|
|
|
|
|
اگر بخواهم رابطه ی این روزهایم را با تلویزیون تشریح کنم. به دو بعد دوستانه و خصمانه تقسیم می شود. بعد خصمانه اش را به دلایلی که نمی خواهم توضیح دهم بی خیال می شوم. و صاف می روم سراغ بعد دوستانه اش. با تلویزیون این روزها در سه جا دوستم: 1- وقتی شبهای ماه رمضان، ده و چهل دقیقه ی هر شب، شبکه یک، سریال "نردبام آسمان" را نمایش می داد. نردبام آسمان یک سریال تاریخی جذاب در شرح زندگی دانشمند ایرانی "غیاث الدین جمشید کاشانی" است. دانشمندی دوست داشتنی با زندگی پرفراز و نشیب که تا حالا نمی شناختمش. فیلمنامه ی قوی، کارگردانی خوب، بازی طبیعی و غیرحرفه ای و دکور تاریخی و دلنشین، این سریال را برایم تماشایی کرده بود. حیف که تمام شد. "جمشید" عشق و زندگی علمی اجتماعی را خوب با هم جمع کرده بود. زندگی او مرا به یاد خواجه نصیرالدین و امیر کبیر و حسنک وزیر انداخت. کمی عاشقانه تر. کاش فیلمی هم در مورد خواجه نصیرالدین بسازند. خواجه در میان وزیران یک استثناست. او کسی است که با وجود نخبگی و کاردرستی سرنوشتش با تیغ کینه ی بدخواهان گره نمی خورد و به مرگ طبیعی می میرد. 2- دست تلویزیون را بوسیدم و از خیر خصومت ذاتیم با او گذشتم وقتی از زبان همسرم شنیدم که شبکه ی یک می خواهد کارتون "مهاجران" را نمایش دهد. آخر شما نمی دانید من با لوسیمیل و کیت و بن و تاب و کلارا و آقای پتیول و سگ فضولش چه خاطره ها دارم. یک زمانی در کودکی با برادر و خواهرها پای این کارتون که می نشستیم دیگر از دنیا هیچ نمی خواستیم. وقتی بچه های امروز را می بینم که چقدر تحت تاثیر مستقیم شخصیت های بازیهای کامپیوتری و فیلم های جورواجوری که می بینند قرار دارند، تردید نمی کنم که مهاجران تاثیر زیبای خودش را در کودکی بر روان من و همسالانم به جا گذاشته است. من هر روز ساعت شش پای این کارتون، "در جستجوی زبان از دست رفته"(1) به خانه ی کو دکی هایم(2) برمی گردم ودنبال سرچشمه های تربیت و شخصیت امروزم می گردم. تماشای این کارتون علاوه بر همه ی جذابیت هایی که دارد نوعی خودکاوی و خودشناسی است برای من. ۳- شبکه ی چهار و برنامه ی "دو قدم مانده به صبح" را همچنان می پسندم. خصوصا "محمد صالح علاء" را با آن آشفتگی و با نمکی و خوش صحبتی اش. دو تا از شعرهایم را سرخود برایش فرستاده ام. اگر در برنامه خواند، خبرم کنید. ممکن است آنموقع شب(یازده و بیست دقیقه) خواب باشم. 1و2- "در جستجوی زبان از دست رفته" و "بازگشت به خانه" نام دو کتاب روانشناسی است. اولی نوشته ی اریک فروم است. دومی را نمی دانم. |
||
|
|
|
|
|
ماه بی آزار و دوست داشتنی رمضان تمام شد. همیشه شب آخر، عید را که اعلام می کنند، دلم می گیرد. مثل پایان غم انگیز یک اردوی شیرین. یا فارغ التحصیلی و خداحافظی از دوستان. یا پایان خدمت سربازی و جدایی از هم دوره ای ها. یک غم مبهم می نشیند میان دلم. کاش زور می زدیم یک شب دیگر نگهت می داشتیم. مثل مادربزرگ می مانی که دیر به دیر می آمد و یک شب بیشتر پیشمان نمی ماند. می ترسم تو هم مثل او بروی ودیگر پیدایت نشود. خدایا! اگر قرار شد دیگر رمضان ماهت را نبینم. کاری کن خوب بمیرم. آرام و "آمرزیده"(1). اگرهم قرارشد دوباره ببینمش کاری کن خوشحال و دست پر ببینمش. در حالی که یک سال با کیفیت زیسته ام و از روزهای عمرم درست استفاده کرده ام. زود برگردی ماه عزیز من! 1- بخشی از دعای وداع امام سجاد(ع) در صحیفه ی سجادیه. |
||
|
|
|
|
|
حنایی و گل باقالی بزرگ شده اند، آنقدر که دیگر به آنها جوجه نمی گوییم. هرچند آنقدر بزرگ هم نشده اند که مرغ یا خروس بودنشان معلوم باشد. صدای گل باقالی بم شده است. جیک جیک نمی کند. قدقد هم نمی کند. یک صدای نتراشیده ای دارد مثل بچه های دوم سوم راهنمایی که تازه به بلوغ رسیده اند. حنایی اما طبیعی تر است. صدایش همان جیک جیک است. کمی کلفت تر. جوجه فروش، گل باقالی را به عنوان مرغ و حنایی را به عنوان خروس به من فروخت. اما من و همسرم این روزها کاملا گیجیم که کی مرغ است و کی خروس. بازخوب شد همان روز اول بدون توجه به جنسیت برایشان اسم گذاشتیم و گرنه تا امروز معلوم نبود باید چه صدایشان می کردیم. الان من راحت به شما می گوییم حنایی و گل باقالی سلام رساندند. اما اگرصبر می کردیم جنسیت شان معلوم شود بعد رویشان اسم بگذاریم، الان چه داشتم به شما بگویم؟ حالا گذشته از این حرفها من خیلی مشتاقم صدای قوقولی قوقوی حنایی یا گل باقالی را بشنوم. البته از تخم مرغ احتمالی آن یکی هم خیلی خوشم می آید. نگرانم نکند هر جفتشان مرغ یا خروس شوند. در آنصورت دیگر نمی توانند با هم ازدواج کنند. همسرم تا همین چند وقت پیش کاملا بدون توجه به جنسیت زبان بسته ها، از گوشت خوشمزه شان می گفت. اما فکر نمی کنم حالا دیگر از تصور قامت بی پرآنها در قابلمه خیلی خشنود باشد. هر چه باشد آنها دیگر جزو خانواده ی ما شده اند. روزی که این دو را به خانه آوردم به همسرم گفتم بزرگشان می کنیم تا تمرینی باشد برای بچه داری آینده. حالا فکر که می کنم می بینم تمرین بدی نبوده است. بزرگ کردن دو تا موجود زنده، هوای شکم شان را داشتن، خانه برایشان ساختن، گرم و سرد و تر و خشکشان کردن، هیچ که به آدم نیاموزد، این سود را دارد که دریابد بچه بزرگ کردن دردسر دارد. هر چند لذت هم دارد. غذاخوردن و دعواکردن وتجربه کردنشان و از همه مهمتر بزرگ شدنشان. یادم می آید پیشترها، زمان کودکی ما که هنوز به این شدت شهری نشده بودیم. در بیشتر خانه ها مرغ و خروس پیدا میشد. هم مرغ و خروس و هم خیلی حیوان های خانگی دیگر: گربه، کبوتر، سگ، گوسفند، بوقلمون و... از کوچه های شهر که می گذشتی امکان نداشت خروسی یا بچه گربه ای دنبالت نیفتد. همسایه ها ته سفره شان را می تکاندند برای حیواناتی که آنها را همسفره ی خود می دانستند. به حیوانات وقتی حواسشان بود، همنوعانشان که دیگر جای خود داشت. کودکان هم بزرگ می شدند در همین فضاها. و می اندوختند نخستین تجربه های بخشیدن و محبت کردن را با غذا دادن به جوجه ها و دست نوازش کشیدن بر سر گربه ها. کودکان این روزها اما در بازیهای کامپیوتری شان علاوه بر حیوانات اهلی و وحشی، انسان شکار می کنند. آنها تپه و کوه و صخره را در مقایسه با فضاهای مجازی بازیهای کامپیوتریشان زشت می دانند. روزی در آینده ی نزدیک برای معرفی حیوانات اهلی تنها باید عکس کتابها را نشانشان داد. من از آنروز می ترسم. من از بی تفاوتی به گنجشک ها و یا کریم ها می ترسم. من از مرگ غم انگیز جوجه تیغی ها روی آسفالت خیابان ها می ترسم. من از افسانه شدن ببیی و میو میو و توتو می ترسم. من همین الان هم دلم لک زده برای یک صبح دل انگیزکه با صدای قو قو لی قو قوی خروس بیدار شوم. حنایی! گل باقالی! کاش زود بزرگ شوید! |
||
|
|
|
|
|
نعل قشنگتو بپوش یه خورده پتکو پتکو کن
منو رو دوشت بذار و از اینجا تا قله ی کوه یه خورده پتکو پتکو کن
دست که به یالت می کشم بلند برام شیهه بکش تلق تلوق تلق تلوق یه خورده پتکو پتکو کن
آدمای بد که میان بدزدنت با دو تا پات لگد بزن یه خورده پتکو پتکو کن
زین قشنگتو یه وقت تو علفا جا نذاری دمتو رها کن تو هوا یه خورده پتکو پتکو کن
یه وقت نری تو آسمون نه بال داری نه شاخ داری فکر نکنی افسانه ای اسب سیاه خودمی یه خورده پتکو پتکو کن |
||
|
|
|
|
|
ماهی چهارصد پانصد هزار تومان ناقابل، حق طبیعی هر ایرانی ازدرآمدهای کشوراست که باید به او پرداخت شود. اگر فرد شغل داشته باشد به نام حقوق و اگر نداشته باشد به نام بیمه ی بیکاری یا هر نام دیگر. مهم اینست که این مبلغ درحال حاضر برآورنده ی نیازهای اولیه ی افراد در جامعه ی ماست و بر حکومت است تا آنرا مستقیم یا غیر مستقیم در اختیار همه ی شهروندانش قرار دهد. مثل جامعه ی امام علی(ع) که امام به همه به تساوی سهمی از بیت المال می داد. البته قید "تساوی" را امام افزود زیرا پیش از او در تقسیم بیت المال تبعیض روا داشته می شد و افراد به نسبت مقامشان از آن سهم می بردند. اما امام با افزودن قید تساوی همه را در استفاده از بیت المال برابر دانست. درست است که امروزه قواعد حکومت داری دیگرگون شده است و برخی از نیازهای اولیه از راههای غیر مستقیمی مثل مالیات و بیمه وتامین اجتماعی و بازنشتگی و... تامین می شود. اما همچنان این حکومت است که مسئول تامین نیازهای ابتدایی شهروندان خویش است. نیازهایی همچون: تربیت وتحصیل، شغل ودرآمد، مسکن و... اصل بیست و هشتم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران: هر کس حق دارد شغلی را که بدان مایل است و مخالف اسلام و مصالح عمومی نیست برگزیند. دولت موظف است با رعایت نیاز جامعه به مشاغل گوناگون برای همه ی افراد امکان اشتغال به کار و شرایط مساوی را برای احراز مشاغل ایجاد نماید. اصل بیست و نهم: برخورداری از تامین اجتماعی از نظر بازنشستگی، بیکاری، پیری، از کار افتادگی، بی سرپرستی، در راه ماندگی، حوادث و سوانح و نیاز به خدمات بهداشتی و درمانی و مراقبت های پزشکی به صورت بیمه و غیره حقی است همگانی. دولت مکلف است طبق قوانین از محل درآمدهای حاصل از مشارکت مردم، خدمات و حمایت های مالی فوق را برای یک یک افراد کشور تامین کند. اصل سی و یکم: داشتن مسکن متناسب با نیاز، حق هر فرد و خانواده ی ایرانی است. دولت موظف است با رعایت اولویت برای آنها که نیازمندترند، بخصوص روستانشینان و کارگران زمینه ی اجرای این اصل را فراهم کند. چرا تامین این نیازها اینقدر مهم است؟ زیرا تنها با رفع این نیازهای ابتدایی است که اولا شهروندان در برابر فساد و تخلف و بیماری های جسمی و روانی بیمه می شوند و ثانیا مجال می یابند تا با فراغ بال برای دست یافتن به کمالات انسانی و شکوفایی استعدادها و زندگی بهتر تلاش کنند. اگر قرار باشد همه ی وقت و انرژی انسان به تامین نیازهای اولیه بگذرد. چنین انسانی هیچ گاه از مرتبه ی خور و خشم و شهوت بالاتر نمی آید تا به کمالاتی همچون دین واخلاق و معنویت و هنر و ادبیات و... بپردازد. "تمدن حاصل اوقات فراغت ملت هاست"(1). اوقات فراغتی که حکومت ها با تامین نیازهای ابتدایی شهروندان (2) در اختیار آنها می گذارند.
(1) ویل دورانت (2) برای اطلاع از دیگر نیازهای اولیه ی شهروندان مراجعه کنید به فصل سوم قانون اساسی.
الحکومه الکریمه: اربع مئه الف او خمس مئه الف تومان حق طبیعی ای ایرانی من دخل الحکومه التی یجب اداها...
The kind government: four hundred thousand or five hundred thousand tomans is the right every Iranian from government incomes to shoud performance...
|
||