|
|
|
|
|
این اولین شعر کودکانه ایست که می گویم. سرِ سال و ماه نو به عنوان عیدی تقدیم به همه بچه ها( مخصوصن صبا و فائزه و فاطمه و نرگس( دختر خاله ی مهدی آشوری)):
توپ
یه توپِ خوشگل دارم بابام برام خریده بابام برام زمانِ بچّگیام خریده
الان بزرگتر شدم دارم می رم تو هفت سال قدم بزرگتر شده نسبت به قدّ ِ پارسال
توپم ولی طفلکی لاغر و کوچیک شده نمی دونم چرا اون قدّ ِ یه گنجیشک شده
مامان میگه توپِ تو غذاش رو خوب نخورده به خاطر همین هم اینجوری کوچیک شده
بابام میگه غذایِ توپِ تو بادِ هواست تلمبه رو زود بیار چاره یِ مشکل اینجاست
تلمبه رو میارم بابا بهش باد می ده توپم بزرگتر می شه قدٌ ِ یه دیگِ گُنده
شوت می زنم به توپم می ره به آسمونا من توپمو دوست دارم چون تُپله اون حالا! |
||
|
|
|
|
|
... دراین میان بعضی از شما می میرند و بعضی آن قدر عمر می کنند که به بدترین مرحله زندگی(و پیری ) می رسند آنچنان که بعد از علم و آگاهی، چیزی نمی دانند. ... قرآن(حج5)، ترجمه مکارم شیرازی دیروز بندِ ساعت مچیم قلم شد. الان مثل یک کرم خاکی که زیر بیل دو تکه شده، دو تکه ساعت مچی دارم که هیچکدامش بدرد نمی خورد. یک بار دیگرهمین بلا سرش آمد تعمیرش کردم ولی فکر نکنم دیگر تعمیر شدنی باشد. کرم خاکیِ دو تکه، می شود باب دل جوجه گنجشک ها. اما من با یک ساعت مچیِ دو تکه چکار کنم. آدم همان بهتر چیزهایش را گم کند تا اینکه خراب. آدم همان بهتر خودش هم بمیرد تا اینکه افتاده و خراب. مادر بزرگ، همیشه خدا دعایش همین بود. از افتاده و انگشت نما شدن وحشت داشت. آخرسر هم فکر کنم از غصه افتاده شدن مرد. اما افتاده نشد. همانطور که می خواست رفت. من به خاطر مادربزرگ از اینکه به پیرها کمک کنم نگرانم. می ترسم خوششان نیاید. نمی دانم اگر روزی پیر شوم و کسی در اتوبوس جایش را به من بدهد چه شکلی می شوم. شاید اگر از سر ترحم باشد خوشم نیاید. من از پیری می ترسم. بیشتر از مادر بزرگ. دیروز آیه ای از قرآن خواندم به این مفهوم که ما شما را خلق کردیم. عده ای می میرید و عده ای به پیری می رسید در حالی که آنچه را آموخته اید از یاد برده اید. من هنوز با این جمله کنار نیامده ام. فقط فهمیده ام مادر بزرگ حق داشت از پیری بترسد. پیری دوران حساسی است. مثل کودکی، نوجوانی، جوانی .... ما همیشه خدا انگار در آغوش حساسیت ها زندگی می کنیم. تازه بمیریم می گویند از این هم حساس تر می شود. |
||