|
|
|
|
|
سلام می کنم و دست دراز می کنم. دستم را پیدا می کند. دستش را می فشارم. می گویم: "ماهرم"! نمی دانم مرا به خاطر می آورد یا نه. کاش یاد " چقدر غار غار می کنی کلاغ"! بیفتد. یک کلاغ پر غار غار. فکر کنم عکس مرا اینطور به خاطر سپرده باشد. این شعر را زیاد برایش خوانده ام. اگر این شعر نبود، چطور مرا می شناخت؟! وقتی به من می گویند "مهدی" یاد انگشت هایش می افتم. "مسعود": یاد عینکش. "مصطفی": موهای لختش. "داود": خراش روی ابروی سمت راستش که هاشم با لیوان کاشت. نمی دانم به او که می گویند ماهر، یاد چه می افتد. خودم دوست دارم یاد موهایم بیفتد. من از موهایم خیلی خوشم می آید. خصوصا وقتی تازه حمام کنم. و یک نسیم آرام بیفتد داخلش. شاید بهتر باشد دست بکشد به چهره ام، یک چیز جالب پیدا کند، بسپارد به خاطر. نه، اینطور نمی شود. آنوقت باید همه ملت را دائما وجب کند. از روی صدا چطور؟ صدا... " فقط صداست که می ماند". بعضی آدمها همه وجودشان را روی صدایشان می ریزند. من یکی از آنها هستم. اگر حواسم پرت نباشد. با کسی دعوا نکرده باشم. و احساس عذاب وجدان نکنم. آنوقت حرف که می زنم، قد یک کارگر ساختمان انرژی مصرف می کنم. دیدید همان کلاغ حرف ندارد. غار غارش از همه ی صداها پر انرژی تر است. عین صدای من. من؟ من او را چطور به خاطر می آورم؟ جواد! جواد! چشم ها بسته! چشم ها کاملا بسته!! جایی را نمی بینم. بیشتر از این نمی توانم مسیر درست خودکار را روی کاغذ تشخیص دهم. قلم را حس می کنم. بهتر از همیشه. صدای تیک تاک ساعت. وز وز گوشهایم. خیلی دوست دارم بدانم زندگی با چشم های بسته چگونه است. من خیلی علاقمندم بدانم زندگی برای کسانی که قسمتی از وجودشان را کم دارند چگونه می گذرد. یک جورایی در این قضیه پای حیثیت خدا وسط است. پیشتر اینطور آدمها را که می دیدم، خیلی غصه می خوردم. کلی به خدا بیراه می گفتم و از او شفای آنها را می خواستم. اما حالا، یکی از آنها را که می بینم، از خودم می پرسم: "به نظرت خوشبخت است"؟ اگر جواب بله باشد، دیگر غصه خوردن ندارد. و اگر نه باشد، برای او آرزوی خوشبختی می کنم. "خوشبختی" کاملترین آرزویی است که برای هر انسانی با هر شرایطی می شود کرد. |
||
|
|
|
|
|
سالها ست در جستجوی یک کار خوب این در و آن در می زنم. درست از همان زمانی که معلم انشایمان روی تخته سیاه نوشت:" دوست دارید چکاره شوید؟!" نمی دانم برای انشای آنروز چه نوشتم. ولی این را خوب می دانم که قسمت عمده زندگی سال های بعدم صرف پاسخ این پرسش معلم انشاء شد. فکرها کردم. نقشه ها کشیدم، فن ها آموختم، سفرها رفتم وشاخه به شاخه ها پریدم: چوپانی، کشاورزی، خبرنگاری، مترجمی، بازاریابی، روابط عمومی، جامعه شناسی، کتابداری، موسیقی، سرود، تاتر، خطاطی، نقاشی، مجری گری، بنایی، مکانیکی، روانشناسی، شعر و قصه، انواع و اقسام ورزش ها، معلمی و... من در این بیست و نه سالی که از عمرم می رود، همه این کارهارا آزموده ام. تازه نقطه چین گذاشته ام برای کارهایی که از یاد برده ام. چندی پیش که در لباس احتمالا ثابت معلم پرورشی قدم به کلاس گذاشتم. وقتی برای بچه ها از شعر گفتم، برایشان سرود خواندم، نمایشنامه نویسی و بازی درتاتر یادشان دادم. وقتی یکی از قصه نویسی پرسید واز شنیدن پاسخ چشمانش درخشید. وقتی متناسب با علاقه و سنشان ، کتاب به آنها معرفی کردم. وقتی از راه اندازی کتابخانه مدرسه گفتم. وقتی در مورد علایق شغلی و استعداد هایشان صحبت کردیم. وقتی برایشان قرآن خواندم و ترجمه کردم. فهمیدم که تمام زحمات و شاخه به شاخه پریدن های این سالها بیهوده نبوده است. چهار سال پیش زمانی که برای کتابداری از قم به زاهدان رفته بودم در یاداشتی نوشتم که هنوز نتوانسته ام به این پرسش اساسی پاسخ دهم که اینجا چکار می کنم؟! امروز اما به راحتی می توانم بگویم که سال 1384 در زاهدان چه می کردم. سوال مهم " اینجا چه می کنم؟" را اولین بار از"احد" شنیدم. و اینکه برای پاسخ به این سوال مهم باید به اتفاقاتی که بر آدم می گذرد معنا دار و آگاهانه نگاه کنم و حضور خدا را پشت آنها ببینم از "جهان". این روزها با وجود کار ثابتی که یافته ام هنوزاینترنت که می روم، باید به " بازار کار"سر بزنم. هنوز می خواهم مغازه دار سر کوچه که مرا می بیند بپرسد: از کار جدید چه خبر؟! و من با ولع از کار جدید بگویم. هنوز دلم می خواهد شماره های غریبه موبایلم را در انتظار پیشنهاد یک کار تازه پاسخ دهم. می خواهم از هیجان یادگیری یک کارتازه لبریز شوم. و از لذت آموزش تجربه ها به دیگران. هنوز پاهایم مورمور می کند برای سفر. دلم کشف های تازه می خواهد. آدمها، شهرها، شغل ها، دغدغه ها، دلتنگی ها وداستان های تازه. می ترسم! از اینکه کار ثابت هیجانم را بگیرد. یادگیریم را متوقف کند و دریای پرتلاطم درونم را باتلاق. برای باتلاق نشدن هنوز جنبه ندارم. می ترسم! |
||
|
|
|
|
|
احمق! این کلمه را سر کلاس، گاهی که از تنبلی یا شلوغی دانش آموزی عصبانی می شوم بکار می برم. و طبیعی است که چنین دانش آموزی آنقدر به این کلمه عادت کرده است که واکنشی جز بی تفاوتی ندارد. به همین خاطر این کلمه مدت هاست بار خودش را در ذهن و زبان من از دست داده است. دیروز می خواستم از خیابان رد شوم. سمت چپ را نگاه کردم و راه افتادم. ناخودآگاه متوجه شدم ماشینی دنده عقب گرفته و به سرعت بر خلاف جهت پیش می آید. به زحمت خودم را کنار کشیدم. قسمتی از ماشین به من خورد. حسابی ترسیدم. فریاد زدم: مواظب باش. اما راننده بی توجه عقب عقب می رفت. فریاد زدم: احمق! راننده حسابی عصبانی شد. با ماشین به سرعت به طرفم آمد. کنار پایم ترمز کشید. پایین پرید و بنا کرد به فحش و بد و بیراه. من ساکت ماندم. اگر جواب می دادم باید دست به یقه می شدیم. امروز هم اتفاق مشابهی افتاد. با اهل و عیال رفتیم تفریح. جایی خالی برای پارک ماشین پیدا کردیم. من و همسر و خواهر زاده همسرم ایستادیم تا کسی جای پارکمان را نگیرد. که ناگهان ماشینی تند آمد سمت ما. گفتیم اینجا را ما گرفته ایم. اما یارو گفت من می خواهم پارک کنم. حتی عصبانی شد و به سرعت به سمت ما پیچید که به پای خواهر زاده همسرم برخورد کرد. من برای بار دوم کلمه احمق را اینجا بکار بردم. به یارو حسابی برخورد و باز هم اگر خویشتنداری من نبود دعوا می شد. نتیجه: 1- وزنی که کلمه " احمق" دارد از کلاس تا خیابان فرق می کند. اگر در کلاس این کلمه برای برخی بی معنا است برای مردم خیابان یک توهین بزرگ است. 2- با این همه برخی مردم خیابان گاهی کارهای احمقانه ای می کنند که شایسته ی این کلمه می شوند. 3- در این مواقع هم نباید از کلمه ی احمق استفاده کرد. چون حتما دعوا می شود. 4- بهتر است در چنین مواقعی خویشتنداری کرد و با کلماتی غیر از فحش به مقابله پرداخت. 5- ما مردم کم طاقتی هستیم. از طرفی کارمان خیلی زود به فحاشی می کشد و از طرفی هم طاقت فحش شنیدن نداریم. 6- راه حل این مشکل اینست که یاد بگیریم فحش ندهیم و فحش دیگران را تحمل کنیم. این ایده آل انسان است بر اساس متون دینی و رفتار پیامبران. ما انسانهای کم طاقت تا رسیدن به این ایده آل بهتر است به خودمان فحش بدهیم. فحش های بد بد. اگر اشتباهی کردیم، گندی زدیم به خودمان فحش بدهیم. هم کمک می کند خودمان را خالی کنیم و آسوده شویم هم فحش خوره ی مان ملس می شود. 7- دیگر اینکه مثل من کلاس و خیابان را قاطی نکنیم. کسانی را می شناسم که در عالم دوستی به یکدیگر فحش مادر می دهند. خب اگر قاطی کنند و مثلا در خیابان هم به غریبه ای چنین فحشی بدهند، وامصیبتا. کار به جنازه کشی میکشد. 8- ما ملت در امور ارتباطی خیلی مشکل داریم. حالا حالاها باید تمرین کنیم. این تمرین خیلی مفید و مهم است زیرا ما را برای زندگی کم رنج تر در کنار یکدیگر آماده می کند. 9 و10- والسلام. |
||
|
|
|
|
|
دو تا جوجه ی کوچک خریده ام: حنایی و گل باقالی. حنایی قرار است خروس شود. گل باقالی مرغ. بعد می خواهند با هم ازدواج کنند. من از کودکی هر سال چند جوجه می خرم و بزرگ می کنم. عیدها ماهی می گیرم. خیلی کوچکتر که بودم گربه هم داشتیم. یک مدت هم سگ. تابستان ها می رفتم روستا با پسر عموها گوسفند چرانی. خلاصه علاقه شدیدی دارم به جک و جانور. از " بزرگ کردن" خوشم می آید. معلمی را هم به همین خاطر دوست دارم. بسیار شبیه چوپانی است. کسی که چوپان خوبی باشد احتمالا معلم خوبی هم هست. کسی که بتواند زبان حیوان را دریابد و برایش کاری بکند به حال انسان ها هم می تواند مفید باشد. کسی که از بزرگ شدن حیوان لذت ببرد از تربیت انسان هم سرشار می شود. بسیاری از پیامبران مدتی به چوپانی پرداخته، سپس به سراغ انسان ها آمده اند. مراقبت از حیوانات آدم را صبور و امیدوار بار می آورد. این کار به ظاهر ساده و پیش پا افتاده قدرت پیامبری به انسان می بخشد. امتحان کنید. |
||