|
|
|
|
|
این روزها، شبیه خوانی مهمترین دغدغه ی من است. تنها آیینی که درمحرم امسال دگرگونم ساخته است. بخت بسیار با من یار بود که در مراجعه به کتابخانه، کتاب ارجمند "تعزیه و تعزیه خوانی"، "تالیف صادق همایونی" را یافتم. کتابی که احتمالا در دهه چهل تالیف( کتاب تاریخ ندارد) و بوسیله ی انتشارات جشن هنر چاپ شده است. متاسفانه همزمان با نابودی خود تعزیه خوانی، کتابهای با این موضوع هم رو به زوال گذارده اند. اما من از شبیه و تعزیه نمی گذرم. نیستید سر کلاسهای من که ببینید چگونه هنر تعزیه دانش آموزان را به همراهی با قدیس بزرگ تاریخ حسین بن علی"ع" کشانده است. نیستید که ببینید هیچ چیز اعم از سخنرانی و مداحی و... در بازسازی زندگی یک قدیس و یارانش، همچون تعزیه کارگر نمی افتد. امشب در تنهایی متن تعزیه ی عباس و امام را از روی همین کتابی که گفتم خواندم و پس از مدتها اشک ریختم. کاش تعزیه از بین نرفته بود. کاش تعزیه خوانها، عباس خوانها، امام خوانها و حتی اشقیا خوانها فراموش نشده بودند. کاش! صفحه 149: عباس: "در حالیکه به طشت آبی که وسط است( طشت در تعزیه کنایه از فرات است) دست می یازد" نوشی تو آب، تشنه شه دین، رضا مباش خوش نوکری و لیک، چنین بی وفا مباش گر دوستی، چو خاک ره دوست خاک شو آبی بزن بر آتش او، یا هلاک شو . . . صفحه ی 151: عباس: بود مطلب اولم این بدان بود تا که بر پیکرخسته جان مرا زنده ای شاه انجم سپاه مبر ای برادر سوی خیمه گاه که دارم خجالت برون از حساب ز روی سکینه من از بهر آب این شبیه در بسیاری جاها مرا به یاد شکوه شاهنامه می اندازد. ما بدون روحوضی و نقالی و شبیه خوانی و شاهنامه خوانی می میریم. از من گفتن بود! |
||
|
|
|
|
|
من به بازیگری علاقمندم. خیلی هم علاقمندم. این را در دوره ی شش روزه ی "هنرهای نمایشی" که اخیرا گذراندم فهمیدم. اول یک اعتراف بکنم و آن اینکه جدیدا حس یادگیری من حسابی قوی شده است. یعنی مطالبی که قبلا به سختی می آموختم الان به آسانی می آموزم. نشان به آن نشان که این چند سالی که درکلاسهای مختلف ضمن خدمت شرکت کرده ام همیشه با اشتیاق یکی از سخت کوش های کلاس بوده ام. از جمله است همین دوره ی "هنرهای نمایشی" که از اول تا پایان دوره کناردست استاد روی صحنه بودم و استاد همه ی نظریه های کارگردانی و بازیگری را روی من آزمایش کرد. نبودید ببینید روز آخر کلاس یک تکه بداهه از خودم اجرا کردم دیدنی. از این جهت که چنین اشتیاق به بازیگری را نخستین بار در خودم تجربه کردم. الان که فکر می کنم می بینم نیست من آدمی هستم که یک سبک خاص برای زندگی برگزیده ام. یعنی تصمیم گرفته ام ظلم نکنم و آدم خوبی باشم. با همه ی افتخاری که به این سبک زندگی می کنم، اما خودم را از دیگر سبک های زیستن محروم ساخته ام. جایتان خالی دیروز روی صحنه در نقش یک کلاه بردار ظاهر شدم و چندتا فحش آبدار شنیدم و طی یک درگیری چندتا فحش ملس هم دادم. تازه برای اولین بار در عمرم دست به یقه هم شدم. آی حال داد. آی چسبید. عجب نقشی بود. استاد گفت آدم سیّاسی به نظر می آیی. بیشتر حال کردم که نقش را خوب بازی کرده ام. من دوست دارم دیگر سبک های زندگی را هم تجربه کنم. تجربه ی بی خطری است؟ نه؟ |
||
|
|
|
|
|
مدتی است تلویزیون به دو نوع فیلم زیاد می پردازد. یکی ملودرام مثل رستگاران و دلنوازان و دیگری کمدی مثل مسافران. در این نوشته که از کتاب " آموزش تاتر تالیف رحمت الله محرابی، نشر عابد، بهار 7۹ صفحات 97-99" گرفته شده است به اتفاق همسرم که زحمت تایپ این مطلب را عهده دار شد سعی کرده ایم این دو نوع فیلم را بیشتر بشناسیم و بشناسانیم. ملودرام: ملودرام یعنی نمایش آمیخته با موسیقی و نمایشی است که در نقطه مقابل کمدی قرار می گیرد و به نا ملایمات وتلخیهای زندگی می پردازد.از ویژگیهای این نمایش حضور آدمهای قالبی وقراردادی است که شاید در بسیاری از نمایشنامه ها تکرار شود، زورگور، متجاوز، دزد وآدمی با صفات مردانگی از جمله اشخاص بازی این نمایش هستند. آدمهای ملودرام به طور معمول به دو دسته تقسیم می شوند. عده ای به طور مطلق بد وشرور وپاره ای دیگر به طور مطلق خوب ودارای صفات نیک انسانی وگاهی نیز برای خنداندن تماشاگر پای افراد ساده لوح را نیز به صحنه می کشاند. در این نمایش فقط به مسایل سطحی زندگی واجتماعی پرداخته می شود وبه انگیزه وعلت اعمال افراد کاری ندارند وتمامی رفتار و کردار اشخاص فاقد منطق نمایشی است. حادثه و اتفاق محور اصلی اینگونه نمایش به حساب می آید آدمهای خوب همواره در مسیر خط تبهکاران و جانیان قرار می گیرند وهمیشه در پایان از دام آنان می رهند ومعمولا افراد منفی وبد شکست خورده واز بین می روند. مسایل خانوادگی و اخلاقی به شکل ساده ای در این نمایش مطرح می گردد، نمایشهای ملودرام سرشار از لحظات عاطفی واحساسی است ملودرام بیشتر از تئاتر در عالم سینما نفوذ کرده وهمچنان به حیات خود ادامه می دهد. از فیلمهای وسترن گرفته تا فیلمهای جنایی و قهرمان بازیهای بی منطق که شدیدا تماشاگران را سرگرم و مجذوب می کنند از جمله آثار ملودراماتیک هستند. برنامه های تلویزیونی هم به طور معمول در خطر ملودرام قرار دارند. پرداختن به موضوعات سطحی که بازیگران احساس را به دوش می کشند و قهرمان پروریهای بی پایه و اساس از جمله برنامه های تلویزیونی هستند که جنبه های ملودراماتیک آنان گاهی آنچنان قوت می گیرد که همه چیز را به نفع خود به پایان می رساند و تماشاگر را به هیچ اندیشه و تفکری وا نمی دارد. ملودرام با طرح موضوعات احساسی و شورانگیز تماشاگر را به بند می کشد و با نادیده انگاشتن استدلال و منطق نمایش و با صحنه آراییهای پر زرق و برق و استفاده از دکورهای سنگین و پر خرج و بهره گیری مکرر از موسیقی غم انگیز و بعضا نمایش صحنه های اسرار آمیز و ترسناک به طور استادانه ای تماشاگر را تا لحظه آخر به دنبال خود می کشد و به ظاهر هم در دلش می نشیند اما هیچگاه دارای محتوایی غنی و با ارزش نمی باشد. کمدی: ... پائین ترین نوع کمدی لوده بازی است در این نوع نمایش اشخاص با ارائه بازیهای اغراق آمیز که معمولا نیز در پی حل مشکلات زندگی واجتماعی هستند موجبات خنده تماشاگر را فراهم میسازند. روابط موجود در این نوع نمایش غیر منطقی وسطحی وصرفا بر مبنای خنده ومسخرگی استوار است. به عبارت دیگر لوده بازی هدفی بیش ازخنداندن بینندگان در پیش روی ندارد. اشخاص این نوع نمایش هم افرادی قراردادی وکلیشه ای هستند که بیشتر دست به شوخیهای بدنی و مضحک می زنند وبرای ایجاد فضای خنده تقریبا از انجام هیچ عملی دریغ نمی ورزند. تماشاگر هم تا حدود بسیار زیادی وقایع وحوادث آن را حدس می زند زیرا بر مبنای اصول وانگیزه وعلل منطقی استوار نیست و اساس آن حادثه واتفاق است. |
||
|
|
|
|
|
اگر بخواهم رابطه ی این روزهایم را با تلویزیون تشریح کنم. به دو بعد دوستانه و خصمانه تقسیم می شود. بعد خصمانه اش را به دلایلی که نمی خواهم توضیح دهم بی خیال می شوم. و صاف می روم سراغ بعد دوستانه اش. با تلویزیون این روزها در سه جا دوستم: 1- وقتی شبهای ماه رمضان، ده و چهل دقیقه ی هر شب، شبکه یک، سریال "نردبام آسمان" را نمایش می داد. نردبام آسمان یک سریال تاریخی جذاب در شرح زندگی دانشمند ایرانی "غیاث الدین جمشید کاشانی" است. دانشمندی دوست داشتنی با زندگی پرفراز و نشیب که تا حالا نمی شناختمش. فیلمنامه ی قوی، کارگردانی خوب، بازی طبیعی و غیرحرفه ای و دکور تاریخی و دلنشین، این سریال را برایم تماشایی کرده بود. حیف که تمام شد. "جمشید" عشق و زندگی علمی اجتماعی را خوب با هم جمع کرده بود. زندگی او مرا به یاد خواجه نصیرالدین و امیر کبیر و حسنک وزیر انداخت. کمی عاشقانه تر. کاش فیلمی هم در مورد خواجه نصیرالدین بسازند. خواجه در میان وزیران یک استثناست. او کسی است که با وجود نخبگی و کاردرستی سرنوشتش با تیغ کینه ی بدخواهان گره نمی خورد و به مرگ طبیعی می میرد. 2- دست تلویزیون را بوسیدم و از خیر خصومت ذاتیم با او گذشتم وقتی از زبان همسرم شنیدم که شبکه ی یک می خواهد کارتون "مهاجران" را نمایش دهد. آخر شما نمی دانید من با لوسیمیل و کیت و بن و تاب و کلارا و آقای پتیول و سگ فضولش چه خاطره ها دارم. یک زمانی در کودکی با برادر و خواهرها پای این کارتون که می نشستیم دیگر از دنیا هیچ نمی خواستیم. وقتی بچه های امروز را می بینم که چقدر تحت تاثیر مستقیم شخصیت های بازیهای کامپیوتری و فیلم های جورواجوری که می بینند قرار دارند، تردید نمی کنم که مهاجران تاثیر زیبای خودش را در کودکی بر روان من و همسالانم به جا گذاشته است. من هر روز ساعت شش پای این کارتون، "در جستجوی زبان از دست رفته"(1) به خانه ی کو دکی هایم(2) برمی گردم ودنبال سرچشمه های تربیت و شخصیت امروزم می گردم. تماشای این کارتون علاوه بر همه ی جذابیت هایی که دارد نوعی خودکاوی و خودشناسی است برای من. ۳- شبکه ی چهار و برنامه ی "دو قدم مانده به صبح" را همچنان می پسندم. خصوصا "محمد صالح علاء" را با آن آشفتگی و با نمکی و خوش صحبتی اش. دو تا از شعرهایم را سرخود برایش فرستاده ام. اگر در برنامه خواند، خبرم کنید. ممکن است آنموقع شب(یازده و بیست دقیقه) خواب باشم. 1و2- "در جستجوی زبان از دست رفته" و "بازگشت به خانه" نام دو کتاب روانشناسی است. اولی نوشته ی اریک فروم است. دومی را نمی دانم. |
||