|
|
|
|
|
این خوبه که آدم از کتابی که می خونه یاداشت برداره. بعدها که یاداشت رو می خونه مطالب کتاب براش زنده می شه. می تونه احیانا به کتاب ارجاع بده و هم اینکه با انتشار اون یاداشت دیگران رو تو کتاب خوندنش شریک کنه. طی روزها و ماههای گذشته کتابای همه ی نام ها نوشته ی ژوزه ساراماگو و کشتی پهلو گرفته نوشته ی سید مهدی شجاعی رو خوندم که متاسفانه ازشون یاداشتی تهیه نکردم. الان رمان دیگه ای از ساراماگو رو دارم می خونم به نام دخمه ترجمه ی کیومرث پارسای، نشر روزگار، 1383. صفحه ی 80 کتاب: واقعا افراد اندکی اطلاع دارند که در هر انگشت دست یک هنرمند، مغز کوچکی وجود دارد. درون چیزی که ما آن را مغز می نامیم، با آن به دنیا می آییم و در جمجمه قرار دارد، هرگز چیزی جز مقاصد بیهوده، معمولی و مغشوش وجود ندارد. در واقع دستها و انگشتان انسان همه ی کارها را انجام می دهد. مثلا اگر طرحی در مورد نقاشی، موسیقی، مجسمه سازی، ادبیات یا عروسک گلی در مغز انسان مجسم شود، تنها کاری که برای بیان خواسته اش انجام می دهد، فرمان دادن است. این عضو تنها می تواند فرامین را به دستها صادر کند، ولی طوری وانمود می کند که انگار تنها کار لازم، همین بوده است. |
||
|
|
|
|
|
بهرام و همسرش لیلا امروز صبح که از خواب بیدار شدند با صحنه ی عجیبی روبرو شدند. هشت کرم سفید رنگ با سرهای سیاه روی سقف رژه می رفتند. اول لیلا دید. مردها صد سال هم چنین چیزهای کوچکی را آنهم روی سقف نمی بینند. دیدن چنین چیزهایی تنها از چشم تیزبین خانمها بر می آید. بهرام پا شد، صندلی زیر پا گذاشت و هر هشتایشان را انداخت داخل خاک انداز. آورد پایین. معاینه کردشان و گفت: کرم میوه است. از همین کرمهایی که با گاز زدن سیب ممکن است قد بکشد جلوی چشمت که چرا مزاحم می شوی؟! اما لیلا قیل و قال راه انداخت که این، کرم چوب است. و از داخل مبل ها بیرون آمده است: مرگ بر مبل فروش! آنها چند وقت پیش دو تا کرم در حال خوردن چوب تختخوابشان دیده بودند. اما آنها قیافه ی شان فرق داشت. سرشان سیاه نبود. چاق بودند. عضله داشتند و ترسناک بودند. حتی بهرام ترسید به آنها دست بزند. اما این بدبخت ها را فوت می کردی می مردند. خلاصه بهرام همه ی مبل های زبان بسته را لنگ به هوا کرد و معاینه کرد. خبری نبود. لیلا که به شعار مرگ بر مبل فروش شک کرده بود یک مرتبه پرچم بالا برد که: مرگ بر صاحبخانه! این چه خانه ایست که کرم دارد. آنقدر شعار داد که بهرام یکی از کرمهای زبان بسته را داخل جعبه کبریت گذاشت و شال و کلاه کرد برود ببیند صاحبخانه کرمهای سقف خانه ی آنها را به جا می آورد یا نه. بیرون زده نزده فکری به سرش زد. رو به همسرش گفت: کرمها از دیوارنزدیک آشپزخانه بالا رفته اند. برویم آشپزخانه را هم ببینیم. رفتند. بهترین جا داخل کابینت ها بود که از چشم مخفی بود. قفسه ی اول خبری نبود. قفسه ی دوم: پاکت گردو، نه! پاکت پسته، نه! پاکت برگه ی زردآلو را که باز کردند... به به چشممان روشن! خانمها و آقایان محترم کرم، بفرمایید بیرون! بفرمایید! از شمارش خارج بودند. هم خودشان هم تخم هایشان. بهرام و همسرش پرچم مرگ بر صاحبخانه را هم پایین کشیدند و در عوض یک شعار بی تربیتی کوچک علیه خودشان سردادند که چرا مواظب مواد غذایی آشپزخانه نبوده اند. |
||
|
|
|
|
|
امروز جمعه است. روز سه شنبه حنایی مرد.بدون اطلاع قبلی. ناگهانی وغم انگیز. دوشنبه بدحال بود. دارو درمانش کردیم، بهتر شد. سه شنبه دوباره بد شد. برایش نوبت دامپزشکی گرفتم. اما یکساعت مانده به نوبت، حنایی مرد. خیلی غم انگیز بود. مدتها بود مرگ را اینطور از نزدیک تجربه نکرده بودم. جنازه اش را بردم انداختم داخل کال نزدیک خانه. همینطوری بی دلیل دوست داشتم جنازه اش را سگ ها یا گربه ها بخورند. با مرگ حنایی گل باقالی تنها شد. روز اول خیلی بی قراری کرد. همانروز من و همسرم تصمیم گرفتیم ببریمش روستا پیش مرغ و خروس های پسر عمویم ابل. ابل بیست و شش تا مرغ و خروس دارد و گل باقالی آنجا احساس تنهایی نمی کند. امروز او را بردم. مرغ و خروسهای ابل تا او را دیدند، کلی کتکش زدند. هر کدام که دستش رسید با تکش کوبید توی سر گل باقالی. خیلی اذیت شد. ترسید. کلی ازکرک و پرهایش ریخت. رنگ سرخ تاجش هم پرید. ابل گفت امروز فردا عادت می کند. با اینکه دلم برای گل باقالی سوخت اما خوشحالم جای خوبی پیدا کرده است. امروز عصر از روستا که برگشتم لانه ی حنایی و گل باقالی را جارو پارو کردم. چند تا از پرهایشان افتاده بود کف لانه. مرگ چه بیرحم است! چه زود لانه ی حنایی و گل باقالی را سوت و کور کرد. مرگ با مادر بزرگ هم همین کار را کرد. مرگ با ما هم همین کار را می کند. متاسفم! |
||