تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم
بس کن! در این هوای پریشان، نفس نکش!

در کوچه های این شب ویران، نفس نکش!

ققنوس من! بهار تو مرده است، یخ زده است

دیگر به احترام کلاغان، نفس نکش!

من در خودم به حالت اغما رسیده ام

ای روح پاره پاره بی جان، نفس نکش!

من مرده ام و جسم مرا باد می برد

در این زمین بی سر وسامان، نفس نکش!

ققنوس من! که مرگ مرا جار می زنی

در فصل بی خیالی انسان، نفس نکش!

وقتی دلت شکسته تر از حال پنجره است

فرزند خوب حضرت باران! نفس نکش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/25ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دیروز یک شعر گفتم. در همان حالتی اتفاق افتاد که چند سال پیش هنگام سرودن دچارش می شدم. امیدوار شدم که خلاقیتم در زمینه شعر سنتی نخشکیده است. این مختصر تقدیم همسر عزیزم که باغ خزان زده شعرم را امید روییدنی اگر هست از اوست.

تیری که از کمانه چشمت رها شده است

بیراه می رود و چنین با ادا شده است

این تیر آخرعاقبتش می رسد به من

قلبم به احترام ورودش به پا شده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/03ساعت 7:51 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  |