تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم

کلاسی که گفتم با ۶ نفر شروع شده امروز به ۵۰ نفر رسیده است. البته بدون دخترها. به علت شلوغی کلاس مجبور شدم کلاس دخترها را به یک مربی خانم بسپارم. هر چند تعدادی از آنها راضی نیستند و همچنان در کلاس من شرکت می کنند. من بی گناهم. این کلاس تابستانی برایم عالی است. ساعتش جزئ عمرم نیست. چاق می شوم وقتی در هوایش نفس می کشم. قد بیست سال معلمی تجربه اندوخته ام:

۱- آغاز کلاس بود که به همه گفتم سر این کلاس به کسی جایزه نمی دهیم. رقابتی در کار نیست. برای بهتر شدن هر کس فقط با خودش مقایسه می شود.

۲- بچه ها برای شرکت در برنامه درسی تا حدی حق انتخاب دارند. بعضی وقت ها که می گویند شعر بخوانیم یا تاتر بازی کنیم نه نمی گویم.

۳- والدین بچه ها درگیر شده اند. همراه بچه هایشان تاتر کار می کنند. سرود می خوانند. و به فکر برگزاری نمایشگاه خط و نقاشی افتاده اند.

۴- فیلم معلم که جدیدا از تلویزیون پخش می شود بسیار کمکم کرده است. می خواهم یک شومیز بزرگ تهیه کنم که همه دور هم رویش نقاشی کنند.

۵- من الان چند گروه سرود و تاتر دارم که کارهای قشنگی اجرا می کنند. یکی از سرودهایی را که همه با هم می خوانیم سرود سکانس آخر میم مثل مادر ملاقلی پور است: کاشکی می شد بهت بگم چقد صداتو دوس دارم... بسرم افتاده مثل مادر این فیلم با بچه راه بیفتیم جاهایی مثل مرکزی نگهداری کودکان بیمار و سالمندان به برنامه اجرا کردن. برای گریم بچه ها وسایل لازم داریم.

۶- باید از کسانی که کمکم کرده اند تشکر کنم: مصطفی ملکیان با مقالاتش. سید مهدی شجاعی با نمایشنامه هایش. کانون پرورشی کودکان و نوجوانان تربت حیدریه با حال و هوایش.

۷- درود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  |