|
|
|
|
|
من جای شما بودم یا تک گنجشک را طوری خلق می کردم که وقتی جوجه اش از لانه بیرون می افتد بتواند به لانه برش گرداند، و یا اگر به تکش دست نمی زدم دست کم او را اینقدر پر سر و صدا خلق نمی کردم که بنشیند روی سیمها، بالای سر جوجه ی از لانه بیرون افتاده اش آنقدر جیک جیک کند، آنقدر جیک جیک کند که دل هر عابری را بسوزاند. پروردگارا! از شما که اینقدر دانایی بعید است! فکر نکردی یک بنده سمجی پیدا شود، این صحنه را ببیند، عصبی شود و بنشیند به اندیشیدن که آخر این چه خدایی است؟! آنوقت هی آب بیار و حوض پر کن! کم به دامان عدالتت شک و شبهه نشانده اند؟! من جای شما بودم تا کسی بو نبرده است، این گنجشک زبان بسته را درمی یافتم. گیریم لانه این یکی را من پیدا کردم. بقیه را چکار می کنی؟ ما که بیکار نیستیم بیفتیم دنبال گنجشکهای شما! ما همان هوای آدمهای اطراف خودمان را داشته باشیم، هفت پشتمان را بس است. خداوندا! اینطور نگاهم نکن! این پدر جد ما که گفت قالوا بلی، نفسش از جای گرم بلند می شد. صبح که به کوه می زد، غذای چند روزش جور بود. نه مشکل مسکن داشت، نه بیکار بود، نه مدرنیته با یک دنیا شک و ابهام کنار دلش نشسته بود و نه مجبور بود غصه بخورد که جنگ است، فقر است، بی عدالتی است و او هیچ کاری از دستش ساخته نیست. کاش پس بگیری امانتت را! کاش سبک کنی این شانه را! آنوقت من هم جوجه گنجشکی می شدم که صبحها بال در بال مادرم روی درخت توتها، می نشستم به توت خوردن و سیر و آرام به لانه بر می گشتم. و به جای اینکه پاهایم را روی هم بیندازم و صحنه های عادی مرگ و جرم و جنایت را از تلویزیون تماشا کنم و ککم نگزد و از این بی خیالی عقم بگیرد، فقط می خوابیدم تا صبح یک روز در حالی با رضایت تن به دندانهای تیز یک گربه بسپارم که می دانم او هیچ عهدی برای مراعات من بر گرده ندارد! |
||
|
+
نوشته شده در نوزدهم خرداد 1387ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط جواد ماهر
|
|
||