تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم
دیشب از سر کار که برگشتم دیدم تلویزیونمون نیست. حاج آقا گفت از بسیج اومدن بردنش. دلم گرفت. البته حق داشتن. مال خودشون بود. گفتم از امشب  باید دست به دامن بی بی سی شیم.حاج آقا خندید. گفتم از دست این بسیجیا، پای امواج بیگانه رو به اتاق باز کردن. حاج آقا دوباره خندید.

پیچ رادیو رو باز کردم. همون رادیو ضبطی که از وام دانشجویی خریدم. با حاج آقا ناهار خوردیم. حاج آقا عصر رفت کرمان اجلاسیه. من ماندم تنها. شروع کردم به تست زدن. تاریخ بیهقی: فصلی خواهم نبشت در ابتدای این حال بردارکردن این مرد..... امیر ... ساخته بود تا اریاق را فرو گرفته آید....کجا می روی که آنجا سنگ می آید که هر سنگی و مردی.....

هفت صبح بود که بیدار شدم. ورزش می کردم که مهدی اومد تو. دمغ بود. گفت سر راهش بمب منفجر شده. خیلی عصبی بود. پیچ رادیو رو باز کردم. گوینده گفت یه بمب منفجر شده. هشت نفر کشته شدن.

 بیرون می زنم. کلافه ام. خیابونو تا ته میرم. همه غصه های دنیا می ریزه تو دلم. دلم که می گیره خدا هم جلودارم نیست...اولیا شلخته دومیا پاتخته.... دو تا دختر کوچولو می خونن و از کنارم رد می شن. هفت سالشون باید باشه. مثل هفت سالگی خودم... سخت بود. اشکم در میاد...

به پارک می رسم. یه عده پسر کوچولو فوتبال می زنن. با یه توپی که... چقد شبیه... اونطرفتر چندتا سرباز از یه اتوبوس گنده بد ترکیب پیاده میشن. چقد شلوغه این خیابون. یاد شیش سالگیم میفتم که یه روز، خیلی دور و برم شلوغ شد. از اون روز، شلوغی و جمعیت رو که می بینم، فکر می کنم حتما یکی باید مرده باشه. پشتم می لرزه و اشکم می خواد در بیاد که می رسم به شیرفروشی همون پیرمردی که دوسش دارم. تو میرم. یه کیلو شیر می خرم. پیرمرد دلداریم می ده که شاید حسنک رو اعدام نکنن ولی چه فایده، من دیگه یتیم شدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/26ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  |