تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم

جنگ بد است. خیلی بد. این را از همین بازیهای رایانه ای می توان فهمید. از جیغ های سربازها وقت تیر خوردن. از خرابی خانه ها و از خیلی چیزهای دیگر.

یا نگذاریم بچه ها بازیهای خشن رایانه ای انجام دهند یا لااقل اخلاق جنگیدن را یادشان دهیم. بگوییم غیر نظامیان را نکشند. با اسیران خوب رفتار کنند. به سمت آدمهای بی دفاع بی جهت آتش نگشایند.

می ترسم اگر بچه ها این چیزها را یاد نگیرند خیلی سنگدل و بی رحم بزرگ شوند. 

قیصر در مورد جنگ در کتاب "دستور زبان عشق" صفحه 18چنین سروده است:

    طرحی برای صلح(3)

 

شهیدی که بر خاک می خفت

سر انگشت در خون می زد و می نوشت دو سه حرف بر سنگ:

"به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ،

           که بر جنگ!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/26ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

سالها ست در جستجوی یک کار خوب این در و آن در می زنم. درست از همان زمانی که معلم انشایمان روی تخته سیاه نوشت:" دوست دارید چکاره شوید؟!" نمی دانم برای انشای آنروز چه نوشتم. ولی این را خوب می دانم که قسمت عمده زندگی سال های بعدم صرف پاسخ این پرسش معلم انشاء شد.

فکرها کردم. نقشه ها کشیدم، فن ها آموختم، سفرها رفتم وشاخه به شاخه ها پریدم: چوپانی، کشاورزی، خبرنگاری، مترجمی، بازاریابی، روابط عمومی، جامعه شناسی، کتابداری، موسیقی، سرود، تاتر، خطاطی، نقاشی، مجری گری، بنایی، مکانیکی، روانشناسی، شعر و قصه، انواع و اقسام ورزش ها، معلمی و...

من در این بیست و نه سالی که از عمرم می رود، همه این کارهارا آزموده ام. تازه نقطه چین گذاشته ام برای کارهایی که از یاد برده ام.

چندی پیش که در لباس احتمالا ثابت معلم پرورشی قدم به کلاس گذاشتم. وقتی برای بچه ها از شعر گفتم، برایشان سرود خواندم، نمایشنامه نویسی و بازی درتاتر یادشان دادم. وقتی یکی از قصه نویسی پرسید واز شنیدن پاسخ چشمانش درخشید. وقتی متناسب با علاقه و سنشان ، کتاب به آنها معرفی کردم. وقتی از راه اندازی کتابخانه مدرسه گفتم. وقتی در مورد علایق شغلی و استعداد هایشان صحبت کردیم. وقتی برایشان قرآن خواندم و ترجمه کردم. فهمیدم که تمام زحمات و شاخه به شاخه پریدن های این سالها بیهوده نبوده است.

چهار سال پیش زمانی که برای  کتابداری از قم به زاهدان رفته بودم در یاداشتی نوشتم که هنوز نتوانسته ام به این پرسش اساسی پاسخ دهم که اینجا چکار می کنم؟! امروز اما به راحتی می توانم بگویم که سال 1384 در زاهدان چه می کردم.

سوال مهم " اینجا چه می کنم؟" را اولین بار از"احد" شنیدم. و اینکه برای پاسخ به این سوال مهم باید به اتفاقاتی که بر آدم می گذرد معنا دار و آگاهانه نگاه کنم و حضور خدا را پشت آنها ببینم از "جهان".

این روزها با وجود کار ثابتی که یافته ام هنوزاینترنت که می روم، باید به " بازار کار"سر بزنم. هنوز می خواهم مغازه دار سر کوچه که مرا می بیند بپرسد: از کار جدید چه خبر؟! و من با ولع از کار جدید بگویم. هنوز دلم می خواهد شماره های غریبه موبایلم را در انتظار پیشنهاد یک کار تازه پاسخ دهم. می خواهم از هیجان یادگیری یک کارتازه لبریز شوم. و از لذت آموزش تجربه ها به دیگران.

هنوز پاهایم مورمور می کند برای سفر. دلم کشف های تازه می خواهد. آدمها، شهرها، شغل ها، دغدغه ها، دلتنگی ها وداستان های تازه.

می ترسم! از اینکه کار ثابت هیجانم را بگیرد. یادگیریم را متوقف کند و دریای پرتلاطم درونم را باتلاق. برای باتلاق نشدن هنوز جنبه ندارم. می ترسم!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/19ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

احمق! این کلمه را سر کلاس، گاهی که از تنبلی یا شلوغی دانش آموزی عصبانی می شوم بکار می برم. و طبیعی است که چنین دانش آموزی آنقدر به این کلمه عادت کرده است که واکنشی جز بی تفاوتی ندارد. به همین خاطر این کلمه مدت هاست بار خودش را در ذهن و زبان من از دست داده است.

دیروز می خواستم از خیابان رد شوم. سمت چپ را نگاه کردم و راه افتادم. ناخودآگاه متوجه شدم ماشینی دنده عقب گرفته و به سرعت بر خلاف جهت پیش می آید. به زحمت خودم را کنار کشیدم. قسمتی از ماشین به من خورد. حسابی ترسیدم. فریاد زدم: مواظب باش. اما راننده بی توجه عقب عقب می رفت. فریاد زدم: احمق!

راننده حسابی عصبانی شد. با ماشین به سرعت به طرفم آمد. کنار پایم ترمز کشید. پایین پرید و بنا کرد به فحش و بد و بیراه. من ساکت ماندم. اگر جواب می دادم باید دست به یقه می شدیم.

امروز هم اتفاق مشابهی افتاد. با اهل و عیال رفتیم تفریح. جایی خالی برای پارک ماشین پیدا کردیم. من و همسر و خواهر زاده همسرم ایستادیم تا کسی جای پارکمان را نگیرد. که ناگهان ماشینی تند آمد سمت ما. گفتیم اینجا را ما گرفته ایم. اما یارو گفت من می خواهم پارک کنم. حتی عصبانی شد و به سرعت به سمت ما پیچید که به پای خواهر زاده همسرم برخورد کرد. من برای بار دوم کلمه احمق را اینجا بکار بردم. به یارو حسابی برخورد و باز هم اگر خویشتنداری من نبود دعوا می شد.

نتیجه:

1- وزنی که کلمه " احمق" دارد از کلاس تا خیابان فرق می کند. اگر در کلاس این کلمه برای برخی بی معنا است برای مردم خیابان یک توهین بزرگ است.

2- با این همه برخی مردم خیابان گاهی کارهای احمقانه ای می کنند که شایسته ی این کلمه می شوند.

3- در این مواقع هم نباید از کلمه ی احمق استفاده کرد. چون حتما دعوا می شود.

4- بهتر است در چنین مواقعی خویشتنداری کرد و با کلماتی غیر از فحش به مقابله پرداخت.

5- ما مردم کم طاقتی هستیم. از طرفی  کارمان  خیلی زود به فحاشی می کشد و از طرفی هم طاقت فحش شنیدن نداریم.

6- راه حل این مشکل اینست که یاد بگیریم فحش ندهیم و فحش دیگران را تحمل کنیم. این ایده آل انسان است بر اساس متون دینی و رفتار پیامبران. ما انسانهای کم طاقت تا رسیدن به این ایده آل بهتر است به خودمان فحش بدهیم. فحش های بد بد. اگر اشتباهی کردیم، گندی زدیم به خودمان فحش بدهیم. هم کمک می کند خودمان را خالی کنیم و آسوده شویم هم فحش خوره ی مان ملس می شود.

7- دیگر اینکه مثل من کلاس و خیابان را قاطی نکنیم. کسانی را می شناسم که در عالم دوستی به یکدیگر فحش مادر می دهند. خب اگر قاطی کنند و مثلا در خیابان هم به غریبه ای چنین فحشی بدهند، وامصیبتا. کار به جنازه کشی میکشد.

8- ما ملت در امور ارتباطی خیلی مشکل داریم. حالا حالاها باید تمرین کنیم. این تمرین خیلی مفید و مهم است زیرا ما را برای زندگی کم رنج تر در کنار یکدیگر آماده می کند.

9 و10- والسلام.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دو تا جوجه ی کوچک خریده ام: حنایی و گل باقالی. حنایی قرار است خروس شود. گل باقالی مرغ. بعد می خواهند با هم ازدواج کنند.

من از کودکی هر سال چند جوجه می خرم و بزرگ می کنم. عیدها ماهی می گیرم. خیلی کوچکتر که بودم گربه هم داشتیم. یک مدت هم سگ. تابستان ها می رفتم روستا با پسر عموها گوسفند چرانی. خلاصه علاقه شدیدی دارم  به جک و جانور.

از " بزرگ کردن" خوشم می آید. معلمی را هم به همین خاطر دوست دارم. بسیار شبیه چوپانی است. کسی که چوپان خوبی باشد احتمالا معلم خوبی هم هست. کسی که بتواند زبان حیوان را دریابد و برایش کاری بکند به حال انسان ها هم می تواند مفید باشد. کسی که از بزرگ شدن حیوان لذت ببرد از تربیت انسان هم سرشار می شود.

بسیاری از پیامبران مدتی به چوپانی پرداخته، سپس به سراغ انسان ها آمده اند. مراقبت از حیوانات آدم را صبور و امیدوار بار می آورد. این کار به ظاهر ساده و پیش پا افتاده قدرت پیامبری به انسان می بخشد. امتحان کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/08ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

چندی پیش، بی قیدی برایم ارزش بود. می پنداشتم ما انسان ها هر چه بزرگتر می شویم، وابستگی هایمان بیشتر می شود. و این خوب نیست. چرا که  دست و پایمان را می بندد و امکان تحرک و تکامل را از ما می ستاند.

تا اینکه خواهرزاده ام، صبا به دنیا آمد. صبا، اولین میوه ی خانواده ی ماست وبا شیرینی اش نه من که همه خانواده را به بند کشیده است. سپس ازدواج کردم و مهر همسرخوبم رشته ای شد بر گردنم. ساغر، خواهر صبا متولد شد. و من کم کم در میان همه این حادثه ها در یافتم که قیدها به جای محدود ساختنم، روز به روز گسترشم می دهد. و"دوست داشتن" قلب و روح مرا وسیع تر می کند.

حالا، دیگر مثل گذشته که می خواستم کودک بمانم، از بزرگ شدن نمی هراسم. بلکه احساس می کنم هر چه بزرگ تر می شوم، وسیع تر و انسان تر می شوم. چندی پیش می پنداشتم برای گذشت و فداکاری نباید قید و بندی داشته باشی. باید آنقدر رها باشی که به آسانی بگذری. اما حالا می بینم با وجود همه ی بندها اگر گذشتی، قدیسی.

من، اکنون بیش از هر زمان دیگری در زندگیم، حال قدیسانی همچون ابراهیم(ع)، موسی(ع)وامام حسین(ع) را درک می کنم. امروز برداشت من از قربانی کردن فرزند، تنها رها کردن زن و بچه و به قربانگاه فرستادن جوان، از زمین تا آسمان فرق کرده است با زمانی که این مطالب را تنها در کتاب های درسی می خواندم.

من این درک جدید را از قیدهای "همسر و دایی شدن" دارم و مطمئنم "پدر شدن" باز هم این درک را نوتر خواهد کرد. من حالا از بزرگ شدن و قید خوردن استقبال می کنم. بزرگ شدن مرا بزرگ تر می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/31ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

2- قرآن: و من یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره. (اگر کسی به اندازه گرد و غبار هوا نیکی کند، آنرا می یابد و اگر به همان اندازه بدی کند، آن را می یابد و می بیند).

3- حضرت علی(ع): هیچ روشی درزندگی بهتراز حق طلبی نیست.

4- حضرت عیسی (ع): نمی ارزد که روحت را بدهی و تمام جهان را بگیری.

5- قرآن: لقد جئتمونا فرادی کما خلقناکم اول مره. (همه شما تنهایید).

6- سقراط: خود را بشناس.

7- سقراط: زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد. 

8- بودا: من مصون از خطا و اشتباه نیستم، آنچه را می گویم، بیازمایید اگر نتیجه دیدید، بپذیرید، و اگر نتیجه ندیدید، نپذیرید.

9- قاعده زرین( مشترک بین همه ادیان و مذاهب دنیا): با دیگران چنان رفتار کن که خوش داری با تو رفتار کنند.

10- حضرت علی(ع): از لغزشهای جوانمردان درگذرید، که هیچ یک از آنان نلغزد، مگر آنکه دست او در دست خدا باشد و برداردش.

 توضیح: جمله های 2تا 9 را از کتاب: مشتاقی و مهجوری، مصطفی ملکیان، انتشارات نگاه معاصر، 1380، گرفته ام و جمله 10 را ازاین کتاب: نهج البلاغه( مجموعه خطبه ها، نامه ها و کلمات قصار امام علی(ع) )، ترجمه عبدالمحمد آیتی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ هفتم ۱۳۷۹ .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/22ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

۱- برتراند راسل در اول زندگینامه خودنوشت خود می گوید: سه چیز به زندگی من معنا داده است: یکی علم و ارضای کنجکاوی علمی، دیگری شفقت به حال انسانها و کاستن از درد و رنجهای آنها، و سومی هم عشق ورزی.

مشتاقی و مهجوری، مصطفی ملکیان، انتشارات نگاه معاصر، ۱۳۸۰، صفحه۲۲۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/19ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

خانواده: ما تا زمان پیری برای دیگران کار می کنیم، و هنگامیکه اجلمان برسد، بی سرو صدا میمیریم و در سرای دیگر خواهیم گفت که زجر کشیده ایم، گریسته ایم و سالیان دراز تلخی را سپری کرده ایم و خداوند بما رحم خواهد آورد.                     آنتوان چخوف

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/27ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

به تازگی در روستای محل خدمتم با خانواده های نیازمند و در عین حال آبرومندی مواجه شده ام که بدلیل فصلی بودن کار کشاورزی و بیکاری فصلی اجباری، در دخل و خرج زندگی درمانده اند. یک بیماری یا مشکل کوچک مالی کافیست تا چرخ زندگی شان را از چرخیدن باز دارد. مردم قانعی هستند اما و سی هزار تومان پول ما شهری ها که تنها برای یک قلم قسط ماهیانه می رود، چرخ زندگی چند ماه آنها را می گرداند. متاسفانه چنین افرادی که برخی از آنها پیرمردان از کار افتاده اند به خود رها شده اند و هیچ نهادی به حمایتشان نمی پردازد. کمک کنید! چند تایی از این خانواده ها سراغ دارم که با کمک های هر چند اندک من و شما دم عید سامان خواهند گرفت: "از همان چیز( کم یا زیادی) ی که روزیتان کردیم انفاق کنید!"   قرآن کریم   

شماره حساب: ۰۰۱۸۳۰۰۲۸۲۶۰۸عابر بانک سپه بنام جواد ماهر                                         

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دیروز عصر بعد از خوردن ناهار مفصل و همزمان با چرت پس از نیمروز٬ سر کلاس تکنولوژی آموزش٬ درس هم گوش می دادم( اینکه من سر این کلاس چکار می کنم بماند.). استاد مزیت های استفاده از کامپیوتر در آموزش را بر می شمرد: سرعت٬ دقت٬ گنجایش بالای اطلاعات... شمرد و شمرد و شمرد تا رسید به: صبر و شکیبایی! یک علامت سوال خورد تو سرم. ذهنم یه خورده اذیت شد ولی خوشبختانه چرتم پاره نشد. استاد ادامه داد: خسته نشدن از کارهای طولانی و یکنواخت! ذهنم این دفعه خیلی اذیت شد. چرتم هم پاره. احساس کردم حوزه انسانی مورد تهاجم قرار گرفته است. انگشت اشاره را در هوا چرخاندم و گفتم: استاد! ببخشید. شما دارید درباره یک شیئ حرف می زنید. صفات عاطفی یک انسان را به شیئ نسبت دادن تخیلی اگر باشد٬ نمی تواند علمی و منطقی باشد. استاد درآمد که: اطلاق این صفات به کامپیوتر در مقام مقایسه با انسان است. قانع کننده بود ولی... او ادامه داد: البته کامپیوترهای نسل پنجم و ششم که در آینده می آیند دارای قدرت تصمیم گیری٬ انتخاب و حتی احساس خواهند بود. اگر اینطور باشد که استاد می گوید ما انسانها در آینده نزدیک یک رقیب وجودی جدی خواهیم داشت. یحتمل آنروز ما خواهیم توانست ویژگیهای دیگری را هم در انسان و کامپیوتر با هم مقایسه کنیم. مثلا بگوییم این آقا کامپیوتر از جواد آقا مومن تر خوش اخلاق تر یا حتی عاشق تر است. چه خواهد شد آنروز. یحتمل آنروز اگر در ویژگیهای انسانی کم بگذاریم از طرف جناب کامپیوترها به بی عدالتی- که برخی ما انسانها خدای خود را به آن متهم می کنیم- متهم خواهیم شد. مخصوصا اگر کامپیوتر ها در فلسفه هم دستی داشته باشند. البته ما اکنون هم چنین سیستم های با کمالاتی داریم. مثلا سیستم فیلترینگ مخابرات که قاعدتا از خیلی ماها با تربیت تر تشریف دارد و وبلاگهای دارای کلمات بی تربیتی را فرتی فیلتر می کند. می توان روزی را در آینده ای مبهم تصویر کرد که به فروشنده کامپیوتر چنین تقاضایی بدهیم: یه خوش تیپ با ادب مهربونش رو بفرست بیاد. یا تصور کنید با کامپیوتری که از روحیاتش خبر ندارید مشغول کار باشید و یک مرتبه کامپیوتر با چوب بیفتد دنبالتان: ای پدر سوخته! دوباره تجسم کنید دنیایی را که از یک کامپیوتر خوشتان بیاید و به او بگویید: دوستت دارم. و او بی محابا از شما بپرسد چند تا؟ لابد بخاطر اینکه قرمز شود و خجالت بکشد باید عدد بسیار بالایی را بگویید با یک عالمه توان! ما انسانها یا خدایان درجه دوم دستی دستی داریم خودمان را می اندازیم تو هچل. ما آینده جالب و بامزه ای پیش رو داریم. آینده ای که در آن یحتمل اداره زندگی خود را به عقل مجرد از احساس و عاطفه٬ عقل ریاضی و عددی٬ عقلی که هیچ وقت اشتباه نمی کند می سپاریم. آنروز ما جایز الخطاها کجای این کره خاکی خواهیم ایستاد؟ با رقبای وجودیمان- خدایان درجه سوم- چه خواهیم کرد؟ آیا آنها ما را به انسانهای بهتری بدل خواهند کرد؟ یا...؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت 8:28 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دل شکسته نباید داشت که چنین حالها مردان را پیش آید، فرمانبرداری باید نمود به هرچه خداوند فرماید،که تا جان در تن است، امید صد هزار راحت است و فرج است.

                              "تاریخ بیهقی، فصل بردارکردن حسنک وزیر"

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/30ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

تقدیم به خدا به خاطر مادرمهربانی که برایم آفرید

این روزها سرم قدری شلوغ است. مسولیت ساماندهی کتابخانه دیگری را پذیرفته ام. کتابخانه ای که دو برابر کتابخانه خودمان در دانشکده کتاب دارد. از طرف دیگر روزهای پنجشنبه در دانشگاه آزاد زاهدان برای دانشجویان ادبیات فارسی، صرف و نحو کاربردی می گویم. کلاس خوبی است. شاید بعدا در موردش بیشتر صحبت کردم. خلاصه اینکه تابستان سر همه خلوت می شود ولی سر من شلوغ شده است. البته شلوغی های مبارکی است و من به این خاطر شکرگزارم.

و اما ...بعد. مطالعه کتاب " زندگی، عشق و دیگر هیچ" را یکی دو روز پیش به پایان بردم. کتابی که مطالعه آنرا پنج ماه پیش آغاز کردم. به عمد روزی دو سه صفحه بیشتر نمی خواندم چون دوست داشتم هیچ وقت تمام نشود. این کتاب را " لئو بوسکالیا " نویسنده آمریکایی ایتالیایی الاصل نوشته و" مهدی قرچه داغی" و " زهره فتوحی" نیزبه زیبایی آنرا ترجمه کرده و جابه جا به اشعار زیبای فارسی از شعرایی همچون مولوی، حافظ ، سپهری و... آراسته اند. نشر دایره این کتاب را به چاپ هفدهم رسانده است. این کتاب در رده BF جای گرفته است. یعنی کتابهای با موضوع عشق و خودسازی. دوست عزیزم جهان با معرفی این کتاب مرا سپاسگزار خودش کرد. وحالا چند کلامی به نقل از این کتاب زیبا:

( صفحه183): اگر کسی را دوست داری به او با دقت نگاه می کنی. او هر روز دارد با فرایندی زیبا و تدریجی تغییر می کند و اگر یاد نگیری او را درست نگاه کنی، این تغییر زیبا را از دست می دهی. آخرین باری که به صورت همسرت نگاه کردی کی بود؟ به صورت کودکت؟ مادرت؟ آخرین بار کی بود که به صورت مادرت نگاه کردی؟ راستی آخرین باری که عمیقا به چهره خودت نگاه کردی کی بود؟ نه آن وقت که ریش می تراشیدی یا صورتت را می شستی، یا سایه چشم می مالیدی، وقتی در یک لحظه پر از آرامش فقط به خودت نگاه کردی کی بود؟

( صفحه 199): در عشق زیستن بزرگترین نبرد زندگی است. عشق بیش از هر تلاش انسانی دیگر، یا هر احساس عاطفی دیگر، نیاز به ظرافت، انعطاف پذیری، حساسیت، درک، پذیرش، شکیبایی و تحمل و دانش و قدرت دارد، چرا که عشق و دنیای واقعی چیزی را می سازند که به دو نیروی عظیم متضاد می ماند.

( صفحه 202 تا 207): این حقیقتی است که آدمی در دنیایی از دوستداران عشق زندگی نمی کند. اگر در دنیای آدمهای عادی به سر برد دیری نمی گذرد که با بی رحمی،‌ فریب، استثمار و سلطه جویی و رفتارهای انگل وار دیگر آشنا می شود. اگر برای نیرو گرفتن به دنیای واقعی بیرون از خویش متکی گردد، توهماتش رنگ خواهد باخت و خیلی زود درخواهد یافت که آدمها، با کامل بودن فاصله ای عظیم دارند، چرا که جامعه او را آدمهایی ساخته اند، از کامل بودن بس دور. آدمی برای تحمل چنین یافته ای و با وجود آن باز در عشق زیستن به قدرت و نیرو نیازمند است.تنها راه دوام این است که این نیرو در خود او موج زند. او نباید عشق خود را به دنیا معطوف سازد، و اگر رانده شد دنیا را به خاطر بی احساس بودن ملامت کند. اگر عشقی نمی یابد تنها می تواند به سرزنش این واقعیت بنشیندکه خود عشقی ندارد.باید عشق را در خود محکم و امن داشته باشد، خود را وقف عشق کند، در عشق خویش راسخ باشد، در عشق خویش تزلزل نپذیرد.

او نباید مثل " کاندید" احمق داستان ولتر باشد چرا که در دنیای پر از شرارت ها تنها خوبیها را دیدن ابلهانه است. او باید شرارت و بدی، نفرت و تعصب را به عنوان پدیده های واقعی بشناسد. اما باید عشق را نیروی عظیم تر و والاتر بیابد، نباید لحظه ای در این حقیقت تردید کند، چه تردید او یعنی گم گشتگی. تنها راه رستگاری آدمی وقف خویش به عشق است. همانگونه که گاندی خود را فدای سیاست مبارزه منفی و سقراط خود را فدای حقیقت کرد، مسیح مصلوب عشق و توماس مور قربانی راستی و شرافت شد. تنها در صورت وقف خویش به عشق است که می تواند به مصاف نیروهای شک و تردید، سردرگمی و تضادها برود. به هیچ کس و هیچ چیز جز خود نمی تواند برای نیرو گرفتن و اطمینان اتکا کند. این شاید راهی پر تنهایی باشد، اما اگر آدمی این چیزها را بفهمد شاید کمتر احساس تنهایی کند.

وظیفه او این است که خویش را یاری دهد تا خود حقیقی اش را بیابد و فاش ببیند.

وظیفه خطیر دیگر او یاری به دیگران است که قدرت یابند و خویش را به عنوان افراد یگانه ای که هستند، کامل نمایند.

برای انجام چنین خطیری باید فرصتی فراهم آورد که آدمهای دیگر بتوانند احساساتشان را بیان کرده، آرزوهایشان را ابراز دارند. و رویاهایشان را با او شریک شوند.

باید نیروهای شر و شیطانی را برخاسته از آدمیان رنج کشیده ای بداند که مانند خود او انسان هستند و درگیر فرایند تلاش برای کامل کردن وجود خویش اند.

بر او واجب است که با این نیروهای اهریمنی، به نیروی عشقی پویا که عمیقا دلسوز است و به جست و جوی آزادانه هر انسانی برای خودیابی،‌علاقمند به نبرد برخیزد.

او باید نمونه و الگو باشد، نه نمونه و الگویی بی عیب و نقص، نه چیزی که بس از دسترس آدمی دور است، بلکه نمونه یک انسان، چرا که انسان خوب بودن والاترین چیزی است که او می تواند باشد.

باید بتواند خود را به خاطر کامل نبودن ببخشاید.

باید بفهمد که از دگرگونی و تغییر چاره ای نیست و هر جا که دگرگونی در مسیر عشق و خود یابی هدایت شود نیکوست.

باید متقاعد شود که هر رفتاری یا هر آموختاری که کسب می کند باید به عمل در آید. بودن، یعنی دست به کاری زدن.

باید بیاموزد که نمی تواند محبوب همگان باشد. این ایده آ« و اوج آرمانهاست، اما در دنیای آدمیان اغلب به دست نمی آید. او می تواند بهترین آلوی دنیا باشد، رسیده، آبدار، شیرین و خوشمزه و خود را به همه ارزانی دارد. اما نباید از خاطر ببرد که هستند آدمهایی که آلو دوست ندارند.

او باید بفهمد که اگر او مرغوبترین آلوی جهان است، اما محبوب او آلو را دوست ندارد، برای او این انتخاب هست که موز بشود، اما باید به او این هشدار را داد که اگر تصمیم بگیرد که موز بشود، همیشه یک موز درجه دوم خواهد بود، در حالیکه همیشه می تواند بهترین آلو باقی بماند.

او باید این را تشخیص بدهد که اگر بر سر آنست که موز درجه دومی گردد همیشه این خطر هست که محبوب او چشم به دنبال بهترین داشته باشد و او را که بهترین نیست رها سازد. اگر چنین { اتفاقی} افتاد او می تواند باقی عمر را بکوشد تا یک موز درجه یک اعلا گردد که ناشدنی است، زیرا او یک آلوست و یا دوباره در طلب بهترین آلو شدن تلاش کند.

بر او واجب است که بکوشد تا همه آدمیان را دوست بدارد، حتی اگر مورد عشق ایشان واقع نگردد. او عشق نمی ورزد که دوستش بدارند، او به خاطر وجود عشق، عشق می ورزد.

بر او واجب است که هیچ انسانی را طرد نکند، کنار نگذارد، پس نزند، چرا که می داند او پاره ای از وجود هر انسان دیگری است و کنار گذاردن یک انسان دیگر در واقع طرد خویشتن است.

باید بداند که اگر همه آدمیان را دوست بدارد ویکی از آنها او را پس بزند، نباید خود را با ترس و تردید و یاس و خشم کنار بکشد. گناهی بر دیگری نیست. آن انسان دیگر، برای آنچه او ارزانی کرده آمادگی نداشته است، عشقی که به او ارزانی شده مشروط نبوده. مسافر راه ما عشق را بخشیده زیرا آنقدر خوشبخت بوده است که عشقی برای ارزانی کردن داشته باشد، او در بخشش عشق احساس شادمانی کرده، نه برای آنچه که شاید در برابر آن نصیبش می گشته است.

او باید بفهمد که اگر در یک عشق طرد گردید، صدها عشق دیگر در انتظارند. گمان اینکه تنها یک عشق درست وجود دارد، فریبی بیش نیست. عشق های درست فراوانی موجودند.

این افکار به تو یاری می دهند تا قدرت هماره عاشق بودن را بیابی، زیرا برای عاشق بودن باید همواره ظرافت و درایت خردمند عاقل، انعطاف پذیری و نرمی کودک، حساسیت یک هنرمند، قوه درک یک فیلسوف، پذیرش و تسلیم یک قدیس، تحمل و شکیبایی یک فدایی، دانش یک دانشمند و خودداری و شجاعت یک مومن را دارا باشی.

دستور العمل های دور و درازی است. تمام این ویژگیها در کسی که عشق را برمی گزیند خواهند روئید چرا که همه اینها جزیی از نیروی عظیم به ودیعه نهاده در وجود او هستند که از طریق دوست داشتن و عشق صورت تحقق می یابند. پس حالا باید راه خود را به سوی عشق،‌ عاشقانه دوست بداری.

( صفحه 213 و 214): آسیب پذیر بودن همیشه در قلب عشق جای دارد. پدر، ویلیام دوبی این نکته را بس زیباتر از من بیان می کند وقتی می گوید: " انسانی ترین کاری که می توانیم در طول حیاتمان انجام دهیم این است که بیاموزیم، باورها و احساسات صمیمانه خود را ابراز داریم و با عواقب و نتایج آن زندگی کنیم. این نخستین خواسته عشق است که ما را در مقابل آنان که سر ریشخند ما را دارند، آسیب پذیر می سازد. اما این آسیب پذیری، این قابل نفوذ بودن، تنها چیزی است که ما می توانیم به دیگران ارزانی داریم.

بله...

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/23ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

رضای عزیز سلام

این سطرها را به قصد تحقق وعده ای که در پی ناتمام ماندن مکالمه تلفنی مان به تو دادم می نگارم.

احتمالا در فرصت چند ساعته ای که از پادگان گرفته ای این متن را بخوانی. زندگی همین است دیگر. با همه فراز و نشیب هایش. با همه خنده ها و گریه هایش. لبخند شیرین ناشی از ازدواج خواهر و یا قطره های بی امان اشک در ماتم مادر بزرگ مهربان. من وتو صحنه هایی از این دست را در کنار هم بسیار به نظاره نشسته ایم. زندگی اما انگار برای گریاندن ما بیشتر عجله داشت. آنروزی که در سالهای آغازین زندگی پدر را از ما گرفت تا خودی نشانمان داده باشد غافل از اینکه حضور مادری مهربان و صبور امکان این خودنمایی را از او می ستاند. آری برادر خوبم به تو و قدرت صبر و استقامتت ایمان دارم. به تویی که شیره جان چنین مادری را مکیده ای. به تویی که زندگی با همه بد اخلاقیش نتوانسته لبخند و شوخ طبعیت را بگیرد. به تو ایمان دارم. امیدوارم دیوان حافظت را همراه برده باشی. حافظ رفیق خوبی برای این روزهاست.

به خاطر روزهای خوشی که در سربازی پیش رو داری به تو حسادت می کنم. رضا جان باور کن دوران سربازی جزئ بهترین روزهای زندگی من بود. روزهایی که با دوران دانشجوئیم در شیرینی برابری داشت.من شیرینی روزها را در نهایت استفاده از آنها برای بهتر شدن می دانم و سربازی برای من اینگونه بود. سربازی مرا به بالغ شدن نزدیکتر کرد. یک تجربه سودمند عاشقانه٬ یک تجربه تلخ و وحشتناک اقتصادی٬ یافتن حرفه مورد علاقه ام و کسب مهارت و تجربه در آن، مطالعه یک عالمه کتابهای زیبا و بسیاری تجربه های ریز و درشت دیگر ره توشه های من از این دوران پر محدودیت وبه ظاهر سخت است. رضا ی عزیز به دوران سربازی به چشم تجربه ای نگاه کن که برای مرد شدن و به بلوغ رسیدن به آن نیاز داری. اگر با این دید جلو رفتی وقتی دو سال سربازیت تمام شد با رضایت و آرامش به گذشته نگاه می کنی و احساس می کنی دو سال بزرگتر شده ای. راستی هر وقت دلت تنگ شد شعر سربازی مرا بخوان. قسمتی از وجود من در این شعر است که همیشه به تو دلداری خواهد داد.

                                                      همیشه موفق باشی. برادرت: جواد

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/29ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

 طوري نگاهم مي كني

انگار كسي را كشته ام

از ديوار خانه اي يا خداي نكرده زبانم لال...

 

داشتم زندگي مي كردم به همين سادگي

هي مي رفتم از آسمان سبد سبد شعر ...

 

كه ناگهان كسي آمد

جلويم را گرفت

و اين لباسهاي آبي پر رنگ

واين پوتين هاي سياه سياه را داد دستم و گفت:

 

"اينها را ميگيري، مي بري، اندازه مي كني وبرمي گردي هفته بعد براي خدمت زير همين پرچم‌‌ ِ سه رنگِ ..."

مقدس كه مقدس است شكي نيست

خدمت هم كه تا حالا

يا خادم بوده ام يا مخدوم

 

ولي اينكه دو سال از بهترين سالهاي زندگيت را

 برداري دستت بگيري ببري بگذاري گوشه پادگان

سخت است. نيست؟

تراش مي دهد آدم را

و تراشيدند سرم را

 

اينطور نگاهم نكن مثل جنايتكارهاي جنگي

 -صدام، بوش، ريگان، پينوشه، هيتلر،  بن لادن-

من هيچ رابطه اي با اين آقايان ندارم خاطرت جمع...

 

روز 11 سپتامبر رفته بودم از آسمان ...

كه ديدم كسي جا مانده است زير بولدزر اسرائيلي ها

آمدم فرياد بزنم500 هزاركودك عراقي را طي سال هاي 1990 من؟!

بمب اتمي و سلاح شيميايي؟!

به قيافه ام مي آيد؟!

- عراق و افغانستان و ويتنام و..-

اصلا من كجا و زندان ابوغريب؟!

 

فقط نمي دانم بين اين همه

چرا گرفتند سر مرا تراشيدند

‌‍‌به آنها گفتم عميق بتراشيد لطفا

به ياد همه جنايتكارها

شايد به همين خاطر است كه قيافه ام...بگذريم

 

هنوز كه داري بد نگاهم مي كني

ببين دستهايم بوي شعر مي دهد

"و بوي گندم" (تو مي گويي)

مي خواهي عذابم بدهي

 با همان قصه هميشگي: چندين و نمي دانم چند مليون سال است همه گناهان پدر را بار ما كرده اند ببخشيد بار گناه نه، بار منت است اين. منت خدا به گرده بندگاني كه خوشي زده بود زير دلشان.

 

البته شما هم بي تقصير نيستي

با اين نگاهي كه مي تراشد آدم را

درست مثل همين سنگ هاي گرد و زيباي ِ كفِ رودخانه

 

ديگربايد بروم

به سمت پايين رودخانه

تا عبور بي وقفه اين روزها

آنقدر تراشم بدهد

آنقدر تراشم بدهد

تا زيبا شوم

كه غبطه ام را بخورند

زيبا ترين سنگ هاي كف همه رودخانه ها

 

حالا فقط بايد خداحافظي كنم

چشم هاي اميد بخش دكتر

صلوات هاي هميشگي مجتبي

وبي قراري هاي حميد رضا را كه بگذارم داخل چمدان

آماده مي شوم سر بگذارم به جاده

پشت گوشم را هم نگاه نكنم

تا تو هي دست تكان بدهي منت بكشي...

 

حالا وجود همه كسانم

 درون شاهرگ هايم ضربان مي گيرد

ومن فكر مي كنم بايد هواي همه را خوب داشته باشم

 

من احساس مي كنم اگر كسي در اين حوالي - بي خبر از ما، بدور از نگاه ما و بي اجازه ما،تك و تنها- بميرد، همه ما جنايتكاريم.

 

من فكر مي كنم ما هست شده ها هواي هم را نداشته باشيم زود جنايتكار مي شويم.

مي فهمي؟

آنوقت دوباره منت مي گذارند سرمان

سنگين تر مي شود بارمان

آنقدر كه سقط شويم زير اين بار ناخواسته

دارم مي روم

هواي هم را داشته باشيم

 

جنايتكار بر نگرديم

 

كرم هاي خاكي كه برايم دست تكان بدهند بايد رفته باشم

مي روم و همه شما را با خودم مي برم

خداحافظ.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/24ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  |