تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم

من از پاییز خیلی خوشم می آید. می میرم برای هوای ابری. هوا که ابری است احساس می کنم آسمان به زمین نزدیک تر است. احساس می کنم خدا هوای آدم را بیشتر دارد.

باران و برف که می بارد که دیگر هیچ. هلاک می شوم برای هوای بارانی و برفی. خدا را شکر محل خدمتم در یک روستای کوهستانی در دل کوهها واقع شده است. از آن جاههایی که آنقدر از سطح دریا ارتفاع دارند که با کوچکترین لکه ی ابر، مه آلود می شوند. آنقدر که چشم، چشم را نمی بیند.

می خواهم با اولین برف سنگینی که ببارد یک مسابقه ی آدم برفی سازی بین دانش آموزان مدرسه برگزار کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/14ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

"شُوینجَه" نام منطقه زیبا و خوش آب و هوایی است در حدود بیست کیلومتری روستای " ساق". دیروز من و همکاران و دانش آموزان برای اردوی پایان سال مسافر این منطقه زیبا شدیم. زیبایی این منطقه در تصور نمی گنجد. فقط اینقدر بگویم که در حین گشت و گذار ناخودآگاه گفتم:" خدایا اینجا رو خودت تنهایی آفریدی"؟!

شوینجه در میان کوه ها قرار دارد و ما مجبور شدیم خیلی از راه را پیاده برویم. بچه ها از ما زودتر آمده بودند. عده ای پیاده و عده ای با خر. برای غذا یک بره چاق خریده بودیم. که رئیس مدرسه آنرا کشت و پوست کند و معاون از گوشت هایش آبگوشتی پخت که نپرس.

من با بچه های راه بلد به کوه زدیم و آویشن چیدیم. به خاطر بارندگی امسال همه جا از کوه و سنگ و صخره چشمه روئیده بود. حین تفریح و گردش میان آن همه زیبایی جا به جا سخن از خدا به میان می آمد و عظمتش. معمولا بی هیچ بهانه ای بچه ها شروع می کردند به تعریف از خدا.

خلاصه اینکه خدای مهربان ما امسال بیشتر از هر زمان دیگری خودش را میان دل بندگانش جا کرده است. ما معلم های دینی امسال کاملا بیکار شده و از ارائه دلایل آنچنانی دراثبات وجود خدا معاف شده ایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

باران که می بارد همه خوشحالند. خوش اخلاقند. با هم کمتر دعوا می کنند. مهربان می شوند و از بخشندگی آسمان یاد می گیرند. این روزها ابرها یک لحظه رهایمان نمی کنند. گویا برای شاد کردن دل بیابانی و تفتیده مان ماموریت ویژه دارند.

کال ها، رودخانه ها و سد ها، همه فعال شده اند. احساس وجود می کنند. درخت ها هر روز سبزتر از دیروزند. کم مانده روی پشت بام هایمان هم سبزه بروید. خوش به حال مان. چقدر بهار زیباست. چقدر قدم زدن زیر باران لذت بخش است. چقدر دلم می خواهد برگ های سبز و نازک را قورت بدهم.

 این روزها دل همه شاد است. اگر دلگیر شوی یک پنجره فقط لازم داری تا کوه را ببینی که از پشت سفیدی ابرها به تو لبخند می زند. دیگر نمی توانی اندوهگین باشی. کاش ابرها همیشه خدا که نه، بیشتر به ما سر بزنند. کاش هیچ وقت راه شهرمان را گم نکنند. خدای خوب به خاطر این همه خوبی سپاسگزاریم. سپاسگزار.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

این مطلب را پارسال این موقع بود که نوشتم. الان که دوباره خواندم دیدم دوست دارم دوباره بگذارمش. بخوانید:

من خویشاوند نزدیک درختم. همه درختان پیاده رو را می شناسم و با آنها احوالپرسی دارم. من معتقدم رونق یک شهر به تعداد و ارتفاع درختانی است که دارد. شهر بی درخت را همان بهتر شهر ندانیم. من فکر می کنم خداوند اول درخت را آفرید و آنقدر از خلقت درخت خوشش آمد که انسان را هم شبیه درخت آفرید.

خرداد، فصل درختان توت است. فصل توت پزان. این روزها درخت توت ها عابران را به باد توت می گیرند. در کوچه های شهر، این روزها کسی خسته و تشنه و گرسنه نمی ماند. به آغوش درخت توت پناه ببری احساس تنهایی و بی کسی و بی محبتی هم نمی کنی. حتی اگر آنقدر عصبانی باشی که به تنه اش لگد بزنی. درخت، مثل عزیزترین کسش به تو می بخشد.

بیشتر از ما آدمها، گنجشک ها و مورچه ها، توت و درخت توت را دوست دارند. کمتر توتی است که از درخت بچینی و گنجشکی با توکش رویش یادگاری ننوشته باشد. کمتر توتی را هم می توانی از روی زمین برداری که مورچه ای با آن در هوا معلق نماند. توت خوردن همسفرگی با گنجشک ها و مورچه هاست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

گاهی وقت ها در زندگی پیش می آید که انسان با قیافه ای حق به جانب ابتدا از خود سوال مهمی می پرسد و دنبال راه حلی می گردد. ولی کمی که فکر می کند می بیند عواملی درکارند که سوال او را سوالی بی معنا و حتی احمقانه جلوه می دهد. در این موقع او به خودش نگاه عاقل اندر سفیهی می اندازد و از کنار خودش و سوالش می گذرد. امروز صبح چنین حالی برای میلیونیم دفعه برای من پیش آمد. به قصد رسیدن به محل کار سوار تاکسی شدم. تاکسی می رفت که درست وسط جاده به جنازه سگی رسیدیم که بی جان و خونین افتاده بود و همه از رویش رد می شدند. از این صحنه ها بسیار دیده ام و اینکه جنازه حیوان بینوا، سگ، گربه، روباه، پرنده یا هر حیوان دیگر آنقدر روی آسفالت می ماند و ماشین ها آنقدر از رویش عبور می کنند تا جزء آسفالت می شود. امروز از خودم پرسیدم چرا؟ چرا کسی به فکر نیست؟ که ناگهان این پاسخ دندان شکن به سراغم آمد که آخر احمق جان! سالی چندین هزار آدم در همین جاده ها کشته می شوند. کسی به فکر است؟ که حالا بخواهیم به فکر حیوانات باشیم. و در پس همین پاسخ نتیجه گرفتم که چقدر عبارت هایی مثل: "انجمن دفاع از حیوانات" یا "دفاع از محیط زیست" برای ما احمقانه و خنده دار است. لابد کشورهایی که کرامت حیوانات و محیط زیست شان را پاس می دارند، کرامت انسان را مدت ها پیش درک کرده و برایش فکری کرده اند تا توانسته اند به جک و جانوران برسند. گویا فعلا در این کشور پیش از هر چیزی به "انجمن دفاع از جان و حیثیت و کرامت انسانها" نیاز داریم. حیوانات و محیط زیست باید بروند ته صف و دعا کنند، زنده بمانند تا روزی نوبتشان شود. روزی که نوبت آنها برسد شاید ذره های بدن من سبزه ای شده باشد بر لب جویی. آن روز هم به احترام چنین اتفاق میمونی رقصان در دست نسیم به پا خواهم خواست. به امید آن روز.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  |