|
|
|
|
|
* ابراهیم طوقان: باعوا البلاد الی اعدائهم طمعا با لمال، لکنما اوطانهم باعوا..! زمینها را از روی طمع پول به دشمن فروختند، غافل از اینکه آنها در حقیقت وطن خود را فروخته اند. ** انشر علی لهب القصید شکوی العبید الی العبید سوار بر شراره های قصیده، شکایت این بندگان را به دیگر بندگان برسان. *** ساحمل روحی علی راحتی و القی بها فی مهاوی الردی جانم را بر کف دست نهاده ام وآنرا در پرتگاههای مرگ می افکنم. **** به سمت تپه حارثیه گام بر می داشت/ به قصد لوله های زشتی که/ خیر و خوبی جوشیده از/ سرزمین ملت عرب را/ با خود به کشورهای بیگانه می برند./ به سمت تپه حارثیه گام بر می داشت/ دینامیت و آتش و فیتیله در جیب/ و بر شانه: تفنگ./ ***** غریب انا یا صفد/ و انت غریبه/ تقول البیوت: هلا/ و یامرنی ساکنوها: ابتعد علامت جوب الشوارع/ یا عربی علاما/ اذا ما طرحت السلاما/ لقد کان اهلک یوما هنا/ و راحو فلم یبق منهم احد/ ای زنجیر!/ من هم مثل تو غریب و تنهایم/ خانه ها به رفتن نهیبم می زنند/ و صاحب خانه ها به نماندن امرم می کنند./ ای عرب! از تو می پرسم هنگامی که از صلح و سلام گفتی.../ کسی نیست سلامت را پاسخ گوید./ کس و کارت روزی اینجا بودند/ و حالا... همه رفته اند... ****** معین بسیسو: انا ان سقطت فخذ مکانی یا رفیقی فی الکفاح دوست من! اگر بر زمین افتادم، جای مرا در میدان رزم بگیر.
|
||
|
|
|
|
|
خواب بر مرز رویا خواب بر لبه تیغ مراقب باش خطر می کنی؟ در این دریای مست دریای چو خشکی که ساحلش از او می گریزد و ناخدا در او غرقه می شود.بگو کیستی؟ دریا چیست؟ خشکی چیست؟ ملوان و کشتی و ساحل چیستند؟ دریا دزد است قاطری است که موجها بر او سوار می شوند و بر دهانش لجام می زنند. وای از نحیب مرغان دریایی اش و فریاد شوق درون گوهرهایش وای از عظمت ترس مخفی در دل قرق شده اش و عظمت در آمیختن دو دریا دو کوه آب چون به هم بپیوندد هیچ فاصله ای جدایشان نمی سازد عصایت را بر این سحر بیفکن و بر طوفان غلبه کن ای دریا. تو بی شک پیامبر نیستی تا از آب بگذری و همچون گنجشک از آتش خارج شوی تو چیزی نیستی مگر نمکی که حل می شود و کفی که بر آب نمی ماند. بالهای تو از سنگ است و دستانت بسته و قلبت نه در آستانه معراج پس از او بر حذر باش. ومن جز تو نیستم چگونه است که از تو می گریزم و می نشینم دورتر به تنهایی تا شاهد مرگ تو باشم در میان گرداب ها من دیوانه گامهای توام دیوانه سایه ات دیوانه کسی که در میان تاریکی گام بر می دارد من، توام من وتو، اگر چه ضد هم، یک نفریم دست من می رود زخمهای تو را لمس کند تا شفا یابی و آرام بگیری. درون من از عشق تو شعله می کشد مرا نهایت سرور عاشقان در بر گرفته من مستم مست تو خودت را در جام من بریز حالا، برخیز آماده ایم! نمی دانم، کداممان شراب بودیم کداممان ساقی چه کسی هوشیار بود و چه کسی مست جام چیست ساقی کیست انگار کسی از مستی خود شعله ور است این مستی به اطرافیان سرایت کرده آنچنان که دیگر نه هوشیار می شوند ونه می دانند که اصلا مستند یا هوشیار مست همان هوشیار است و دریا همان دزد... (خیام) وجودت را به تمامی نوشیدم من در پی توام و تو پیشرو(چه زیبا) تو پیشقدمی و من در پی رسیدن به حوض معانیت و سومی ما: جام رویا. |
||
|
|
|
|
|
شاعر این شعر محمد علی شمس الدین شاعر پیچیده گوی لبنانی است. برای ترجمه این شعربسیار به زحمت افتادم. فکر می کنم هنوز هم جای کار دارد. آنرا به عنوان نسخه آزمایشی از من بپذیرید و با نظراتتان مرا در اصلاحش یاری دهید. باشد تا با یاری شما ترجمه خوبی از آب در آید. **البحر هو القرصان** حاذر فالنوم علی حد الرویا کالنوم علی حد السکین ولماذا انت تغامر؟ فی بحر سکران بحر کالبر شواطئه تخرج منه ویغرق فیه الربان وقل: من انت؟ و ماذاالبحر؟وماذا البر؟ وماالبحاره و المرکب و الشطان؟ البحر هو القرصان البحر اتان یرکبها الموج و تلجمها الارسان یا لنحیب نوارسه! و صراخ الرغبه فی جوف لالئه یا لبهائ الخوف الکامن فی جوف الغرقی وجلال الرعب اذا امتزج البحران! لا برزخ یفصل بین الجبلین المائیین اذا التقیا فلتق عصاک علی هذا السحر و فز یا بحر علی الطوفان لا شک بانک لست نبیا حتی تعبر فوق المائ و تخرج کالعصفور من النیران و بانک لست سوی ملح فیذوب ولست سوی صدا لا یطفو و جناحک من الصخر و یداک معطلتان و قلبک لیس علی وشک المعراج فخذ حذرک من قلبک و انا لست سواک فمالی اخرج فیک و اجلس مبتعدا وحدی لاراقب موتک فی اللجه؟ مجنون خطاک انا.. والظل و سید اشباح العتمه و انا انت فنحن ( و ان کنا ضدین) لمجتمعان و یدی تذهب کی تلمس جرحک حتی یبرا فلتهدا فقد اضطرمت احشائی فیک وعرانی وجد المجذوبین فانا السکران و سکری فیک فصبک فی کاسی و تعال و هیت لنا.. لا اعرف من منا کان الخمر و من منا کان الساقی و من الصاحی و من السکران و ما الکاس و ما الساقی؟ لکان السکران بسکرته سکر الندمان به سکر الندمان و لم یصحوا لا یعرف یثبت ام یمحو؟ لکان السکران هو الصاحی لکان البحر هو القرصان.. و شربتک حتی نضبت کل دوالیک فیا ( خیام) انا تالیک و انت الاول ( ما اجملنا!) انت السابق حتی یرد اللاحق حوض معانیک و ثالثنا قدح الرویا... (به نقل از روزنامه الوفاق شماره ای که عددش را به خاطر ندارم). |
||