اردو

رفتیم اردو. اردو برای ما معلم ها مثل برخی جاهای دیگر نیست که لباس اتوکشیده بپوشیم، و با ماشین اداری و راننده برویم یک شهر دیگر و یک بسته تحویل دهیم یا یک جلسه شرکت کنیم، و اقامت و پذیرایی و برگشت همراه با دریافت حق ماموریت. ما از این سوسول بازی ها نداریم.

ما یک آیین نامه داریم با انواع محدودیت و تهدید درباره ی اردو. آیین نامه ای که بیشتر برای اردو نبردن است. برای ترساندن و پرهیز از اردو. و گرنه اگر اردو خوب است و اثر آموزشی و تربیتی دارد که باید حمایت و کمک کرد.

پس اولین دیوانه گی را زمانی مرتکب می شویم که تحت تاثیر اصرار دانش آموزان و برای دلِ آن ها و آموزش و تربیت شان به اردو یا بازدید تن می دهیم. لباس اتوکشیده نداریم. اردو مسئولیت است و استرس و اضطراب و برنامه و تلاش. ماشین و راننده نداریم و باید بگردیم خوبش را خودمان انتخاب کنیم و پولش را از این ور آن ور جور کنیم. کسی پولی برای اردو در آموزش و پرورش کنار نگذاشته. پول اردو را خانواده ها می دهند. خانواده هایی که بقیه ی خرج مدرسه را هم می دهند.

وقتی سرپرست یا مربی اردو می شویم، و مسئولیت می پذیریم و با برنامه و استرس می رویم و خسته برمی گردیم حق ماموریتی دریافت نمی کنیم.

یک پاکت یا جلسه ی ولو خیلی مهم اهمیتش بیشتر است یا 140 دانش آموز را اردو بردن. صد و چهل جسم و جانِ عزیز و شریف را به سلامت و با عزت و کرامت و کار آموزشی و تربیتی بردن و برگرداندن.

بابت اردوی دیروز هنوز خسته ام. خسته و بی رمق. با بچه ها بازی کردیم، و کتاب خواندیم و آموختیم و خوش گذراندیم. دیشب پاشنه ی پایم تا صبح درد می کرد از بس از این طرف به آن طرف می رفتم، و مراقب بودم. معلم های بچه ها هم پابه پای من می دویدند. همه خسته شدیم به خاطر بچه ها.

والدینِ هاپو

کتاب خانه ی مدرسه پویا شده. بچه ها روزی سی چهل کتاب از امانت می آورند، و روزی سی چهل کتاب دوباره امانت می رود. من زنگ تفریح اول را که می زنم؛ می ایستم توی راهرو و صدا می زنم: "بچه ها، کتاب ها را بیاورید". چند دقیقه ی بعد دست و بالم پرِ کتاب می شود. زنگ تفریح دوم پیش از زنگ، نام بیست کتاب را که گل چین کرده ام توی دفتر می نویسم، و کتاب ها را می چینم روی سکوی کنار حیاط مدرسه. بچه ها از راهرو که بیرون می آیند، کتاب ها را می بینند، و کتاب برمی دارند، و من جلوی نام کتاب، نام امانت برنده را می نویسم. برخی هم از کمدِ بازِ کتاب خانه، کتاب برمی دارند، و می آورند تا یادداشت کنم. مدرسه ی مان کوچک است، و کتاب خانه کمدی است در کنار راهرو. مدیر، سال های پیش، کتاب های خوبی برای مدرسه خریده و منتظر بوده کسی آن ها را به دانش آموزان برساند، که امسال من این کار را می کنم. کمدِ کتاب خانه دیگر تقریبا از کتاب خالی شده. چندی دیگر کتاب ها برای بچه ها تکراری می شود، و باید به فکر خرید کتاب تازه باشیم. من منابع خوبی برای این کار دارم.

برنامه ی موسیقی و رقص محلی در مدرسه خوب گرفته. گاهی برای شادی دانش آموزان، زنگ تفریح با لب تاب و اسپیکر قدیمی، موسیقی محلی می گذارم، و دانش آموزان در حیاط مدرسه دستی بلند می کنند. امروز دیدم بچه ها چه قدر خوب و هماهنگ شده اند. همه یک حلقه ی بزرگ زدند دور حیاط. مدیر و معلم ها هم آمدند. مجلس خوبی شد. آخر مجلس که لب تاب را جمع می کردم عده ای از دانش آموزان از من خواستند یک برنامه ی منظم برای موسیقی و رقص داشته باشیم. قول یک شنبه و سه شنبه را از من گرفتند. ده دقیقه یک شنبه، ده دقیقه هم سه شنبه. به مدیر گفتم: "یک برنامه به برنامه های مدرسه اضافه شد". استقبال کرد. گفت: "برای هماهنگی عضلات و دست ورزی کلاس اولی ها مفید است". من گفتم: "برای روحیه ی دانش آموزان و متعادل شدن انرژی آن ها و نظم و انضباط مدرسه هم خوب است".

صبح سرِ مراسم صبح گاه یک توله سگ خیلی کوچولو دوید توی حیاط مدرسه. آمد تا رسید به صف ها. دیدم الان صف ها به هم می ریزد. هاپو را برداشتم، و جلوی صف ها ایستادم. با هاپوی روی دست، مراسم صبح گاه را اجرا کردیم. بعدِ مراسم با هاپو خوش و بِش کردیم. معلم ها آمدند، و برخی شان فکر کردند هاپوی روی دستم عروسکی است مثل قارقاری. همان قاقاری که یک عروسک دستکشی است، و گاه و بی گاه با بچه ها حرف می زند. ولی بچه ها همه می دانستند که این یک هاپوی واقعی است. از جلوی اش به صف و با ذوق رفتند سر کلاس. پس از صبح گاه رفتم هاپو را توی باغِ کنار مدرسه رها کردم؛ برود پی والدین اش.

لذت بیچارگی

کتابی از آشنایی به دستم رسید. آشنایی که ساعت فروشی دارد و در طبقه ی بالای مغازه اش پیرمردی است که نمره های کنده ی ساعت مرا می چسباند. و نمره های ساعت من هر دو سه ماهی می کَند و می رود لای عقربه ها و ساعت را از کار می اندازد. کتاب "بیچارگان"، نوشته ی "فیودور داستایفسکی" ترجمه ی "خشایار دیهیمی" نشر "نی". بیچارگان، رمانی است که با نامه نگاری شکل گرفته. یک نفر نامه می نویسد و دیگری پاسخ نامه را. نامه نگاری ما را کامل در جریان ماجرا قرار می دهد. در جریان زندگی. نامه نگاری خودش زندگی است. آدم در نامه کم کم به عمق خودش می رسد. دو شخصیتِ نامه نگارِ رمان داستایفسکی آدم های عمیقی هستند که نامه نگاری می کنند یا نامه نگاری آن ها را عمیق می کند. بیچارگان، رمان خوبی است. شرح روزهای بی پولی و بیچارگی. شاید شرح این روزهای ما. رمان برای این روزهای ما خیلی آشناست. از حرف ها و صحنه ها متعجب می شویم چون خیلی شبیه ماست. بیچارگی را عمیقا معنا می کند. اگر بیچارگی باعث شده سطحی نگر و بی حوصله شوید این کتاب را بخوانید تا به عمق و لذت بیچارگی دست یابید.

این نوشته در روزنامه ی اعتماد: 

https://www.etemadnewspaper.ir/fa/Main/Page/1879/10/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87