مصطفی رحماندوست در تربت حیدریه
دیروز، مصطفی رحماندوست تربت بود. به دعوت اسدالله اسحاقی. اسدالله، دوست خوب من و برنده ی جایزه ی شعر فجر است، و با رحماندوست دوست است. رحماندوست گفت که فکرمی کرده تربت حیدریه فقط اسدالله اسحاقی دارد، ولی حالا می بیند که رقبای خوب دیگری هم در شعر کودک دارد. او این حرف را وقتی زد که دو تا از دخترهای عضو کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برای او شعرهای خود را خواندند. او در جلسه ای که به افتخار او و با حضور پرشور مردم تربت حیدریه در تالار اندیشه برگزارشد آن قدر از شنیدن شعرهای بچه های تربت ذوق زده شد که گفت امیدواراست کودکان تربتی رییس جمهور فردای کشور شوند که اگر نشوند کشور ضررکرده است. من مجری این جلسه بودم. من و قارقاری. همان کلاغ دستکشی که ده سال است با من است. دیروز برنامه را قارقاری آغازکرد. یک هو پرید روی صحنه و ذوق زده به آقای رحماندوست خوش آمدگفت. گفت که چه قدر از دیدن او خوش حال است. گفت که گل های زعفران و کارگرها را سر ِ زمین رها کرده و آمده تا شاعر صد دانه یاقوت را ببیند. بعد یک ظرف پر از گل زعفران به رحماندوست داد و از او خواست ظرف را بازکند. رحماندوست سر ظرف را برداشت و گل ها را بوکرد. من خودم دیدم که رحماندوست حتی وقتی روی صحنه آمد ظرف دست اش بود. روی صحنه به من گفت این گل ها عجب بویی دارد. دیروز به ما خیلی خوش گذشت. صبح، مجله ی نی نی نبات را از فرهاد دوساله ی مان گرفتم، و روی صحنه قارقاری آن را به مردم معرفی کرد. گفت که رحماندوست دیروز با سروش کودکان برای بزرگ ترها خاطره ساخت و حالا برای فرزندان ما با نی نی نبات دست به کار خاطره شده. آخر مراسم من گفتم لامپ ها را خاموش کنند. گفتم بچه ها مراسم تمام شد. بخوابید تا برای تان لالایی بخوانم. بعد زدم زیر آواز. شعر رحماندوست را خواندم. گنجشک لالا، سنجاب لالا. دو بیت خوانده بودم که رحماندوست میکروفون کنار میزش را برداشت و گفت نخوان با این صدای ات. گفتم سه تا پسرم را با همین صدا می خوابانم. گفت ساعت چند می خوابند. حتما دیر می خوابند. با این صدا کسی نمی خوابد. همین بهانه ای شد تا رحماندوست از خاطره ی ساخت این لالایی بگوید و بعد برود به زلزله ی رودبار و کودکی که توی خرابه ها گنجشک لالا، سنجاب لالا را می خوانده و بعد برسد به لالایی عاشورایی اش. دیروز ما تربتی ها مهمان عزیزی داشتیم. زنده باد اسدالله اسحاقی که زمینه ی این مهمانی را فراهم ساخت.
نوشته های جواد ماهر