تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم

تقدیم به خدا به خاطر مادرمهربانی که برایم آفرید

این روزها سرم قدری شلوغ است. مسولیت ساماندهی کتابخانه دیگری را پذیرفته ام. کتابخانه ای که دو برابر کتابخانه خودمان در دانشکده کتاب دارد. از طرف دیگر روزهای پنجشنبه در دانشگاه آزاد زاهدان برای دانشجویان ادبیات فارسی، صرف و نحو کاربردی می گویم. کلاس خوبی است. شاید بعدا در موردش بیشتر صحبت کردم. خلاصه اینکه تابستان سر همه خلوت می شود ولی سر من شلوغ شده است. البته شلوغی های مبارکی است و من به این خاطر شکرگزارم.

و اما ...بعد. مطالعه کتاب " زندگی، عشق و دیگر هیچ" را یکی دو روز پیش به پایان بردم. کتابی که مطالعه آنرا پنج ماه پیش آغاز کردم. به عمد روزی دو سه صفحه بیشتر نمی خواندم چون دوست داشتم هیچ وقت تمام نشود. این کتاب را " لئو بوسکالیا " نویسنده آمریکایی ایتالیایی الاصل نوشته و" مهدی قرچه داغی" و " زهره فتوحی" نیزبه زیبایی آنرا ترجمه کرده و جابه جا به اشعار زیبای فارسی از شعرایی همچون مولوی، حافظ ، سپهری و... آراسته اند. نشر دایره این کتاب را به چاپ هفدهم رسانده است. این کتاب در رده BF جای گرفته است. یعنی کتابهای با موضوع عشق و خودسازی. دوست عزیزم جهان با معرفی این کتاب مرا سپاسگزار خودش کرد. وحالا چند کلامی به نقل از این کتاب زیبا:

( صفحه183): اگر کسی را دوست داری به او با دقت نگاه می کنی. او هر روز دارد با فرایندی زیبا و تدریجی تغییر می کند و اگر یاد نگیری او را درست نگاه کنی، این تغییر زیبا را از دست می دهی. آخرین باری که به صورت همسرت نگاه کردی کی بود؟ به صورت کودکت؟ مادرت؟ آخرین بار کی بود که به صورت مادرت نگاه کردی؟ راستی آخرین باری که عمیقا به چهره خودت نگاه کردی کی بود؟ نه آن وقت که ریش می تراشیدی یا صورتت را می شستی، یا سایه چشم می مالیدی، وقتی در یک لحظه پر از آرامش فقط به خودت نگاه کردی کی بود؟

( صفحه 199): در عشق زیستن بزرگترین نبرد زندگی است. عشق بیش از هر تلاش انسانی دیگر، یا هر احساس عاطفی دیگر، نیاز به ظرافت، انعطاف پذیری، حساسیت، درک، پذیرش، شکیبایی و تحمل و دانش و قدرت دارد، چرا که عشق و دنیای واقعی چیزی را می سازند که به دو نیروی عظیم متضاد می ماند.

( صفحه 202 تا 207): این حقیقتی است که آدمی در دنیایی از دوستداران عشق زندگی نمی کند. اگر در دنیای آدمهای عادی به سر برد دیری نمی گذرد که با بی رحمی،‌ فریب، استثمار و سلطه جویی و رفتارهای انگل وار دیگر آشنا می شود. اگر برای نیرو گرفتن به دنیای واقعی بیرون از خویش متکی گردد، توهماتش رنگ خواهد باخت و خیلی زود درخواهد یافت که آدمها، با کامل بودن فاصله ای عظیم دارند، چرا که جامعه او را آدمهایی ساخته اند، از کامل بودن بس دور. آدمی برای تحمل چنین یافته ای و با وجود آن باز در عشق زیستن به قدرت و نیرو نیازمند است.تنها راه دوام این است که این نیرو در خود او موج زند. او نباید عشق خود را به دنیا معطوف سازد، و اگر رانده شد دنیا را به خاطر بی احساس بودن ملامت کند. اگر عشقی نمی یابد تنها می تواند به سرزنش این واقعیت بنشیندکه خود عشقی ندارد.باید عشق را در خود محکم و امن داشته باشد، خود را وقف عشق کند، در عشق خویش راسخ باشد، در عشق خویش تزلزل نپذیرد.

او نباید مثل " کاندید" احمق داستان ولتر باشد چرا که در دنیای پر از شرارت ها تنها خوبیها را دیدن ابلهانه است. او باید شرارت و بدی، نفرت و تعصب را به عنوان پدیده های واقعی بشناسد. اما باید عشق را نیروی عظیم تر و والاتر بیابد، نباید لحظه ای در این حقیقت تردید کند، چه تردید او یعنی گم گشتگی. تنها راه رستگاری آدمی وقف خویش به عشق است. همانگونه که گاندی خود را فدای سیاست مبارزه منفی و سقراط خود را فدای حقیقت کرد، مسیح مصلوب عشق و توماس مور قربانی راستی و شرافت شد. تنها در صورت وقف خویش به عشق است که می تواند به مصاف نیروهای شک و تردید، سردرگمی و تضادها برود. به هیچ کس و هیچ چیز جز خود نمی تواند برای نیرو گرفتن و اطمینان اتکا کند. این شاید راهی پر تنهایی باشد، اما اگر آدمی این چیزها را بفهمد شاید کمتر احساس تنهایی کند.

وظیفه او این است که خویش را یاری دهد تا خود حقیقی اش را بیابد و فاش ببیند.

وظیفه خطیر دیگر او یاری به دیگران است که قدرت یابند و خویش را به عنوان افراد یگانه ای که هستند، کامل نمایند.

برای انجام چنین خطیری باید فرصتی فراهم آورد که آدمهای دیگر بتوانند احساساتشان را بیان کرده، آرزوهایشان را ابراز دارند. و رویاهایشان را با او شریک شوند.

باید نیروهای شر و شیطانی را برخاسته از آدمیان رنج کشیده ای بداند که مانند خود او انسان هستند و درگیر فرایند تلاش برای کامل کردن وجود خویش اند.

بر او واجب است که با این نیروهای اهریمنی، به نیروی عشقی پویا که عمیقا دلسوز است و به جست و جوی آزادانه هر انسانی برای خودیابی،‌علاقمند به نبرد برخیزد.

او باید نمونه و الگو باشد، نه نمونه و الگویی بی عیب و نقص، نه چیزی که بس از دسترس آدمی دور است، بلکه نمونه یک انسان، چرا که انسان خوب بودن والاترین چیزی است که او می تواند باشد.

باید بتواند خود را به خاطر کامل نبودن ببخشاید.

باید بفهمد که از دگرگونی و تغییر چاره ای نیست و هر جا که دگرگونی در مسیر عشق و خود یابی هدایت شود نیکوست.

باید متقاعد شود که هر رفتاری یا هر آموختاری که کسب می کند باید به عمل در آید. بودن، یعنی دست به کاری زدن.

باید بیاموزد که نمی تواند محبوب همگان باشد. این ایده آ« و اوج آرمانهاست، اما در دنیای آدمیان اغلب به دست نمی آید. او می تواند بهترین آلوی دنیا باشد، رسیده، آبدار، شیرین و خوشمزه و خود را به همه ارزانی دارد. اما نباید از خاطر ببرد که هستند آدمهایی که آلو دوست ندارند.

او باید بفهمد که اگر او مرغوبترین آلوی جهان است، اما محبوب او آلو را دوست ندارد، برای او این انتخاب هست که موز بشود، اما باید به او این هشدار را داد که اگر تصمیم بگیرد که موز بشود، همیشه یک موز درجه دوم خواهد بود، در حالیکه همیشه می تواند بهترین آلو باقی بماند.

او باید این را تشخیص بدهد که اگر بر سر آنست که موز درجه دومی گردد همیشه این خطر هست که محبوب او چشم به دنبال بهترین داشته باشد و او را که بهترین نیست رها سازد. اگر چنین { اتفاقی} افتاد او می تواند باقی عمر را بکوشد تا یک موز درجه یک اعلا گردد که ناشدنی است، زیرا او یک آلوست و یا دوباره در طلب بهترین آلو شدن تلاش کند.

بر او واجب است که بکوشد تا همه آدمیان را دوست بدارد، حتی اگر مورد عشق ایشان واقع نگردد. او عشق نمی ورزد که دوستش بدارند، او به خاطر وجود عشق، عشق می ورزد.

بر او واجب است که هیچ انسانی را طرد نکند، کنار نگذارد، پس نزند، چرا که می داند او پاره ای از وجود هر انسان دیگری است و کنار گذاردن یک انسان دیگر در واقع طرد خویشتن است.

باید بداند که اگر همه آدمیان را دوست بدارد ویکی از آنها او را پس بزند، نباید خود را با ترس و تردید و یاس و خشم کنار بکشد. گناهی بر دیگری نیست. آن انسان دیگر، برای آنچه او ارزانی کرده آمادگی نداشته است، عشقی که به او ارزانی شده مشروط نبوده. مسافر راه ما عشق را بخشیده زیرا آنقدر خوشبخت بوده است که عشقی برای ارزانی کردن داشته باشد، او در بخشش عشق احساس شادمانی کرده، نه برای آنچه که شاید در برابر آن نصیبش می گشته است.

او باید بفهمد که اگر در یک عشق طرد گردید، صدها عشق دیگر در انتظارند. گمان اینکه تنها یک عشق درست وجود دارد، فریبی بیش نیست. عشق های درست فراوانی موجودند.

این افکار به تو یاری می دهند تا قدرت هماره عاشق بودن را بیابی، زیرا برای عاشق بودن باید همواره ظرافت و درایت خردمند عاقل، انعطاف پذیری و نرمی کودک، حساسیت یک هنرمند، قوه درک یک فیلسوف، پذیرش و تسلیم یک قدیس، تحمل و شکیبایی یک فدایی، دانش یک دانشمند و خودداری و شجاعت یک مومن را دارا باشی.

دستور العمل های دور و درازی است. تمام این ویژگیها در کسی که عشق را برمی گزیند خواهند روئید چرا که همه اینها جزیی از نیروی عظیم به ودیعه نهاده در وجود او هستند که از طریق دوست داشتن و عشق صورت تحقق می یابند. پس حالا باید راه خود را به سوی عشق،‌ عاشقانه دوست بداری.

( صفحه 213 و 214): آسیب پذیر بودن همیشه در قلب عشق جای دارد. پدر، ویلیام دوبی این نکته را بس زیباتر از من بیان می کند وقتی می گوید: " انسانی ترین کاری که می توانیم در طول حیاتمان انجام دهیم این است که بیاموزیم، باورها و احساسات صمیمانه خود را ابراز داریم و با عواقب و نتایج آن زندگی کنیم. این نخستین خواسته عشق است که ما را در مقابل آنان که سر ریشخند ما را دارند، آسیب پذیر می سازد. اما این آسیب پذیری، این قابل نفوذ بودن، تنها چیزی است که ما می توانیم به دیگران ارزانی داریم.

بله...

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/23ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

این روزها خانه ام آفتابی است(۱). آرامم و بدون بحرانی خاص مشغول زندگی. 

این نوع زندگی برای منی که این چند ساله به بحرانی زیستن خو گرفته ام مزه دلچسبی دارد. هوای زاهدان روزها گرم است و شبها به شدت خنک و دلپذیر و آسمان شبهایش آنقدر زیبا که با هیچ چیز عوضش نمی کنم حتی با بلوار بلند دانشگاه قم همان بلواری که انتهایش به خدا می رسید!-

هفتمین سال زندگی خوابگاهی از بیست و ششمین سال زندگیم را می گذرانم. همان سالهایی که روزی قرار است مرگ به آن پایان دهد. این روزها با خودم و کاری که می کنم خوشم و شیرینی زندگی را بیشتر از همیشه زیر زبانم احساس می کنم. شیرینی ناشی از یک خواب دلچسب وسط روز، قدم زدن زیر آسمان زیبای کویر، یک دوی طولانی و بدنبالش احساس مطلوب ضربان قلب جایی آنطرف سینه.خوب است خوب. خدا را شکر همه چیز رو به راه است. کم کم دارم لذت جسورانه زندگی کردن را درک می کنم.

این روزها تنهایم تنها. اما انگار تنهایی خیلی هم چیز بدی نیست. تنهایی مرا با دو چیز دست به گریبان کرده: اولی ازدواج و دومی کتاب. اولی را که خدا به خیر بگذراند. اما دومی را امیدوارم بر شدت و حدتش بیفزاید. بگذارید برایتان قدری از کتابهای در دست مطالعه ام بنوسیم تا چون خودم خوشوقت شوید و سر دماغ:

قم که بودم مطالعه رمان " شوهر آهو خانم" اثر گران قدر"علی محمد افغانی" را آغاز کردم. به نیمه رساندمش که کوس رحیل بزدند. در جستجوی این کتاب هستم تا به سرانجام برسانمش و از زیباییهایش برایتان بنویسم. " زندگی: عشق و دیگر هیچ" کتابی است از " لئو بوسکالیا " با ترجمه " مهدی قراچه داغی" و "زهره فتوحی". کتابی بسیار زیبا پیشنهاد دوست عزیزم جهان. صفحات آخرش را می خوانم. کاش هیچ وقت تمام نشود!

 " جمهوری عشق" کتابی دو زبانه شامل عاشقانه های بی نظیر " نزار قبانی" شاعر معاصر عرب با ترجمه نچندان دلچسب " محمد عساکره پور". " جان اشتاین بک" را با " با موشها و آدمهایش" به اتاق آورده ام. یک داستان ساده، صمیمی و جاندار. دو زبانه است تا زبانم هم کمی قوت گیرد.

" اصلاحات و پرسشهای اساسی" شامل مجموعه مقالاتی است که مقاله " مصطفی ملکیان" با عنوان " اصلاحگری در دین به چه معناست؟" مثل همیشه چیز دیگری بود.

مجموعه " تونلی با چراغ های رنگارنگ" چند داستان دارد از چند نویسنده. " زلزله" و " آرزو" دو داستان کوتاه است از " مصطفی مستور" . واقعا زیباست. برای بار اول است که از " مستور" می خوانم.

و در پایان کتاب بی نظیری که دلم را حسابی ربوده است: " علی(ع)". اثری بی نظیر " علی شریعتی". مدتها است آرزوی مطالعه کتابهای شریعتی را در دارم. خدا را شکر.

راستی کتاب زیبای " خدمات فنی"، کتابی است ویژه حرفه کتابداری. این کتاب مونس ثابت روز و شبهای زاهدان منست. " پوری سلطانی" و " دیگران" در این کتاب بی نظیرند. ثوابها کرده اند با این کتابشان. در همین زمینه " ماندانا" با " دستنامه" اش(۲) فردا پس فردا مهمان ناگزیرم خواهد بود. مشتاقم و چشم به راه.

 

(1)  نیما یوشیج: خانه ام ابری است. سال پیش این روزها وضع جور دیگری بود. خانه ام ابری که نه، طوفانی بود! یادآوری تلاطم آن روزها برابر است با خودنمایی ناتوانیم در سپاسگزاری از خداوند بخاطر آرامش این روزها. تنها آرزویم، رونق زندگی " میثم" و " جواد" است. هنوز نگرانشان هستم.

(۲)  ماندانا صدیق بهزادی، دستنامه فهرستنویسی.‌

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/03ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  |