|
|
|
|
|
من اصولا آدم خونسردی هستم. سعی می کنم عصبانی نشم و همیشه احترام همه رو حفظ کنم. با این همه اگه یکبار دیگه گذرم به اداره تامین اجتماعی زاهدان بیفته، ساختمان شیک و تازه ساز این اداره رو روی سر رئیس و کارمندانش خراب می کنم. من با ساختمان نوی اداره ارشاد تربت حیدریه هم همین کار رو می کنم.
من امروز دسته کلیدم رو گم کردم. هم کلید اتاق رو و هم کلید کتابخانه رو. من معمولا وقتی خیلی عصبی می شم و ذهنم خیلی مشغول می شه، چیزام رو گم می کنم. یادم میاد دانشجو که بودم یه روز عینک و ساعت و کلیدم رو یه جا گم کردم. اما از اونروز تا امروز خیلی کم پیش اومده چیزی رو گم کنم.
من خسته ام. از اینکه برای یه لقمه نون باید این همه سگ دو بزنم خسته ام. از اینکه برای یه مجوز یک سال بایست صبر کنم خسته ام. از اینکه تو دنیای به این بزرگی یه نفر حاضر نمی شه منو بیمه کنه خسته ام. از اینکه روز بروز دارم بزرگتر می شم خسته ام. از اینکه ذهن آروممو که یه روز فقط براش از گل و بلبل می گفتم و حالا مجبورم چه مزخرفاتی ازش بخوام خسته ام.
من دلم برا بچگیم تنگ شده. برا اون روزایی که می شستم رو زمین و خاک بازی می کردم. زبان گنجشکا و مورچه ها رو می فهمیدم. با آسمون و ماه حرف می زدم. برای اون روزایی که به خودم نزدیکتر بودم. حرف خودمو می فهمیدم. خسته ام به خدا. کاش بزرگ نمی شدم. کاش یه نفر صدام بزنه،بیدارم کنه و ببینم دوباره شیش سالمه.
صدای در بلند می شه.یه نفر از پشت در صدام می زنه. بغضم تازه ترکیده بود. اشکام رو پاک می کنم. صدا می زنم: "بفرمائید". در وامیشه و رحمان میاد تو. سعی می کنم نشون ندم گریه کردم.
رحمان می گه:" از امروز اگه تو خیابون ببیننمون برمون می گردونن افغانستان." دلم می گیره. رحمان پسر خوبیه. با استعداده و مهربون. از اینکه نتونسته دانشگاه بره غصه می خوره. تا حالا نشده ببینمش و از دانشگاه حرف نزنه.
حرفاشو که می شنوم می بینم چقد غصه هام در مقابل غصه هاش حقیرن. من اگه بیمه ندارم، اون شناسنامه نداره. من اگه کارم به مشکل خورده، اون زندگی تو کشوری که توش بدنیا اومده به مشکل خورده. رحمان می گه:" مشکلات تو دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. ولی مشکلات من..."
یاد اون بنده خدایی میفتم که کفش نداشت و از بی کفشی قصه می خورد، یه روز یه آدمی رو می بینه که پا نداره... |
||