تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم

دلم برای ماه رمضان تنگ شده است. برای اذان موذن زاده و ربنای شجریان. برای بی حوصلگی دم افطار. برای طعم واقعی نان و پنیر و سبزی. برای سوپ جو. برای قرآن دوره. برای تنبلی سحر. برای یک برنامه ی مطالعه ی متفاوت. یک زندگی متفاوت. کارهای متنوع و زندگی دلچسب. برای شب های قدر و قدم زدنهای طولانی. حساب و کتابهای مسامحه کارانه.

دلم تنگ شده است. برای خدایی که سر خم می کند تا نزدیکی درک بندگانش. آغوش باز می کند برای پریدن و آرام گرفتن. دلم تنگ شده است برای لحظه لحظه ای که طور دیگر می گذرد. زمینی که جور دیگر می چرخد و آسمانی که رنگ دیگر دارد. کاش هیچ وقت تمام نشوی رمضان.

احن قلبی علی الشهر رمضان. علی اذان الموذن زاده و علی ربنا الشجریان. علی التبرم الافطار. علی الطعم الخبزو الجبن الحقیقی.

 

I to long for the Ramazan months. For the Moazzen zadeh call to prayers and Shajarian Rabbanas. For  fast breaking tireds. For bread and cheese actual tastes. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/28ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دلم برای ماه تنگ می شود. بدون اینکه بخواهم شب هایی که ماه نیست دلم هوایش را می کند و منتظرش می شوم تا بیاید. وقتی کامل است تا می توانم نگاهش می کنم.

ماه زاهدان از همه بزرگتر و زیباتر است. بعد ماه قم و بعد ماه تربت. شب هایی که ماه هست احساس تنهایی نمی کنم. هر جا می روم ماه هم دنبالم می آید. آهسته که می روم، آهسته می آید و وقتی می دوم دنبالم می دود. حتی وقتی سوار ماشین باشم و تند بروم باز هم جا نمی ماند.

خدا از ماه هم به ما نزدیکتر است. شب هایی که ماه نیست او هست. روزها که ماه دیده نمی شود او دیده می شود. روی گل ها و برگ ها. روی بال پرنده ها. همه جا.

 

احن علی القمر. الیالی دون القمر احن قلبی علیها لا شعوریه و انتظر لرجعتها.

 

I to long for the moon.my heart to long for him in the nights without the moon unconscious. And to wait for his return

 

توضیح: تازه دارم ترجمه بازی می کنم تا یاد بگیرم. به دقت ترجمه ها دقت کنید. 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/23ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

من فکر می کنم یکی از دلایلی که بشر می رود سراغ کارهای ممنوعه و نهی شده، علاقه ی اوست به هیجان. در انجام کارهای ممنوعه هیجانی است که این علاقه ی بشر را ارضا می کند.

مثلا همین تقلب. بعضی از دانش آموزان تقلب می کنند نه به خاطر اینکه بلد نیستند. از هیجان تقلب خوششان می آید. من اسمش را گذاشته ام " هیجان گناه" یا  "هیجان خطا".

ما آدم ها از وقتی لذت هیجان های طبیعی را از زندگی خود و فرزندانمان حذف کرده ایم به دامان  هیجان های خطا رو آورده ایم. مدت هاست ما لذت هیجان های طبیعی را به ماشین ها سپرده ایم. ماشین ها به جای ما نان می پزند، راه می روند، صحبت می کنند، ظرف می شویند، بازی می کنند و به جای ما تماشا می کنند.

ما زمان دیدن یک منظره ی زیبا، فوری گوشی های موبایلمان را در می آوریم و فیلم می گیریم و لذت هیجان تماشا را حتی به گوشیمان هدیه می کنیم. ما آدم های بدی شده ایم. دیروز کسی برایم تعریف می کرد که آنقدر به رانندگی عادت کرده است که پس از چند قدم راه رفتن به اِهن و اِهن می افتد. خیلی از ماها دیگر از پاهایمان تنها برای رفتن به دستشویی استفاده می کنیم.

بیشتردانش آموزانمان دیگراز درس خواندن لذت نمی برند. دیگر اشتیاقی برای آموختن ندارند و به جای یادگیری، از تنبلی و بیکارگی و مسخره بازی به هیجان می آیند. این نوع تربیت، آینده ی بدی برای جامعه ما ترسیم می کند. و ما اصلا به فکرنیستیم. 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  |