تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم

 

هر چه فكركردم، ديدم جاي نوشته زيرخيلي خالي است.

اين مطلب را اسماعيل علي پور يكي از دوستان با صفاي دوران آموزشي

نوشته است. اسماعيل، مازندراني بود و در آسايشگاه  دو تخت آنطرفتر از من

مي خوابيد. خط زيبايي داشت. هر روز يك جملهِ انرژي بخش مي نوشت،

 نصب مي كرديم سينه ديوار سالن غذا خوري. روز آخر هم همه نوشته ها را

 جمع كرديم و در همان سالن غذا خوري پادگان يك نمايشگاه راه انداختيم. هر كدام از بچه ها چيزي از دست خطش را براي يادگاري بردند. نوشته زير را او در دفتر خاطرات من نگاشته است.

 

به نام خدا

شايد اين آخرين باري باشد كه مي نويسم. پس بگذار هر چه مي خواهم بنويسم.

 من اينجا گريه نكردم، چرا كه دلم تنگ نشد، زيرا شما با من بوديد. من اينجا

عصباني نشدم، چرا كه هيچ ظلمي به من روا نشد، چون شما مهربان بوديد.

اينجا بزرگ شدم، مرد شدم،احساس غرور كردم.

وقتي پايم را با اقتدار به زمين مي كوبيدم همچنان كه طبل بزرگ زير پاي چپم بود و فرمانده مرا تحسين مي كرد: ماشائ الله، خيلي خوب.

اين تحسين فقط مال من نبود مال ما بود. من و دوستانم، دوستانم كه بوسيله پاي كوبي آنها آفرين ِ فرمانده نصيبم مي شد.

اي كاش تا ابد در كنار دوستانم پاي كوبي مي كردم. آنوقت از هر چه چراغ قرمز زندگي رد مي شدم.

جواد عزيز، همراه من پاي كوبي كن. دستت را در امتداد دستانم بالا بياور تا بيشتر نشان دهيم كه با هم هماهنگيم.

سبك شدم، هر چه مي خواستم نوشتم، خدايا قلم را از دستانم نگير.

 

۱۳۸۳/۵/۲۲ 

 

تهران، قصر فيروزه، دسته دوم گروهان۹ ، گردان ۳

اسماعيل علي پور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

 طوري نگاهم مي كني

انگار كسي را كشته ام

از ديوار خانه اي يا خداي نكرده زبانم لال...

 

داشتم زندگي مي كردم به همين سادگي

هي مي رفتم از آسمان سبد سبد شعر ...

 

كه ناگهان كسي آمد

جلويم را گرفت

و اين لباسهاي آبي پر رنگ

واين پوتين هاي سياه سياه را داد دستم و گفت:

 

"اينها را ميگيري، مي بري، اندازه مي كني وبرمي گردي هفته بعد براي خدمت زير همين پرچم‌‌ ِ سه رنگِ ..."

مقدس كه مقدس است شكي نيست

خدمت هم كه تا حالا

يا خادم بوده ام يا مخدوم

 

ولي اينكه دو سال از بهترين سالهاي زندگيت را

 برداري دستت بگيري ببري بگذاري گوشه پادگان

سخت است. نيست؟

تراش مي دهد آدم را

و تراشيدند سرم را

 

اينطور نگاهم نكن مثل جنايتكارهاي جنگي

 -صدام، بوش، ريگان، پينوشه، هيتلر،  بن لادن-

من هيچ رابطه اي با اين آقايان ندارم خاطرت جمع...

 

روز 11 سپتامبر رفته بودم از آسمان ...

كه ديدم كسي جا مانده است زير بولدزر اسرائيلي ها

آمدم فرياد بزنم500 هزاركودك عراقي را طي سال هاي 1990 من؟!

بمب اتمي و سلاح شيميايي؟!

به قيافه ام مي آيد؟!

- عراق و افغانستان و ويتنام و..-

اصلا من كجا و زندان ابوغريب؟!

 

فقط نمي دانم بين اين همه

چرا گرفتند سر مرا تراشيدند

‌‍‌به آنها گفتم عميق بتراشيد لطفا

به ياد همه جنايتكارها

شايد به همين خاطر است كه قيافه ام...بگذريم

 

هنوز كه داري بد نگاهم مي كني

ببين دستهايم بوي شعر مي دهد

"و بوي گندم" (تو مي گويي)

مي خواهي عذابم بدهي

 با همان قصه هميشگي: چندين و نمي دانم چند مليون سال است همه گناهان پدر را بار ما كرده اند ببخشيد بار گناه نه، بار منت است اين. منت خدا به گرده بندگاني كه خوشي زده بود زير دلشان.

 

البته شما هم بي تقصير نيستي

با اين نگاهي كه مي تراشد آدم را

درست مثل همين سنگ هاي گرد و زيباي ِ كفِ رودخانه

 

ديگربايد بروم

به سمت پايين رودخانه

تا عبور بي وقفه اين روزها

آنقدر تراشم بدهد

آنقدر تراشم بدهد

تا زيبا شوم

كه غبطه ام را بخورند

زيبا ترين سنگ هاي كف همه رودخانه ها

 

حالا فقط بايد خداحافظي كنم

چشم هاي اميد بخش دكتر

صلوات هاي هميشگي مجتبي

وبي قراري هاي حميد رضا را كه بگذارم داخل چمدان

آماده مي شوم سر بگذارم به جاده

پشت گوشم را هم نگاه نكنم

تا تو هي دست تكان بدهي منت بكشي...

 

حالا وجود همه كسانم

 درون شاهرگ هايم ضربان مي گيرد

ومن فكر مي كنم بايد هواي همه را خوب داشته باشم

 

من احساس مي كنم اگر كسي در اين حوالي - بي خبر از ما، بدور از نگاه ما و بي اجازه ما،تك و تنها- بميرد، همه ما جنايتكاريم.

 

من فكر مي كنم ما هست شده ها هواي هم را نداشته باشيم زود جنايتكار مي شويم.

مي فهمي؟

آنوقت دوباره منت مي گذارند سرمان

سنگين تر مي شود بارمان

آنقدر كه سقط شويم زير اين بار ناخواسته

دارم مي روم

هواي هم را داشته باشيم

 

جنايتكار بر نگرديم

 

كرم هاي خاكي كه برايم دست تكان بدهند بايد رفته باشم

مي روم و همه شما را با خودم مي برم

خداحافظ.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/24ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

 

 بابا چاهي زير عنوان پسانيمايي شعرهايي ميگويد كه با ديگر شعرهايي كه من

مي شناسم تفاوت جدي دارد . او اطلاعات زيادي در مورد فلسفه و هنر دارد و شايد همين نكته باعث شده است كه او و شعرش متفاوت باشد . من چند روز پيش كتاب " قيافه ام كه خيلي مشكوك است ِ " او را خواندم . كتابي شامل شعرهاي اوست در سال 78 و 79 بهمراه مصاحبه هايي با اين و آن . پيشتر شعرهاي او را بصورت پراكنده اينجا و آنجا مي خواندم و اين اولين كتابي است كه از او مي خوانم. همين كتاب بود كه بهانه اين يادداشت را بدستم داد .

باباچاهي شاعري است كه دارد در سال 1378 خورشيدي – سال سرايش شعرهاي كتاب – در ايران زندگي مي كند. ايران كشوري است واقع شده در جنوب غربي آسيا، كشوري متعلق به جهان در حال توسعه. كشوري كه به گمان من در ميانه راه صنعتي و مدرن شدن گام بر مي دارد. صداي تاتي تاتي قدمها و گاهي زمين خوردن هايش را مي تواني بشنوي – گوش بچسباني اگر به زمين- . ساكنان اين سرزمين دارند كم كم با مباني مدرنيته آشنا مي شوند و آهسته آهسته سعي مي كنند آنرا درك كنند . هنوز بر سر بسياري از مباني آن بحث و چالش جدي وجود دارد و بسياري از مردم اين سرزمين به اين سادگي حاضر به مكيدن پستان ِ مدرنيته مادر نيستند. فرآيند مدرن شدن در اين جامعه با همه جا فرق مي كند. اينجا جامعه اي است با ويژگيها و دغدغه هاي خاص خودش. و حالا با چنين وضعي باباچاهي ِ شاعر بر سر چنين مادر و فرزنداني هوو مي آورد: پست مدرنيته! من شعررا چيزي نمي دانم مگر ارائه تجربه شخصي شاعر بصورتي اديبانه. اين تجربه قاعدتا در جهان درون شاعر اتفاق مي افتد. جهاني كه به نظر من نمي تواند مستقل و بر كنار از جهان بيروني او باشد. حال كه به اينجا رسيديم بگذاريد مطلب را با طرح يك سوال ادامه دهم: در جامعه ما كه هنوز با مدرنيته كنار نيامده است باباچاهي تجربه پست مدرنيته را از كجا آورده است؟!

ممكن است كسي بگويد تجربه شخصي يك امر نسبي است. در جهان درون شاعر- وهر انسان ديگري- ممكن است هر اتفاقي بيفتد. شاعر كه در تجربه هاي خود منتظر ديگران نمي ماند. چه بسا باباچاهي فارغ از جامعه، در درون مدرنيته را گزرانده وبه پسا مدرنيته رسيده باشد و بالطبع به تجربه هايي از اين دست. من دليلي براي رد اين گفته ندارم تنها مي توانم بگويم كه در يك جامعه در حال گذار به سمت مدرنيته ممكن است پيدا شوند شاعراني كه در درون به فضاي پست مدرنيته دست يافته باشند و شعرهايي بگويند كه بسياري از افراد كه هنوز به اين فضا نرسيده اند آنها را نفهمند(1). علت اينكه من شعرهاي فروغ را – مثلا- بهتر درك مي كنم اينست كه تجربه هاي او به زندگي من نزديكتر است. من احساس مي كنم كه فروغ هم مثل من شهروند همين جامعه است و در همين نزديكي- يكي دو كوچه بالا يا پايين تر- زندگي مي كند. " دلم براي باغچه مي سوزد "(2) – مثلا- حكايت زندگي من است و پدر- - ِنداشته ام-، مادر، برادرها و خواهرهايم. من آنرا لمس مي كنم و نفس مي كشم و با هر بار خواندنش دگرگون مي شوم(3). اما در مورد باباچاهي و شعرهايش- در كتاب مورد بحث- بيشتر اوقات اينطور نبودم. بگذاريد در مورد " قيافه ام كه مشكوك است" صادقانه تر بنويسم: بجز شعرهاي " دريا براي ما" و " بعد از خودكشي" كه من پس از چند بار خواندن بالاخره توانستم رابطه مختصري با آن دو برقرار كنم با ساير شعرها حتي نتوانستم رابطه برقرار كنم چه برسد به اينكه آنها را بفهمم(4). البته مي دانم شاعر ما خيلي صبورتر از اين حرفهاست  و حتما به خاطر همين دو رابطه مختصر مخاطب با شعرش كلاهش را كيلومترها به هوا خواهد انداخت. در پايان مي خواهم بگويم باباچاهي بر خلاف ادعايش، در بومي ساختن دستاوردها- يا بهتر بگويم آفريده ها – يي كه اصلا برايم مهم نيست از كجا آمده است، موفق نبوده است. وصله هاي او نچسب تر از آنست كه بتواند دستاوردهاي يك فرهنگ ديگر را به فرهنگ ما بچسباند . شايد او به وقت و كار بيشتري نياز داشته باشد.

     

 * پانوشت:

 

1-     با اين توضيح فايده چنين شعرهايي براي جامعه چه مي تواند باشد من

     نمي دانم.

2-     شعري از فروغ در کتاب" ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد".

3-     " من پس از خواندن يك شعر خوب، دگرگون مي شوم و احساس مي كنم انسان ديگري شده ام." نمي دانم اين گفته كيست  ولي من به آن

     اعتقاد دارم.

     ۴- كسي گفته است:" شعر خوب اول رابطه برقرار مي كند، بعد فهميده

         مي شود ."

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/06ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

 

در بهترين جاي دنيا يعني كتابخانه هم كه كار كني باز هم اگر مراقب نباشي

 روزمره گي به سراغت مي آيد و با روح و جانت كار خودش را مي كند .

محيط هاي اداري ايران به طرز عجيبي خلاقيت كشند . روح آدم را نابود مي كنند . فقط كافي است چند سالي در چنين محيطي بدون توجه به خود كار كني تا به اين حرف دست يابي .

از روزي كه مثلا اداري شده ام تمام تلاشم را كرده ام  روزمره نشوم . اوجش اين روزهاي آخر خدمت است .كه دارم براي نمردن دست و پا مي زنم .

يكي از شعار هاي آقاي احمدي نژاد كه به دلم نشسته بود همين شعار تحول اداري بود كه متاسفانه همانطور كه فكر مي كردم به اين زوديها اثري از تحقق آن نيست . فرهنگ يك ملت را نمي توان به اين سادگي تغيير داد ...

با جهان و احد و داوود و نصيب كه به صحبت مي نشينم اميدوار مي شوم كه در همين محيط هاي محدود هم مي شود كارهاي مفیدی كرد .

ياد دوران دانشجوئي و شور و شر نشريات دانشجوئي و انجمن اسلامي و انجمن علمي و انرژي فراواني كه براي انجام كارها داشتم كه مي افتم مي بينم نه ، انگار مي شود كارهايي كرد .

به نظرم اين روزها بيشتر از هر زمان ديگر براي نفس كشيدن  و نمردن به آرمانخواهي آن سالها محتاجم  و به دوستان نا آرام و سركش آن سالها : داود ، نصيب ، مسعود ، جمشيد ، ابراهيم ، ميثم ، مهدي ، صادق،مصطفی و ...

يار دبستاني من ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/02ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  |