تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم

دیروز عصر بعد از خوردن ناهار مفصل و همزمان با چرت پس از نیمروز٬ سر کلاس تکنولوژی آموزش٬ درس هم گوش می دادم( اینکه من سر این کلاس چکار می کنم بماند.). استاد مزیت های استفاده از کامپیوتر در آموزش را بر می شمرد: سرعت٬ دقت٬ گنجایش بالای اطلاعات... شمرد و شمرد و شمرد تا رسید به: صبر و شکیبایی! یک علامت سوال خورد تو سرم. ذهنم یه خورده اذیت شد ولی خوشبختانه چرتم پاره نشد. استاد ادامه داد: خسته نشدن از کارهای طولانی و یکنواخت! ذهنم این دفعه خیلی اذیت شد. چرتم هم پاره. احساس کردم حوزه انسانی مورد تهاجم قرار گرفته است. انگشت اشاره را در هوا چرخاندم و گفتم: استاد! ببخشید. شما دارید درباره یک شیئ حرف می زنید. صفات عاطفی یک انسان را به شیئ نسبت دادن تخیلی اگر باشد٬ نمی تواند علمی و منطقی باشد. استاد درآمد که: اطلاق این صفات به کامپیوتر در مقام مقایسه با انسان است. قانع کننده بود ولی... او ادامه داد: البته کامپیوترهای نسل پنجم و ششم که در آینده می آیند دارای قدرت تصمیم گیری٬ انتخاب و حتی احساس خواهند بود. اگر اینطور باشد که استاد می گوید ما انسانها در آینده نزدیک یک رقیب وجودی جدی خواهیم داشت. یحتمل آنروز ما خواهیم توانست ویژگیهای دیگری را هم در انسان و کامپیوتر با هم مقایسه کنیم. مثلا بگوییم این آقا کامپیوتر از جواد آقا مومن تر خوش اخلاق تر یا حتی عاشق تر است. چه خواهد شد آنروز. یحتمل آنروز اگر در ویژگیهای انسانی کم بگذاریم از طرف جناب کامپیوترها به بی عدالتی- که برخی ما انسانها خدای خود را به آن متهم می کنیم- متهم خواهیم شد. مخصوصا اگر کامپیوتر ها در فلسفه هم دستی داشته باشند. البته ما اکنون هم چنین سیستم های با کمالاتی داریم. مثلا سیستم فیلترینگ مخابرات که قاعدتا از خیلی ماها با تربیت تر تشریف دارد و وبلاگهای دارای کلمات بی تربیتی را فرتی فیلتر می کند. می توان روزی را در آینده ای مبهم تصویر کرد که به فروشنده کامپیوتر چنین تقاضایی بدهیم: یه خوش تیپ با ادب مهربونش رو بفرست بیاد. یا تصور کنید با کامپیوتری که از روحیاتش خبر ندارید مشغول کار باشید و یک مرتبه کامپیوتر با چوب بیفتد دنبالتان: ای پدر سوخته! دوباره تجسم کنید دنیایی را که از یک کامپیوتر خوشتان بیاید و به او بگویید: دوستت دارم. و او بی محابا از شما بپرسد چند تا؟ لابد بخاطر اینکه قرمز شود و خجالت بکشد باید عدد بسیار بالایی را بگویید با یک عالمه توان! ما انسانها یا خدایان درجه دوم دستی دستی داریم خودمان را می اندازیم تو هچل. ما آینده جالب و بامزه ای پیش رو داریم. آینده ای که در آن یحتمل اداره زندگی خود را به عقل مجرد از احساس و عاطفه٬ عقل ریاضی و عددی٬ عقلی که هیچ وقت اشتباه نمی کند می سپاریم. آنروز ما جایز الخطاها کجای این کره خاکی خواهیم ایستاد؟ با رقبای وجودیمان- خدایان درجه سوم- چه خواهیم کرد؟ آیا آنها ما را به انسانهای بهتری بدل خواهند کرد؟ یا...؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت 8:28 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

آفتابگردان را که بستند٬ شانزده سالم بود. دانش آموز یک دبیرستان نمونه بودم که زنگهای تفریح در آهنی بزرگش را می بستند تا دانش آموزان بیرون نروند. اما من می رفتم. هر روز می رفتم. می رفتم روزنامه آفتابگردان بگیرم. روزی روزنامه یک مقاله از من چاپ کرد. خبر میان همکلاسی ها پیچید و به گوش معلم انشایمان رسید. چه ذوقی کردم از خواندن مقاله خودم از روی صفحه روزنامه در مقابل بچه های کلاس. خوشحال بودم و از همراهی با آفتابگردان لذت می بردم. یاد می گرفتم و هر روز بهتر می نوشتم. آفتابگردان کمک کرد بفهمم می توانم خوب بنویسم. اما٬ حیف که زود توقیف شد. خیلی زود. آفتابگردان که رفت مثل روزنامه نگارها٬ بچه از دست ندادم که خودم بچه بودم و نوآموز. پدر از دست دادم. معلم و مربی از دست دادم. خاطره توقیف آفتابگردان هنوز مثل بغض روی دلم مانده و آزارم می دهد. خصوصا سالهای اول که عقلم قطع نمی داد که چرا آفتابگردان دیگر نباید بیاید. آفتابگردان رفت تا نخستین تلاش جدی دوران نوجوانی من برای رسیدن به یک تربیت مطلوب و شکوفایی استعدادهایم ناکام بماند. امروز وقتی صدای بسته شدن روزنامه ای را می شنوم با خودم می گویم: امان از دل پدر از دست داده ها!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/20ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

در لهجه های مختلف زبان فارسی برخی اصطلاحات هست که خیلی زیباست. یک جورایی به دل آدم می نشیند و مقصود را به زیبایی بیان می کند. مثلا در لهجه خراسانی ما٬ اصطلاحاتی از این دست:

بجای نگرانم یا تشویش دارم یا مضطربم ما از اصطلاح " دل زدن" یا " دل خطیدن" استفاده می کنیم. البته با لهجه خودمان: "دٍلُم مٍزنَه". یا "دٍلُم مٍخٍطَه".

ما اگر بخواهیم بگوییم فلانی اهل فلان جاست یا ریشه ای محکم در آنجا دارد می گوییم: "گاییده زاییده آنجاست"! حالا یک لطیفه زیبای خراسانی بشنوید و با بازی زبانی حیرت انگیزش حال کنید.

توضیح: ما به توانستن می گوییم: " تِنیستَن". حسن توانست: حسن تِنیس. مِتنی٬ نِمتِنی.

لطیفه: " دو نفر رفتن به تنیس٬ یکی تِنیس یکی نٍتٍنیس"!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/19ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

بچه: مامان! پول بده تو کلاس شنا ثبت نام کنم.

مامان: ندارم.

بچه: ژیمناستیک؟

مامان: ندارم.

بچه: کاراته؟

مامان: ندارم.

بچه: کامپیوتر؟

مامان: ندارم.

بچه: پس من تو چی ثبت نام کنم؟ کجا برم؟

مامان: اسمت رو بنویس تو لیست مرده ها. برو قبرستون!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/10ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  |