|
|
|
|
|
آفتاب خودش را روی ستیغ کوه می اندازد و آهسته آهسته پایین می آید. کوه کم کم خلقش باز می شود و لبخند می زند: یک کوهِ سفیدِ باشکوه. مردم سربالا می گویند گاهی وقت ها این کوه ها تا شصت روز پس از عید هم برف دارند. روستا را روی دامنه همین کوه ها ساخته اند. از کنار جاده یک سربالایی را باید راستِ شکمت بالا بیایی تا برسی به مرکز روستا. شاید به همین خاطر به اینجا سربالا می گویند. خانه و کلاسِ نهضتِ من درست آن بالا، وسط روستاست. درِ اتاقم باز می شود به یک رشته کوهِ سفیدِ باشکوه. غروب ها پس از اینکه از تماشای کوه ها لذت می برم داخل اتاق خودم را می چسبانم به بخاری نفتیی که دودکشش از سقف اتاق بیرون می زند و تا صبح ازشدت سرما استخوان می ترکانم. این شب ها، نگار برافروخته من تا صبح همین بخاری چکه ایست. که من گاهی وقت ها یادم می رود نباید بغلش کنم. بغلش می کنم و دست و بالم را می سوزانم. و تا صبح علاوه بر سوزِ سرما، سوزِ نگار برافروخته را هم می کشم. |
||
|
+
نوشته شده در سی ام بهمن 1387ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط جواد ماهر
|
|
||