تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم
تو را سفارشی آفریده است

فقط برای من!

وقتی تو را می آفرید من آنجا بودم

من بودم که طرح چشمان تو را به او دادم

و گرنه اینقدر زیبا نمی شدی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

این شعر یحتمل مال عباس یمینی شریفه. تو کتابای دبستان باید باشه. وصف این روزهای برفیه:

بر لحاف فلک افتاده شکاف

پنبه می بارد از این کهنه لحاف

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

یک کلاس نهضت دارم در یکی از روستاهای تربت حیدریه که به ۲۸ تا ۵۶ ساله ها درس می دهم و درس می گیرم. دیروز رسیدیم به حرف (ل). (ل) اول را به آنها درس دادم. برای آموزش (ل) آخر گفتم چند کلمه بگویید که با (ل) تمام شود. آنها می گفتند و من روی تخته درشت می نوشتم: رسول، کمال، کال، کانال، کُل...چُل! این آخری را یکی از شاگردان رند کلاس گفت. من هم رندیم گل کرد و بی معطلی روی تخته نو شتم: دودول! و از همان شاگرد رند خواستم که بخواندش. من و منی کرد و با زحمت خواندش: دولول! شاگرد دیگری صداش بلند شد که نه بابا دولول نیست یک لوله! خلاصه سردردتان ندهم اینطوری شد که با خنده و شوخی حرف (ل) تدریس شد. شکر خدا بچه های کلاس خوب راه افتاده اند. جمله می سازند و انشاهای با مزه می نویسند. دیروز یکی شان با خوشحالی گفت که توانسته است برخی از کلمات یک روزنامه را بخواند. از فردا می خواهم عدد نویسی را به آنها یاد بدهم بعدش هم یک تلفن بگذارم وسط تا شماره گیری را یاد بگیرند. هفته آینده ممکن است به همین بهانه، شاگردان از کلاس به همه دوستان من زنگ بزنند. آموزشیاری با همه سختی هایش کار جالبی است. ما پول می گیریم تا سگها دنبال مان کنند. تا گرگها به قصد دراندنمان زوزه بکشند. تا برای به مقصد رسیدن مجبور شویم کنار راننده ای ناشی بنشینیم که پیچ تند مرغداری را با سرعت ۱۴۰ کیلومتر می پیچد و ... با همه اینهایی که گفتم زندگی چیز جالبی است. می ارزد به اینکه بزییی البته به شرط آنکه نزایی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/13ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  |