تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم

پسرک که پیاده می شود نگاه بی رمق پیرمرد می پاشد توی صورتم. پیرمرد آخر میله ای را گرفته است که سر دیگرش توی مشت عرق کرده من است. اگر برق پیرمرد را بگیرد من هم خشک می شوم. اتوبوس دوباره حرکت می کند. مغازه ها تند تند جلوی چشمم رژه می روند. شلوغی اتوبوس تحمل ناپذیر است. هر کس چیزی می گوید. از شلوغی متنفرم. یاد زاهدان می افتم و کتابخانه ساکتی که در آن کار می کردم. بیست هزار نفر کتاب داشت که هر کدامشان اندازه هزار نفر آدم حرف برای گفتن داشتند. اما همیشه ساکت بودند. مرا درک می کردند. تا سراغشان نمی رفتم دم نمی زدند. اما حالا... سر این کلاسهای لعنتی... از این اتوبوس هم بدتر است. بیست سی نفر آدم جور واجور که یک لحظه آرام و قرار ندارند. زبانشان هم دست خودشان نیست. کفریم می کنند. همین دیروز بیشتر از ده مرتبه به یکیشان گفتم: ساکت! اما باز هم هی حرف زد. دلم برای کتابخانه تنگ شده است. برای سکوت و تنهایی، برای کتابهای بی آزار. در حال خو گرفتن با یک تغییر صد و هشتاد درجه ام! از کتابخانه به کلاس. از سکوت به هیاهو. از یادگیری به یاددهی. از پرسشگری به پاسخگویی. با این تغییر به سختی کنار بیایم: من کتابخانه خودم را می خواهم! پیرمرد سر میله را رها می کند. برق مرا نگیرد! میله را رها می کنم و می پرم پایین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  |