|
|
|
|
|
یک گلوله جلوی چشمم هی تکون می خوره. من به جاده خیره شدم. میره برای خودش. یه نفر دست بلند می کنه. راننده می خواد وایسه اما منصرف می شه. یه تانکر بزرگ آب روستایی روی یک چهارپایه سی چهل متری سیاه می زنه. تا چند روز پیش پر از قندیلهای سفید و بزرگ یخ بود. اما حالا بدون اون قندیلا چقد زشت شده. زمین جا و بیجا سبزی های دلش رو بیرون ریخته. زمستون دیگه زورای آخرش رو می زنه. ننه سرما دیگه دیگه باس جمع کنه. زمین رو درد زایش گرفته. چقدر قشنگن این روزهای آخری. مورچه ها که بیرون بریزن یعنی زمستون تمومه. مارمولکا که سر و کله شون پیدا بشه یعنی زندگی داره برمی گرده. علفای تازه صحرا این روزا خوردن داره. خوش به حال گوسفندا! بعضی وقتی بسرم می زنه جوونه های تازه چمن گل محمدی رو بخورم اما حیفم میاد. اما خدایی از شکوفه های درخت بادوم دیگه نمی شه گذشت. سر وصدای گنجشکها هم این روزا شنیدن داره وقتی همشون جمع می شن لابلای برگهای سوزنی کاجها و سر می زارن به جیک جیک. سارها هم بعلت مساعد شدن هوا جلسه های خودشون رو جدیدا روی کابل های برق کنار جاده برگزار می کنن: علنیِ علنی! سر آدم رو می خورن بسکه حرف می زنن. به گمانم زاغ سیاه همه ما آدما رو چوب می زنن. گرگها هم دیگه جفتگیری کردن و از تک و تای عاشقی افتادن. اونقد جک و جونور تو صحرا زیاد شده که سر به سر آدما نذارن. روباها هم که بهار و زمستون نمیشناسن. همیشه خدا دله دزدن. با اون دم گندشون که همیشه باید تو دزدیا زیر بیل جاش بذارن. کلاغها اما این روزا کمتر غار غار می کنن. چون می دونن غار غارشون دیگه اون حزن و غم روزهای زرد و سرد پاییزی و زمستونی رو نداره. دیگه این روزا باید گنجشکا بخونن، چلچله ها بخونن، کم کم قورباغه ها بیان، بلبلا، سوسکا، جیرجیرکا، مگسا و ... سلام بر بهار. |
||
|
|
|
|
|
به تازگی در روستای محل خدمتم با خانواده های نیازمند و در عین حال آبرومندی مواجه شده ام که بدلیل فصلی بودن کار کشاورزی و بیکاری فصلی اجباری، در دخل و خرج زندگی درمانده اند. یک بیماری یا مشکل کوچک مالی کافیست تا چرخ زندگی شان را از چرخیدن باز دارد. مردم قانعی هستند اما و سی هزار تومان پول ما شهری ها که تنها برای یک قلم قسط ماهیانه می رود، چرخ زندگی چند ماه آنها را می گرداند. متاسفانه چنین افرادی که برخی از آنها پیرمردان از کار افتاده اند به خود رها شده اند و هیچ نهادی به حمایتشان نمی پردازد. کمک کنید! چند تایی از این خانواده ها سراغ دارم که با کمک های هر چند اندک من و شما دم عید سامان خواهند گرفت: "از همان چیز( کم یا زیادی) ی که روزیتان کردیم انفاق کنید!" قرآن کریم شماره حساب: ۰۰۱۸۳۰۰۲۸۲۶۰۸عابر بانک سپه بنام جواد ماهر |
||
|
|
|
|
|
دیشب آخرین قسمت سریال" حلقه سبز" را دیدم. سریالی به کارگردانی "ابراهیم حاتمی کیا". یکه خوردم از دیدنش. احساسم قابل بیان نیست. این سریال مرا امیدوار کرد که خلاقیت و هنر هنوز نفس می کشد. " حمید فرخ نژاد" را پیشتر در فیلمهای " ارتفاع پست" و " عروس آتش" دیده بودم ولی فکر نمی کرم از پس یک نقش کمدی به این خوبی بر بیاید. " سیما تیرانداز" هم عالی بود. همسرم بازی او را خیلی می پسندد. فیلمنامه هم قوی و محکم و غیرقابل پیش بینی بود. طبیعی است وقتی " حاتمی کیا" تحقیق فیلمنامه را به محققان بزرگ ادبیات بسپرد نتیجه ای جز این نمی توان انتظار داشت. و در پایان اینکه در زندگی صحنه هایی هست که همیشه در ذهن آدم می ماند. من صحنه رقص دو قاصدک عاشق کارگردان محبوبمان در سکانس آخر فیلم را هرگز فراموش نخواهم کرد. زنده باد هنر، زنده باد خلاقیت، زنده باد حاتمی کیا. |
||
|
|
|
|
|
این شعر را مرداد سال ۸۱ سروده ام. لابلای نوشته های آن سالهایم مخفی شده بود. قابل توجه آنکه "قیصر امین پور" غزلی دارد که اینطوری شروع می شود: این ترانه بوی نان نمی دهد بوی حرف دیگران نمی دهد ******* حرفهای تازه ام بوی نان نمی دهد بوی عقل نارس یک جوان نمی دهد تازگی برای شعر دست و پا نمی کنم شعر هم تمایلش را نشان نمی دهد لطفا از کنار من صاف و ساده بگذرید بیت های تازه ام سوزتان نمی دهد با تمام خستگی با من از خودت بگو این زمین به بال من آسمان نمی دهد چشمهای روشنت تازگی پر از غم است تا رها شوم ز خود ریسمان نمی دهد آسمانیم ولی این زمین سرد و پیر بالهای خسته ام را امان نمی دهد خانه خدا کجاست؟ راه را نشان بده آب و نان خاکیان روح و جان نمی دهد یکه می خوری غزل، باورت نمی شود حرفهای تازه ام بوی نان نمی دهد... |
||
|
|
|
|
|
از مرگ بپرس چرا پشت در ایستاده است؟ با آن رفاقت طولانی که من با او دارم و همیشه داشته ام. و جای سرش، هنوز روی بالش من گود افتاده است! از مرگ چیزی بپرس. این شعر مال نادر ابراهیمی است. شخصی که بسیاری از جوانان هم سن وسال من خاطره خوبی از کتابهای زیبایش دارند. " یک عاشقانه آرام"، " ابن مشاغل". این دو کتاب او را من در شرایطی که به خواندنشان نیاز مبرم داشتم به پیشنهاد دو دوست خوب خواندم. از اولی یادداشت هایی برداشته ام که هنوز می خوانمشان. دومی را هم هنوز بسیاری از مطالبش را در حافظه دارم و بکار می بندم. نادر ابراهیمی اما هنوز در بستر بیماریست. همسری دارد مهربان که همچنان به پایش نشسته است مثل یک عاشقانه.... خداوند به هر دوتاشان کمک کند. |
||