تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم

سلام. اول اینکه یک کتابخانه در زاهدان بزودی متولد می شود. مادر این کودک زیبا منم شایدم باباش. ولی مادرش بیشتر، چون درد کشیدم تا زاییدمش. نمی دونید چه حالی داره. چشم روشنی یادتون نره. داستان واره بعد رو بخونید و مطمئن باشید که کتابخانه من سالمه.

اینجا زاهدان است. دیروز عصر دل آسمان گرفته بود. بد جوری هم. آنقدر که وقتی زد زیر گریه، طوری گریست که سیل راه افتاد. آنهم چه سیلی. از جلوی دادگاه تا محله " شیرآباد" . پاچه هایم را تا ران بالاکشیدم و زدم به آب. چقدر قدم زدن میان آب لذت دارد. آنهم کنار کویرنشینانی که با حیرت به آب می نگرند. پیرمردی که روی بلوار به اسارت آبها تن داده بود، به ذهنش که فشار آورد، آخرین تندباران زاهدان را به 18سال پیش رساند. می گفت آنموقع تازه از قندهار آمده بودم. پیرمرد کمی که عقب تر رفت گاراژ و قهوه خانه چهارراه " چه کنم را" هم به خاطر آورد. و همین طور "سینما مهربان" را. سینما مهربان را مدتهاست تعطیل کرده اند. زاهدان پیش از انقلاب دو سینما داشته و حالا هیچ. خیلی دوست دارم داخل سینما مهربان را ببینم. هر وقت از جلویش رد می شوم حریصانه نگاهش می کنم. پایم داخل یک گودال می افتد. چپه می شوم داخل آب. تا خودم را جمع و جور کنم خیس شده ام. با این وضع تا سینما که نمی خواهی بروی؟ به خودم می گویم و بر می گردم. پاهایم یخ کرده اند. جلوی دادگاه هستم: عمومی و انقلاب. همانی که بیشتر حکمهای اعدام را صادر می کند. سربازها، سنگر امنیتی جلوی ساختمان باشکوه دادگاه را خراب کرده اند و با کیسه ها، آب بند ساخته اند تا جلوی نفوذ آب به داخل ساختمان را بگیرند. اگر سینما مهربان و تاتر شهر را تعطیل نکرده بودند، شاید نیازی نبود چنین ساختمان با شکوهی برای دادگاه بسازند. رد می شوم. از صدای شلپ شلوپ آّب لذت می برم. چند نفر رفته اند پشت بام. من هم بالا می روم. عجب منظره ای. از سه طرف به سمت ما آب می توفد. ناخودآگاه به یاد بم می افتم. به یاد رقیه کوچولو. یک بشکه را آّب از دور می آورد و من به آن نقاشی فکر می کنم که از زیر آوار یک خانه پیدا کردم. هنوز آن نقاشی را دارم. از سمت " مسجد عزیزی" عده زیادی وارد خیابان می شوند، اهل سنت باید باشند که نماز جمعه شان تمام شده است. پاچه ها را ور می مالند و به آب می زنند. چاره ای جز این ندارند. شیعه و سنی داخل هم وول می خورند و آب به تساوی همه شان را در بر می گیرد. وقتی امروز تمام شود و فردا بیاید، حتما چند جنازه را از زیر آوار بیرون خواهند آورد. چند نفر را هم از آب خواهند گرفت. هلال احمر خواهد آمد تا برای خانه خرابها چادر برپا کند. چشمان خسته رفتگر پیر به زباله های فراوان خیابان دوخته خواهد شد و روزنامه ها خواهند نوشت کویر را سیل برد و ما به سختی باور خواهیم کرد آب بر آفتاب پیروز شده است!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/13ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

*یک شعر جدید( برای عبدالکریم سروش)

 

زیبا! بهارمان، کم

وجودمان، کمتر

حرفهامان، کمترین

امروز، هر کس کسی

نه مثل دیروز

که همه، یکی

آدمها، زیاد

سرها، زیاد

حرفها، زیاد

پیامبر، مرده

و پیامبران زنده این عصر

فراوان.

های، کجا می روی؟

سر به فرمان کیستی؟

نه فرمان ایستی!

نه فرمان دوستی!

پیامبران نوظهور روشنایی!

حماسه سازان دوستی و شکیبایی!

دوش به دوشان تردید و انکار!

یادمان بخیر!

یادمان بخیر!

*توت

 

من خویشاوند نزدیک درختم. همه درختان پیاده رو را می شناسم و با آنها احوالپرسی دارم. من معتقدم رونق یک شهر به تعداد و ارتفاع درختانی است که دارد. شهر بی درخت را همان بهتر شهر ندانیم. من فکر می کنم خداوند اول درخت را آفرید و آنقدر از خلقت درخت خوشش آمد که انسان را هم شبیه درخت آفرید.

خرداد، فصل درختان توت است. فصل توت پزان. این روزها درخت توت ها عابران را به باد توت می گیرند. در کوچه های شهر، این روزها کسی خسته و تشنه و گرسنه نمی ماند. به آغوش درخت توت پناه ببری احساس تنهایی و بی کسی و بی محبتی هم نمی کنی. حتی اگر آنقدر عصبانی باشی که به تنه اش لگد بزنی. درخت، مثل عزیزترین کسش به تو می بخشد.

بیشتر از ما آدمها، گنجشک ها و مورچه ها، توت و درخت توت را دوست دارند. کمتر توتی است که از درخت بچینی و گنجشکی با توکش رویش یادگاری ننوشته باشد. کمتر توتی را هم می توانی از روی زمین برداری که مورچه ای با آن در هوا معلق نماند. توت خوردن همسفرگی با گنجشک ها و مورچه هاست.

*بی نام

 

به انتشارات که می رسم، یه سگ وایستاده دم در. با چشایی که می درخشن و خیلی مهربونن. درست مثل چشای قهوه ای. پوزه اش رو رو به من باز و بسته می کنه و به شوخی می گه: ( باید از یه جای دوری اومده باشی، یه جایی که خیلی سگ داره)! از حرفش خندم می گیره. یاد مامورای پلیس راه میفتم که ازم گذرنامه خواسته بودن. شاید اونام فکر کردن من از یه راه دوری اومدم که... سگه زبونش رو میاره بیرون. می خوام برم نازش کنم اما چون وقت ندارم، رد می شم و می رم تو.

همه جا بی سر و صداست. سعید حتما داره کتابای قفسه ها رو مرتب می کنه.

( الاغ، اگه این کتابا رو سرم می ریخت، چیکار می کردی) ؟! سعیده.

چند لحظه سکوت و بعد یه صدای بی مبالات: ( به من نگو الاغ) ! صدای علیه.

سعید( قبلا بهم گفته خیلی علی رو دوست داره): (احمق! الاغ نگم، چی بگم) ؟!

علی: ( بگو خر)!

سعید خرکی می خنده و می پرسه: (چرا)؟

علی می گه: ( خر خوبه چون نره. ولی الاغ ماده است)!

سعید دوباره می خنده. یه جوری که انگار داره به یه حرف تکراری می خنده. علی میاد مثل بچه یتیما می شینه رو صندلی. با یه قیافه حق به جانب. اما من وقت ندارم. قبلاگفته بودم. به خانم پشت میز می گم: (فاکتورا آماده شدن)؟ جواب می شنوم: ( یه ربع دیگه).

می زنم بیرون. یه نفر دور میدون منتظرمه. به میدون می رسم. کسی نیست. خوب می گردم. همه کتابفروشیا رو سر می زنم. لابلای کتابا رو خوب می گردم. کسی نیست. دوباره می گردم. بالاخره صادق هدایت رو دور میدون کنار یه ترانس برق پیدا می کنم. دیرتر رسیده بودم خودش رو زده بود به برق. اونطرفتر مارکز رو می بینم. نوی نو. با ترجمه بهمن فرزانه. ذوق می کنم و تماشاشون. یه دستی به سر و روشون می کشم. باس برگردم. وقت ندارم. چند بار بگم. پول هم ندارم. اون ور میدون یکی منتظرمه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/01ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  |