تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم

چندی پیش، بی قیدی برایم ارزش بود. می پنداشتم ما انسان ها هر چه بزرگتر می شویم، وابستگی هایمان بیشتر می شود. و این خوب نیست. چرا که  دست و پایمان را می بندد و امکان تحرک و تکامل را از ما می ستاند.

تا اینکه خواهرزاده ام، صبا به دنیا آمد. صبا، اولین میوه ی خانواده ی ماست وبا شیرینی اش نه من که همه خانواده را به بند کشیده است. سپس ازدواج کردم و مهر همسرخوبم رشته ای شد بر گردنم. ساغر، خواهر صبا متولد شد. و من کم کم در میان همه این حادثه ها در یافتم که قیدها به جای محدود ساختنم، روز به روز گسترشم می دهد. و"دوست داشتن" قلب و روح مرا وسیع تر می کند.

حالا، دیگر مثل گذشته که می خواستم کودک بمانم، از بزرگ شدن نمی هراسم. بلکه احساس می کنم هر چه بزرگ تر می شوم، وسیع تر و انسان تر می شوم. چندی پیش می پنداشتم برای گذشت و فداکاری نباید قید و بندی داشته باشی. باید آنقدر رها باشی که به آسانی بگذری. اما حالا می بینم با وجود همه ی بندها اگر گذشتی، قدیسی.

من، اکنون بیش از هر زمان دیگری در زندگیم، حال قدیسانی همچون ابراهیم(ع)، موسی(ع)وامام حسین(ع) را درک می کنم. امروز برداشت من از قربانی کردن فرزند، تنها رها کردن زن و بچه و به قربانگاه فرستادن جوان، از زمین تا آسمان فرق کرده است با زمانی که این مطالب را تنها در کتاب های درسی می خواندم.

من این درک جدید را از قیدهای "همسر و دایی شدن" دارم و مطمئنم "پدر شدن" باز هم این درک را نوتر خواهد کرد. من حالا از بزرگ شدن و قید خوردن استقبال می کنم. بزرگ شدن مرا بزرگ تر می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/31ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

"شُوینجَه" نام منطقه زیبا و خوش آب و هوایی است در حدود بیست کیلومتری روستای " ساق". دیروز من و همکاران و دانش آموزان برای اردوی پایان سال مسافر این منطقه زیبا شدیم. زیبایی این منطقه در تصور نمی گنجد. فقط اینقدر بگویم که در حین گشت و گذار ناخودآگاه گفتم:" خدایا اینجا رو خودت تنهایی آفریدی"؟!

شوینجه در میان کوه ها قرار دارد و ما مجبور شدیم خیلی از راه را پیاده برویم. بچه ها از ما زودتر آمده بودند. عده ای پیاده و عده ای با خر. برای غذا یک بره چاق خریده بودیم. که رئیس مدرسه آنرا کشت و پوست کند و معاون از گوشت هایش آبگوشتی پخت که نپرس.

من با بچه های راه بلد به کوه زدیم و آویشن چیدیم. به خاطر بارندگی امسال همه جا از کوه و سنگ و صخره چشمه روئیده بود. حین تفریح و گردش میان آن همه زیبایی جا به جا سخن از خدا به میان می آمد و عظمتش. معمولا بی هیچ بهانه ای بچه ها شروع می کردند به تعریف از خدا.

خلاصه اینکه خدای مهربان ما امسال بیشتر از هر زمان دیگری خودش را میان دل بندگانش جا کرده است. ما معلم های دینی امسال کاملا بیکار شده و از ارائه دلایل آنچنانی دراثبات وجود خدا معاف شده ایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

روزنامه را می بندم. با بی خیالی پرتش می کنم روی میز، کنار سینی چایی. چشمم می افتد به یک آگهی پرسه. بلند می شوم. دفتر حضور و غیاب و کتاب عربی دوم دبیرستان را بر می دارم و راه می افتم. پله ها را پایین می روم و وارد کلاس می شوم. میز معلم مثل همیشه نیست. وسایل را روی صندلی می گذارم. نمی فهمم دانش آموزان بلند می شوند یا نه.

 سربلند می کنم. همه بچه ها سرشان پایین است. بیشتر شان سیاه پوشیده اند. یکی شان بطور ناشیانه ای کاپشن سیاهی را به تنش کشیده. هق هق گریه می کنند. می مویند. شاید هم می خندند. تشخیصش سخت است. شک می کنم. یکی شان از آخر کلاس جلو می آید و یک کاغذ آچار بدون تا را به طرفم دراز می کند. آگهی پرسه است. عکس یکی از بچه های کلاس است. به بچه ها نگاه می کنم. متوجه نگاهم می شوند و بیشتر می مویند. دوباره به عکس دقیق می شوم.

یاد دوران دانشجویی می افتم. یک روز یکی از بچه ها رفت شهرشان. پشت سرش چند نفر از نخاله های کلاس عکسش را چسباندند شکم تابلوی اعلانات که: "انا لله و انا الیه راجعون". آن آگهی روی تابلو باقی ماند تا بالاخره خودش آمد و آگهی پرسه خودش را خواند. یاد این خاطره که می افتم شکّم به دانش آموزان بیشترمی شود.

همانی که آگهی پرسه را داده است دستم دوباره بلند می شود وبا یک جعبه خرما پیش می آید. برمی دارم. بقیه بچه ها هم بر می دارند و می مویند. بعضی ها که چشمانشان از زیر دست و بالشان معلوم است، مشخص است که ناشیانه می گریند. چشمم به چشم شاگرد زرنگ کلاس می افتد. دهانش دارد می گرید اما چشمانش می خندد. شاگرد زرنگ ها همیشه پاستوریزه اند. نمی توانند نخاله باشند. نقش آدم نخاله را هم نمی توانند بازی کنند.

جعبه خرما چند بار دور می خورد تا تمام می شود. کتاب را برمی دارم و در حالی که باز می کنم، می گویم: "خدا آن مرحوم را بیامرزد. انشاءالله خرمای شما را هم بخورم . حالا کتاب ها روی میز". سرمی گذارند به نچ نچ که آقا این حرفها چیست در مورد دوستِ مرحومِ تازه خرما خورده مان می زنید. قبول نمی کنند. من اما درس را شروع می کنم. متن و قواعد درس یکی مانده به آخر را باید بگویم.

نچ نچ ها ادامه دارد که ناگهان درِ کلاس بازمی شود و دانش آموز تازه مرحومم خندان وارد می شود. ابله! لباس سیاه پوشیده. خودش هم باورش شده  که مرده است. برایم توضیح می دهد که از این آگهی پنجاه تا سفارش داده است. می گوید خودش عکسش را به چاپخانه برده و موقعی که چاچخانه داراسم مرحوم را پرسیده به خنده افتاده اما چاپخانه دار خیال کرده دارد می گرید. دانش آموزانم دست به یکی کرده و بجز مدیر و معاون این فیلم را سر کلاس معلم های دیگر هم بازی کرده اند.

 من برایشان تعریف می کنم که یک باریک بنده خدایی همچین کاری کرده، برادرش ناخودگاه آگهی را دیده و غش کرده و هنوز دچار عوارض منفی ناشی از آن اتفاق است. هر چند به آنها اندرز می دهم که از این کارها برحذر باشید، اما پیشِ خودم فکر  که می کنم می بینم حیثیت مرگ را اینگونه به بازی گرفتن چقدر جرات می خواهد. و تنها بچه هایند که این جرات را دارند. شاید به خاطر این شجاعت بود که تنبهشان نکردم. کاش همه آگهی های پرسه را همین دانش آموزانِ من سفارش می دادند. کاش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/16ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

ما وبلاگ نویس ها اگرمراقب نباشیم به زبان فارسی لطمه می زنیم. اگرچه معتقدم یک وبلاگ نویس نسبت به کسی که علاقه وعادت به نوشتن ندارد، بیشتر می تواند پاس زبان و خط را داشته باشد. دکتر "غلامحسین غلامحسین زاده"  مدت هاست کتاب ارجمندی تالیف کرده است به نام " راهنمای ویرایش". کتاب مختصر و مفیدی که بسیار به کار یک نویسنده می آید.

 ویژگی ممتاز این کتاب اینست که به شیوه مرجع تالیف شده است. یعنی لازم نیست آن را از اول تا آخر بخوانی. همینکه کنار دستت باشد کافیست تا در مواقع لزوم به آن مراجعه کنی. این کار" با ارائه فهرست قاعده ها در آغاز کتاب و تنظیم فهرست راهنمای موضوعی در پایان" میسر شده است. کتاب 167 صفحه دارد و آنرا سمت در سال 1382 به چاپ دوم رسانده است. قیمتش هم فقط 550 تومان است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/02ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  |