تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم

آفتاب خودش را روی ستیغ کوه می اندازد و آهسته آهسته پایین می آید. کوه کم کم خلقش باز می شود و لبخند می زند: یک کوهِ سفیدِ باشکوه.

مردم سربالا می گویند گاهی وقت ها این کوه ها تا شصت روز پس از عید هم برف دارند. روستا را روی دامنه همین کوه ها ساخته اند. از کنار جاده یک سربالایی را باید راستِ شکمت بالا بیایی تا برسی به مرکز روستا. شاید به همین خاطر به اینجا سربالا می گویند.

خانه و کلاسِ نهضتِ من درست آن بالا، وسط روستاست. درِ اتاقم باز می شود به یک رشته کوهِ سفیدِ باشکوه. غروب ها پس از اینکه از تماشای کوه ها لذت می برم داخل اتاق خودم را می چسبانم به بخاری نفتیی که دودکشش از سقف اتاق بیرون می زند و تا صبح ازشدت  سرما استخوان می ترکانم.

این شب ها، نگار برافروخته من تا صبح همین بخاری چکه ایست. که من گاهی وقت ها یادم می رود نباید بغلش کنم. بغلش می کنم و دست و بالم را می سوزانم. و تا صبح علاوه بر سوزِ سرما، سوزِ نگار برافروخته را هم می کشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

شیپور استاش حلق را به گوش میانی وصل می کند و وظیفه هوا گیری گوش از طریق حلق را بر عهده دارد. اگر شیپور استا ش به هر دلیلی مثلن سرما خوردگی یا مسافرت زیاد، بد عمل کند می شوید عین من.

از صبح که بیدار می شوم انگار کلید یک کارخانه بزرگ را داخل سرم روشن می کنند.بعد چکش می زنند، پتک می کوبند، فریاد می کشند و... . داخل مغز من الان رستاخیزی است که بیا به تماشا.

 وقتی راه می روم انگار روی مغزم قدم می زنم. حرف که می زنم، صدا اول داخل جمجه خودم می پیچد. گاهی وقت ها دلم می خواهد سرم را به دیوار بکوبم، شاید همه چیز ساکت شود.

من در حال حاضر نه می خواهم شاعر خوبی باشم، نه نویسنده، نه معلم ونه هیچ کوفت زهرمار دیگری. نه پول می خواهم که قسط های این برجم را بپردازم ونه حتی یک پیاله نا قابل مل ملی داغ زیر هوای سرد زمستان. دلم هم اصلن برای بهار و دیدن شکوفه ها تنگ نشده. من فقط از خدا می خواهم شیپور استاشم دوباره درست کار کند. فقط.... 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/28ساعت 7:19 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

2- قرآن: و من یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره. (اگر کسی به اندازه گرد و غبار هوا نیکی کند، آنرا می یابد و اگر به همان اندازه بدی کند، آن را می یابد و می بیند).

3- حضرت علی(ع): هیچ روشی درزندگی بهتراز حق طلبی نیست.

4- حضرت عیسی (ع): نمی ارزد که روحت را بدهی و تمام جهان را بگیری.

5- قرآن: لقد جئتمونا فرادی کما خلقناکم اول مره. (همه شما تنهایید).

6- سقراط: خود را بشناس.

7- سقراط: زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد. 

8- بودا: من مصون از خطا و اشتباه نیستم، آنچه را می گویم، بیازمایید اگر نتیجه دیدید، بپذیرید، و اگر نتیجه ندیدید، نپذیرید.

9- قاعده زرین( مشترک بین همه ادیان و مذاهب دنیا): با دیگران چنان رفتار کن که خوش داری با تو رفتار کنند.

10- حضرت علی(ع): از لغزشهای جوانمردان درگذرید، که هیچ یک از آنان نلغزد، مگر آنکه دست او در دست خدا باشد و برداردش.

 توضیح: جمله های 2تا 9 را از کتاب: مشتاقی و مهجوری، مصطفی ملکیان، انتشارات نگاه معاصر، 1380، گرفته ام و جمله 10 را ازاین کتاب: نهج البلاغه( مجموعه خطبه ها، نامه ها و کلمات قصار امام علی(ع) )، ترجمه عبدالمحمد آیتی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ هفتم ۱۳۷۹ .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/22ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

حتم دارم باید خواب نما شده باشم. دیشب، چراغ والر تا صبح روشن بود. گازش، هم چشم هایم را می سوزاند، هم گیج و منگم می کرد. چند تا سگ تا صبح پشت پنجره واق واق کردند. خر همسایه هم یک خط در میان عر عر می کرد.

کاپشنم را تا دماغم بالا کشیده ام، کلاهم را تا ابروهایم پایین. می رسم کنار جاده. کیف دستی مشکیم را می گذارم کنار جاده. خودم چند قدم آنطرف تر از سوز سرما پناه می برم به گرده دیوار. دو تا سگ پیدایشان می شود. می روند طرف یکی که باید ماده باشد. ماده سگ ردشان می کند. یکی شان صاف می رود سمت کیف من. بو می کشد. می گویم الان بر می گردد که یک مرتبه پایش را بالا می گیرد. وای می خواهد بشاشد. فریاد می زنم چخه، چخه .... از کیفم دور می شود.

با خودش فکر کرده همینکه ماده سگ نیست و بوی گوشت هم نمی دهد باید بهش شاشید. فکر نمی کند این کیف یادگار دوران دانشجویی من است ومن یکی دو تا کتاب خوب داخلش دارم. گیریم که بفهمد، کتاب خواندن بلد نیست. فقط بلد است شب تا صبح واق واق کند و مرا از خواب بیندازد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/17ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

قوقولی قوقوی خروس را نمی توان قطع کرد، توی سرش هم نمی شود کوبید. خطا نمی کند. خواب نمی ماند. صدای دلخراشی هم ندارد که آدم را از خواب بپراند. آرام و مطمئن بیدارت می کند. آنقدر می خواند تا بیدار شوی. بدون اینکه از صدایش رنجور شوی. یا برای یک لحظه به این فکر کنی که  صدایش را قظع کنی.

 صبح روزی که با صدای خروس برخیزی پر از لذت و نشاط است. دستم اگر می رسید برای خانه یک خروس کاکل زری گل باقالی می خریدم. نه از این خروس ماشینی ها که مامان ماشین شون یادشون نداده چطوری باس بخونن. این خروسا یا اصلن نمی خونن یا اگه به خوندنم بیان گوش خراش تر از ساعت زنگیا می خونن. خروس فقط خروس کاکل ذری گل باقالی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/15ساعت 6:42 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دوست خوبم احد خالقی یک مطلب خواندنی از استاد مصطفی ملکیان گذاشته تو وبلاگش. برید ببینید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/01ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  |