|
|
|
|
|
این روزها از خودم می ترسم. از تلویزیون. از اینکه سراغش بروم و روشنش کنم. شب ها که می خوابم می ترسم. غذا هم که می خورم می ترسم. از چاقو می ترسم. از بلندی... این روزها یاد همه ترس هایم افتاده ام. یاد ضعف ها و ناتوانی هایم. یاد بم افتاده ام. یاد روزی که با اتوبوس کمیته امداد به نزدیکی شهر که می رسیدیم. در حالی که اشک می ریختم از خدا خواستم کاش به بم که برسیم همه مسخره مان کنند که اشتباهی آمده اید. کاش همه چیزهایی که این روزها بر صفحه تلویزیون می بینم رویا باشد. یک فیلم باشد. مثل همه فیلم هایی که می شود با sms به باد سخره شان گرفت. اما پس چرا هیچ کس برایم sms مسخره ای نمی فرستد. بم که لرزید، زمین و زمان را فحش دادم. از همه بدم آمد. اما لااقل آدمی بود که بدش بیاید. که گناه را بیندازد گردن طبیعت. اما امروز گردن چه کسی را افسار ببندم. در عجبم از این همه بیرحمی. مگر خلقمان که می کردند بجز رحم و عطوفت چیز دیگری هم تقسیم می کردند؟! به همه گرگ ها و کرکس ها این روزها شبیه شده ایم و به همه زلزله های بزرگ ریشتر ویرانگر قاتل. با این تفاوت که زلزله زن و مرد و کودک نمی فهمد و ما می فهمیم. غصه مان را دارند می خورند. |
||
|
+
نوشته شده در بیست و ششم دی 1387ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط جواد ماهر
|
|
||