|
|
|
|
|
مدتی است تلویزیون به دو نوع فیلم زیاد می پردازد. یکی ملودرام مثل رستگاران و دلنوازان و دیگری کمدی مثل مسافران. در این نوشته که از کتاب " آموزش تاتر تالیف رحمت الله محرابی، نشر عابد، بهار 7۹ صفحات 97-99" گرفته شده است به اتفاق همسرم که زحمت تایپ این مطلب را عهده دار شد سعی کرده ایم این دو نوع فیلم را بیشتر بشناسیم و بشناسانیم. ملودرام: ملودرام یعنی نمایش آمیخته با موسیقی و نمایشی است که در نقطه مقابل کمدی قرار می گیرد و به نا ملایمات وتلخیهای زندگی می پردازد.از ویژگیهای این نمایش حضور آدمهای قالبی وقراردادی است که شاید در بسیاری از نمایشنامه ها تکرار شود، زورگور، متجاوز، دزد وآدمی با صفات مردانگی از جمله اشخاص بازی این نمایش هستند. آدمهای ملودرام به طور معمول به دو دسته تقسیم می شوند. عده ای به طور مطلق بد وشرور وپاره ای دیگر به طور مطلق خوب ودارای صفات نیک انسانی وگاهی نیز برای خنداندن تماشاگر پای افراد ساده لوح را نیز به صحنه می کشاند. در این نمایش فقط به مسایل سطحی زندگی واجتماعی پرداخته می شود وبه انگیزه وعلت اعمال افراد کاری ندارند وتمامی رفتار و کردار اشخاص فاقد منطق نمایشی است. حادثه و اتفاق محور اصلی اینگونه نمایش به حساب می آید آدمهای خوب همواره در مسیر خط تبهکاران و جانیان قرار می گیرند وهمیشه در پایان از دام آنان می رهند ومعمولا افراد منفی وبد شکست خورده واز بین می روند. مسایل خانوادگی و اخلاقی به شکل ساده ای در این نمایش مطرح می گردد، نمایشهای ملودرام سرشار از لحظات عاطفی واحساسی است ملودرام بیشتر از تئاتر در عالم سینما نفوذ کرده وهمچنان به حیات خود ادامه می دهد. از فیلمهای وسترن گرفته تا فیلمهای جنایی و قهرمان بازیهای بی منطق که شدیدا تماشاگران را سرگرم و مجذوب می کنند از جمله آثار ملودراماتیک هستند. برنامه های تلویزیونی هم به طور معمول در خطر ملودرام قرار دارند. پرداختن به موضوعات سطحی که بازیگران احساس را به دوش می کشند و قهرمان پروریهای بی پایه و اساس از جمله برنامه های تلویزیونی هستند که جنبه های ملودراماتیک آنان گاهی آنچنان قوت می گیرد که همه چیز را به نفع خود به پایان می رساند و تماشاگر را به هیچ اندیشه و تفکری وا نمی دارد. ملودرام با طرح موضوعات احساسی و شورانگیز تماشاگر را به بند می کشد و با نادیده انگاشتن استدلال و منطق نمایش و با صحنه آراییهای پر زرق و برق و استفاده از دکورهای سنگین و پر خرج و بهره گیری مکرر از موسیقی غم انگیز و بعضا نمایش صحنه های اسرار آمیز و ترسناک به طور استادانه ای تماشاگر را تا لحظه آخر به دنبال خود می کشد و به ظاهر هم در دلش می نشیند اما هیچگاه دارای محتوایی غنی و با ارزش نمی باشد. کمدی: ... پائین ترین نوع کمدی لوده بازی است در این نوع نمایش اشخاص با ارائه بازیهای اغراق آمیز که معمولا نیز در پی حل مشکلات زندگی واجتماعی هستند موجبات خنده تماشاگر را فراهم میسازند. روابط موجود در این نوع نمایش غیر منطقی وسطحی وصرفا بر مبنای خنده ومسخرگی استوار است. به عبارت دیگر لوده بازی هدفی بیش ازخنداندن بینندگان در پیش روی ندارد. اشخاص این نوع نمایش هم افرادی قراردادی وکلیشه ای هستند که بیشتر دست به شوخیهای بدنی و مضحک می زنند وبرای ایجاد فضای خنده تقریبا از انجام هیچ عملی دریغ نمی ورزند. تماشاگر هم تا حدود بسیار زیادی وقایع وحوادث آن را حدس می زند زیرا بر مبنای اصول وانگیزه وعلل منطقی استوار نیست و اساس آن حادثه واتفاق است. |
||
|
|
|
|
|
ما وبلاگ نویس ها اگرمراقب نباشیم به زبان فارسی لطمه می زنیم. اگرچه معتقدم یک وبلاگ نویس نسبت به کسی که علاقه وعادت به نوشتن ندارد، بیشتر می تواند پاس زبان و خط را داشته باشد. دکتر "غلامحسین غلامحسین زاده" مدت هاست کتاب ارجمندی تالیف کرده است به نام " راهنمای ویرایش". کتاب مختصر و مفیدی که بسیار به کار یک نویسنده می آید. ویژگی ممتاز این کتاب اینست که به شیوه مرجع تالیف شده است. یعنی لازم نیست آن را از اول تا آخر بخوانی. همینکه کنار دستت باشد کافیست تا در مواقع لزوم به آن مراجعه کنی. این کار" با ارائه فهرست قاعده ها در آغاز کتاب و تنظیم فهرست راهنمای موضوعی در پایان" میسر شده است. کتاب 167 صفحه دارد و آنرا سمت در سال 1382 به چاپ دوم رسانده است. قیمتش هم فقط 550 تومان است. |
||
|
|
|
|
|
در دنیا لذت های فراوانی وجود دارد. مجموعه سازی یکی از این لذت هاست. مجموعه سازی یعنی اینکه عده ای از چیزهای بدرد بخور را طوری کنار هم بچینی که وقتی لازمشان داری یافتن هر یک آسان باشد. کتابخانه، فروشگاه، مشخصات افراد در یک اداره یا حتی یک کار تشکیلاتی که اعضای آن انسانها هستند. همه می توانند نوعی مجموعه سازی باشند. موتور جستجوگر گوگل هم نوعی مجموعه ساز قوی است که کار را برای محققان راحت می کند. شاید یکی از انتقادات وارد به ما این باشد که علیرغم استعداد شگرفمان در استفاده و سوء استفاده از مجموعه های دیگران اصلن مجموعه سازهای خوبی نیستیم. ما یاد نگرفته ایم اطلاعاتمان را طوری طبقه بندی کنیم که موقع نیاز به کمکمان بیاید و ما را از دوباره کاری برهاند. ما همه ساله هزینه های زیادی را صرف آمارگیری و جمع آوری اطلاعاتی می کنیم که به علت ناشی گری در مجموعه سازی برای استفاده درست از آنها، هدرشان می دهیم. این حکایتی تکراری در همه ادارات ماست. مجموعه سازی کار سختی است. ولی به زحمتش می ارزد. چندی پیش به پیشنهاد دوستی به قصد یافتن سیستم مناسبی جهت رده بندی و مجموعه سازی کتابخانه سه هزار تایی اش به اندیشیدن در دو رده دیویی و کنگره پرداختم. حالی بردم و اوقاتی خوش یافتم. اکنون احساس می کنم جرقه یا شاید ایده ای خام در ذهن دارم که شاید به کار رده بندی و مجموعه سازی ساده تر برای کتابخانه های کوچک بیاید. شاید. |
||
|
|
|
|
|
پارسال درس دادن برام سخت بود. سال اول بود من هم بی تجربه. شانس آوردم معلمی را در جمع عده ای از معلمان با تجربه و سخاوتمند شروع کردم. امسال اما کار برایم هم آسان شده و هم لذت بخش. بیشتر می توانم تمرکز کنم. درسی که سال پیش نیم ساعت تدریسش طول می کشید، امسال برایم ده دقیقه طول می کشد تازه با کیفیت بهتر. در درس دینی هم همینطور. کلاس داریم بهتر شده و کلاسها را مشارکتی تر اداره می کنم. پارسال به بچه ها تحقیق که می دادم بچه ها از کافی نت تحقیق آماده تحویل می دادند. یکبار هم نمی خواندندش. اما امسال برای تحقیق شرط گذاشته ام. اول اینکه تحقیق باید دست نویس باشد. دارای منبع باشد. منبع اصلی هم کتاب است. پس از آن تحقیق میدانی و در نهایت اینترنت. برای اینترنت نمره کمتری گذاشته ام. به بچه ها آدرس کتابخانه و کانون پرورشی را داده ام. و نشانی آدمهایی خوبی که کمکشان می کنند. در عوض حجم تحقیق را کم کرده ام. مثلن یک یا دو صفحه. دیروز کتابخانه که رفتم کتابدارها گفتند: شاگردانتان دنبال کتاب آمده اند. خبر خوشی بود. اما از آن خوش خبر تر اینکه علی آقای مسئول ارائه تحقیقات آماده دیگر سراغم را نمی گیرد. به بچه ها روش تحقیق کردن و ارجاع دادن را یاد داده ام. دیروز یکیشان یک تحقیق زیبای یک صفحه ای ارائه داد. کار خودش بود. با دست خط خودش. یک احساس خوبی داشتیم که نگو. برایم مهم است به این بهانه بچه ها به کتابخانه بروند و صفحه ای بخوانند. |
||
|
|
|
|
|
سالها پیش وقتی دانشگاه قم دانشجو بودم. با دوستان خوبی آشنا شدم که چیزها از آنها آموختم. یک رسم خوبی که عده ای از این دوستان داشتند این بود که هر مقاله، نوشته یا سخنرانی خوبی که می یافتند به یکدیگر معرفی می کردند. سنت کپی گیری آن روزها که هنوز قانون کپی رایت مد نشده بود! در بین این عده محبوبیتی تام داشت. تا آنجا که یک تنه، مثل مرد واحد انتشارات دانشگاه را می چرخاندند. من البته آن روزها خیلی در بند این حرفها نبودم. آنقدر برای خودم مشغله تراشیده بودم که به کلاسهای رسمی دانشگاه هم نمی رسیدم. ولی اینقدر عقلم می رسید که این مقاله ها روزی بدردم می خورد. "مصطفی ملکیان" یکی از آن افرادی است که مقاله هایش را این روزها از بین کپی آن سالها یکی یکی جدا می کنم و با لذت می خوانم و یاد می گیرم. در و گوهر است نوشته هایش. به چند دلیل به او علاقمندم: ۱- بیان و قلم پالوده ای دارد. از آن نادر افرادی است که به یک زبان علمی مخصوص خود دست یافته است. مثل یک نویسنده زبر دست کلمه را می شناسد و به جا استفاده می کند. ۲- نوشته هایش آدم را به اندیشیدن وا می دارد. نمی توانی بخوانی و نیندیشی. البته چون خود او فیلسوف است و نظام اندیشه سامان یافته ای دارد به نظم دادن به اندیشه خواننده هم کمک می کند. ۳- ملکیان به معنایی که خودش می گوید صداقت دارد. یعنی آنچه می اندیشد با آنچه می گوید یا به قلم می آورد با آنچه عمل می کند تا آنجا که من می شناسمش یکسان است. ۴- هدف او کاهش رنج انسان است اما برای این منظور به هر توجیهی متوسل نمی شود. به واقعیات معترف است و دروغ نمی گوید. ۵- تا کنون نه خوانده و نه شنیده ام که در حق منتقدین و حتی کسانی که او را آزرده اند بی انصافی کرده باشد. متواضع است و مهربان و دوست داشتنی. خدایش به سلامت دارد. برای آشنایی با او به این آدرسها سر بزنید: معنویت و عقلانیت و نیلوفر |
||
|
|
|
|
|
به نمایشگاه کتاب امسال نرسیدم. اما در تربت حیدریه به مناسبت هفته معلم نمایشگاهی برگزار شد که دیروز به یاد نمایشگاه تهران به آن سری زدم و علیرغم محدودیت موضوعی کتابها که در چنین شهرهایی طبیعی است دست پر برگشتم: ۱- یونگ و روانشناسی تحلیلی او، فربد فدایی، دانژه ۲- اومانیسم و نقد دموکراتیک، آخرین کتاب ادوارد سعید ترجمه اکبر افسری، کتاب روشن ۳- کلاسهای قصه نویسی، گابریل گارسیا مارکز( گابو)، ترجمه محمد رضا راه ور، شیرین ۴- قصه های بهرنگ، صمد بهرنگی، آرمان خرد ۵- تپلی و ۱۲ داستان کوتاه دیگر، گی دو موپاسان، ترجمه فیروزه دیلمقانی، کتاب روشن ۶- گیاه شناسی، علی شریعتی، قلم ۷- جوجه اردک زشت نوشته جان پاتینس، ترجمه مژده خسروان، اردیبهشت ******************* حاشیه علیه متن: الف) از دیروز همه کتابهای تازه ام را دورم جمع کرده ام و دارم حال می کنم واسه خودم. از کتاب ادوارد سعید از همه بیشتر خوشم آمده. از آن کتابهاست! موضوع کتاب، نقد ادبی، دموکراسی، اومانیسم و سرمایه داری جهانی است. اما در برگه فهرستنویسی کتاب، تنها یک موضوع انسانگرایی ـ و نه اومانیسم ـ فهرست شده است. این کار سبب می شود در هنگام جستجوی نرم افزاری در کتابخانه، سایر عنوان های کتاب به شمار نیاید و در نتیجه مراجعه کننده دست خالی برگردد. متاسفانه کتابخانه ملی ساختار مناسبی برای نظارت بر فهرستنویسی ندارد. برای برخی کتابها باید تا هفت، هشت موضوع تهیه کرد. پیش آمده است برای تهیه موضوع کتابی تا یک ساعت وقت گذاشته باشم. باید مقدمه کتاب را به دقت بخوانی، فصلها و بخشهای مختلف را بررسی کنی تا به دید جامعی از کتاب برسی و بتوانی موضوعات مناسبی برایش انتخاب کنی. هزینه فهرستنویسی و آماده سازی برخی کتابها ممکن است از قیمت روی جلد آن بیشتر شود. فهرستنویسی کار پر اهمیتی است. چه بسیار کتابهای کم محتوا و نازلی که به سبب فهرست نویسی خوب، پرمراجعه اند و چه بسیار کتابهای غنی و پر محتوایی که به سبب فهرست نویسی بد، در قفسه های کتابخانه ها گمنام مانده اند. ب) دوتا کتاب آخر به همراه یک حلقه سی دی قصه های علی بابا را برای صبا، خواهرزاده کوچکم خریده ام. ج) یادم می آید در جایی دور مسئول خرید کتاب برای کتابخانه ای بودم و به خاطر خرید کتاب "قصه های بهرنگ" کلی شماتت و غرغر شنیدم. آن روز خیلی سختم بود ولی دیروز که این کتاب را خریدم و مقدمه اش را خواندم، دیدم ارزش آن شماتت ها را داشته است. البته این ماجرا باعث شد در خریدهای بعدیم به اصل مهم "بهداشتی بودن" کتاب توجه داشته باشم و پیش از خرید یک کتاب، حتمن ناخن های نویسنده اش را ببینم!!! |
||
|
|
|
|
|
از مرگ بپرس چرا پشت در ایستاده است؟ با آن رفاقت طولانی که من با او دارم و همیشه داشته ام. و جای سرش، هنوز روی بالش من گود افتاده است! از مرگ چیزی بپرس. این شعر مال نادر ابراهیمی است. شخصی که بسیاری از جوانان هم سن وسال من خاطره خوبی از کتابهای زیبایش دارند. " یک عاشقانه آرام"، " ابن مشاغل". این دو کتاب او را من در شرایطی که به خواندنشان نیاز مبرم داشتم به پیشنهاد دو دوست خوب خواندم. از اولی یادداشت هایی برداشته ام که هنوز می خوانمشان. دومی را هم هنوز بسیاری از مطالبش را در حافظه دارم و بکار می بندم. نادر ابراهیمی اما هنوز در بستر بیماریست. همسری دارد مهربان که همچنان به پایش نشسته است مثل یک عاشقانه.... خداوند به هر دوتاشان کمک کند. |
||
|
|
|
|
|
ما کتابدارها رسم داریم کتابهای چاپ قدیم را با چاپ جدیدشان جایگزین کنیم. تا کتابها همیشه با ویرایش جدیدتر و کیفیت بهتر در اختیار مخاطبان قرارگیرد.
ما به این کار، وجین می گوئیم.برخی کتابها اما استثناست. یکی از این استثناها کتابهای دکترشریعتی است. کتابهای شریعتی هرچه قدیمی تر باشد معتبرتر است. معتبرترین کتابهای این بنده خدا هنوز همان کتابهای است که پیش از انقلاب با نامهای مستعار به چاپ رسیده است. وجین چنین کتابهایی برخلاف ظاهر ناجورشان به نوعی موجب محرومیت مخاطبان از دستیابی به منابع معتبرمی شود. اینجاست که جمله نه چندان مشهور" کتابداران، کتابخوانانند." بدرد بخور می شود. یک کتابدار کتابخوان کتابشناس با حفظ چنین کتابهایی، کمک موثری به جریان باز اطلاعات می کند. یادتان باشد اگر برای تهیه کتابهای شریعتی به کتابخانه ای مراجعه کردید علاوه بر نام دکتر شریعتی و علی شریعتی دنبال نامهای مستعار او " علی سبزواری، احسان خراسانی و..." نیز بگردید. |
||
|
|
|
|
|
تقدیم به خدا به خاطر مادرمهربانی که برایم آفرید این روزها سرم قدری شلوغ است. مسولیت ساماندهی کتابخانه دیگری را پذیرفته ام. کتابخانه ای که دو برابر کتابخانه خودمان در دانشکده کتاب دارد. از طرف دیگر روزهای پنجشنبه در دانشگاه آزاد زاهدان برای دانشجویان ادبیات فارسی، صرف و نحو کاربردی می گویم. کلاس خوبی است. شاید بعدا در موردش بیشتر صحبت کردم. خلاصه اینکه تابستان سر همه خلوت می شود ولی سر من شلوغ شده است. البته شلوغی های مبارکی است و من به این خاطر شکرگزارم.و اما ...بعد. مطالعه کتاب " زندگی، عشق و دیگر هیچ" را یکی دو روز پیش به پایان بردم. کتابی که مطالعه آنرا پنج ماه پیش آغاز کردم. به عمد روزی دو سه صفحه بیشتر نمی خواندم چون دوست داشتم هیچ وقت تمام نشود. این کتاب را " لئو بوسکالیا " نویسنده آمریکایی ایتالیایی الاصل نوشته و" مهدی قرچه داغی" و " زهره فتوحی" نیزبه زیبایی آنرا ترجمه کرده و جابه جا به اشعار زیبای فارسی از شعرایی همچون مولوی، حافظ ، سپهری و... آراسته اند. نشر دایره این کتاب را به چاپ هفدهم رسانده است. این کتاب در رده BF جای گرفته است. یعنی کتابهای با موضوع عشق و خودسازی. دوست عزیزم جهان با معرفی این کتاب مرا سپاسگزار خودش کرد. وحالا چند کلامی به نقل از این کتاب زیبا: ( صفحه183): اگر کسی را دوست داری به او با دقت نگاه می کنی. او هر روز دارد با فرایندی زیبا و تدریجی تغییر می کند و اگر یاد نگیری او را درست نگاه کنی، این تغییر زیبا را از دست می دهی. آخرین باری که به صورت همسرت نگاه کردی کی بود؟ به صورت کودکت؟ مادرت؟ آخرین بار کی بود که به صورت مادرت نگاه کردی؟ راستی آخرین باری که عمیقا به چهره خودت نگاه کردی کی بود؟ نه آن وقت که ریش می تراشیدی یا صورتت را می شستی، یا سایه چشم می مالیدی، وقتی در یک لحظه پر از آرامش فقط به خودت نگاه کردی کی بود؟ ( صفحه 199): در عشق زیستن بزرگترین نبرد زندگی است. عشق بیش از هر تلاش انسانی دیگر، یا هر احساس عاطفی دیگر، نیاز به ظرافت، انعطاف پذیری، حساسیت، درک، پذیرش، شکیبایی و تحمل و دانش و قدرت دارد، چرا که عشق و دنیای واقعی چیزی را می سازند که به دو نیروی عظیم متضاد می ماند. ( صفحه 202 تا 207): این حقیقتی است که آدمی در دنیایی از دوستداران عشق زندگی نمی کند. اگر در دنیای آدمهای عادی به سر برد دیری نمی گذرد که با بی رحمی، فریب، استثمار و سلطه جویی و رفتارهای انگل وار دیگر آشنا می شود. اگر برای نیرو گرفتن به دنیای واقعی بیرون از خویش متکی گردد، توهماتش رنگ خواهد باخت و خیلی زود درخواهد یافت که آدمها، با کامل بودن فاصله ای عظیم دارند، چرا که جامعه او را آدمهایی ساخته اند، از کامل بودن بس دور. آدمی برای تحمل چنین یافته ای و با وجود آن باز در عشق زیستن به قدرت و نیرو نیازمند است.تنها راه دوام این است که این نیرو در خود او موج زند. او نباید عشق خود را به دنیا معطوف سازد، و اگر رانده شد دنیا را به خاطر بی احساس بودن ملامت کند. اگر عشقی نمی یابد تنها می تواند به سرزنش این واقعیت بنشیندکه خود عشقی ندارد.باید عشق را در خود محکم و امن داشته باشد، خود را وقف عشق کند، در عشق خویش راسخ باشد، در عشق خویش تزلزل نپذیرد. او نباید مثل " کاندید" احمق داستان ولتر باشد چرا که در دنیای پر از شرارت ها تنها خوبیها را دیدن ابلهانه است. او باید شرارت و بدی، نفرت و تعصب را به عنوان پدیده های واقعی بشناسد. اما باید عشق را نیروی عظیم تر و والاتر بیابد، نباید لحظه ای در این حقیقت تردید کند، چه تردید او یعنی گم گشتگی. تنها راه رستگاری آدمی وقف خویش به عشق است. همانگونه که گاندی خود را فدای سیاست مبارزه منفی و سقراط خود را فدای حقیقت کرد، مسیح مصلوب عشق و توماس مور قربانی راستی و شرافت شد. تنها در صورت وقف خویش به عشق است که می تواند به مصاف نیروهای شک و تردید، سردرگمی و تضادها برود. به هیچ کس و هیچ چیز جز خود نمی تواند برای نیرو گرفتن و اطمینان اتکا کند. این شاید راهی پر تنهایی باشد، اما اگر آدمی این چیزها را بفهمد شاید کمتر احساس تنهایی کند. وظیفه او این است که خویش را یاری دهد تا خود حقیقی اش را بیابد و فاش ببیند. وظیفه خطیر دیگر او یاری به دیگران است که قدرت یابند و خویش را به عنوان افراد یگانه ای که هستند، کامل نمایند. برای انجام چنین خطیری باید فرصتی فراهم آورد که آدمهای دیگر بتوانند احساساتشان را بیان کرده، آرزوهایشان را ابراز دارند. و رویاهایشان را با او شریک شوند. باید نیروهای شر و شیطانی را برخاسته از آدمیان رنج کشیده ای بداند که مانند خود او انسان هستند و درگیر فرایند تلاش برای کامل کردن وجود خویش اند. بر او واجب است که با این نیروهای اهریمنی، به نیروی عشقی پویا که عمیقا دلسوز است و به جست و جوی آزادانه هر انسانی برای خودیابی،علاقمند به نبرد برخیزد. او باید نمونه و الگو باشد، نه نمونه و الگویی بی عیب و نقص، نه چیزی که بس از دسترس آدمی دور است، بلکه نمونه یک انسان، چرا که انسان خوب بودن والاترین چیزی است که او می تواند باشد. باید بتواند خود را به خاطر کامل نبودن ببخشاید. باید بفهمد که از دگرگونی و تغییر چاره ای نیست و هر جا که دگرگونی در مسیر عشق و خود یابی هدایت شود نیکوست. باید متقاعد شود که هر رفتاری یا هر آموختاری که کسب می کند باید به عمل در آید. بودن، یعنی دست به کاری زدن. باید بیاموزد که نمی تواند محبوب همگان باشد. این ایده آ« و اوج آرمانهاست، اما در دنیای آدمیان اغلب به دست نمی آید. او می تواند بهترین آلوی دنیا باشد، رسیده، آبدار، شیرین و خوشمزه و خود را به همه ارزانی دارد. اما نباید از خاطر ببرد که هستند آدمهایی که آلو دوست ندارند. او باید بفهمد که اگر او مرغوبترین آلوی جهان است، اما محبوب او آلو را دوست ندارد، برای او این انتخاب هست که موز بشود، اما باید به او این هشدار را داد که اگر تصمیم بگیرد که موز بشود، همیشه یک موز درجه دوم خواهد بود، در حالیکه همیشه می تواند بهترین آلو باقی بماند. او باید این را تشخیص بدهد که اگر بر سر آنست که موز درجه دومی گردد همیشه این خطر هست که محبوب او چشم به دنبال بهترین داشته باشد و او را که بهترین نیست رها سازد. اگر چنین { اتفاقی} افتاد او می تواند باقی عمر را بکوشد تا یک موز درجه یک اعلا گردد که ناشدنی است، زیرا او یک آلوست و یا دوباره در طلب بهترین آلو شدن تلاش کند. بر او واجب است که بکوشد تا همه آدمیان را دوست بدارد، حتی اگر مورد عشق ایشان واقع نگردد. او عشق نمی ورزد که دوستش بدارند، او به خاطر وجود عشق، عشق می ورزد. بر او واجب است که هیچ انسانی را طرد نکند، کنار نگذارد، پس نزند، چرا که می داند او پاره ای از وجود هر انسان دیگری است و کنار گذاردن یک انسان دیگر در واقع طرد خویشتن است. باید بداند که اگر همه آدمیان را دوست بدارد ویکی از آنها او را پس بزند، نباید خود را با ترس و تردید و یاس و خشم کنار بکشد. گناهی بر دیگری نیست. آن انسان دیگر، برای آنچه او ارزانی کرده آمادگی نداشته است، عشقی که به او ارزانی شده مشروط نبوده. مسافر راه ما عشق را بخشیده زیرا آنقدر خوشبخت بوده است که عشقی برای ارزانی کردن داشته باشد، او در بخشش عشق احساس شادمانی کرده، نه برای آنچه که شاید در برابر آن نصیبش می گشته است. او باید بفهمد که اگر در یک عشق طرد گردید، صدها عشق دیگر در انتظارند. گمان اینکه تنها یک عشق درست وجود دارد، فریبی بیش نیست. عشق های درست فراوانی موجودند. این افکار به تو یاری می دهند تا قدرت هماره عاشق بودن را بیابی، زیرا برای عاشق بودن باید همواره ظرافت و درایت خردمند عاقل، انعطاف پذیری و نرمی کودک، حساسیت یک هنرمند، قوه درک یک فیلسوف، پذیرش و تسلیم یک قدیس، تحمل و شکیبایی یک فدایی، دانش یک دانشمند و خودداری و شجاعت یک مومن را دارا باشی. دستور العمل های دور و درازی است. تمام این ویژگیها در کسی که عشق را برمی گزیند خواهند روئید چرا که همه اینها جزیی از نیروی عظیم به ودیعه نهاده در وجود او هستند که از طریق دوست داشتن و عشق صورت تحقق می یابند. پس حالا باید راه خود را به سوی عشق، عاشقانه دوست بداری. ( صفحه 213 و 214): آسیب پذیر بودن همیشه در قلب عشق جای دارد. پدر، ویلیام دوبی این نکته را بس زیباتر از من بیان می کند وقتی می گوید: " انسانی ترین کاری که می توانیم در طول حیاتمان انجام دهیم این است که بیاموزیم، باورها و احساسات صمیمانه خود را ابراز داریم و با عواقب و نتایج آن زندگی کنیم. این نخستین خواسته عشق است که ما را در مقابل آنان که سر ریشخند ما را دارند، آسیب پذیر می سازد. اما این آسیب پذیری، این قابل نفوذ بودن، تنها چیزی است که ما می توانیم به دیگران ارزانی داریم. بله... |
||
|
|
|
|
|
این روزها خانه ام آفتابی است(۱). آرامم و بدون بحرانی خاص مشغول زندگی. این نوع زندگی برای منی که این چند ساله به بحرانی زیستن خو گرفته ام مزه دلچسبی دارد. هوای زاهدان روزها گرم است و شبها به شدت خنک و دلپذیر و آسمان شبهایش آنقدر زیبا که با هیچ چیز عوضش نمی کنم حتی با بلوار بلند دانشگاه قم – همان بلواری که انتهایش به خدا می رسید!- هفتمین سال زندگی خوابگاهی از بیست و ششمین سال زندگیم را می گذرانم. همان سالهایی که روزی قرار است مرگ به آن پایان دهد. این روزها با خودم و کاری که می کنم خوشم و شیرینی زندگی را بیشتر از همیشه زیر زبانم احساس می کنم. شیرینی ناشی از یک خواب دلچسب وسط روز، قدم زدن زیر آسمان زیبای کویر، یک دوی طولانی و بدنبالش احساس مطلوب ضربان قلب جایی آنطرف سینه.خوب است خوب. خدا را شکر همه چیز رو به راه است. کم کم دارم لذت جسورانه زندگی کردن را درک می کنم. این روزها تنهایم تنها. اما انگار تنهایی خیلی هم چیز بدی نیست. تنهایی مرا با دو چیز دست به گریبان کرده: اولی ازدواج و دومی کتاب. اولی را که خدا به خیر بگذراند. اما دومی را امیدوارم بر شدت و حدتش بیفزاید. بگذارید برایتان قدری از کتابهای در دست مطالعه ام بنوسیم تا چون خودم خوشوقت شوید و سر دماغ: قم که بودم مطالعه رمان " شوهر آهو خانم" اثر گران قدر"علی محمد افغانی" را آغاز کردم. به نیمه رساندمش که کوس رحیل بزدند. در جستجوی این کتاب هستم تا به سرانجام برسانمش و از زیباییهایش برایتان بنویسم. " زندگی: عشق و دیگر هیچ" کتابی است از " لئو بوسکالیا " با ترجمه " مهدی قراچه داغی" و "زهره فتوحی". کتابی بسیار زیبا پیشنهاد دوست عزیزم جهان. صفحات آخرش را می خوانم. کاش هیچ وقت تمام نشود! " جمهوری عشق" کتابی دو زبانه شامل عاشقانه های بی نظیر " نزار قبانی" شاعر معاصر عرب با ترجمه نچندان دلچسب " محمد عساکره پور". " جان اشتاین بک" را با " با موشها و آدمهایش" به اتاق آورده ام. یک داستان ساده، صمیمی و جاندار. دو زبانه است تا زبانم هم کمی قوت گیرد. " اصلاحات و پرسشهای اساسی" شامل مجموعه مقالاتی است که مقاله " مصطفی ملکیان" با عنوان " اصلاحگری در دین به چه معناست؟" مثل همیشه چیز دیگری بود. مجموعه " تونلی با چراغ های رنگارنگ" چند داستان دارد از چند نویسنده. " زلزله" و " آرزو" دو داستان کوتاه است از " مصطفی مستور" . واقعا زیباست. برای بار اول است که از " مستور" می خوانم. و در پایان کتاب بی نظیری که دلم را حسابی ربوده است: " علی(ع)". اثری بی نظیر " علی شریعتی". مدتها است آرزوی مطالعه کتابهای شریعتی را در دارم. خدا را شکر. راستی کتاب زیبای " خدمات فنی"، کتابی است ویژه حرفه کتابداری. این کتاب مونس ثابت روز و شبهای زاهدان منست. " پوری سلطانی" و " دیگران" در این کتاب بی نظیرند. ثوابها کرده اند با این کتابشان. در همین زمینه " ماندانا" با " دستنامه" اش(۲) فردا پس فردا مهمان ناگزیرم خواهد بود. مشتاقم و چشم به راه.
(1) نیما یوشیج: خانه ام ابری است. سال پیش این روزها وضع جور دیگری بود. خانه ام ابری که نه، طوفانی بود! یادآوری تلاطم آن روزها برابر است با خودنمایی ناتوانیم در سپاسگزاری از خداوند بخاطر آرامش این روزها. تنها آرزویم، رونق زندگی " میثم" و " جواد" است. هنوز نگرانشان هستم. (۲) ماندانا صدیق بهزادی، دستنامه فهرستنویسی. |
||
|
|
|
|
|
اینجا در دانشکده علوم قرآنی، هر دانشجوی دوره کارشناسی برای فراغت از تحصیل باید سه واحد درسی به عنوان پایان نامه بگذراند. این سه واحد بسیارجدی گرفته می شود تا آنجا که برای هر پایان نامه جلسه دفاعیه برگزار می شود. از آنجا که کتابخانه ما در حال سامان دهی است نمی توانیم آنطور که باید به دانشجویان مشاوره بدهیم. برآن شدم تا با ارائه موضوعات پایان نامه های مراجعه کنندگانم در وبلاگ، از راهنمایی دوستانی که در این زمینه مطالعه یا اندیشیده هایی داشته اند یاری جویم. موضوعات، قرآنی و اکثرا جذاب هستند. موضوعات را درج می کنم و منتظر راهنمایی هایتان می مانم. ضمنا یادتان باشد که مرتبا به فهرست این موضوعات اضافه می شود. پس سر زدن به این قسمت را فراموش نفرمایید. پیشاپیش از کمکتان به دانشجویان مستعد یک منطقه محروم سپاسگزاری می کنم.
۱) عدم تحریف قرآن از دیدگاه علمای شیعه و سنی ۲) ناسخ و منسوخ در قرآن ۳) سوگند در قرآن ۴) ملائک در قرآن و حدیث *****موضوعات جدید***** ۵) جدل در قرآن ۶) عناصر نمایشی در سوره یوسف(ع) ۷) مدنیت و مردم سالاری در قرآن - سلام. از همکاری همتون ممنونم. پیشنهادهایتان خیلی به کارم آمد. و اما موضوعات جدیدتر: ۸) اسمائ الحسنی در قرآن و احادیث ۹) تاویل در قرآن ۱۰) برزخ در آیات و روایات ۱۱) بشارت به ظهور مهدی(عج) در قرآن باز هم: ۱۲) علی(ع) از دیدگاه اهل سنت |
||
|
|
|
|
|
بابا چاهي زير عنوان پسانيمايي شعرهايي ميگويد كه با ديگر شعرهايي كه من مي شناسم تفاوت جدي دارد . او اطلاعات زيادي در مورد فلسفه و هنر دارد و شايد همين نكته باعث شده است كه او و شعرش متفاوت باشد . من چند روز پيش كتاب " قيافه ام كه خيلي مشكوك است ِ " او را خواندم . كتابي شامل شعرهاي اوست در سال 78 و 79 بهمراه مصاحبه هايي با اين و آن . پيشتر شعرهاي او را بصورت پراكنده اينجا و آنجا مي خواندم و اين اولين كتابي است كه از او مي خوانم. همين كتاب بود كه بهانه اين يادداشت را بدستم داد . باباچاهي شاعري است كه دارد در سال 1378 خورشيدي – سال سرايش شعرهاي كتاب – در ايران زندگي مي كند. ايران كشوري است واقع شده در جنوب غربي آسيا، كشوري متعلق به جهان در حال توسعه. كشوري كه به گمان من در ميانه راه صنعتي و مدرن شدن گام بر مي دارد. صداي تاتي تاتي قدمها و گاهي زمين خوردن هايش را مي تواني بشنوي – گوش بچسباني اگر به زمين- . ساكنان اين سرزمين دارند كم كم با مباني مدرنيته آشنا مي شوند و آهسته آهسته سعي مي كنند آنرا درك كنند . هنوز بر سر بسياري از مباني آن بحث و چالش جدي وجود دارد و بسياري از مردم اين سرزمين به اين سادگي حاضر به مكيدن پستان ِ مدرنيته مادر نيستند. فرآيند مدرن شدن در اين جامعه با همه جا فرق مي كند. اينجا جامعه اي است با ويژگيها و دغدغه هاي خاص خودش. و حالا با چنين وضعي باباچاهي ِ شاعر بر سر چنين مادر و فرزنداني هوو مي آورد: پست مدرنيته! من شعررا چيزي نمي دانم مگر ارائه تجربه شخصي شاعر بصورتي اديبانه. اين تجربه قاعدتا در جهان درون شاعر اتفاق مي افتد. جهاني كه به نظر من نمي تواند مستقل و بر كنار از جهان بيروني او باشد. حال كه به اينجا رسيديم بگذاريد مطلب را با طرح يك سوال ادامه دهم: در جامعه ما كه هنوز با مدرنيته كنار نيامده است باباچاهي تجربه پست مدرنيته را از كجا آورده است؟! ممكن است كسي بگويد تجربه شخصي يك امر نسبي است. در جهان درون شاعر- وهر انسان ديگري- ممكن است هر اتفاقي بيفتد. شاعر كه در تجربه هاي خود منتظر ديگران نمي ماند. چه بسا باباچاهي فارغ از جامعه، در درون مدرنيته را گزرانده وبه پسا مدرنيته رسيده باشد و بالطبع به تجربه هايي از اين دست. من دليلي براي رد اين گفته ندارم تنها مي توانم بگويم كه در يك جامعه در حال گذار به سمت مدرنيته ممكن است پيدا شوند شاعراني كه در درون به فضاي پست مدرنيته دست يافته باشند و شعرهايي بگويند كه بسياري از افراد كه هنوز به اين فضا نرسيده اند آنها را نفهمند(1). علت اينكه من شعرهاي فروغ را – مثلا- بهتر درك مي كنم اينست كه تجربه هاي او به زندگي من نزديكتر است. من احساس مي كنم كه فروغ هم مثل من شهروند همين جامعه است و در همين نزديكي- يكي دو كوچه بالا يا پايين تر- زندگي مي كند. " دلم براي باغچه مي سوزد "(2) – مثلا- حكايت زندگي من است و پدر- - ِنداشته ام-، مادر، برادرها و خواهرهايم. من آنرا لمس مي كنم و نفس مي كشم و با هر بار خواندنش دگرگون مي شوم(3). اما در مورد باباچاهي و شعرهايش- در كتاب مورد بحث- بيشتر اوقات اينطور نبودم. بگذاريد در مورد " قيافه ام كه مشكوك است" صادقانه تر بنويسم: بجز شعرهاي " دريا براي ما" و " بعد از خودكشي" كه من پس از چند بار خواندن بالاخره توانستم رابطه مختصري با آن دو برقرار كنم با ساير شعرها حتي نتوانستم رابطه برقرار كنم چه برسد به اينكه آنها را بفهمم(4). البته مي دانم شاعر ما خيلي صبورتر از اين حرفهاست و حتما به خاطر همين دو رابطه مختصر مخاطب با شعرش كلاهش را كيلومترها به هوا خواهد انداخت. در پايان مي خواهم بگويم باباچاهي بر خلاف ادعايش، در بومي ساختن دستاوردها- يا بهتر بگويم آفريده ها – يي كه اصلا برايم مهم نيست از كجا آمده است، موفق نبوده است. وصله هاي او نچسب تر از آنست كه بتواند دستاوردهاي يك فرهنگ ديگر را به فرهنگ ما بچسباند . شايد او به وقت و كار بيشتري نياز داشته باشد.
* پانوشت:
1- با اين توضيح فايده چنين شعرهايي براي جامعه چه مي تواند باشد من نمي دانم. 2- شعري از فروغ در کتاب" ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد". 3- " من پس از خواندن يك شعر خوب، دگرگون مي شوم و احساس مي كنم انسان ديگري شده ام." نمي دانم اين گفته كيست ولي من به آن اعتقاد دارم. ۴- كسي گفته است:" شعر خوب اول رابطه برقرار مي كند، بعد فهميده مي شود ." |
||