<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ترجمان(= دیلماج= الترجمان= translator)</title>
<link>http://maher123.blogfa.com/</link>
<description>خاطرات، ادبیات، کتابداری و اطلاع رسانی، تعلیم و تربیت، زبان و آداب و رسوم مردم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 12:03:44 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کاشفان فروتن...!</title>
<link>http://maher123.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در تعادل دلنشین هوای آبان ماه که سرمای پاییز تلاش می کند تا کم کم بر هوای گرم به جا مانده از تابستان غلبه کند. درنقطه ای محدود از زمین های حاصلخیز شمال شرق کشور، گل زیبا و پرناز و عشوه ای، سحرگاهان با دستان حریری نسیم سحر از بستر بر می خیزد که در رنگ و بو عروس همه ی گلها است: زعفران! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;این روزها فصل کار ماست. کار آنقدر جدیست که حتی مدارس، درس را با یک ساعت و نیم تاخیر شروع می کنند. دستهای ما این روزها بنفش و سرخ است. نترسید. خون کسی را نریخته ایم. این گل زیبا و قیمتی همه ی جستجوگرانش را خونین و مالین می پسندد. این روزها اینجا قطب شمال است  و ما همه کاشفان فروتن طلای سرخ، زعفران.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;امسال محصول عالیست. بر خلاف پارسال. خوشحالم. به خاطر جیب پر کشاورزان. به خاطر اینکه لااقل در یک محصول هم که شده پول خوبی به جیب تولیدکنندگان اصلی می رود. خوشحالم به خاطر یکسال رونق بازار، یکسال جشن و عروسی و سور، یکسال لباس خوب پوشیدن دانش آموزان و احتمالا بهتر درس خواندن. یکسال دوری از قاچاق و مواد مخدر، یک سال پربرکت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آسمان را سپاس به خاطر بارندگی فراوان. زمین را سپاس به خاطر زایندگی. خدا را سپاس.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 12:03:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maher123&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>maher123</dc:creator>
<guid>http://maher123.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درد مردم</title>
<link>http://maher123.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;این بیت های تازه، اصلا تکان ندارد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;یک گوشه ای نشسته، میل بیان ندارد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;گویا که شاعر آن، در خود فرو شکسته&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt; یک مرده ای که دیگر، یک ذره جان ندارد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;غم های مردمش را، شاید شماره کرده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;این شاعری که دیگر، بر تن زبان ندارد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;برخیز و از سر نو، با شعر عاشقی کن &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;این بیت های بی عشق، تاب و توان ندارد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;با عشق درد مردم، شاید دوا بگیرد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;برخیزد از میانه، آنکس که جان ندارد  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 19:41:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maher123&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>maher123</dc:creator>
<guid>http://maher123.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قاب عکس</title>
<link>http://maher123.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چند روز پیش مدیر مدرسه به من گفت بهتر است قاب عکس شهیدی که مدرسه بنام اوست(شهید رضا سوخته) را عوض کنیم. این شعر از همان لحظه افتاد به جانم. تقدیم به شهید سوخته، بابای داوود، برادر جهان، عموی همسرم و همه ی شهیدان گلگون وطن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;        قاب عکس&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;باید برای شکل زیبای نگاهش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یک قاب عکس محکم دیگر بسازم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;باید برای این نگاه آخرینش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یک قاب عکس در خور باور بسازم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;تا قاب پرواز نگاهش را نگیرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آنرا شبیه پنجره یا در بسازم؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ای قابساز ماهر فرزانه ی ما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;من میل دارم از نگاهش پر بسازم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;من میل دارم جای چشمان سیاهش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یک مرغ مشتاق بدون پر بسازم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یک مرغ مشتاق بدون پر و اما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پرپرزنان در خون و خاکستر بسازم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی دو بال عاشقش را باز کرده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;باید بنای قصه را از سر بسازم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 19:23:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maher123&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>maher123</dc:creator>
<guid>http://maher123.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انگشت</title>
<link>http://maher123.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;این خوبه که آدم از کتابی که می خونه یاداشت برداره. بعدها که یاداشت رو می خونه مطالب کتاب براش زنده می شه. می تونه احیانا به کتاب ارجاع بده و هم اینکه با انتشار اون یاداشت دیگران رو تو کتاب خوندنش شریک کنه. طی روزها و ماههای گذشته کتابای همه ی نام ها نوشته ی ژوزه ساراماگو و کشتی پهلو گرفته نوشته ی سید مهدی شجاعی رو خوندم که متاسفانه ازشون یاداشتی تهیه نکردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;الان رمان دیگه ای از ساراماگو رو دارم می خونم به نام دخمه ترجمه ی کیومرث پارسای، نشر روزگار، 1383. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;صفحه ی 80 کتاب: واقعا افراد اندکی اطلاع دارند که در هر انگشت دست یک هنرمند، مغز کوچکی وجود دارد. درون چیزی که ما آن را مغز می نامیم، با آن به دنیا می آییم و در جمجمه قرار دارد، هرگز چیزی جز مقاصد بیهوده، معمولی و مغشوش وجود ندارد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در واقع دستها و انگشتان انسان همه ی کارها را انجام می دهد. مثلا اگر طرحی در مورد نقاشی، موسیقی، مجسمه سازی، ادبیات یا عروسک گلی در مغز انسان مجسم شود، تنها کاری که برای بیان خواسته اش انجام می دهد، فرمان دادن است. این عضو تنها می تواند فرامین را به دستها صادر کند، ولی طوری وانمود می کند که انگار تنها کار لازم، همین بوده است.                 &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 18:37:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maher123&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>maher123</dc:creator>
<guid>http://maher123.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ بر کی؟</title>
<link>http://maher123.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بهرام و همسرش لیلا امروز صبح که از خواب بیدار شدند با صحنه ی عجیبی روبرو شدند. هشت کرم سفید رنگ با سرهای سیاه روی سقف رژه می رفتند. اول لیلا دید. مردها صد سال هم چنین چیزهای کوچکی را آنهم روی سقف نمی بینند. دیدن چنین چیزهایی تنها از چشم تیزبین خانمها بر می آید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بهرام پا شد، صندلی زیر پا گذاشت و هر هشتایشان را انداخت داخل خاک انداز. آورد پایین. معاینه کردشان و گفت: کرم میوه است. از همین کرمهایی که با گاز زدن سیب ممکن است قد بکشد جلوی چشمت که چرا مزاحم می شوی؟! &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;اما لیلا قیل و قال راه انداخت که این، کرم چوب است. و از داخل مبل ها بیرون آمده است: مرگ بر مبل فروش! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آنها چند وقت پیش دو تا کرم در حال خوردن چوب تختخوابشان دیده بودند. اما آنها قیافه ی شان فرق داشت. سرشان سیاه نبود. چاق بودند. عضله داشتند و ترسناک بودند. حتی بهرام ترسید به آنها دست بزند. اما این بدبخت ها را فوت می کردی می مردند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;خلاصه بهرام همه ی مبل های زبان بسته را لنگ به هوا کرد و معاینه کرد. خبری نبود. لیلا که به شعار مرگ بر مبل فروش شک کرده بود یک مرتبه پرچم بالا برد که: مرگ بر صاحبخانه! این چه خانه ایست که کرم دارد. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;آنقدر شعار داد که بهرام یکی از کرمهای زبان بسته را داخل جعبه کبریت گذاشت و شال و کلاه کرد برود ببیند صاحبخانه کرمهای سقف خانه ی آنها را به جا می آورد یا نه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بیرون زده نزده فکری به سرش زد. رو به همسرش گفت: کرمها از دیوارنزدیک آشپزخانه بالا رفته اند. برویم آشپزخانه را هم ببینیم. رفتند. بهترین جا داخل کابینت ها بود که از چشم مخفی بود. قفسه ی اول خبری نبود. قفسه ی دوم: پاکت گردو، نه! پاکت پسته، نه! پاکت برگه ی زردآلو را که باز کردند... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;به به چشممان روشن! خانمها و آقایان محترم کرم، بفرمایید بیرون! بفرمایید! از شمارش خارج بودند. هم خودشان هم تخم هایشان. بهرام و همسرش پرچم مرگ بر صاحبخانه را هم پایین کشیدند و در عوض یک شعار بی تربیتی کوچک علیه خودشان سردادند که چرا مواظب مواد غذایی آشپزخانه نبوده اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 06:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maher123&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>maher123</dc:creator>
<guid>http://maher123.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل آخر</title>
<link>http://maher123.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;امروز جمعه است. روز سه شنبه حنایی مرد.بدون اطلاع قبلی. ناگهانی وغم انگیز. دوشنبه بدحال بود. دارو درمانش کردیم، بهتر شد. سه شنبه دوباره بد شد. برایش نوبت دامپزشکی گرفتم. اما یکساعت مانده به نوبت، حنایی مرد. خیلی غم انگیز بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; مدتها بود مرگ را اینطور از نزدیک تجربه نکرده بودم. جنازه اش را بردم انداختم داخل کال نزدیک خانه. همینطوری بی دلیل دوست داشتم جنازه اش را سگ ها یا گربه ها بخورند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;با مرگ حنایی گل باقالی تنها شد. روز اول خیلی بی قراری کرد. همانروز من و همسرم تصمیم گرفتیم ببریمش روستا پیش مرغ و خروس های پسر عمویم ابل. ابل بیست و شش تا مرغ و خروس دارد و گل باقالی آنجا احساس تنهایی نمی کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; امروز او را بردم. مرغ و خروسهای ابل تا او را دیدند، کلی کتکش زدند. هر کدام که دستش رسید با تکش کوبید توی سر گل باقالی. خیلی اذیت شد. ترسید. کلی ازکرک و پرهایش ریخت. رنگ سرخ تاجش هم پرید. ابل گفت امروز فردا عادت می کند. با اینکه دلم برای گل باقالی سوخت اما خوشحالم جای خوبی پیدا کرده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; امروز عصر از روستا که برگشتم لانه ی حنایی و گل باقالی را جارو پارو کردم. چند تا از پرهایشان افتاده بود کف لانه. مرگ چه بیرحم است! چه زود لانه ی حنایی و گل باقالی را سوت و کور کرد. مرگ با مادر بزرگ هم همین کار را کرد. مرگ با ما هم همین کار را می کند. متاسفم!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 20:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maher123&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>maher123</dc:creator>
<guid>http://maher123.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و تلویزیون</title>
<link>http://maher123.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر بخواهم رابطه ی این روزهایم را با تلویزیون تشریح کنم. به دو بعد دوستانه و خصمانه تقسیم می شود. بعد خصمانه اش را به دلایلی که نمی خواهم توضیح دهم بی خیال می شوم. و صاف می روم سراغ بعد دوستانه اش. با تلویزیون این روزها در سه جا دوستم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;1- وقتی شبهای ماه رمضان، ده و چهل دقیقه ی هر شب، شبکه یک، سریال &quot;نردبام آسمان&quot; را نمایش می داد. نردبام آسمان یک سریال تاریخی جذاب در شرح زندگی دانشمند ایرانی &quot;غیاث الدین جمشید کاشانی&quot; است. دانشمندی دوست داشتنی با زندگی پرفراز و نشیب که تا حالا نمی شناختمش. فیلمنامه ی قوی، کارگردانی خوب، بازی طبیعی و غیرحرفه ای و دکور تاریخی و دلنشین، این سریال را برایم تماشایی کرده بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;حیف که تمام شد. &quot;جمشید&quot; عشق و زندگی علمی اجتماعی را خوب با هم جمع کرده بود. زندگی او مرا به یاد خواجه نصیرالدین و امیر کبیر و حسنک وزیر انداخت. کمی عاشقانه تر. کاش فیلمی هم در مورد خواجه نصیرالدین بسازند. خواجه در میان وزیران یک استثناست. او کسی است که با وجود نخبگی و کاردرستی سرنوشتش با تیغ کینه ی بدخواهان گره نمی خورد و به مرگ طبیعی می میرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;2- دست تلویزیون را بوسیدم و از خیر خصومت ذاتیم با او گذشتم وقتی از زبان همسرم شنیدم که شبکه ی یک می خواهد کارتون &quot;مهاجران&quot; را نمایش دهد. آخر شما نمی دانید من با لوسیمیل و کیت و بن و تاب و کلارا و آقای پتیول و سگ فضولش چه خاطره ها دارم. یک زمانی در کودکی با برادر و خواهرها پای این کارتون که می نشستیم دیگر از دنیا هیچ نمی خواستیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی بچه های امروز را می بینم که چقدر تحت تاثیر مستقیم شخصیت های بازیهای کامپیوتری و فیلم های جورواجوری که می بینند قرار دارند، تردید نمی کنم که مهاجران تاثیر زیبای خودش را در کودکی بر روان من و همسالانم به جا گذاشته است. من هر روز ساعت شش پای این کارتون، &quot;در جستجوی زبان از دست رفته&quot;(1) به خانه ی کو دکی هایم(2) برمی گردم ودنبال سرچشمه های تربیت و شخصیت امروزم می گردم. تماشای این کارتون علاوه بر همه ی جذابیت هایی که دارد نوعی خودکاوی و خودشناسی است برای من.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;۳- شبکه ی چهار و برنامه ی &quot;دو قدم مانده به صبح&quot;  را همچنان می پسندم. خصوصا &quot;محمد صالح علاء&quot; را با آن آشفتگی و با نمکی و خوش صحبتی اش. دو تا از شعرهایم را سرخود برایش فرستاده ام. اگر در برنامه خواند، خبرم کنید. ممکن است آنموقع شب(یازده و بیست دقیقه) خواب باشم.   &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;1و2- &quot;در جستجوی زبان از دست رفته&quot; و &quot;بازگشت به خانه&quot; نام دو کتاب روانشناسی است. اولی نوشته ی اریک فروم است.  دومی را نمی دانم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 12:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maher123&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>maher123</dc:creator>
<guid>http://maher123.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وداع</title>
<link>http://maher123.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ماه بی آزار و دوست داشتنی رمضان تمام شد. همیشه شب آخر، عید را که اعلام می کنند، دلم می گیرد. مثل پایان غم انگیز یک  اردوی شیرین. یا فارغ التحصیلی و خداحافظی از دوستان. یا پایان خدمت سربازی و جدایی از هم دوره ای ها. یک غم مبهم می نشیند میان دلم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;کاش زور می زدیم یک شب دیگر نگهت می داشتیم. مثل مادربزرگ می مانی که دیر به دیر می آمد و یک شب بیشتر پیشمان نمی ماند. می ترسم تو هم مثل او بروی ودیگر پیدایت نشود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;خدایا! اگر قرار شد دیگر رمضان ماهت را نبینم. کاری کن خوب بمیرم. آرام و &quot;آمرزیده&quot;(1). اگرهم قرارشد دوباره ببینمش کاری کن خوشحال و دست پر ببینمش. در حالی که یک سال با کیفیت زیسته ام و از روزهای عمرم درست استفاده کرده ام. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;زود برگردی ماه عزیز من!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;1- بخشی از دعای وداع امام سجاد(ع) در صحیفه ی سجادیه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 08:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maher123&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>maher123</dc:creator>
<guid>http://maher123.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حنایی و گل باقالی</title>
<link>http://maher123.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;حنایی و گل باقالی بزرگ شده اند، آنقدر که دیگر به آنها جوجه نمی گوییم. هرچند آنقدر بزرگ هم نشده اند که مرغ یا خروس بودنشان معلوم باشد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;صدای گل باقالی بم شده است. جیک جیک نمی کند. قدقد هم نمی کند. یک صدای نتراشیده ای دارد مثل بچه های دوم سوم راهنمایی که تازه به بلوغ رسیده اند. حنایی اما طبیعی تر است. صدایش همان جیک جیک است. کمی کلفت تر. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;جوجه فروش، گل باقالی را به عنوان مرغ و حنایی را به عنوان خروس به من فروخت. اما من و همسرم این روزها کاملا گیجیم که کی مرغ است و کی خروس. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بازخوب شد همان روز اول بدون توجه به جنسیت برایشان اسم گذاشتیم و گرنه تا امروز معلوم نبود باید چه صدایشان می کردیم. الان من راحت به شما می گوییم حنایی و گل باقالی سلام رساندند. اما اگرصبر می کردیم جنسیت شان معلوم شود بعد رویشان اسم بگذاریم، الان چه داشتم به شما بگویم؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;حالا گذشته از این حرفها من خیلی مشتاقم صدای قوقولی قوقوی حنایی یا گل باقالی را بشنوم. البته از تخم مرغ احتمالی آن یکی هم خیلی خوشم می آید. نگرانم نکند هر جفتشان مرغ یا خروس شوند. در آنصورت دیگر نمی توانند با هم ازدواج کنند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;همسرم تا همین چند وقت پیش کاملا بدون توجه به جنسیت زبان بسته ها، از گوشت خوشمزه شان می گفت. اما فکر نمی کنم حالا دیگر از تصور قامت بی پرآنها در قابلمه خیلی خشنود باشد. هر چه باشد آنها دیگر جزو خانواده ی ما شده اند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;روزی که این دو را به خانه آوردم به همسرم گفتم بزرگشان می کنیم تا تمرینی باشد برای بچه داری آینده. حالا فکر که می کنم می بینم تمرین بدی نبوده است. بزرگ کردن دو تا موجود زنده، هوای شکم شان را داشتن، خانه برایشان ساختن، گرم و سرد و تر و خشکشان کردن، هیچ که به آدم نیاموزد، این سود را دارد که دریابد بچه بزرگ کردن دردسر دارد. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;هر چند لذت هم دارد. غذاخوردن و دعواکردن وتجربه کردنشان و از همه مهمتر بزرگ شدنشان. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یادم می آید پیشترها، زمان کودکی ما که هنوز به این شدت شهری نشده بودیم. در بیشتر خانه ها مرغ و خروس پیدا میشد. هم مرغ و خروس و هم خیلی حیوان های خانگی دیگر: گربه، کبوتر، سگ، گوسفند، بوقلمون و... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از کوچه های شهر که می گذشتی امکان نداشت خروسی یا بچه گربه ای دنبالت نیفتد. همسایه ها ته سفره شان را می تکاندند برای حیواناتی که آنها را همسفره ی خود می دانستند. به حیوانات وقتی حواسشان بود، همنوعانشان که دیگر جای خود داشت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;کودکان هم بزرگ می شدند در همین فضاها. و می اندوختند نخستین تجربه های بخشیدن و محبت کردن را با غذا دادن به جوجه ها و دست نوازش کشیدن بر سر گربه ها. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;کودکان این روزها اما در بازیهای کامپیوتری شان علاوه بر حیوانات اهلی و وحشی، انسان شکار می کنند. آنها تپه و کوه و صخره را در مقایسه با فضاهای مجازی بازیهای کامپیوتریشان زشت می دانند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;روزی در آینده ی نزدیک برای معرفی حیوانات اهلی تنها باید عکس کتابها را نشانشان داد. من از آنروز می ترسم. من از بی تفاوتی به گنجشک ها و یا کریم ها می ترسم. من از مرگ غم انگیز جوجه تیغی ها روی آسفالت خیابان ها می ترسم. من از افسانه شدن ببیی و میو میو و توتو می ترسم. من همین الان هم دلم لک زده برای یک صبح دل انگیزکه با صدای قو قو لی قو قوی خروس بیدار شوم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;حنایی! گل باقالی! کاش زود بزرگ شوید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 15:05:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maher123&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>maher123</dc:creator>
<guid>http://maher123.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پتکو پتکو</title>
<link>http://maher123.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;نعل قشنگتو بپوش &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;یه خورده پتکو پتکو کن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;منو رو دوشت بذار و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;از اینجا تا قله ی کوه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;یه خورده پتکو پتکو کن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;دست که به یالت می کشم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;بلند برام شیهه بکش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;تلق تلوق تلق تلوق&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;یه خورده پتکو پتکو کن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;آدمای بد که میان بدزدنت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;با دو تا پات لگد بزن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;یه خورده پتکو پتکو کن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;زین قشنگتو یه وقت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;تو علفا جا نذاری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;دمتو رها کن تو هوا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;یه خورده پتکو پتکو کن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;یه وقت نری تو آسمون &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;نه بال داری نه شاخ داری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;فکر نکنی افسانه ای&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;اسب سیاه خودمی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;یه خورده پتکو پتکو کن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 20:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maher123&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>maher123</dc:creator>
<guid>http://maher123.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
