|
|
|
|
|
رضای عزیز سلام
این سطرها را به قصد تحقق وعده ای که در پی ناتمام ماندن مکالمه تلفنی مان به تو دادم می نگارم. احتمالا در فرصت چند ساعته ای که از پادگان گرفته ای این متن را بخوانی. زندگی همین است دیگر. با همه فراز و نشیب هایش. با همه خنده ها و گریه هایش. لبخند شیرین ناشی از ازدواج خواهر و یا قطره های بی امان اشک در ماتم مادر بزرگ مهربان. من وتو صحنه هایی از این دست را در کنار هم بسیار به نظاره نشسته ایم. زندگی اما انگار برای گریاندن ما بیشتر عجله داشت. آنروزی که در سالهای آغازین زندگی پدر را از ما گرفت تا خودی نشانمان داده باشد غافل از اینکه حضور مادری مهربان و صبور امکان این خودنمایی را از او می ستاند. آری برادر خوبم به تو و قدرت صبر و استقامتت ایمان دارم. به تویی که شیره جان چنین مادری را مکیده ای. به تویی که زندگی با همه بد اخلاقیش نتوانسته لبخند و شوخ طبعیت را بگیرد. به تو ایمان دارم. امیدوارم دیوان حافظت را همراه برده باشی. حافظ رفیق خوبی برای این روزهاست. به خاطر روزهای خوشی که در سربازی پیش رو داری به تو حسادت می کنم. رضا جان باور کن دوران سربازی جزئ بهترین روزهای زندگی من بود. روزهایی که با دوران دانشجوئیم در شیرینی برابری داشت.من شیرینی روزها را در نهایت استفاده از آنها برای بهتر شدن می دانم و سربازی برای من اینگونه بود. سربازی مرا به بالغ شدن نزدیکتر کرد. یک تجربه سودمند عاشقانه٬ یک تجربه تلخ و وحشتناک اقتصادی٬ یافتن حرفه مورد علاقه ام و کسب مهارت و تجربه در آن، مطالعه یک عالمه کتابهای زیبا و بسیاری تجربه های ریز و درشت دیگر ره توشه های من از این دوران پر محدودیت وبه ظاهر سخت است. رضا ی عزیز به دوران سربازی به چشم تجربه ای نگاه کن که برای مرد شدن و به بلوغ رسیدن به آن نیاز داری. اگر با این دید جلو رفتی وقتی دو سال سربازیت تمام شد با رضایت و آرامش به گذشته نگاه می کنی و احساس می کنی دو سال بزرگتر شده ای. راستی هر وقت دلت تنگ شد شعر سربازی مرا بخوان. قسمتی از وجود من در این شعر است که همیشه به تو دلداری خواهد داد. همیشه موفق باشی. برادرت: جواد |
||
|
|
|
|
|
خواب بر مرز رویا خواب بر لبه تیغ مراقب باش خطر می کنی؟ در این دریای مست دریای چو خشکی که ساحلش از او می گریزد و ناخدا در او غرقه می شود.بگو کیستی؟ دریا چیست؟ خشکی چیست؟ ملوان و کشتی و ساحل چیستند؟ دریا دزد است قاطری است که موجها بر او سوار می شوند و بر دهانش لجام می زنند. وای از نحیب مرغان دریایی اش و فریاد شوق درون گوهرهایش وای از عظمت ترس مخفی در دل قرق شده اش و عظمت در آمیختن دو دریا دو کوه آب چون به هم بپیوندد هیچ فاصله ای جدایشان نمی سازد عصایت را بر این سحر بیفکن و بر طوفان غلبه کن ای دریا. تو بی شک پیامبر نیستی تا از آب بگذری و همچون گنجشک از آتش خارج شوی تو چیزی نیستی مگر نمکی که حل می شود و کفی که بر آب نمی ماند. بالهای تو از سنگ است و دستانت بسته و قلبت نه در آستانه معراج پس از او بر حذر باش. ومن جز تو نیستم چگونه است که از تو می گریزم و می نشینم دورتر به تنهایی تا شاهد مرگ تو باشم در میان گرداب ها من دیوانه گامهای توام دیوانه سایه ات دیوانه کسی که در میان تاریکی گام بر می دارد من، توام من وتو، اگر چه ضد هم، یک نفریم دست من می رود زخمهای تو را لمس کند تا شفا یابی و آرام بگیری. درون من از عشق تو شعله می کشد مرا نهایت سرور عاشقان در بر گرفته من مستم مست تو خودت را در جام من بریز حالا، برخیز آماده ایم! نمی دانم، کداممان شراب بودیم کداممان ساقی چه کسی هوشیار بود و چه کسی مست جام چیست ساقی کیست انگار کسی از مستی خود شعله ور است این مستی به اطرافیان سرایت کرده آنچنان که دیگر نه هوشیار می شوند ونه می دانند که اصلا مستند یا هوشیار مست همان هوشیار است و دریا همان دزد... (خیام) وجودت را به تمامی نوشیدم من در پی توام و تو پیشرو(چه زیبا) تو پیشقدمی و من در پی رسیدن به حوض معانیت و سومی ما: جام رویا. |
||
|
|
|
|
|
شاعر این شعر محمد علی شمس الدین شاعر پیچیده گوی لبنانی است. برای ترجمه این شعربسیار به زحمت افتادم. فکر می کنم هنوز هم جای کار دارد. آنرا به عنوان نسخه آزمایشی از من بپذیرید و با نظراتتان مرا در اصلاحش یاری دهید. باشد تا با یاری شما ترجمه خوبی از آب در آید. **البحر هو القرصان** حاذر فالنوم علی حد الرویا کالنوم علی حد السکین ولماذا انت تغامر؟ فی بحر سکران بحر کالبر شواطئه تخرج منه ویغرق فیه الربان وقل: من انت؟ و ماذاالبحر؟وماذا البر؟ وماالبحاره و المرکب و الشطان؟ البحر هو القرصان البحر اتان یرکبها الموج و تلجمها الارسان یا لنحیب نوارسه! و صراخ الرغبه فی جوف لالئه یا لبهائ الخوف الکامن فی جوف الغرقی وجلال الرعب اذا امتزج البحران! لا برزخ یفصل بین الجبلین المائیین اذا التقیا فلتق عصاک علی هذا السحر و فز یا بحر علی الطوفان لا شک بانک لست نبیا حتی تعبر فوق المائ و تخرج کالعصفور من النیران و بانک لست سوی ملح فیذوب ولست سوی صدا لا یطفو و جناحک من الصخر و یداک معطلتان و قلبک لیس علی وشک المعراج فخذ حذرک من قلبک و انا لست سواک فمالی اخرج فیک و اجلس مبتعدا وحدی لاراقب موتک فی اللجه؟ مجنون خطاک انا.. والظل و سید اشباح العتمه و انا انت فنحن ( و ان کنا ضدین) لمجتمعان و یدی تذهب کی تلمس جرحک حتی یبرا فلتهدا فقد اضطرمت احشائی فیک وعرانی وجد المجذوبین فانا السکران و سکری فیک فصبک فی کاسی و تعال و هیت لنا.. لا اعرف من منا کان الخمر و من منا کان الساقی و من الصاحی و من السکران و ما الکاس و ما الساقی؟ لکان السکران بسکرته سکر الندمان به سکر الندمان و لم یصحوا لا یعرف یثبت ام یمحو؟ لکان السکران هو الصاحی لکان البحر هو القرصان.. و شربتک حتی نضبت کل دوالیک فیا ( خیام) انا تالیک و انت الاول ( ما اجملنا!) انت السابق حتی یرد اللاحق حوض معانیک و ثالثنا قدح الرویا... (به نقل از روزنامه الوفاق شماره ای که عددش را به خاطر ندارم). |
||