تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم
باران صدایم می کند تا زنده باشم

دارد بدوشم می زند: استاده باشم

باران برای اینکه مرگم را نبیند

اصرار کرده مثل او یکدنده باشم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/30ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

روبراهم. یعنی فکر می کنم روبراهم. روبراه سنج که نیفکنده ام. یعنی برای این کار وقت ندارم. نه برای فکر کردن و نه حتی حرف زدن با خودم. آقا معلم شدم. اول و دوم و سوم دبیرستان: عربی و دینی. سخته، خیلی سخت. جون به لب می شم تا یک کلمه یادشون بدم. وقتی می خوابم هم خواب کلاس می بینم. همکارا می گن سال اوله. درست می شی. ولی انگار برای من همیشه سال اوله. همین دیروز بود که کتابدار شدم و با کلی ذوق و شوق کتابداری یاد گرفتم. ۴ سال: رده بندی، مجموعه سازی، نرم افزار و... سر در وبلاگم زدم کتابداری و اطلاع رسانی. تازه داشتم اوستا می شدم که کوس رحلت بزدند. حالا باس بدم تابلوی دکان را عوض کنند. بنویسم خاطرات یک معلم. یادش بخیر ابن مشاغل نادر ابراهیمی را که می خواندم می گفتم عجب آدمی بوده. ده پانزده تا شغل عوض کرده تا به علاقش رسیده.  انگار من هم یه همچین سرنوشتی دارم: خبرنگاری، مترجمی، کتابداری، روابط عمومی، معلمی، آموزشیار نهضت. لابد می پرسید این آخری چیه. این دیگه از همه باحالتره. یک روستای محروم من رو فرستادن برای سواد یاد دادن. خیلی خوبه. لذت بخشه. بیشتر( یه اسم دیگه هم به لیست اضافه کنید. همین الان یکی زنگ زد گفت: بیا...) . یادم رفت چی می خواستم بگم. ولی چیزی که هست اینه که تو این فراوانی ها آدم قدرت انتخاب پیدا می کنه. می تونه یه کم ناز کنه. و هم اینکه اگه کاری به مذاقش ناساز بود. به رئیس بگه: خداحافظ شما و بزنه بیرون.  راستی کلاس دینی یه خورده سخته. کاری که الان می کنم اینه که از بچه ها خواستن از حافظ و سعدی و مثنوی و تورات و انجیل و اوستا و خلاصه همه متون دینی و معنوی بیارن سر کلاس بخونیم. تئاتر هم گفتم کار کنن. آواز و موسیقی هم. تحقیق هم: مسائل جنسی، رابطه زن و مرد، عشق، خدا، اعتماد به نفس، ازدواج و... خلاصه یه جورایی سیستم پلو رالیزمیه. نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/28ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  |