|
|
|
|
|
روزنامه را می بندم. با بی خیالی پرتش می کنم روی میز، کنار سینی چایی. چشمم می افتد به یک آگهی پرسه. بلند می شوم. دفتر حضور و غیاب و کتاب عربی دوم دبیرستان را بر می دارم و راه می افتم. پله ها را پایین می روم و وارد کلاس می شوم. میز معلم مثل همیشه نیست. وسایل را روی صندلی می گذارم. نمی فهمم دانش آموزان بلند می شوند یا نه. سربلند می کنم. همه بچه ها سرشان پایین است. بیشتر شان سیاه پوشیده اند. یکی شان بطور ناشیانه ای کاپشن سیاهی را به تنش کشیده. هق هق گریه می کنند. می مویند. شاید هم می خندند. تشخیصش سخت است. شک می کنم. یکی شان از آخر کلاس جلو می آید و یک کاغذ آچار بدون تا را به طرفم دراز می کند. آگهی پرسه است. عکس یکی از بچه های کلاس است. به بچه ها نگاه می کنم. متوجه نگاهم می شوند و بیشتر می مویند. دوباره به عکس دقیق می شوم. یاد دوران دانشجویی می افتم. یک روز یکی از بچه ها رفت شهرشان. پشت سرش چند نفر از نخاله های کلاس عکسش را چسباندند شکم تابلوی اعلانات که: "انا لله و انا الیه راجعون". آن آگهی روی تابلو باقی ماند تا بالاخره خودش آمد و آگهی پرسه خودش را خواند. یاد این خاطره که می افتم شکّم به دانش آموزان بیشترمی شود. همانی که آگهی پرسه را داده است دستم دوباره بلند می شود وبا یک جعبه خرما پیش می آید. برمی دارم. بقیه بچه ها هم بر می دارند و می مویند. بعضی ها که چشمانشان از زیر دست و بالشان معلوم است، مشخص است که ناشیانه می گریند. چشمم به چشم شاگرد زرنگ کلاس می افتد. دهانش دارد می گرید اما چشمانش می خندد. شاگرد زرنگ ها همیشه پاستوریزه اند. نمی توانند نخاله باشند. نقش آدم نخاله را هم نمی توانند بازی کنند. جعبه خرما چند بار دور می خورد تا تمام می شود. کتاب را برمی دارم و در حالی که باز می کنم، می گویم: "خدا آن مرحوم را بیامرزد. انشاءالله خرمای شما را هم بخورم . حالا کتاب ها روی میز". سرمی گذارند به نچ نچ که آقا این حرفها چیست در مورد دوستِ مرحومِ تازه خرما خورده مان می زنید. قبول نمی کنند. من اما درس را شروع می کنم. متن و قواعد درس یکی مانده به آخر را باید بگویم. نچ نچ ها ادامه دارد که ناگهان درِ کلاس بازمی شود و دانش آموز تازه مرحومم خندان وارد می شود. ابله! لباس سیاه پوشیده. خودش هم باورش شده که مرده است. برایم توضیح می دهد که از این آگهی پنجاه تا سفارش داده است. می گوید خودش عکسش را به چاپخانه برده و موقعی که چاچخانه داراسم مرحوم را پرسیده به خنده افتاده اما چاپخانه دار خیال کرده دارد می گرید. دانش آموزانم دست به یکی کرده و بجز مدیر و معاون این فیلم را سر کلاس معلم های دیگر هم بازی کرده اند. من برایشان تعریف می کنم که یک باریک بنده خدایی همچین کاری کرده، برادرش ناخودگاه آگهی را دیده و غش کرده و هنوز دچار عوارض منفی ناشی از آن اتفاق است. هر چند به آنها اندرز می دهم که از این کارها برحذر باشید، اما پیشِ خودم فکر که می کنم می بینم حیثیت مرگ را اینگونه به بازی گرفتن چقدر جرات می خواهد. و تنها بچه هایند که این جرات را دارند. شاید به خاطر این شجاعت بود که تنبهشان نکردم. کاش همه آگهی های پرسه را همین دانش آموزانِ من سفارش می دادند. کاش! |
||
|
+
نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط جواد ماهر
|
|
||