کف کتاب خانه فرش است. خوب نیست. هم بومی گیرد و هم دانش آموزان زنگ تفریح سخت شان است کفش شان را درآورند. اول سال که آمده بودم این مدرسه می خواستم فرش ها را جمع کنم و دور کتاب خانه صندلی بچینم. مدیر مخالفت کرد. مدیر و معاون و مستخدم و همه. درک شان کردم. آن موقع کسی فکرنمی کرد مفروش بودن یا نبودن کتاب خانه مهم باشد، اما حالا که کتاب خانه شلوغ شده، و بوی جوراب به خوبی به مشام می رسد. حالا که مستخدم می دود پنجره ی کتاب خانه را بازمی کند، حالا که کتاب خانه پررفت و آمد شده مدیر می گوید: فرش ها را جمع کنید. یک چیز دیگر هم هست که آن را هم باید کم کم انجام دهم. اول سال کتاب خانه را که وجین کردم کلی کتاب از مجموعه خارج کردم. کتاب هایی که باید فروخته شوند به بازیافت. مدیر هی به این کتاب ها نگاه می کند و دنبال یک قفسه است برای شان. از نقشه ی شوم من برای این کتاب ها که روی زمین گوشه ی کتاب خانه نشسته اند خبرندارد. هنوز وقت اش نیست خبردارشود. باید کمی قفسه ها با کتاب های خوب پرشود، بعد.

عرفان می آید توی کتاب خانه. می گوید: آقا، توی خوابگاه هم یک کتاب خانه راه بیندازید. می گویم: راه می اندازیم. شنبه بیا تا با کمک هم کتاب جداکنیم. خودت ببر توی خوابگاه. می گوید: می آیم، آقا. وقتی بیاید لابد کتاب ها را باید بگذارم توی کیفی، زنبیلی، چیزی.

حامد کتاب رابینسون کروزوئه را پس آورده. می گویم: چطور بود؟ می گوید: خوب بود. فقط آخرش را ماست مالی کردند. پدرش مرده بود، نمی دانستند چه بگویند، گفتند: مشروب خورده. رابینسون را پس داد، و دور دنیا در هشتاد روز را برد.

دیروز گاز ماشین را گرفتم رفتم مدرسه ی قائم. مرتضی جعفری دانش آموز دو سال پیش مان بود. آن سال به انتخاب آقای حسن مرادیان معلم خوب انشای بچه ها چند تا اثر برای عروسک فرستادیم. حالا نوشته ی مرتضی توی عروسک چاپ شده. من به دانش آموزانم که اثرشان توی عروسک سخنگو چاپ شود، یک مجله می دهم تا اثرشان را ببینند. شهرستان ما، زاوه مجموعه ای از روستاهای دور و نزدیک است که دانش آموزان به کتابفروشی دسترسی ندارند. با مدیر مدرسه رفتیم در کلاس مرتضی. آخر ساعت دوم بود و معلم کلاس را به من سپرد، و رفت. من هم ازخداخواسته عروسک سخنگو را به دانش آموزان نهمی معرفی کردم، و نوشته ی مرتضی را از روی مجله خواندم، و مجله را تقدیم اش کردم. موقعی که مجله را می دادم دست اش زنگ خورد. گفتم: این راه را ادامه بده.