خاطرات، ادبیات، کتاب، معلمی، زبان و آداب و رسوم مردم

1) دیروز، اول واکسن هجده ماهگی علی کوچولو را با سلام و صلوات زدیم. حالا، هم تب کرده است هم مثل جوجه گنجشک های سنگ خورده پایش را می کشد. بامزه شده است پسرم.

2) دیروز سر کلاس تابستانی مسجد 45 نفر نشسته بودند. دختر و پسر. شلوغ شده است. می ترسم کیفیت کار پایین بیاید. در هر زمینه ی قرآنی و هنری که فعالید می توانید روزهای زوج به مسجد امام حسین(ع) شهرک ولی عصر تربت حیدریه بیایید و کمکم کنید.

3) دیروز رفتم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. 58 جلد کتاب خریدم. چه کتابهایی! تا یکسال برای کلاسهایم مایه دارم. کانون، قبله ی آرزوهای من است. بچگی ها، بودن در کانون برایم شیرین بود. هنوز هم کانون که می روم حالم خوب می شود.

4) دیروز زنگ در صدا کرد و صدای پسرکی پشت آیفون کمک خواست. پانصد تومان پول برداشتم و یک مجله ی سروش کودکان. نمی دانم! یکهو به سرم زد مجله به پسرک بدهم. علی پانصد تومانی بدست در بغل من و من مجله بدست، در را که باز کردیم دیدیم پسرک همسایه از ما سراغ لنگه کفشش را می گیرد که به قصد شکار پرنده ی روی درخت، انداخته است توی حیاط ما. هیچی! اقدام فرهنگیم شکست خورد دیگر!


برچسب‌ها: پسر بابا, معلمی, کتابداری
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/19ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

ورق پاره های زندان، کتاب زیبایی است اثر بزرگ علوی. با مقدمه ی زیر:

ورق پاره های زندان اسم بی مسمایی برای این یادداشتهایی که اغلب آنها روی ورق پاره، روی کاغذ قند، کاغذ سیگار اشنو و یا پاکتهایی که در آن برای ما میوه و شیرینی می آوردند، نوشته شده است، و این کار بدون مخاطره نبوده است. در زندان اگر مداد و پاره کاغذی، مامورین زندان در دست ما می دیدند جنایت بزرگی بشمار می رفت. امان از آن وقت که اولیای زندان پی می بردند که کسی یادداشتهایی برای تشریح اوضاع ایران در آن دوره { رضا خان} تهیه می کند. خانباباخان اسعد در زندان به سخت ترین و وقیح ترین وجهی مرد، فقط برای آنکه یادداشتهای او به دست مامورین افتاد، راجع به این خانباباخان اسعد رئیس زندان به یکی از دوستان من گفته بود:" تصور کنید که یک نفر زندانی، آن هم سیاسی وقایع روزانه ی زندان را یادداشت کند، تصورش را بکنید چه چیزی بالاخره از آب در می آید." محمد فرخی یزدی به دست جنایتکارانی بی شرم و رو کشته شد، فقط برای آنکه شعر می گفت و با اشعارش اوضاع ایران را در دوره ی استبداد سیاه برای نسلهای آینده به یادگار می گذاشت. من با علم به این مخاطرات یادداشت می کردم. چون ایمان قطعی داشتم به اینکه ملت ایران از این جریانات اطلاع کافی ندارد و برای نسلهای آینده لازم است بدانند که در این دوره ی سیاه با جوانان باغیرت و آزادیخواهان ایران چه معاملاتی می کردند. اگر یادداشتهای من، یعنی همین ورق پاره ها به دست اولیای زندان می افتاد، من هم دیگر امروز زنده نبودم. اما بزرگترین دلخوشی من این بود که بالاخره وقایع یادداشت شده و ورق پاره ها ی زندان روزی به دست ملت ایران خواهد افتاد.

صفحه ی 51 این کتاب پنج داستانی- که ورق های کهنه اش زرد و شکننده شده است چون چاپ سال 57 است از انتشارات امیرکبیر- داستانی است به نام عفو عمومی: آنچه من اینجا نقل می کنم عین یادداشتهایی است که یکی از زندانیان سیاسی که آن وقت دو سال و خرده ای حبس بود و به ده سال محکوم شده بود، برای زنش می نوشته و قاچاقی به خارج زندان می فرستاده است. من در این یادداشتها هیچ دخل و تصرفی نمی کنم.

حالا برویم به صفحه ی 79 و چند خط از همین عفو عمومی که مرا تکان داد: حالا ببولی جان، فرض بکنیم که عفوی در کار نیست و من باید 8 سال دیگر در زندان بمانم. البته دیگر نمی توانی منتظر من باشی. باید سعی بکنی با کس دیگری خوشبخت بشوی. فقط باید یک قول به من بدهی. باید به من قول بدهی که داخل اردوی دشمن نشوی. زیرا تحمل این درد برای من غیرمیسر است که وسط مردمانی که از من بیزار هستند، زندگی کنی و خود را در آغوش مردانی بیندازی که دشمن خونین من و مردم ایران هستند. منتظر من دیگر نمی توانی باشی زیرا من زنده از این گورستان بیرون نخواهم آمد، و اگر زنده بیرون آمدم، یا ناتوان و شکسته خواهم بود و یا مردی خواهم بود که دیگر هیچگونه احساس و عاطفه و محبتی به شخص در دل نخواهد داشت. من مردی خواهم بود با اعصابی از مفتول و دلی از سنگ. چطور می توانی بهترین  سالهای زندگیت، بهترین روزهای جوانیت را بیهوده از دست بدهی؟ باید خوشبخت بشوی. چگونه من این ضربت را که بزرگترین ضربت در زندگانی من و اصلا در هر زندگی انسانی خواهد بود، تحمل می کنم و آیا اصلا تحمل خواهم کرد، نمی دانم. اما به تو قول می دهم که مردانه پایداری کنم، سعی می کنم همه گونه مشقت را بردباری کنم تا بدبختی ترا شدیدتر نکنم. محبوب من، این را فراموش نکن که من ترا همه وقت، حتی موقعی که با دیگری خوشبخت باشی، دوست خواهم داشت.

مرا فراموش نکن، گاهی به فکر من باش و اگر می توانی و برایت میسر است، گاهی مختصر علامتی به من برسان که در فکر من هستی، گلی را که ما هر دو دوست داشته ایم، کتابی را که می خوانی و خیال می کنی که مطابق میل من خواهد بود، اینها را برای من بفرست. اگر گاهی موسیقی شنیدی که دوست داشتی، یکبار دیگر هم محض خاطر من بشنو. تمام اینها مرا جوان و شادمان نگاه خواهد داشت و اگر مردنی باشم، خوشبخت خواهم مرد... باید قطع کنم.

محبوب من، ببولی جان، مطلب خیلی زیاد است که باید به تو بگویم. اما چشمهای من پر اشک هستند و من نمی خواهم رفیقانم ببینند که من اشک می ریزم...

صفحه ی 83 هم خواندنی است. پایان داستان است و من چون بعید می دانم بتوانید این کتاب قدیمی را بیابید برایتان می نویسم: در آخرین روز ملاقات پس از 4 اردیبهشت از زنش خداحافظی کرد و دیگر حاضر نشد که ببولی جان را پشت پنجره ی آهنین ببیند. چندین مرتبه این زن باوفابه ملاقات شوهرش آمد ولی زندانی رفیق من او را نپذیرفت. اما این زن سخت ترین و تلخ ترین روزهای سخت زندگی را چشید و حاضر نشد طلاق بگیرد. و علتش این بود که می گفت: "خود او به من گفته است که ما این حبس را نخواهیم کشید و آزاد خواهیم شد. این بساط پابرجا نیست و خواهی نخواهی روزی برهم خواهد خورد چرا من طلاق بگیرم."

اما عفو با تمام این مراتب دروغ نبود. بالاخره در آن روزهای 4 اردیبهشت و بعد عده ای از محبوسین آزاد شدند. آقای افتخار که دو نفر آدم کشته بود و رئیس شهربانی دستور داده بود او را تعقیب نکنند و برای آنکه زن آبستنی را توقیف کرده بود و آن زن شبانه در اداره آگاهی یکی از شهرهای ولایت مرده بود و بالاخره به چهار سال حبس محکوم شده بود و آقای "پ" که پای متهمی را در بخاری گذاشته بود تا از او اقرار بگیرد و آن آقای وکیل دارالشورای ملی که بعنوان کشیدن چک بی محل در زندان بود و خودش می گفت سر موضوعهای سیاسی گرفتار شده ام و همان آقای "ی" که زندگانیش از هر حیث در زندان مرتب بود، غذایش، پولش، تریاکش، عرقش، همه چیزش دست نخورده به او می رسید و هم آقای "ش" که 300 هزار تومان مال دولت را اختلاس کرده و آقای "ا" که به جرم شنیع محکوم به دو سال و نیم حبس بود و هم آقای "ف" که عمل منافی عفت کرده و دختران رنجبران را بیچاره کرده بود و عده دیگری از آقایان مختلسین و سارقین و دیگر محترمین زندان مورد عفو ملوکانه قرار گرفته و مرخص شدند. اما بر زندانیان سیاسی روز به روز عرصه تنگتر می شد. با وجود این ببولی جان حاضر نشد طلاق بگیرد. اغلب هفته ای دو مرتبه به در زندان می آمد و با وجودی که می دانست که شوهرش را نخواهد دید، برای او غذا و رخت و لباس می آورد، رخت و لباسی  را که رفیق زندانی من به زندانیان محتاجتر می داد.

ببولی جان آنقدر به در زندان آمد تا بالاخره روز 4شنبه 3 مهرماه1320 پس از آنکه حکومت استبداد رضاشاه سرنگون شد و رئیس شهربانی مورد تعقیب قرار گرفت و مجلس ایران قانون عفو عمومی و اعاده حیثیت زندانیان سیاسی را زیر فشار مردم ایران تصویب کرد، توانست دست شوهرش را بگیرد و او را به خانه ی خودشان ببرد.


برچسب‌ها: کتاب خوانی, ورق پاره های زندان, بزرگ علوی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/13ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

عمه ام دیروز درگذشت. چند ساعت قبلش من کنار تختش بودم. من بودم و او. ضربان قلبش روی صفحه ی دستگاه هی کم و زیاد می شد. از 150 تا نزدیک 200 و از 200 تا 80. عزرائیل هی داخل اتاق بال و پر می زد. هم قدم نسیمی که از پنجره ی بالا سر عمه می وزید، می آمد و می رفت. پرده را به بازی می گرفت. ذوق کرده بود که لیاقت ماموریتی تازه را یافته است. یک بار هم بالش گرفت به صفحه ی ضربان قلب. صفحه خاموش شد. پرستار سیمها را محکم کرد و صفحه برگشت. عمه اما آرام بود. خوابیده بود مثل بچه ها. بی خیال قدم رو عزرائیل در اتاق.

دو سه ساعت پس از آمدن من خط ضربان دار دستگاه، افقی می شود. عمو می پرد دنبال پرستارها و وقتی برمی گردد عزرائیل عمه را برده است. از همان پنجره ی بالا سر عمه که نسیم پرده اش را به بازی می گرفت. پشت پنجره کوهی بود در دوردست ها که می شد تا قله اش یک نفس پرید.


پانوشت مهم( حاشیه علیه متن): مرگ به تنهایی قابل تحمل است. آنچه سخت است این است که قدر کسی را که از دست داده ای ندانسته باشی و به وظایفت در قبال او عمل نکرده باشی. در آن صورت دهان وجدانت صاف خواهد شد.


برچسب‌ها: مرگ, روایت, عمه
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/02ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  |