|
|
|
|
|
امروز جلسه ی انجمن اولیاء و مربیان بود. با کلی تاخیر از صد و پنجاه نفر اولیای دانش آموزان چند نفر آمده باشند خوب است؟ پانزده نفر. باور کنید. جلسه را شروع کردیم. اول مدیر صحبت کرد. صحبت که نه. سرزنش و ملامت که این چه وضعش است. حق هم داشت. از بین دانش آموزانی که سال های گذشته به دبیرستان روستا فرستاده بود امسال تنها چهار نفر توانسته بودند دیپلم بگیرند. افتضاح است. نه؟ من بار اولی که این خبر را شنیدم رفتم سر کلاس سوم راهنمایی و با بچه ها صحبت کردم. نزدیک بود اشکم در بیاید. حرفهایی به آنها گفتم که هنوز وقتی به خاطر می آورم پشتم می لرزد. مثلا گفتم: "شما چقدر بی غیرتید. فکر می کنید غیرت اینست که اگر کسی به خواهر و مادرتان چپ نگاه کرد چاقو در بیاورید. نخیر! غیرت یعنی اینکه هر جا وظیفه ات را درست انجام ندادی عصبانی شوی. اگر نمره ی بد گرفتی و به خودت چاقو زدی مردی." وسط حرفهای مدیر، جلسه به بحث تبدیل شد. اولیاء پایشان را کرده بودند توی یک کفش که شما معلم ها چرا بچه ها را کتک نمی زنید تا آدم شوند. یکیشان می گفت درس بدون زدن یاد گرفته نمی شود. همگی یاد معلم قدیمی روستا " جبار حلقه به گوش" را زنده کرده بودند که: "آی کتک می زد. آی ازاو می ترسیدیم". یکیشان که آخر جلسه فهمیدم بی سواد است، گفت: "یکبارآنقدر مرا کتک زد که دیگر مدرسه نرفتم!" مدیر هم با آنها هم داستان شده بود که بله قوانین دست ما را بسته است. من درآمدم که:" اولا کتک زدن شاید برای نسل قدیم جواب داده باشد که آنهم با وجود این همه بی سواد و کم سواد محل اشکال است. اما برای این نسل جواب نمی دهد. این همه دکتر و متخصص تعلیم و تربیت نفهم نبوده اند که گفته اند کتک فایده ندارد. البته نگفتم همین شمایی که این همه ادعایتان می شود فردا اگر دست روی بچه تان بلند کنیم خون و خون ریزی راه می اندازید آنسرش ناپیدا. اما گفتم جای کتک زدن به بچه هایتان ادب یاد بدهید. سلام و احترام به بزرگترو در زدن و اینجور چیزها که باید مدتها پیش از راهنمایی یادشان می دادید. خیلی از بچه های شما طوری وضو می گیرند و نماز می خوانند که انگار بار اولشان است و تا حالا به هیچ کس ندیده اند. حتی گفتم روم به دیوار بیشتر بچه های شما توالت که می روند ایستاده کارشان را می کنند. سر آخر هم گفتم من و مدیر و معلمان خودمان را جر هم که بدهیم حالا دیگر نمی توانیم اینجور چیزها را به زور چوب و کتک یادشان بدهیم. از فرصت استفاده کردم و در خلال بحث در مورد بلوغ هم صحبت کردم. البته در این مورد طبق معمول خیلی روشن صحبت نکردم. ازآنها خواستم حداقل همان اتفاقاتی را که خودشان زمان بلوغ تجربه کرده اند برای بچه هایشان دوستانه شرح دهند. تصمیم گرفته ام یک جلسه بگذارم که شلوغ تر باشد و در این مورد مفصل تر با آنها صحبت کنم. احساس می کنم خیلی به این حرفها نیاز دارند. یا باید بگردم یک کارشناس رک و صریح و کاربلد پیدا کنم یا خودم بیشتر مطالعه کنم. |
||
|
|
|
|
|
من فکر می کنم یکی از دلایلی که بشر می رود سراغ کارهای ممنوعه و نهی شده، علاقه ی اوست به هیجان. در انجام کارهای ممنوعه هیجانی است که این علاقه ی بشر را ارضا می کند. مثلا همین تقلب. بعضی از دانش آموزان تقلب می کنند نه به خاطر اینکه بلد نیستند. از هیجان تقلب خوششان می آید. من اسمش را گذاشته ام " هیجان گناه" یا "هیجان خطا". ما آدم ها از وقتی لذت هیجان های طبیعی را از زندگی خود و فرزندانمان حذف کرده ایم به دامان هیجان های خطا رو آورده ایم. مدت هاست ما لذت هیجان های طبیعی را به ماشین ها سپرده ایم. ماشین ها به جای ما نان می پزند، راه می روند، صحبت می کنند، ظرف می شویند، بازی می کنند و به جای ما تماشا می کنند. ما زمان دیدن یک منظره ی زیبا، فوری گوشی های موبایلمان را در می آوریم و فیلم می گیریم و لذت هیجان تماشا را حتی به گوشیمان هدیه می کنیم. ما آدم های بدی شده ایم. دیروز کسی برایم تعریف می کرد که آنقدر به رانندگی عادت کرده است که پس از چند قدم راه رفتن به اِهن و اِهن می افتد. خیلی از ماها دیگر از پاهایمان تنها برای رفتن به دستشویی استفاده می کنیم. بیشتردانش آموزانمان دیگراز درس خواندن لذت نمی برند. دیگر اشتیاقی برای آموختن ندارند و به جای یادگیری، از تنبلی و بیکارگی و مسخره بازی به هیجان می آیند. این نوع تربیت، آینده ی بدی برای جامعه ما ترسیم می کند. و ما اصلا به فکرنیستیم. |
||
|
|
|
|
|
سر کلاس بودم که یکی از بچه ها پرسید: آقا شاعرا چطوری شعر می گن؟ خود بچه ها شروع کردن به جواب دادن. یکی گفت سخته. یکی گفت استعداد می خواد. همه که اظهار نظر کردند، چشم دوختن به من. منم گچ رو برداشتم و در حالی که سمت تخته سیاه می رفتم گفتم: الان همه یه شعر می گیم تا بفهمین چطوری. نفهمیدم تعجب کردن یا نه. رو تخته از خودم نوشتم: بلبلی هست درون قفس خانه ما. بچه ها شروع کردن به فکر کردن و شعر گفتن. منهم گوش می کردم وزن ها و قافیه ها را مرتب می کردم و روی تخته می نوشتم. بیت آخر رو که تموم کردیم همه هورا کشیدیم. یک ساعت تمام گذشته بود: بلبلی هست درون قفس خانه ما که ز مادر پدر خویش جدا گشته جدا بلبلک سخت برای پدرش دلتنگ است غصه دارست: خدایا که خدایا که خدا کاش از بند قفس زود جدا می گشتم می شدم بلبل در باغ پر از سبزه رها بلبل خانه ما حیف که جنسش چوبی است بی سبب وا نگذارم در زندانش را امیر محمد تقی پور، رضا جعفری، محمد مهدی عاطفی نیا، سجاد فدوی، محمد مختاری و مجید وزیری بچه هایی هستند که با من در سرودن این شعر شریکند. نامشان را به خاطر بسپارید که شاعران و نویسندگان فردای کشورند. شاعری دسته جمعی ما چند شب بعد هم تکرار شد: یا کریمی از حیاط ما پرید خسته و تنها به گنجشکی رسید گفت ای گنجشک تنها می روی چشم من مثل تو تنهایی ندید گفت من از بی کسانم یا کریم چون خدا من را تک و تنها کشید یا کریم یاد خودش افتاد و بعد سمت گنجشکک به سرعت می دوید |
||
|
|
|
|
|
کلاسی که گفتم با ۶ نفر شروع شده امروز به ۵۰ نفر رسیده است. البته بدون دخترها. به علت شلوغی کلاس مجبور شدم کلاس دخترها را به یک مربی خانم بسپارم. هر چند تعدادی از آنها راضی نیستند و همچنان در کلاس من شرکت می کنند. من بی گناهم. این کلاس تابستانی برایم عالی است. ساعتش جزئ عمرم نیست. چاق می شوم وقتی در هوایش نفس می کشم. قد بیست سال معلمی تجربه اندوخته ام: ۱- آغاز کلاس بود که به همه گفتم سر این کلاس به کسی جایزه نمی دهیم. رقابتی در کار نیست. برای بهتر شدن هر کس فقط با خودش مقایسه می شود. ۲- بچه ها برای شرکت در برنامه درسی تا حدی حق انتخاب دارند. بعضی وقت ها که می گویند شعر بخوانیم یا تاتر بازی کنیم نه نمی گویم. ۳- والدین بچه ها درگیر شده اند. همراه بچه هایشان تاتر کار می کنند. سرود می خوانند. و به فکر برگزاری نمایشگاه خط و نقاشی افتاده اند. ۴- فیلم معلم که جدیدا از تلویزیون پخش می شود بسیار کمکم کرده است. می خواهم یک شومیز بزرگ تهیه کنم که همه دور هم رویش نقاشی کنند. ۵- من الان چند گروه سرود و تاتر دارم که کارهای قشنگی اجرا می کنند. یکی از سرودهایی را که همه با هم می خوانیم سرود سکانس آخر میم مثل مادر ملاقلی پور است: کاشکی می شد بهت بگم چقد صداتو دوس دارم... بسرم افتاده مثل مادر این فیلم با بچه راه بیفتیم جاهایی مثل مرکزی نگهداری کودکان بیمار و سالمندان به برنامه اجرا کردن. برای گریم بچه ها وسایل لازم داریم. ۶- باید از کسانی که کمکم کرده اند تشکر کنم: مصطفی ملکیان با مقالاتش. سید مهدی شجاعی با نمایشنامه هایش. کانون پرورشی کودکان و نوجوانان تربت حیدریه با حال و هوایش. ۷- درود. |
||
|
|
|
|
|
نیمه شعبان پارسال بود. با بچه های مسجد محله یک جشن ترتیب دادیم. سرود و تاتر و سخنرانی. جشن خوبی شد. بعد از همان جشن، بچه های خردسال مسجد هر وقت مرا می دیدند می گفتند آقا برایمان یک کلاس قرآن بگذارید. و من بعلت مشغله همیشه طفره می رفتم. چند شب پیش پنج شش نفر از همان بچه ها که همه ابتدایی و راهنمایی هستند دوباره از من سراغ کلاس گرفتند. من هم که بعلت تعطیلات تابستانی سرم خلوت شده، پذیرفتم. سه روزی می شود کلاس را در مسجد شروع کرده ایم. روز اول شش نفر. روز دوم هشت نفر. و امروز دوازده نفر. یک نفر خواهرش را هم آورده بود. در کلاس چکار می کنم؟ دور هم می نشینیم. یک تخته سفید و دو تا ماژیک. بیست دقیقه ای قرآن می خوانیم. همه می خوانند. من برخی آیات را توضیح می دهم و برخی کلمات عربی را روی تخته می نویسم همرا معنی فارسی و معادل انگلیسی اش. بعد از بیست دقیقه تا خسته نشده اند قرآن ها را جمع می کنیم و شروع می کنیم به سرود خواندن. سرودهای شاد و آموزشی به زبانهای فارسی، عربی و انگلیسی. علاوه بر سرود، تاتر را هم در برنامه داریم. از آنها خواسته ام بنویسند، نقاشی کنند، خط بنویسند و... کلاس شاد و پرباری شده است. این روش را از کانون پرورشی کودکان و نوجوانان در دوران کودکیم آموخته ام. امروز یکی از شاگردهایم گفت: " پدر و مادرم رفتند مهمانی. من نرفتم چون می خواستم به کلاس بیایم". این حرف برایم عجیب بود چرا که من در طول سال تحصیلی کلی تلاش می کردم تا دانش آموزان را یک ساعت و نیم به زور آموزش دهم و هر چند نمرات پایانی دانش آموزانم، نمرات خوبی است اما هرگز سیستم به من اجازه نداد تا با آموزشی شاد و پربار به همه هدفهای آموزشی و تربیتی برسم. سیستم کانون پرورشی اما سیستمی است سرشار از شادی و یاد گیری. کاش در مدارس هم چنین سیستمی می داشتیم. شاید باورتان نشود با بچه های ابتدایی مسجد دارم شعر عربی کتاب اول دبیرستان کار می کنم و جالب آنکه همه این شعر را حفظ کرده اند و با شادی با هم می خوانند در حالیکه سر کلاس های دبیرستان، آن هم به ضرب نمره فقط دو سه نفر این شعر را حفظ کردند. من قرار نیست به آنها نمره بدهم اما آنها همیشه زودتر از من در مسجد حاضرند و اصرار جدی دارند که وقت یک ساعتی کلاس را افزایش دهند. حالا شما بگویید حق دارم از این اتفاق تعجب کنم یا نه؟ دوست خوبم احد چندی پیش برایم پیام گذاشته بود که اگر دانش آموزم می بود یکی از بهترین معلم هایش بودم. آنروز به این جمله او شک کردم. اما اگر به کلاس این روزهای مسجدم بیاید بی شک یکی از بهترین معلم هایش خواهم شد و او هم یکی از شادترین و بهترین شاگردانم. |
||
|
|
|
|
|
به تازگی در روستای محل خدمتم با خانواده های نیازمند و در عین حال آبرومندی مواجه شده ام که بدلیل فصلی بودن کار کشاورزی و بیکاری فصلی اجباری، در دخل و خرج زندگی درمانده اند. یک بیماری یا مشکل کوچک مالی کافیست تا چرخ زندگی شان را از چرخیدن باز دارد. مردم قانعی هستند اما و سی هزار تومان پول ما شهری ها که تنها برای یک قلم قسط ماهیانه می رود، چرخ زندگی چند ماه آنها را می گرداند. متاسفانه چنین افرادی که برخی از آنها پیرمردان از کار افتاده اند به خود رها شده اند و هیچ نهادی به حمایتشان نمی پردازد. کمک کنید! چند تایی از این خانواده ها سراغ دارم که با کمک های هر چند اندک من و شما دم عید سامان خواهند گرفت: "از همان چیز( کم یا زیادی) ی که روزیتان کردیم انفاق کنید!" قرآن کریم شماره حساب: ۰۰۱۸۳۰۰۲۸۲۶۰۸عابر بانک سپه بنام جواد ماهر |
||
|
|
|
|
|
یک کلاس نهضت دارم در یکی از روستاهای تربت حیدریه که به ۲۸ تا ۵۶ ساله ها درس می دهم و درس می گیرم. دیروز رسیدیم به حرف (ل). (ل) اول را به آنها درس دادم. برای آموزش (ل) آخر گفتم چند کلمه بگویید که با (ل) تمام شود. آنها می گفتند و من روی تخته درشت می نوشتم: رسول، کمال، کال، کانال، کُل...چُل! این آخری را یکی از شاگردان رند کلاس گفت. من هم رندیم گل کرد و بی معطلی روی تخته نو شتم: دودول! و از همان شاگرد رند خواستم که بخواندش. من و منی کرد و با زحمت خواندش: دولول! شاگرد دیگری صداش بلند شد که نه بابا دولول نیست یک لوله! خلاصه سردردتان ندهم اینطوری شد که با خنده و شوخی حرف (ل) تدریس شد. شکر خدا بچه های کلاس خوب راه افتاده اند. جمله می سازند و انشاهای با مزه می نویسند. دیروز یکی شان با خوشحالی گفت که توانسته است برخی از کلمات یک روزنامه را بخواند. از فردا می خواهم عدد نویسی را به آنها یاد بدهم بعدش هم یک تلفن بگذارم وسط تا شماره گیری را یاد بگیرند. هفته آینده ممکن است به همین بهانه، شاگردان از کلاس به همه دوستان من زنگ بزنند. آموزشیاری با همه سختی هایش کار جالبی است. ما پول می گیریم تا سگها دنبال مان کنند. تا گرگها به قصد دراندنمان زوزه بکشند. تا برای به مقصد رسیدن مجبور شویم کنار راننده ای ناشی بنشینیم که پیچ تند مرغداری را با سرعت ۱۴۰ کیلومتر می پیچد و ... با همه اینهایی که گفتم زندگی چیز جالبی است. می ارزد به اینکه بزییی البته به شرط آنکه نزایی!
|
||
|
|
|
|
|
روبراهم. یعنی فکر می کنم روبراهم. روبراه سنج که نیفکنده ام. یعنی برای این کار وقت ندارم. نه برای فکر کردن و نه حتی حرف زدن با خودم. آقا معلم شدم. اول و دوم و سوم دبیرستان: عربی و دینی. سخته، خیلی سخت. جون به لب می شم تا یک کلمه یادشون بدم. وقتی می خوابم هم خواب کلاس می بینم. همکارا می گن سال اوله. درست می شی. ولی انگار برای من همیشه سال اوله. همین دیروز بود که کتابدار شدم و با کلی ذوق و شوق کتابداری یاد گرفتم. ۴ سال: رده بندی، مجموعه سازی، نرم افزار و... سر در وبلاگم زدم کتابداری و اطلاع رسانی. تازه داشتم اوستا می شدم که کوس رحلت بزدند. حالا باس بدم تابلوی دکان را عوض کنند. بنویسم خاطرات یک معلم. یادش بخیر ابن مشاغل نادر ابراهیمی را که می خواندم می گفتم عجب آدمی بوده. ده پانزده تا شغل عوض کرده تا به علاقش رسیده. انگار من هم یه همچین سرنوشتی دارم: خبرنگاری، مترجمی، کتابداری، روابط عمومی، معلمی، آموزشیار نهضت. لابد می پرسید این آخری چیه. این دیگه از همه باحالتره. یک روستای محروم من رو فرستادن برای سواد یاد دادن. خیلی خوبه. لذت بخشه. بیشتر( یه اسم دیگه هم به لیست اضافه کنید. همین الان یکی زنگ زد گفت: بیا...) . یادم رفت چی می خواستم بگم. ولی چیزی که هست اینه که تو این فراوانی ها آدم قدرت انتخاب پیدا می کنه. می تونه یه کم ناز کنه. و هم اینکه اگه کاری به مذاقش ناساز بود. به رئیس بگه: خداحافظ شما و بزنه بیرون. راستی کلاس دینی یه خورده سخته. کاری که الان می کنم اینه که از بچه ها خواستن از حافظ و سعدی و مثنوی و تورات و انجیل و اوستا و خلاصه همه متون دینی و معنوی بیارن سر کلاس بخونیم. تئاتر هم گفتم کار کنن. آواز و موسیقی هم. تحقیق هم: مسائل جنسی، رابطه زن و مرد، عشق، خدا، اعتماد به نفس، ازدواج و... خلاصه یه جورایی سیستم پلو رالیزمیه. نظر شما چیه؟ |
||