تبليغاتX
ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator) - یک داستان
خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم

حتم دارم باید خواب نما شده باشم. دیشب، چراغ والر تا صبح روشن بود. گازش، هم چشم هایم را می سوزاند، هم گیج و منگم می کرد. چند تا سگ تا صبح پشت پنجره واق واق کردند. خر همسایه هم یک خط در میان عر عر می کرد.

کاپشنم را تا دماغم بالا کشیده ام، کلاهم را تا ابروهایم پایین. می رسم کنار جاده. کیف دستی مشکیم را می گذارم کنار جاده. خودم چند قدم آنطرف تر از سوز سرما پناه می برم به گرده دیوار. دو تا سگ پیدایشان می شود. می روند طرف یکی که باید ماده باشد. ماده سگ ردشان می کند. یکی شان صاف می رود سمت کیف من. بو می کشد. می گویم الان بر می گردد که یک مرتبه پایش را بالا می گیرد. وای می خواهد بشاشد. فریاد می زنم چخه، چخه .... از کیفم دور می شود.

با خودش فکر کرده همینکه ماده سگ نیست و بوی گوشت هم نمی دهد باید بهش شاشید. فکر نمی کند این کیف یادگار دوران دانشجویی من است ومن یکی دو تا کتاب خوب داخلش دارم. گیریم که بفهمد، کتاب خواندن بلد نیست. فقط بلد است شب تا صبح واق واق کند و مرا از خواب بیندازد.

+ نوشته شده در  هفدهم بهمن 1387ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  |