تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، روانشناسی، فلسفه، تعلیم و تربیت

احمق! این کلمه را سر کلاس، گاهی که از تنبلی یا شلوغی دانش آموزی عصبانی می شوم بکار می برم. و طبیعی است که چنین دانش آموزی آنقدر به این کلمه عادت کرده است که واکنشی جز بی تفاوتی ندارد. به همین خاطر این کلمه مدت هاست بار خودش را در ذهن و زبان من از دست داده است.

دیروز می خواستم از خیابان رد شوم. سمت چپ را نگاه کردم و راه افتادم. ناخودآگاه متوجه شدم ماشینی دنده عقب گرفته و به سرعت بر خلاف جهت پیش می آید. به زحمت خودم را کنار کشیدم. قسمتی از ماشین به من خورد. حسابی ترسیدم. فریاد زدم: مواظب باش. اما راننده بی توجه عقب عقب می رفت. فریاد زدم: احمق!

راننده حسابی عصبانی شد. با ماشین به سرعت به طرفم آمد. کنار پایم ترمز کشید. پایین پرید و بنا کرد به فحش و بد و بیراه. من ساکت ماندم. اگر جواب می دادم باید دست به یقه می شدیم.

امروز هم اتفاق مشابهی افتاد. با اهل و عیال رفتیم تفریح. جایی خالی برای پارک ماشین پیدا کردیم. من و همسر و خواهر زاده همسرم ایستادیم تا کسی جای پارکمان را نگیرد. که ناگهان ماشینی تند آمد سمت ما. گفتیم اینجا را ما گرفته ایم. اما یارو گفت من می خواهم پارک کنم. حتی عصبانی شد و به سرعت به سمت ما پیچید که به پای خواهر زاده همسرم برخورد کرد. من برای بار دوم کلمه احمق را اینجا بکار بردم. به یارو حسابی برخورد و باز هم اگر خویشتنداری من نبود دعوا می شد.

نتیجه:

1- وزنی که کلمه " احمق" دارد از کلاس تا خیابان فرق می کند. اگر در کلاس این کلمه برای برخی بی معنا است برای مردم خیابان یک توهین بزرگ است.

2- با این همه برخی مردم خیابان گاهی کارهای احمقانه ای می کنند که شایسته ی این کلمه می شوند.

3- در این مواقع هم نباید از کلمه ی احمق استفاده کرد. چون حتما دعوا می شود.

4- بهتر است در چنین مواقعی خویشتنداری کرد و با کلماتی غیر از فحش به مقابله پرداخت.

5- ما مردم کم طاقتی هستیم. از طرفی  کارمان  خیلی زود به فحاشی می کشد و از طرفی هم طاقت فحش شنیدن نداریم.

6- راه حل این مشکل اینست که یاد بگیریم فحش ندهیم و فحش دیگران را تحمل کنیم. این ایده آل انسان است بر اساس متون دینی و رفتار پیامبران. ما انسانهای کم طاقت تا رسیدن به این ایده آل بهتر است به خودمان فحش بدهیم. فحش های بد بد. اگر اشتباهی کردیم، گندی زدیم به خودمان فحش بدهیم. هم کمک می کند خودمان را خالی کنیم و آسوده شویم هم فحش خوره ی مان ملس می شود.

7- دیگر اینکه مثل من کلاس و خیابان را قاطی نکنیم. کسانی را می شناسم که در عالم دوستی به یکدیگر فحش مادر می دهند. خب اگر قاطی کنند و مثلا در خیابان هم به غریبه ای چنین فحشی بدهند، وامصیبتا. کار به جنازه کشی میکشد.

8- ما ملت در امور ارتباطی خیلی مشکل داریم. حالا حالاها باید تمرین کنیم. این تمرین خیلی مفید و مهم است زیرا ما را برای زندگی کم رنج تر در کنار یکدیگر آماده می کند.

9 و10- والسلام.

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1388ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دو تا جوجه ی کوچک خریده ام: حنایی و گل باقالی. حنایی قرار است خروس شود. گل باقالی مرغ. بعد می خواهند با هم ازدواج کنند.

من از کودکی هر سال چند جوجه می خرم و بزرگ می کنم. عیدها ماهی می گیرم. خیلی کوچکتر که بودم گربه هم داشتیم. یک مدت هم سگ. تابستان ها می رفتم روستا با پسر عموها گوسفند چرانی. خلاصه علاقه شدیدی دارم  به جک و جانور.

از " بزرگ کردن" خوشم می آید. معلمی را هم به همین خاطر دوست دارم. بسیار شبیه چوپانی است. کسی که چوپان خوبی باشد احتمالا معلم خوبی هم هست. کسی که بتواند زبان حیوان را دریابد و برایش کاری بکند به حال انسان ها هم می تواند مفید باشد. کسی که از بزرگ شدن حیوان لذت ببرد از تربیت انسان هم سرشار می شود.

بسیاری از پیامبران مدتی به چوپانی پرداخته، سپس به سراغ انسان ها آمده اند. مراقبت از حیوانات آدم را صبور و امیدوار بار می آورد. این کار به ظاهر ساده و پیش پا افتاده قدرت پیامبری به انسان می بخشد. امتحان کنید.

+ نوشته شده در  هشتم تیر 1388ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دی ماه پارسال وبلاگم چهارساله شد. زمانی که وبلاگ نویسی را شروع کردم، تازه از نشریات دانشجویی جدا شده بودم. با دلی تنگ سراغ این کار آمدم در حالی که فکر نمی کردم وبلاگ نویسی روزی برایم هم جای روزنامه نگاری را می گیرد هم جای خیلی چیزهای دیگر.

برایتان شاید جالب باشد اگر بدانید من تا سه ماه پیش کامپیوتر نداشتم و همه کارهای وبلاگ، حتی تایپ مطالبش را در کافی نت انجام می دادم. در این سه سال بارها تصمیم گرفتم به خاطر بار مالی، بی خیال قضیه شوم اما هیچ وقت نتوانستم.

مختصر و مفید نویسی را من با وبلاگ نویسی یاد گرفتم. من هر بار باید مطلبی می نوشتم به اندازه سیزده خط. چرا که سیزده خط را می شد درنیم ساعت تایپ و در وبلاگ بارگذاری کرد و بعدش به متصدی کافی نت سیصد تومان بیشتر نداد. به همین خاطر من بایدعادت می کردم که در سیصد، ببخشید سیزده خط همه حرفم را بزنم و بگویم چه مرگم است.

علاوه بر این من با وبلاگ نویسی یاد گرفتم هم بهتر بیاندیشم وهم بهتر حرف بزنم. الان نسبت به چهار سال پیش سر و ته و فعل و فاعل سخنانی که می گویم آشکارتر است.

+ نوشته شده در  سوم خرداد 1388ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

چندی پیش، بی قیدی برایم ارزش بود. می پنداشتم ما انسان ها هر چه بزرگتر می شویم، وابستگی هایمان بیشتر می شود. و این خوب نیست. چرا که  دست و پایمان را می بندد و امکان تحرک و تکامل را از ما می ستاند.

تا اینکه خواهرزاده ام، صبا به دنیا آمد. صبا، اولین میوه ی خانواده ی ماست وبا شیرینی اش نه من که همه خانواده را به بند کشیده است. سپس ازدواج کردم و مهر همسرخوبم رشته ای شد بر گردنم. ساغر، خواهر صبا متولد شد. و من کم کم در میان همه این حادثه ها در یافتم که قیدها به جای محدود ساختنم، روز به روز گسترشم می دهد. و"دوست داشتن" قلب و روح مرا وسیع تر می کند.

حالا، دیگر مثل گذشته که می خواستم کودک بمانم، از بزرگ شدن نمی هراسم. بلکه احساس می کنم هر چه بزرگ تر می شوم، وسیع تر و انسان تر می شوم. چندی پیش می پنداشتم برای گذشت و فداکاری نباید قید و بندی داشته باشی. باید آنقدر رها باشی که به آسانی بگذری. اما حالا می بینم با وجود همه ی بندها اگر گذشتی، قدیسی.

من، اکنون بیش از هر زمان دیگری در زندگیم، حال قدیسانی همچون ابراهیم(ع)، موسی(ع)وامام حسین(ع) را درک می کنم. امروز برداشت من از قربانی کردن فرزند، تنها رها کردن زن و بچه و به قربانگاه فرستادن جوان، از زمین تا آسمان فرق کرده است با زمانی که این مطالب را تنها در کتاب های درسی می خواندم.

من این درک جدید را از قیدهای "همسر و دایی شدن" دارم و مطمئنم "پدر شدن" باز هم این درک را نوتر خواهد کرد. من حالا از بزرگ شدن و قید خوردن استقبال می کنم. بزرگ شدن مرا بزرگ تر می کند.

+ نوشته شده در  سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

"شُوینجَه" نام منطقه زیبا و خوش آب و هوایی است در حدود بیست کیلومتری روستای " ساق". دیروز من و همکاران و دانش آموزان برای اردوی پایان سال مسافر این منطقه زیبا شدیم. زیبایی این منطقه در تصور نمی گنجد. فقط اینقدر بگویم که در حین گشت و گذار ناخودآگاه گفتم:" خدایا اینجا رو خودت تنهایی آفریدی"؟!

شوینجه در میان کوه ها قرار دارد و ما مجبور شدیم خیلی از راه را پیاده برویم. بچه ها از ما زودتر آمده بودند. عده ای پیاده و عده ای با خر. برای غذا یک بره چاق خریده بودیم. که رئیس مدرسه آنرا کشت و پوست کند و معاون از گوشت هایش آبگوشتی پخت که نپرس.

من با بچه های راه بلد به کوه زدیم و آویشن چیدیم. به خاطر بارندگی امسال همه جا از کوه و سنگ و صخره چشمه روئیده بود. حین تفریح و گردش میان آن همه زیبایی جا به جا سخن از خدا به میان می آمد و عظمتش. معمولا بی هیچ بهانه ای بچه ها شروع می کردند به تعریف از خدا.

خلاصه اینکه خدای مهربان ما امسال بیشتر از هر زمان دیگری خودش را میان دل بندگانش جا کرده است. ما معلم های دینی امسال کاملا بیکار شده و از ارائه دلایل آنچنانی دراثبات وجود خدا معاف شده ایم.

+ نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

روزنامه را می بندم. با بی خیالی پرتش می کنم روی میز، کنار سینی چایی. چشمم می افتد به یک آگهی پرسه. بلند می شوم. دفتر حضور و غیاب و کتاب عربی دوم دبیرستان را بر می دارم و راه می افتم. پله ها را پایین می روم و وارد کلاس می شوم. میز معلم مثل همیشه نیست. وسایل را روی صندلی می گذارم. نمی فهمم دانش آموزان بلند می شوند یا نه.

 سربلند می کنم. همه بچه ها سرشان پایین است. بیشتر شان سیاه پوشیده اند. یکی شان بطور ناشیانه ای کاپشن سیاهی را به تنش کشیده. هق هق گریه می کنند. می مویند. شاید هم می خندند. تشخیصش سخت است. شک می کنم. یکی شان از آخر کلاس جلو می آید و یک کاغذ آچار بدون تا را به طرفم دراز می کند. آگهی پرسه است. عکس یکی از بچه های کلاس است. به بچه ها نگاه می کنم. متوجه نگاهم می شوند و بیشتر می مویند. دوباره به عکس دقیق می شوم.

یاد دوران دانشجویی می افتم. یک روز یکی از بچه ها رفت شهرشان. پشت سرش چند نفر از نخاله های کلاس عکسش را چسباندند شکم تابلوی اعلانات که: "انا لله و انا الیه راجعون". آن آگهی روی تابلو باقی ماند تا بالاخره خودش آمد و آگهی پرسه خودش را خواند. یاد این خاطره که می افتم شکّم به دانش آموزان بیشترمی شود.

همانی که آگهی پرسه را داده است دستم دوباره بلند می شود وبا یک جعبه خرما پیش می آید. برمی دارم. بقیه بچه ها هم بر می دارند و می مویند. بعضی ها که چشمانشان از زیر دست و بالشان معلوم است، مشخص است که ناشیانه می گریند. چشمم به چشم شاگرد زرنگ کلاس می افتد. دهانش دارد می گرید اما چشمانش می خندد. شاگرد زرنگ ها همیشه پاستوریزه اند. نمی توانند نخاله باشند. نقش آدم نخاله را هم نمی توانند بازی کنند.

جعبه خرما چند بار دور می خورد تا تمام می شود. کتاب را برمی دارم و در حالی که باز می کنم، می گویم: "خدا آن مرحوم را بیامرزد. انشاءالله خرمای شما را هم بخورم . حالا کتاب ها روی میز". سرمی گذارند به نچ نچ که آقا این حرفها چیست در مورد دوستِ مرحومِ تازه خرما خورده مان می زنید. قبول نمی کنند. من اما درس را شروع می کنم. متن و قواعد درس یکی مانده به آخر را باید بگویم.

نچ نچ ها ادامه دارد که ناگهان درِ کلاس بازمی شود و دانش آموز تازه مرحومم خندان وارد می شود. ابله! لباس سیاه پوشیده. خودش هم باورش شده  که مرده است. برایم توضیح می دهد که از این آگهی پنجاه تا سفارش داده است. می گوید خودش عکسش را به چاپخانه برده و موقعی که چاچخانه داراسم مرحوم را پرسیده به خنده افتاده اما چاپخانه دار خیال کرده دارد می گرید. دانش آموزانم دست به یکی کرده و بجز مدیر و معاون این فیلم را سر کلاس معلم های دیگر هم بازی کرده اند.

 من برایشان تعریف می کنم که یک باریک بنده خدایی همچین کاری کرده، برادرش ناخودگاه آگهی را دیده و غش کرده و هنوز دچار عوارض منفی ناشی از آن اتفاق است. هر چند به آنها اندرز می دهم که از این کارها برحذر باشید، اما پیشِ خودم فکر  که می کنم می بینم حیثیت مرگ را اینگونه به بازی گرفتن چقدر جرات می خواهد. و تنها بچه هایند که این جرات را دارند. شاید به خاطر این شجاعت بود که تنبهشان نکردم. کاش همه آگهی های پرسه را همین دانش آموزانِ من سفارش می دادند. کاش!

+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

ما وبلاگ نویس ها اگرمراقب نباشیم به زبان فارسی لطمه می زنیم. اگرچه معتقدم یک وبلاگ نویس نسبت به کسی که علاقه وعادت به نوشتن ندارد، بیشتر می تواند پاس زبان و خط را داشته باشد. دکتر "غلامحسین غلامحسین زاده"  مدت هاست کتاب ارجمندی تالیف کرده است به نام " راهنمای ویرایش". کتاب مختصر و مفیدی که بسیار به کار یک نویسنده می آید.

 ویژگی ممتاز این کتاب اینست که به شیوه مرجع تالیف شده است. یعنی لازم نیست آن را از اول تا آخر بخوانی. همینکه کنار دستت باشد کافیست تا در مواقع لزوم به آن مراجعه کنی. این کار" با ارائه فهرست قاعده ها در آغاز کتاب و تنظیم فهرست راهنمای موضوعی در پایان" میسر شده است. کتاب 167 صفحه دارد و آنرا سمت در سال 1382 به چاپ دوم رسانده است. قیمتش هم فقط 550 تومان است.

+ نوشته شده در  دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

باران که می بارد همه خوشحالند. خوش اخلاقند. با هم کمتر دعوا می کنند. مهربان می شوند و از بخشندگی آسمان یاد می گیرند. این روزها ابرها یک لحظه رهایمان نمی کنند. گویا برای شاد کردن دل بیابانی و تفتیده مان ماموریت ویژه دارند.

کال ها، رودخانه ها و سد ها، همه فعال شده اند. احساس وجود می کنند. درخت ها هر روز سبزتر از دیروزند. کم مانده روی پشت بام هایمان هم سبزه بروید. خوش به حال مان. چقدر بهار زیباست. چقدر قدم زدن زیر باران لذت بخش است. چقدر دلم می خواهد برگ های سبز و نازک را قورت بدهم.

 این روزها دل همه شاد است. اگر دلگیر شوی یک پنجره فقط لازم داری تا کوه را ببینی که از پشت سفیدی ابرها به تو لبخند می زند. دیگر نمی توانی اندوهگین باشی. کاش ابرها همیشه خدا که نه، بیشتر به ما سر بزنند. کاش هیچ وقت راه شهرمان را گم نکنند. خدای خوب به خاطر این همه خوبی سپاسگزاریم. سپاسگزار.

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

نوروز برای ما تربت حیدریه ای ها برابر است با یادآوری همه معناهای زیر:

1-  شکوفه بادام: درخت بادام ها زودتر از همه درختان دیگر بیدار می شوند، لباس نوی یکدست سفید یا سرخ می پوشند و به استقبال بهار می روند.

2-  سمنو: مادر بزرگ ها، چند هفته به عید مانده گندم ها را آماده می کنند. گندم ها حتما باید زیر آب باران جوانه بزند تا مهیای پخت سمنو شود.

3-  کَنگَر: اولین سبزی کوهی است که صدای پای بهار را می شنود و سر از خاک بیرون می آورد. تربتی ها روزهای آخر اسفند و اول بهار در جستجوی کنگر سر به دشت و دمن می گذارند. کنگر گیاهی خاردار با ریشه ای خوشمزه است که با بیل و بیلچه می کنند. برای کندن آن باید عجله کرد چرا که پس از گل دادن دیگر خوردن ندارد. کنگر وقتی بشکفد قد می کشد و خوراک خوشمزه و پلوار کننده ای برای دام ها می شود. آویشن و خارمشک هم همین روزها از زمین می روید. البته برای پیدا کردن این دو باید دامنه کوه ها را بگردی. من یک نوع پونه وحشی هم یافته ام که بویش هوش از سر آدم می برد. تقریباهمه گیاهانی که این موقع سال سر از خاک بیرون می آورند سود غذایی یا دارویی دارند. به شرطی که گیاه شناس باشی. 

4-  سولولو: همان سنبل است به لهجه محلی تربتی ها. سر و کله این گل  وحشی زیبا هم روزهای اول بهار پیدا می شود.  دشت پر می شود از رنگ بنفش.

5-  آش: نعناع و پونه و بومادران و گُزُرگُزُر یا زِرقٍچه، بلقیس، تریخ و... را که از صحرا جمع کنی مواد اولیه یک آش خوشمزه را در اختیار داری. یک آش صددرصد طبیعی: آش لَخچَک. لخچک آش قدیمی و خوشمزه منطقه ماست. طعم و رنگ و بویش مرده را زنده می کند.

6-  شِش ها: خوشحالم اعلام کنم مردم تربت حیدریه در قرن 21 علاوه بر آب شان به خاطر نان شان هم چشم به دستان بخشنده آسمان دوخته اند. آنها تا شصت و شش روزپس از عید در روزهای ششم، شانزدهم، بیست و ششم، سی و ششم، چهل و ششم، پنجاه و ششم و شصت و ششم همچون نیاکانشان در انتظار باران چشم به آسمان دارند. آنها معتقدند احتمال ریزش باران در این روزها بیشتر است. حفظ این نظم برای رشد محصولات کشاورزی اهمیت حیاتی دارد. بسیار پیش می آید که یکی از این بارندگی ها  بصورت تگرگ باشد و به میوه ها و سردرختی ها آسیب برساند. کشاورزان به ششٍ سی و ششم، ششٍ " بقال کش" می گویند و از آن می هراسند. زیرا در این شش از طرفی سردرختی ها رشد خوبی کرده اند و از طرفی امکان تگرگ بیشتر است.

7-  سٍمارُق: نوعی قارچ خوراکی است که از اول بهار در دامنه کوه ها و مناطقی که خاک قرمز( رس) دارد، می روید. مردم معتقدند سمارق همزمان با غرش رعد و برق های بهاری( غریدن پایه) سر بر می آورند. این نوع قارچ بسیار لذیذ است.

+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1388ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

 این اولین شعر کودکانه ایست که می گویم. سرِ سال و ماه نو به عنوان عیدی تقدیم به همه بچه ها( مخصوصن صبا و فائزه و فاطمه و نرگس( دختر خاله ی مهدی آشوری)):

         

          توپ

 

یه توپِ خوشگل دارم

بابام برام خریده

بابام برام زمانِ

بچّگیام خریده

 

الان بزرگتر شدم

دارم می رم تو هفت سال

قدم بزرگتر شده

نسبت به قدّ ِ پارسال

 

توپم ولی طفلکی

لاغر و کوچیک شده

نمی دونم چرا اون

قدّ ِ یه گنجیشک شده

 

مامان میگه توپِ تو

غذاش رو خوب نخورده

به خاطر همین هم

اینجوری کوچیک شده

 

بابام میگه غذایِ

توپِ تو بادِ هواست

تلمبه رو زود بیار

چاره یِ مشکل اینجاست

 

تلمبه رو میارم

بابا بهش باد می ده

توپم بزرگتر می شه

قدٌ ِ یه دیگِ گُنده

 

شوت می زنم به توپم

می ره به آسمونا

من توپمو دوست دارم

چون تُپله اون حالا!

+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

                                                                ... دراین میان بعضی از شما می میرند و بعضی آن    

                                                               قدر عمر می کنند که به بدترین مرحله زندگی(و پیری

                                                                 ) می رسند آنچنان که بعد از علم و آگاهی، چیزی

                                                                نمی دانند. ...   قرآن(حج5)، ترجمه مکارم شیرازی   

دیروز بندِ ساعت مچیم قلم شد. الان مثل یک کرم خاکی که زیر بیل دو تکه شده، دو تکه ساعت مچی دارم که هیچکدامش بدرد نمی خورد. یک بار دیگرهمین بلا سرش آمد تعمیرش کردم ولی فکر نکنم دیگر تعمیر شدنی باشد. کرم خاکیِ دو تکه، می شود باب دل جوجه گنجشک ها. اما من با یک ساعت مچیِ دو تکه چکار کنم. آدم همان بهتر چیزهایش را گم کند تا اینکه خراب. آدم همان بهتر خودش هم بمیرد تا اینکه افتاده و خراب. مادر بزرگ، همیشه خدا دعایش همین بود.

از افتاده و انگشت نما شدن وحشت داشت. آخرسر هم فکر کنم از غصه افتاده شدن مرد. اما افتاده نشد. همانطور که می خواست رفت. من به خاطر مادربزرگ از اینکه به پیرها کمک کنم نگرانم. می ترسم خوششان نیاید. نمی دانم اگر روزی پیر شوم و کسی در اتوبوس جایش را به من بدهد چه شکلی می شوم. شاید اگر از سر ترحم باشد خوشم نیاید. من از پیری می ترسم. بیشتر از مادر بزرگ.

 دیروز آیه ای از قرآن خواندم به این مفهوم که ما شما را خلق کردیم. عده ای می میرید و عده ای به پیری می رسید در حالی که آنچه را آموخته اید از یاد برده اید. من هنوز با این جمله کنار نیامده ام. فقط فهمیده ام مادر بزرگ حق داشت از پیری بترسد. پیری دوران حساسی است. مثل کودکی، نوجوانی، جوانی ....

ما همیشه خدا انگار در آغوش حساسیت ها زندگی می کنیم. تازه بمیریم می گویند از این هم حساس تر می شود.

+ نوشته شده در  بیست و سوم اسفند 1387ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

آفتاب خودش را روی ستیغ کوه می اندازد و آهسته آهسته پایین می آید. کوه کم کم خلقش باز می شود و لبخند می زند: یک کوهِ سفیدِ باشکوه.

مردم سربالا می گویند گاهی وقت ها این کوه ها تا شصت روز پس از عید هم برف دارند. روستا را روی دامنه همین کوه ها ساخته اند. از کنار جاده یک سربالایی را باید راستِ شکمت بالا بیایی تا برسی به مرکز روستا. شاید به همین خاطر به اینجا سربالا می گویند.

خانه و کلاسِ نهضتِ من درست آن بالا، وسط روستاست. درِ اتاقم باز می شود به یک رشته کوهِ سفیدِ باشکوه. غروب ها پس از اینکه از تماشای کوه ها لذت می برم داخل اتاق خودم را می چسبانم به بخاری نفتیی که دودکشش از سقف اتاق بیرون می زند و تا صبح ازشدت  سرما استخوان می ترکانم.

این شب ها، نگار برافروخته من تا صبح همین بخاری چکه ایست. که من گاهی وقت ها یادم می رود نباید بغلش کنم. بغلش می کنم و دست و بالم را می سوزانم. و تا صبح علاوه بر سوزِ سرما، سوزِ نگار برافروخته را هم می کشم.

+ نوشته شده در  سی ام بهمن 1387ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

شیپور استاش حلق را به گوش میانی وصل می کند و وظیفه هوا گیری گوش از طریق حلق را بر عهده دارد. اگر شیپور استا ش به هر دلیلی مثلن سرما خوردگی یا مسافرت زیاد، بد عمل کند می شوید عین من.

از صبح که بیدار می شوم انگار کلید یک کارخانه بزرگ را داخل سرم روشن می کنند.بعد چکش می زنند، پتک می کوبند، فریاد می کشند و... . داخل مغز من الان رستاخیزی است که بیا به تماشا.

 وقتی راه می روم انگار روی مغزم قدم می زنم. حرف که می زنم، صدا اول داخل جمجه خودم می پیچد. گاهی وقت ها دلم می خواهد سرم را به دیوار بکوبم، شاید همه چیز ساکت شود.

من در حال حاضر نه می خواهم شاعر خوبی باشم، نه نویسنده، نه معلم ونه هیچ کوفت زهرمار دیگری. نه پول می خواهم که قسط های این برجم را بپردازم ونه حتی یک پیاله نا قابل مل ملی داغ زیر هوای سرد زمستان. دلم هم اصلن برای بهار و دیدن شکوفه ها تنگ نشده. من فقط از خدا می خواهم شیپور استاشم دوباره درست کار کند. فقط.... 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 7:19 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

2- قرآن: و من یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره. (اگر کسی به اندازه گرد و غبار هوا نیکی کند، آنرا می یابد و اگر به همان اندازه بدی کند، آن را می یابد و می بیند).

3- حضرت علی(ع): هیچ روشی درزندگی بهتراز حق طلبی نیست.

4- حضرت عیسی (ع): نمی ارزد که روحت را بدهی و تمام جهان را بگیری.

5- قرآن: لقد جئتمونا فرادی کما خلقناکم اول مره. (همه شما تنهایید).

6- سقراط: خود را بشناس.

7- سقراط: زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد. 

8- بودا: من مصون از خطا و اشتباه نیستم، آنچه را می گویم، بیازمایید اگر نتیجه دیدید، بپذیرید، و اگر نتیجه ندیدید، نپذیرید.

9- قاعده زرین( مشترک بین همه ادیان و مذاهب دنیا): با دیگران چنان رفتار کن که خوش داری با تو رفتار کنند.

10- حضرت علی(ع): از لغزشهای جوانمردان درگذرید، که هیچ یک از آنان نلغزد، مگر آنکه دست او در دست خدا باشد و برداردش.

 توضیح: جمله های 2تا 9 را از کتاب: مشتاقی و مهجوری، مصطفی ملکیان، انتشارات نگاه معاصر، 1380، گرفته ام و جمله 10 را ازاین کتاب: نهج البلاغه( مجموعه خطبه ها، نامه ها و کلمات قصار امام علی(ع) )، ترجمه عبدالمحمد آیتی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ هفتم ۱۳۷۹ .

+ نوشته شده در  بیست و دوم بهمن 1387ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

حتم دارم باید خواب نما شده باشم. دیشب، چراغ والر تا صبح روشن بود. گازش، هم چشم هایم را می سوزاند، هم گیج و منگم می کرد. چند تا سگ تا صبح پشت پنجره واق واق کردند. خر همسایه هم یک خط در میان عر عر می کرد.

کاپشنم را تا دماغم بالا کشیده ام، کلاهم را تا ابروهایم پایین. می رسم کنار جاده. کیف دستی مشکیم را می گذارم کنار جاده. خودم چند قدم آنطرف تر از سوز سرما پناه می برم به گرده دیوار. دو تا سگ پیدایشان می شود. می روند طرف یکی که باید ماده باشد. ماده سگ ردشان می کند. یکی شان صاف می رود سمت کیف من. بو می کشد. می گویم الان بر می گردد که یک مرتبه پایش را بالا می گیرد. وای می خواهد بشاشد. فریاد می زنم چخه، چخه .... از کیفم دور می شود.

با خودش فکر کرده همینکه ماده سگ نیست و بوی گوشت هم نمی دهد باید بهش شاشید. فکر نمی کند این کیف یادگار دوران دانشجویی من است ومن یکی دو تا کتاب خوب داخلش دارم. گیریم که بفهمد، کتاب خواندن بلد نیست. فقط بلد است شب تا صبح واق واق کند و مرا از خواب بیندازد.

+ نوشته شده در  هفدهم بهمن 1387ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

قوقولی قوقوی خروس را نمی توان قطع کرد، توی سرش هم نمی شود کوبید. خطا نمی کند. خواب نمی ماند. صدای دلخراشی هم ندارد که آدم را از خواب بپراند. آرام و مطمئن بیدارت می کند. آنقدر می خواند تا بیدار شوی. بدون اینکه از صدایش رنجور شوی. یا برای یک لحظه به این فکر کنی که  صدایش را قظع کنی.

 صبح روزی که با صدای خروس برخیزی پر از لذت و نشاط است. دستم اگر می رسید برای خانه یک خروس کاکل زری گل باقالی می خریدم. نه از این خروس ماشینی ها که مامان ماشین شون یادشون نداده چطوری باس بخونن. این خروسا یا اصلن نمی خونن یا اگه به خوندنم بیان گوش خراش تر از ساعت زنگیا می خونن. خروس فقط خروس کاکل ذری گل باقالی!

+ نوشته شده در  پانزدهم بهمن 1387ساعت 6:42 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دوست خوبم احد خالقی یک مطلب خواندنی از استاد مصطفی ملکیان گذاشته تو وبلاگش. برید ببینید.

+ نوشته شده در  یکم بهمن 1387ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

این روزها از خودم می ترسم. از تلویزیون. از اینکه سراغش بروم و روشنش کنم. شب ها که می خوابم می ترسم. غذا هم که می خورم می ترسم. از چاقو می ترسم. از بلندی...

این روزها یاد همه ترس هایم افتاده ام. یاد ضعف ها و ناتوانی هایم. یاد بم افتاده ام. یاد روزی که با اتوبوس کمیته امداد به نزدیکی شهر که می رسیدیم. در حالی که اشک می ریختم از خدا خواستم کاش به بم که برسیم همه مسخره مان کنند که اشتباهی آمده اید.

کاش همه چیزهایی که این روزها بر صفحه تلویزیون می بینم رویا باشد. یک فیلم باشد. مثل همه فیلم هایی که می شود با sms به باد سخره شان گرفت. اما پس چرا هیچ کس برایم sms مسخره ای نمی فرستد.

بم که لرزید، زمین و زمان را فحش دادم. از همه بدم آمد. اما لااقل آدمی بود که بدش بیاید. که گناه را بیندازد گردن طبیعت. اما امروز گردن چه کسی را افسار ببندم. در عجبم از این همه بیرحمی. مگر خلقمان که می کردند بجز رحم و عطوفت چیز دیگری هم تقسیم می کردند؟!

به همه گرگ ها و کرکس ها این روزها شبیه شده ایم و به همه زلزله های بزرگ ریشتر ویرانگر قاتل. با این تفاوت که زلزله زن و مرد و کودک نمی فهمد و ما می فهمیم. غصه مان را دارند می خورند.

+ نوشته شده در  بیست و ششم دی 1387ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

۱- برتراند راسل در اول زندگینامه خودنوشت خود می گوید: سه چیز به زندگی من معنا داده است: یکی علم و ارضای کنجکاوی علمی، دیگری شفقت به حال انسانها و کاستن از درد و رنجهای آنها، و سومی هم عشق ورزی.

مشتاقی و مهجوری، مصطفی ملکیان، انتشارات نگاه معاصر، ۱۳۸۰، صفحه۲۲۶

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1387ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

در دنیا لذت های فراوانی وجود دارد. مجموعه سازی یکی از این لذت هاست. مجموعه سازی یعنی اینکه عده ای از چیزهای بدرد بخور را طوری کنار هم بچینی که وقتی لازمشان داری یافتن هر یک آسان باشد. کتابخانه، فروشگاه، مشخصات افراد در یک اداره یا حتی یک کار تشکیلاتی که اعضای آن انسانها هستند. همه می توانند نوعی مجموعه سازی باشند. موتور جستجوگر گوگل هم نوعی مجموعه ساز قوی است که کار را برای محققان راحت می کند.

شاید یکی از انتقادات وارد به ما این باشد که علیرغم استعداد شگرفمان در استفاده و سوء استفاده از مجموعه های دیگران اصلن مجموعه سازهای خوبی نیستیم. ما یاد نگرفته ایم اطلاعاتمان را طوری طبقه بندی کنیم که موقع نیاز به کمکمان بیاید و ما را از دوباره کاری برهاند. ما همه ساله هزینه های زیادی را صرف آمارگیری و جمع آوری اطلاعاتی می کنیم که به علت ناشی گری در مجموعه سازی برای استفاده درست از آنها، هدرشان می دهیم. این حکایتی تکراری در همه ادارات ماست.

مجموعه سازی کار سختی است. ولی به زحمتش می ارزد. چندی پیش به پیشنهاد دوستی به قصد یافتن سیستم مناسبی جهت رده بندی و مجموعه سازی کتابخانه سه هزار تایی اش به اندیشیدن در دو رده دیویی و کنگره پرداختم. حالی بردم و اوقاتی خوش یافتم. اکنون احساس می کنم جرقه یا شاید ایده ای خام در ذهن دارم که شاید به کار رده بندی و مجموعه سازی ساده تر برای کتابخانه های کوچک بیاید. شاید.

+ نوشته شده در  بیست و نهم مهر 1387ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

خانواده: ما تا زمان پیری برای دیگران کار می کنیم، و هنگامیکه اجلمان برسد، بی سرو صدا میمیریم و در سرای دیگر خواهیم گفت که زجر کشیده ایم، گریسته ایم و سالیان دراز تلخی را سپری کرده ایم و خداوند بما رحم خواهد آورد.                     آنتوان چخوف

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1387ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

پارسال درس دادن برام سخت بود. سال اول بود من هم بی تجربه. شانس آوردم معلمی را در جمع عده ای از معلمان با تجربه و سخاوتمند شروع کردم. امسال اما کار برایم هم آسان شده و هم لذت بخش. بیشتر می توانم تمرکز کنم. درسی که سال پیش نیم ساعت تدریسش طول می کشید، امسال برایم ده دقیقه طول می کشد تازه با کیفیت بهتر. در درس دینی هم همینطور.

کلاس داریم بهتر شده و کلاسها را مشارکتی تر اداره می کنم. پارسال به بچه ها تحقیق که می دادم بچه ها از کافی نت تحقیق آماده تحویل می دادند. یکبار هم نمی خواندندش. اما امسال برای تحقیق شرط گذاشته ام. اول اینکه تحقیق باید دست نویس باشد. دارای منبع باشد. منبع اصلی هم کتاب است. پس از آن تحقیق میدانی و در نهایت اینترنت. برای اینترنت نمره کمتری گذاشته ام. به بچه ها آدرس کتابخانه و کانون پرورشی را داده ام. و نشانی آدمهایی خوبی که کمکشان می کنند. در عوض حجم تحقیق را کم کرده ام. مثلن یک یا دو صفحه.

دیروز کتابخانه که رفتم کتابدارها گفتند: شاگردانتان دنبال کتاب آمده اند. خبر خوشی بود. اما از آن خوش خبر تر اینکه علی آقای مسئول ارائه تحقیقات آماده دیگر سراغم را نمی گیرد. به بچه ها روش تحقیق کردن و ارجاع دادن را یاد داده ام. دیروز یکیشان یک تحقیق زیبای یک صفحه ای ارائه داد. کار خودش بود. با دست خط خودش. یک احساس خوبی داشتیم که نگو. برایم مهم است به این بهانه بچه ها به کتابخانه بروند و صفحه ای بخوانند.

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1387ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

سالها پیش وقتی دانشگاه قم دانشجو بودم. با دوستان خوبی آشنا شدم که چیزها از آنها آموختم. یک رسم خوبی که عده ای از این دوستان داشتند این بود که هر مقاله، نوشته یا سخنرانی خوبی که می یافتند به یکدیگر معرفی می کردند. سنت کپی گیری آن روزها که هنوز قانون کپی رایت مد نشده بود! در بین این عده محبوبیتی تام داشت. تا آنجا که یک تنه، مثل مرد واحد انتشارات دانشگاه را می چرخاندند. من البته آن روزها خیلی در بند این حرفها نبودم. آنقدر برای خودم مشغله تراشیده بودم که به کلاسهای رسمی دانشگاه هم نمی رسیدم. ولی اینقدر عقلم می رسید که این مقاله ها روزی بدردم می خورد.

 "مصطفی ملکیان" یکی از آن افرادی است که مقاله هایش را این روزها از بین کپی آن سالها یکی یکی جدا می کنم و با لذت می خوانم و یاد می گیرم. در و گوهر است نوشته هایش. به چند دلیل به او علاقمندم:

۱- بیان و قلم پالوده ای دارد. از آن نادر افرادی است که به یک زبان علمی مخصوص خود دست یافته است. مثل یک نویسنده زبر دست کلمه را می شناسد و به جا استفاده می کند.

۲- نوشته هایش آدم را به اندیشیدن وا می دارد. نمی توانی بخوانی و نیندیشی. البته چون خود او فیلسوف است و نظام اندیشه سامان یافته ای دارد به نظم دادن به اندیشه خواننده هم کمک می کند.

۳- ملکیان به معنایی که خودش می گوید صداقت دارد. یعنی آنچه می اندیشد با آنچه می گوید یا به قلم می آورد با آنچه عمل می کند تا آنجا که من می شناسمش یکسان است.

۴- هدف او کاهش رنج انسان است اما برای این منظور به هر توجیهی متوسل نمی شود. به واقعیات معترف است و دروغ نمی گوید.

۵- تا کنون نه خوانده و نه شنیده ام که در حق منتقدین و حتی کسانی که او را آزرده اند بی انصافی کرده باشد. متواضع است و مهربان و دوست داشتنی. خدایش به سلامت دارد.

برای آشنایی با او به این آدرسها سر بزنید: معنویت و عقلانیت و نیلوفر

+ نوشته شده در  شانزدهم مهر 1387ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

یا ملجا کل مطرود
+ نوشته شده در  سوم مهر 1387ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

چقدر غار غار می کنی کلاغ

سلام!

چکار می کنی کلاغ؟

نه!

مزاحمت نمی شوم

چرا حوار می کنی کلاغ؟

به سمت آسمان که می روی

مرا سوار می کنی کلاغ؟

یا بجای من ز روی ماه

بوس آبدار می کنی کلاغ؟

یا اگر مرا نمی بری

یک بغل ستاره بار می کنی کلاغ؟

وه! چه می کنی! چه می کنی!

شاهکار می کنی کلاغ

تو برای من که بی پرم

کار ماندگار می کنی کلاغ

این دل شکسته مرا

تو بهار می کنی

بهار می کنی کلاغ

نه؟!

نمی رسی؟! نمی روی؟!

کلک سوار می کنی کلاغ؟

تو فقط زمان صحبتت

کار کار کار می کنی کلاغ

لحظه عمل که می رسد

غار غار غار می کنی کلاغ

+ نوشته شده در  یکم شهریور 1387ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

سر کلاس بودم که یکی از بچه ها پرسید: آقا شاعرا چطوری شعر می گن؟ خود بچه ها شروع کردن به جواب دادن. یکی گفت سخته. یکی گفت استعداد می خواد. همه که اظهار نظر کردند، چشم دوختن به من. منم گچ رو برداشتم و در حالی که سمت تخته سیاه می رفتم گفتم: الان همه یه شعر می گیم تا بفهمین چطوری. نفهمیدم تعجب کردن یا نه. رو تخته از خودم نوشتم: بلبلی هست درون قفس خانه ما. بچه ها شروع کردن به فکر کردن و شعر گفتن. منهم گوش می کردم وزن ها و قافیه ها را مرتب می کردم و روی تخته می نوشتم. بیت آخر رو که تموم کردیم همه هورا کشیدیم. یک ساعت تمام گذشته بود:

بلبلی هست درون قفس خانه ما

که ز مادر پدر خویش جدا گشته جدا

بلبلک سخت برای پدرش دلتنگ است

غصه دارست: خدایا که خدایا که خدا

کاش از بند قفس زود جدا می گشتم

می شدم بلبل در باغ پر از سبزه رها

بلبل خانه ما حیف که جنسش چوبی است

بی سبب وا نگذارم در زندانش را

امیر محمد تقی پور، رضا جعفری، محمد مهدی عاطفی نیا، سجاد فدوی، محمد مختاری و مجید وزیری بچه هایی هستند که با من در سرودن این شعر شریکند. نامشان را به خاطر بسپارید که شاعران و نویسندگان فردای کشورند. شاعری دسته جمعی ما چند شب بعد هم تکرار شد:

یا کریمی از حیاط ما پرید

خسته و تنها به گنجشکی رسید

گفت ای گنجشک تنها می روی

چشم من مثل تو تنهایی ندید

گفت من از بی کسانم یا کریم

چون خدا من را تک و تنها کشید

یا کریم یاد خودش افتاد و بعد

سمت گنجشکک به سرعت می دوید

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1387ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

کلاسی که گفتم با ۶ نفر شروع شده امروز به ۵۰ نفر رسیده است. البته بدون دخترها. به علت شلوغی کلاس مجبور شدم کلاس دخترها را به یک مربی خانم بسپارم. هر چند تعدادی از آنها راضی نیستند و همچنان در کلاس من شرکت می کنند. من بی گناهم. این کلاس تابستانی برایم عالی است. ساعتش جزئ عمرم نیست. چاق می شوم وقتی در هوایش نفس می کشم. قد بیست سال معلمی تجربه اندوخته ام:

۱- آغاز کلاس بود که به همه گفتم سر این کلاس به کسی جایزه نمی دهیم. رقابتی در کار نیست. برای بهتر شدن هر کس فقط با خودش مقایسه می شود.

۲- بچه ها برای شرکت در برنامه درسی تا حدی حق انتخاب دارند. بعضی وقت ها که می گویند شعر بخوانیم یا تاتر بازی کنیم نه نمی گویم.

۳- والدین بچه ها درگیر شده اند. همراه بچه هایشان تاتر کار می کنند. سرود می خوانند. و به فکر برگزاری نمایشگاه خط و نقاشی افتاده اند.

۴- فیلم معلم که جدیدا از تلویزیون پخش می شود بسیار کمکم کرده است. می خواهم یک شومیز بزرگ تهیه کنم که همه دور هم رویش نقاشی کنند.

۵- من الان چند گروه سرود و تاتر دارم که کارهای قشنگی اجرا می کنند. یکی از سرودهایی را که همه با هم می خوانیم سرود سکانس آخر میم مثل مادر ملاقلی پور است: کاشکی می شد بهت بگم چقد صداتو دوس دارم... بسرم افتاده مثل مادر این فیلم با بچه راه بیفتیم جاهایی مثل مرکزی نگهداری کودکان بیمار و سالمندان به برنامه اجرا کردن. برای گریم بچه ها وسایل لازم داریم.

۶- باید از کسانی که کمکم کرده اند تشکر کنم: مصطفی ملکیان با مقالاتش. سید مهدی شجاعی با نمایشنامه هایش. کانون پرورشی کودکان و نوجوانان تربت حیدریه با حال و هوایش.

۷- درود.

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1387ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

نیمه شعبان پارسال بود. با بچه های مسجد محله یک جشن ترتیب دادیم. سرود و تاتر و سخنرانی. جشن خوبی شد. بعد از همان جشن، بچه های خردسال مسجد هر وقت مرا می دیدند می گفتند آقا برایمان یک کلاس قرآن بگذارید. و من بعلت مشغله همیشه طفره می رفتم. چند شب پیش پنج شش نفر از همان بچه ها که همه ابتدایی و راهنمایی هستند دوباره از من سراغ کلاس گرفتند. من هم که بعلت تعطیلات تابستانی سرم خلوت شده، پذیرفتم.

سه روزی می شود کلاس را در مسجد شروع کرده ایم. روز اول شش نفر. روز دوم هشت نفر. و امروز دوازده نفر. یک نفر خواهرش را هم آورده بود. در کلاس چکار می کنم؟ دور هم می نشینیم. یک تخته سفید و دو تا ماژیک. بیست دقیقه ای قرآن می خوانیم. همه می خوانند. من برخی آیات را توضیح می دهم و برخی کلمات عربی را روی تخته می نویسم همرا معنی فارسی و معادل انگلیسی اش.

بعد از بیست دقیقه تا خسته نشده اند قرآن ها را جمع می کنیم و شروع می کنیم به سرود خواندن. سرودهای شاد و آموزشی به زبانهای فارسی، عربی و انگلیسی. علاوه بر سرود، تاتر را هم در برنامه داریم. از آنها خواسته ام بنویسند، نقاشی کنند، خط بنویسند و... کلاس شاد و پرباری شده است. این روش را از کانون پرورشی کودکان و نوجوانان در دوران کودکیم آموخته ام.

امروز یکی از شاگردهایم گفت: " پدر و مادرم رفتند مهمانی. من نرفتم چون می خواستم به کلاس بیایم". این حرف برایم عجیب بود چرا که من در طول سال تحصیلی کلی تلاش می کردم تا دانش آموزان را یک ساعت و نیم به زور آموزش دهم و هر چند نمرات پایانی دانش آموزانم، نمرات خوبی است اما هرگز سیستم به من اجازه نداد تا با آموزشی شاد و پربار به همه هدفهای آموزشی و تربیتی برسم. سیستم کانون پرورشی اما سیستمی است سرشار از شادی و یاد گیری. کاش در مدارس هم چنین سیستمی می داشتیم.

شاید باورتان نشود با بچه های ابتدایی مسجد دارم شعر عربی کتاب اول دبیرستان کار می کنم و جالب آنکه همه این شعر را حفظ کرده اند و با شادی با هم می خوانند در حالیکه سر کلاس های دبیرستان، آن هم به ضرب نمره فقط دو سه نفر این شعر را حفظ کردند. من قرار نیست به آنها نمره بدهم اما آنها همیشه زودتر از من در مسجد حاضرند و اصرار جدی دارند که وقت یک ساعتی کلاس را افزایش دهند. حالا شما بگویید حق دارم از این اتفاق تعجب کنم یا نه؟

دوست خوبم احد چندی پیش برایم پیام گذاشته بود که اگر دانش آموزم می بود یکی از بهترین معلم هایش بودم. آنروز به این جمله او شک کردم. اما اگر به کلاس این روزهای مسجدم بیاید بی شک یکی از بهترین معلم هایش خواهم شد و او هم یکی از شادترین و بهترین شاگردانم.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

 من جای شما بودم یا تک گنجشک را طوری خلق می کردم که وقتی جوجه اش از لانه بیرون می افتد بتواند به لانه برش گرداند، و یا اگر به تکش دست نمی زدم دست کم او را اینقدر پر سر و صدا خلق نمی کردم که بنشیند روی سیمها، بالای سر جوجه ی از لانه بیرون افتاده اش آنقدر جیک جیک کند، آنقدر جیک جیک کند که دل هر عابری را بسوزاند.

 پروردگارا! از شما که اینقدر دانایی بعید است! فکر نکردی یک بنده سمجی پیدا شود، این صحنه را ببیند، عصبی شود و بنشیند به اندیشیدن که آخر این چه خدایی است؟! آنوقت هی آب بیار و حوض پر کن! کم به دامان عدالتت شک و شبهه نشانده اند؟!

 من جای شما بودم تا کسی بو نبرده است، این گنجشک زبان بسته را درمی یافتم. گیریم لانه این یکی را من پیدا کردم. بقیه را چکار می کنی؟ ما که بیکار نیستیم بیفتیم دنبال گنجشکهای شما! ما همان هوای آدمهای اطراف خودمان را داشته باشیم، هفت پشتمان را بس است.

  خداوندا! اینطور نگاهم نکن! این پدر جد ما که گفت قالوا بلی، نفسش از جای گرم بلند می شد. صبح که به کوه می زد، غذای چند روزش جور بود. نه مشکل مسکن داشت، نه بیکار بود، نه مدرنیته با یک دنیا شک و ابهام کنار دلش نشسته بود و نه مجبور بود غصه بخورد که جنگ است، فقر است، بی عدالتی است و او هیچ کاری از دستش ساخته نیست.

 کاش پس بگیری امانتت را! کاش سبک کنی این شانه را! آنوقت من هم جوجه گنجشکی می شدم که صبحها بال در بال مادرم روی درخت توتها، می نشستم به توت خوردن و سیر و آرام به لانه بر می گشتم. و به جای اینکه پاهایم را روی هم بیندازم و صحنه های عادی مرگ و جرم و جنایت را از تلویزیون تماشا کنم و ککم نگزد و از این بی خیالی عقم بگیرد، فقط می خوابیدم تا صبح یک روز در حالی با رضایت تن به دندانهای تیز یک گربه بسپارم که می دانم او هیچ عهدی برای مراعات من بر گرده ندارد!

+ نوشته شده در  نوزدهم خرداد 1387ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  |