گیجی

کتاب می خوانم. چند تا کتاب با هم. یکی کتابی است درباره ی داروین. داروین هیجان به یادماندنی دوران تحصیل پیش از دیپلم ام است. در زیست شناسی به او و اندیشه هایش رسیدم، و فوری آدم دیگری شدم. داروین هنوز برایم الهام بخش است. با مطالعه ی دوباره ی نظریه ی تکاملش دوباره خودم را به هیجان  و دست انداز مبتلاکرده ام. کتاب بعدی، کتابی است درباره ی منشا عالم. مقاله ی اولش نوشته ی "هوبرت ریوز" است. هوبرت ریوز فیزیک اخترشناس است، و نظرات قابل تاملی درباره ی منشا عالم دارد. به مهبانگ طور دیگری نگاه می کند، و آغاز ِ عالم را به یک نوع آش یا سوپ غول آسای بی نهایت حاوی ذرات اولیه تشبیه می کند. مقاله ی خوبی است. سعی کرده است طوری بنویسد که من بفهمم. من هم سعی می کنم بفهمم، ولی سخت است. کتاب بعدی "عقاید یک دلقک" است. کتابی از "هاینریش بل". کتابی که درک درستی از صفحاتی که تا به حال خوانده ام ندارم، ولی دوست دارم بخوانمش. چیز مبهمی دارد که مرا می کشد. کتاب های مسخره ای می خوانم این روزها. کتاب هایی که به سادگی نمی فهم ام. کتاب هایی که گیج ام می کنند.

کتاب؛ از آخر به اول

امروز نوبت زنگ مطالعه ی کلاس اولی ها بود. زنگ سوم با معلم شان آمدند کتاب خانه. بیست و پنج نفر بودند. من از چند روز پیش به تکاپوی کتاب برای شان افتادم. کتاب های پر تصویر و رنگارنگ. چند تا کتاب داستان کنارگذاشتم، چند تا مجله ی پوپک، سروش کودکان و قلک. هر طور بود بیست و پنج کتاب جورکردم. بچه هاکه آمدند، نفری یک کتاب گرفتند، و نشستند. اول همگی کتاب دیدیم. کلاس اولی ها هنوز باید ببینند. هنوز خوب خوانا نشده اند. چند دقیقه که گذشت، یکی از بچه ها گفت: "آقا، تمام شد". نگاه کردم دیدم کتابش به آخر رسیده. گفتم: "دوباره از اول ببین". چند نفر دیگر هم گفتند: "آقا، تمام شد". گفتم: "بچه ها، از اول عکس های کتاب را ببینید، و یک قصه بسازید، و برای مان تعریف کنید". بچه ها غرق کتاب ها شدند. ده دقیقه ای گذشت تا اولین نفر آماده شد داستانش را تعریف کند. من کتابش را بالا رو به بچه ها گرفتم، و او شروع به تعریف داستان کرد. بچه ها داستان های خوبی از کتاب ها و مجله ها ساختند. برخی از اول کتاب ورق می زدم، و داستان را تعریف می کردند. برخی فقط یک صفحه را می دادند دستم، و داستانی برای همان یک صفحه تعریف می کردند. برخی هم می خواستند کتاب را از آخر به اول ورق بزنم، تا داستان شان را بگویند. یکی گفت توی کیسه ی سنجاب فندق است، دیگری گفت سکه است. یکی روی عکس پسرکی که دستانش را به آسمان گرفته بود، گفت: "دارد دعامی کند که به حیوانات جنگل تیرنزنند".

کنسرت در کتاب خانه ی مدرسه

امروز "همایون شجریان" در کتاب خانه ی مدرسه کنسرت داشت. زنگ مطالعه نوبت پنجمی ها بود. با معلم شان آمدند نشستند، و اول همگی کتاب خواندیم. خسته که شدیم نمایش بازی کردیم. خسته که شدیم من تلویزیون و دستگاه دی وی دی را روشن کردم. تلویزیون کوچک سامسونگ قدیمی را از سالن بالا برداشتم، دستگاه را از سالن پایین. یک سه راهی پنج متری هم از خانه آوردم، و سیم های رابط زرد، قرمز، آبی را آن قدر جابه جاکردم، تا صدایی از مجموع این ها درآمد، و آلبوم "نه فرشته ام، نه شیطان" را گذاشتم توی دستگاه تا همایون جان بخواند. این ها را گفتم که فکرنکنید کنسرت را همین طور ساده برگزارکردیم. با بچه ها سرگرم کنسرت شدیم. قطعه ی سوم آلبوم معرکه است. با بچه ها وسط قطعه شروع کردیم به دو انگشتی زدن و با موسیقی و آواز همراهی کردن. دست می زدیم، و کیف می کردیم که مدیر در را بازکرد، و ایستاد به تماشا. به همان دست زدن اکتفاکردیم تا کنسرت تمام شد.