که بودم سالی به دوازده ماه لوزه هایم عفونی بود و پنی سلین یک میلیون و دویست به راه. دکتر برایم شش تا شش تا نسخه می کرد. حالا به یاد همان روزها از آمپول خوردن خوشم می آید. ولو در ناحیه ای متفاوت!

2- خون دادن، به خطرانداختن کنترل شده ی جان است. خون که می دهم اولش به غش و ضعف و سرگیجه می افتم. چندتا پرنده هستند که فوری می آیند دور سرم می چرخند. خونگیر درازم می کشاند روی صندلی، لنگ به هوا، تا خون بدود سمت مغزم و می گوید: هنوز هم از خون دادن خوشت می آید؟ می گویم: آره! خون که می دهی به درک حال بیمارها نزدیک می شوی و قدر سلامتی را می دانی.

3- خون که می دهم پس از غش و ضعفش نوبت می رسد به روزهای شادابی. چند روزی به شدت سرحال و بانشاطم. خوش می گذرد.

4- شاید خونم که گروه مثبت است و کمتر مورد نیاز، تزریق شود به بیماری و در بهبودیش موثر افتد که در این صورت خدا در این دنیا یا آن دنیا حالی به من خواهد داد سنگین.

خلاصه کار خوبی است این خون دادن.


برچسب‌ها: شکر خدا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/27ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

همکارم بی مقدمه می پرسد: اگه صدمیلیون بهت بدن چکار می کنی؟ سرضرب جواب می دهم: شصت میلیونش رو می دم یه خونه ی حیاط دار تو همین شهرک می خرم. دویست و شیش چنده؟ می گه: پونزده میلیون. می گویم: پونزده میلیون هم میدم یه دویست و شیش می خرم. میشه هفتاد و پنج میلیون. بیست و پنج میلیون دیگه رو هم پس می دم به خودشون.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/21ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

"برف که می آید می توان پرواز کرد. باید سر را رو به آسمان گرفت. آنوقت احساس می کنی داری در آسمان بالا می روی." این تصور دانش آموزان من از برف است. تصوری که وقتی می شنوم در صندوقچه ی ذهنم آشنا می یابمش. برف که می بارد با دانش آموزانم، هم آدم برفی درست می کنیم و هم به آنها اجازه می دهم با حضور خودم روی برفها سر بخورند. مدرسه ای داریم که روی صخره واقع شده است. قسمتی از مدرسه بلندتر است و وقتی برف می بارد خوراک سرسره بازی می شود. بچه ها به صف می نشینند و سرمی خورند. برخی سه چهار نفری پشت لباس هم را می گیرند و می سرند. برخی که می خواهند شلوغ کنند، هل بدهند یا پشت پا بزنند را کنترل می کنم. برخی که می افتند را هم زود بلند می کنم تا زیر دست و پا نمانند. بعضی وقتها خودم هم سرکی می خورم. لذتی دارد.

از کودکی که در مدرسه از سرسره بازی منع می شدیم همیشه برایم سوال بود که چرا؟ مگر سرسره بازی چه عیبی دارد؟ اکنون که معلمم تنها به خاطر اینکه دلیلی برای سرسره بازی بچه ها نیافته ام از این کار آنها ممانعت نکرده ام. ولی از دیروز که نظر ویل دورانت را در کتاب لذات فلسفه خواندم تصمیم گرفتم بچه ها را به این کار تشویق هم بکنم: "... اینها( اسباب بازیها) یاری دهنده ی طبیعتند. طبیعتی که بازی را از روی خردمندی توصیه می کند تا همه ی استعدادها را به پایه ی عمل آورد و کمال بخشد. بهترین این ورزش ها شناکردن و سرخوردن روی برف است و تابستان و زمستان برای اینکار آماده است. در این ورزش ها حرکت اعضا هم آهنگ است، نفس تند و عمیق می شود و جریان خون سریع تر میگردد و قلب از شادی می جهد."

برای بی خطر شدن این بازی اما باید فکری کرد. می شود از تیوپ استفاده کرد یا تخته یا... آنوقت بچه ها دیگر در زنگ های ورزش روزهای زمستانی مجبور نمی شوند با دلخوری از آسمان بمانند داخل کلاس. آی حال می دهد!


برچسب‌ها: برف, بازی
+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/14ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

هیچ چیز مثل مرگ از عهده ی فرزند آدم برنمی آید. یک مثقال از بویش کافی است تا حساب دستت بیاید.

آخرین بار چندی پیش بود که محضرش را درک کردم. نشسته بودم داخل مینی بوس. در حال برگشتن از محل کار. نه اینکه خطر تصادفی باشد. نه! خوابم برده بود که ناگهان پروبالش گرفت به محدوده ی حریم شخصی ام. پریدم از خواب. احساس شیرینی داشتم. کمی پیش از این احساس، پسرک جوانی در روستای محل خدمتم دست در دست مرگ گذاشته بود. قصه اش جالب است: پسرک فلج بود. ناگهان نفسش تنگ می شود. راهی بیمارستان می شوند. سر پسرک روی زانوی پدر بوده که نزدیک بیمارستان ناگهان به پدر می گوید: بابا، عزرائیل آمد! و... تمام. عجب درک حضوری کرده است پسرک. شاید برجستگی این حادثه در ذهنم باعث رویای شیرینم از مرگ شده باشد. نمی دانم. هرچه بود رویای دل انگیزی بود. خلاف انتظاری که از مرگ داشتم. آرامش بخش بود.

فکر که می کنم می بینم برای مرگ باید آماده باشم. یک وصیتنامه ی بروز داشته باشم. مختصر و مفید و سریعا قابل اجرا. خوش ندارم آنطرف معطل حساب و کتاب شوم. برای یک قرضی یا چیزی راهم را ببندند که بازماندگان محترم به زودی تصفیه اش بکنند یا نه. پس حسابم باید درست باشد. مال ملت را زود پس بدهم. آزارشان ندهم. حقی که پیشم می ماند را هم بنویسم داخل وصیتنامه، بگذارمش جلوی دید. مرگ است دیگر. ناگهانی می آید. باید آماده بود.


برچسب‌ها: یاد مرگ
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/09ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

۱) زوال یک جفت کفش ممکن است از یک روز برفی یا بارانی شروع شود. مثل کفشهای من که زوالشان از دیروز شروع شد. دیروز اول باران بارید بعد برف. برف همه جا را سفیدپوش کرده بود که من تاب نیاوردم و زدم بیرون. با همان جفت کفشی که ذکر خیرش گذشت. دو ساعتی قدم زدم. وقتی به خانه برگشتم خواستم دربیاورمشان که شستم خبردارشد زوال کفشهایم شروع شده است. زوال بیشتر یک حس است. از روی نشانه هایی ساده. من زوال اشیائم را خوب تشخیص می دهم. چون با آنها رابطه ی خوبی برقرار می کنم. با کفشم، عینکم، کیفم و... بااینحال از روحم زود غافل می شوم و زمانی زوالش را درمی یابیم که به قهقرا رسیده ام. مطالعه ام که کم می شود. دریافت هایم از زندگی که کاهش می یابد. سفر که نمی روم. در کار که خیلی غرق می شوم. زوال روحی خصوصا برای یک معلم زهر است. یعنی اگر یک معلم روحش را بدهد دست بچه ها آنهم بچه های ابتدایی که هنوز روحیه ی پاک و لطیف کودکی با آنهاست که دچار زوال نمی شود. پس اینکه چه مرگم می شود را نمی دانم. یعنی می دانم. از یاد خدا که خالی می شوم دیگر بدرد نمی خورم. گمراه می مانم. گیج و آشفته و سرگردان. صفحه ای قرآن، نهج البلاغه، دعای کمیل، مثنوی معجزه می کند. نماز را نگفتم. نماز صبر می خواهد. حال می خواهد. ومنی که هنوز مثل قدیم فرزند شتاب و کم صبریم مانده است تا درست درش یابم. چه محتاجم به یک نماز متصل کننده. به یک نماز اکسیری. 

۲) هجدهم دی ماه مصادف بود با ششمین سال آغاز وبلاگ نویسی من. هنوز هم مثل ابتدای وبلاگ نویسی هر پست برای من یک اتفاق تازه است. من با نوشتن می اندیشم و به نوعی سامان روحی می رسم. نوشتن کمک می کند تا احوالم را تحلیل کنم. گاهی پیش آمده است در زندگی طوری عمل کرده ام که نتیجه ی نوشته هایم بوده است. درکل نوشتن آنهم از نوع وبلاگ نویسی آرامش بخش است. باید از آقای علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا تشکر کنم.

۳) پنجشنبه ها که تعطیلم برای من روز هیجان انگیزی است. علاوه بر رسیدگی به کارهای عقب افتاده  سری به کتابخانه ی مرکزی شهر و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان می زنم. امروز کتابخانه رفتم. سیزدهمین شماره ی مجله خوبی پیداکردم به نام انشا و نویسندگی. خوشم آمد از مطالبش. یک مطلبش مصاحبه ای بود با دكتر حسن عشايري دكتراي مغز و اعصاب در مورد فرایند نوشتن. خیلی عالی بود. حرفهای خوبی در مورد لزوم آموزش خلاصه نویسی به دانش آموزان داشت. به نظرم رسید از این به بعد از بچه ها بخواهم فیلمی که در مدرسه می بینند یا داستانی که می خوانند را خلاصه کنند. در دو یا سه خط. هرچه خلاصه تر بهتر. این کار اثر خوبی دارد. چند هدف را می شود با آن پیگیری کرد. نوشتن را می آموزند. اندیشیدن و دقیق شدن در آنچه می بینند را. حتی می شود از آنها خواست از مراسم هایی که در مدرسه اجرا می کنیم گزارش بنویسند. مثل دیروز که زیارت عاشورا خواندیم بعد بچه ها نوحه و سرود و نمایش اجرا کردند. بعد هم سوپی که معلمهایشان در مدرسه پخته بودند را خوردند. اینطور یک کمکی هم به ما می شود که بچه ها زوایایی از مراسم را می بینند که ما متوجه اش نیستیم. این زوایا می تواند به بهتر شدن کار کمک کند.

۴) جزوه ی رویکرد وجودی( اگزیستانسیایستی) به نهج البلاغه ی استاد مصطفی ملکیان را می خوانم. چاپ شده در پژوهشنامه ی علامه به تاریخی که نمی دانم. عالیست این جزوه. تنها اینقدر بگویمتان که دارم خودم را درمان می کنم با این جزوه. چندبار باید بخوانمش. خدا توفیق دهد آقای داستان پور عزیز را که سایت جدیدی راه انداخته و آثار استاد ملکیان را در آن گنجانده است. ثواب کرده است با این کارش. دریابید استاد ملکیان را که حرفهایش در است و گوهر. خدا دوستان دوران دانشجویی مرا هم خیر دهد که آن روزها ولو شده با زور جزوهایی گذاشتند زیر بغلم که این روزها حسابی بدردم می خورد. 


پانوشت: گفتگو با دكتر حسن عشايري دكتراي مغز و اعصاب در شماره ۱۳ و ۱۴مجله ی  انشا و نویسندگی در نوشتن مطلب شماره ی ۲ بسیار کمک دهنده و موثر بود.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/30ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

می خواهم هروقت فامیل و آشنا خانه ی مان می آیند به بچه ها نفری یک کتاب بدهم. چرا؟

1-  با بچه ها می توانم به یک زبان مشترک برسم. در مورد کتابی که خوانده اند با هم صحبت کنیم. به جای آنکه در آن ساعت تلویزیون ببینیم یا حرفی برای گفتن نداشته باشیم می توانیم چند دقیقه ای حرف فرهنگی خوب بزنیم.

2-  اینطوری به کتابخوان بار آمدن بچه ها به اهل اندیشه و نظر شدن آنها کمک می کنم.

3-  بچه ها از خانه ی ما آمدن خوششان می آید و بیشتر به خانه یمان رفت و آمدن می کنند. پس صله ی رحم بیشتری اتفاق می افتد. ثواب بیشتر و برکت بیشتر.

4-  علی کوچولوی خودمان هم اجتماعی می شود و آثاری که در بالا برشمردم بر او هم مترتب می شود.

5-  به سنت حسنه ی اجدادمان که دور هم زیر کرسی می نشستند و قرآن و شاهنامه و حافظ و جامع التمثیل و مختارنامه و هزار و یک شب و... می خواندند هم عمل می کنیم. البته یک جور امروزی با کتاب های امروزی.

می ماند بحث مالی قضیه که آنهم با وجود کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و کتابهای خوب و ارزانش حل است. همین الان شصد هفتاد تایی کتاب زیر تخت دارم که می شود کار را شروع کرد. البته تا حالا هم این کار را می کرده ام اما نه به صورت جدی و هدفمند. منتهی یک کتابهایی دارم که برای کار پرورشی مدرسه ام کاربردی است. باید مراقب باشم آنها را از دست ندهم. می شود آنها را اگر طالب داشته باشد امانت داد. ایجاد یک کتابخانه ی خانگی هم فکر خوبی است که با جای کمی که الان داریم عملی نیست.

یادم می آید دبستانی بودم که یکی از اتاقهای رو به کوچه خانه یمان را کتابخانه کردیم. با برادر و خواهرها فهرست کتابهایی که داشتیم را نوشتیم روی شومیز و چسباندیم پشت پنجره. بچه های محله می آمدند از پشت پنجره کتاب می گرفتند. یکبار چند دانشجو آمدند با تعجب نگاهمان کردند. خاطره ی کتابخانه ی آن سالها به صورتی کاملا واضح هنوز جلوی چشمانم است. وقتی یادش می افتم سرشار یک حس خوب می شوم. یادش بخیر!

الان دارم فکر می کنم انگار برخی جاها بد نیست کودکانه فکر کنیم. و کودکانه عمل. بی خیال حساب و کتابها و چهارچوب های بزرگسالانه. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/18ساعت 5:6 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

اینکه قرار باشد ببارد یا نبارد به پیش بینی هواشناسی نیست. به خواست اوست. به همین خاطر مدتهاست دست از سر کچل هوا شناسی و پیش بینی هایش برداشته ام. اصلا خوش ندارم زیر هوایی زندگی کنم که پیش بینی شده است.

صبح ها با لباسِ گرمِ کامل می زنم بیرون به این امید که امروز یک عالم برف ببارد. و دیروز بارید. یک عالم. آنقدر که کوهها سفید شدند. شیفت عصر، مدرسه ها تعطیل شد. مینی بوسِ شیفت صبحمان سه ساعت طول کشید تا به مدرسه برسد. همکاران غرزدند و از گرفتار برف شدن ترسیدند. اهالی روستا با خنده گفتند از زیر کرسی نباید بیرون می آمدید. سگها! سگ ها با ذوق، گردنشان را بالا گرفتند، میان برفها قدم زدند و وقتی از سنگینیش مطمئن شدند هی میان سفیدی برفها غلت زدند. پرنده ها و درنده ها به صورت جدی بی غذا ماندند و دست به دامن انسانها. عقابِ پیرِ آب کشیده نشست کنار جاده به امید خشک شدن پر و بالش. انگشتان پایم ماند زیر سرمای برف. اعصابم پیغام فوری فرستاد برای مغز و مغزم با کندوکاوی طولانی لزوم وجود شیئی به نام چکمه را با استفاده از خاطرات مات کودکی اثبات کرد.

به این می گویند یک برف جانانه. خدا را شکر! خدا را آنقدر شکر که نعمت هایش را دوباره بفرستد دنبالمان. دوباره بهار باصفایش را ببینیم که از کوهها، چشمه چشمه رود جاری است. خنده ی کشاورزان را و...


برچسب‌ها: برف, شکر خدا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/15ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

در روستای سر راه پیاده می شوم و کنار جاده منتظر می مانم تا سرویس بیاید و بروم به روستایی که امروز آنجا درس دارم. گوشیم زنگ می خورد که ما امروز دیر می آییم. می رویم اداره برگه ی امتحان بگیریم. این  یعنی بهتر است من زودتر بروم تا دانش آموزان تنها نمانند. اما با چه؟

به سمت خانه ی بهداشت روستا که حدس می زنم ماشین بیشتر گیرم بیاید راه می افتم. و همزمان برای موتور و ماشین و هر جنبنده ای که از جاده عبور می کند دست بلندمی کنم. چندتا سگ که از جلویشان رد می شوم مرا بو می کشند اما اقدام خاصی انجام نمی دهند. هوا سرد است و ترجیح می دهند کیف سرمایشان به هم نخورد.

یک سواری جلویم می ایستد. همکاری قدیمی است. مرا تا سه راهی بیرون روستا می رساند. مسیرش با من فرق دارد. پیاده می شوم و کنار جاده ی خلوت می ایستم. نه سگی نه آدمی! ناگهان به سرم می زند که سرمای بدون سگ و آدم، گرگ را فرامی خواند. دلم هری می ریزد پایین. صدای تلق تلوقی از پشت سرم بلند می شود. برمی گردم. پرنده ای از روی تیرچراغ برق می پرد. دنبال اثری از گرگ می گردم که یک سواری جلویم می ایستد. سوارمی شوم. بی مقدمه می گوید اینوقت روز اینجا نایستید. گرگها این موقع سال گرسنه اند. همین چند شب پیش یکی از اهالی رفته آب بگیرد پنج تا گرگ پریده اند به ماشینش. نزدیک بوده شیشه را بشکنند. می ترسم. تا برسیم جلوی مدرسه یک داستان ترسناک دیگر هم تعریف می کند.

پیاده می شوم. بچه ها به استقبالم می آیند. می پرسم بچه ها اینجا گرگ هم دارد؟ می گویند تا دلتان بخواهد آقا! به خودم می گویم عجب کار خطرناکی می کنم. خیلی وقت ها همین کار را می کنم. می خواهم تصمیم بگیرم که دیگر... که وارد مدرسه می شوم. ته حیاط، مستخدم مدرسه ایستاده است کنار اجاقی روشن. کنده ها زیر یک دیگ مسی سیاه رنگ زبانه می کشد. بچه ها می گویند امروز آش داریم آقا. گل از گلم می شکفد. آخ جون آش! می روم سمت اجاق و خودم را گرم می کنم و از گرگ فراموش می کنم و از تصمیمی که هنوز نگرفته ام. یعنی گرگهای گرسنه تا تصمیم گرفتنم منتظر می مانند؟

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/10ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

علی کوچولویمان شده است یک سال و ده ماهه. دیشب از من زنجیر خواست. رفته بودیم خانه ی خاله اش. پسرخاله ی همسن و سالش جلویش زنجیر می زد. او هم خواست. با پسرخاله اش سر همین قضیه دعوا کرد. حالا از دیشب از من زنجیر می خواهد. پیشتر از من کیو کیو- تفنگ- خواسته بود. شاید بگویید خب طبیعی است. بچه است و دلش می خواهد. درست است اما این چیزهایی که به تازگی خواسته چیزهایی است که تربیت خاصی هم به همراه دارد. نمی شود زنجیر داد دست بچه و در برابر نخستین بارقه های تربیت دینی در وجودش بی توجه بود. تفنگ هم نمی شود داد دستش و در برابر اخلاقی که به او منتقل می کند سکوت کرد. دارم فکر می کنم...

لذات فلسفه ی ویل دورانت آموزه های نابی با دغدغه هایی اینچنینی دارد. هفته ی دیگر که انجمن اولیائ و مربیان داریم می خواهم در مورد بلوغ با والدین صحبت کنم با آموزه هایی برگرفته از همین کتاب و ورز آمده با اندیشه ی خودم.

در مورد زنجیر و کیوکیو اما کار سخت تر است. اینکه یک مفهوم تربیتی کلی را بتوانی درک کنی، بر سایرین ترجیح دهی و کاربردی و قابل اجرا و اثربخش کنی، سخت است. نیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/01ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

محمود دوست خوب من و كارمند كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان است. پريروز پيامك داد كه كتاب خوب رسيد. بدو! ديروز رفتم. كتابها همه عالي. چاپ دهه ي هفتاد با قيمت هاي اسطوره اي! با هم نشستيم به كتاب سوا كردن. محمود با ذوق كتابها را دستم مي داد و مثل دارو شيوه ي مصرفشان را هم مي گفت: اين لالايي براي اولي ها. داستان موقرمزي عاليه. پروانه و گل سر شعرهاي برتر اسدالله شعباني. با چند شعر جهاني. خرسي كه مي خواست خرس بماند يك داستان فلسفي. مثل مسلسل بچه ها مي برندش. اين يكي "من معذرت نمي خواهم" را بدهيد بچه هاي لجباز بخوانند.

محمود شيوه ي خوبي براي معرفي كتاب يادم داد. يك نوع كتاب درماني. ديشب خيلي از كتابها را خواندم و برايشان كاربرد پيدا كردم. امروز كتابها را بردم مدرسه. معلمها را دور خودم جمع كردم و كتابها را مثل دارو دادم دستشان همراه با گفتن شيوه ي مصرف: هديه ي يازده رنگ براي شكوفايي خلاقيت نقاشي بچه ها.  اين يكي براي آموزش رنگهاي رنگين كمان. اين براي چيستان. اين... معلم ها خوششان آمد. يكي گفت كتاب داستان براي روخواني سومي ها؟ قصه ي فروشي را دادم دستش. خلاصه امروز معلم ها دست پر سركلاس رفتند.

به بچه ها هم سر صبحگاه کتاب دادم. دو سه نفری یک کتاب. نوعی رونمایی از کتابها. همان جا سر صف طفلی ها نشستند به کتاب خواندن.  جیکشان در نمی آمد. غرق کتاب خواندن بودند که مدیر آمد و گفت: نمی روید سرکلاس؟ گفتم: دلت می آید  کتابها را بگیری؟  گفت: نه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/22ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

هيات هاي عزاداري روستايي كه اصالت من به آن برمي گردد هنوز عَلَم دارند. اول محرم علم را مي بندند تا پايان محرم. روز عاشورا علم را برمي دارند و مي روند سرِخاكا. سرخاكا همان قبرستان روستاست كه امامزاده اي هم آنجا مدفون است.

عاشوراي امسال كه براي عزاداري به روستا رفتم وارد ميدان كه شدم. هياتي داشت برمي گشت. علم جلوي هيات اما ايستاده نبود و بر شانه ها حمل مي شد. من اين را به نشانه ي علم افتاده ي حضرت عباس گرفتم و متاثر شدم. تاثري عميق. تاثري متفاوت. زماني كه يك تراژدي را آدم مي خواند مثل رستمِ شاهنامه و شغاد يا داستان غم انگيز سهراب يا فيلم هاي غمگين يا بسياري داستان هاي غمبار ديگر درست است كه متاثر مي شوي اما هميشه ته دلت روشن است كه داري داستان مي خواني داري فيلم مي بيني و همين از شدت تاثرت مي كاهد. با خودت مي گويي نه! قضيه اينقدرها هم تلخ نيست. خلاصه راه فراري هست. اما در مصيبت حسين و يارانش هيچ راه فراري نیست. متاسفانه چنين اتفاقي افتاده است. متاسفانه انسانهايي چون ما بوده اند كه در رويدادي چنين تلخ دست به يكي كرده اند.

غم كربلا سنگين است و در باور نمي گنجد. هميشه هنگامي كه تير به سمت گلوي علي اصغر پرتاب مي شود دعا مي كنم كسي مرا از خواب، رويا يا پاي فيلم وداستان صدابزند. فيلمي باشد. كلكي باشد. اما نه... اين يك واقعيتِ تمام عيار است. و چون واقعيت است درگيرش مي شوي و و مجبور به انديشيدن و انتخاب مي شوي كه اگر تو هم مي بودي كجاي اين واقعيت مي ايستادي؟ چه مي كردي؟ چه مي گفتي؟

چندی پیش رفتم كنار يكي از جانبازان جنگ كه قطع نخاع است نشستم. به او گفتم ما مديون شماييم. شما كار بزرگي كرديد. اهميت كارتان آنجاست كه من وقتي فكر مي كنم مي بينم در خودم نمي بينم كه مثل شما باشم. نمي توانم به شجاعت شما بايستم جلوي توپ و تفنگ. پس به جاي اين شجاعتي كه ندارم حداقل شما را بايد بزرگ بدارم. او به من گفت كاري نكرده ام. به تكليفم عمل كرده ام. شما هم بوديد همين كار را مي كرديد.

نمي دانم ولي فكر مي كنم اينطوري كه الان هستم يكي از مقصرين كربلا منم. اين داغ بدجوري روي دوشم سنگيني مي كند:

بی درد مردم ما خدا، بی درد مردم /نامرد مردم ما خدا، نامرد مردم

از پا حسین افتاد و ما برپای بودیم /زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

 

از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند /دست علمدار خدا را قطع کردند

نوباوه‌گان مصطفی را سربریدند /مرغان بستان خدا را سربریدند

دربر گریز باغ زهرا برگ کردیم /زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم

 

چون بیوه‌گان ننگ سلامت ماند برما /تاوان این خون تا قیامت ماند برما

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید /بر خشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید.

قسمتي از شعر: علی معلم دامغانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 7:58 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

روايت شب عاشورا را مي نوشتم با اسناد و و منابع معتبري كه جمع كرده بودم. ياد روايت مادر افتادم:" شب عاشورا حسين(ع) را ديدند كه بي قرار خم مي شود و بته هاي خارِ دور و بر خيمه گاه را مي كَند. گفتند: حسين جان! اين چه كاري ست در چنين شبي؟ فرمود: فردا بچه هايم را در اين خارزار پابرهنه دنبال خواهند كرد و به اسيري خواهند برد..."

روايت را توي مقتل آوردم و سند را به نام دل زدم.

داوود غفارزادگان، فراموشان، مجله ي داستان همشهري، شماره ي هشتم، دوره ي جديد، آذر90، صفحه ي41.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/14ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  |