سفر

رفتیم مسافرت. با همسرم و سه تا پسرقدونیم قدمان که به قول همسرم مثل مولکول های گاز می مانند و تا ماشین گوشه ای می ایستاد فوری در جهت های مختلف پراکنده می شدند. از خراسان رضوی رفتیم سمت خراسان جنوبی بعد کرمان و بعد هرمزگان و بعد بندرعباس. آن جا برادرم و خانواده اش منتظرمان بودند. برادرم و خانواده ی مهمان نوازش. خوش گذشت. با پراید مدل هشتاد و چهارمان رفتیم. رخشی است برای خودش. بی هیچ مشکل برد و برمان گرداند. بندر عالی بود. هوای معرکه ای داشت. من تا حالا در عمرم دریا ندیده بودم. پاچه ورمالیدم و زدم به دریا. تا حالا اگر توصیفی درباره ی دریا و موج و حلزون و گوش ماهی و ساحل و قایق از من خوانده یا شنیده اید مزخرف بوده است. همه را پس می گیرم. البته به گمان ام آن قدر عاقل بوده ام که درباره ی چیزی که ندیده و نچشیده ام چیزی ننویسم. گفتم شاید در دوران جوانی و جاهلی و شاعری پیش آمده باشد در قافیه ای مانده باشم و جفنگی گفته باشم. البته حالا که دریا و موج دیده ام دیگر شعر نمی گویم. سفر خوبی بود.

پیش بینی

زنگ تفریح توی کتاب خانه سرگرم بودم که دانش آموزی سرش را آورد کنار گوشم: "آقا، می خواهیم با شما صحبت کنیم." "بگو." "خصوصیه. درباره یک احساس." دانش آموزان کتاب خواه را تندتر راه انداختم. سرم که قدری خلوت شد، گفتم بیاید روی صندلی کنار دستم بنشیند. نشست و گفت: "ما تازگی پیش بینی می کنیم. یک هو سرمان درد می گیرد و می بینیم که چه اتفاقی قراراست بیفتد. مثلا می بینیم که پدرمان می خواهد تصادف کند. می گوییم بابا، آرام تر. برخی پیش بینی های مان درست درمی آید. حسی در ماست که به من می گوید می خواهم تو را هدایت کنم." از او پرس و جومی کنم و می فهم ام توی خوابگاه این طوری شده و دلش نمی خواهد توی خوابگاه باشد، و دوست دارد کنار خانواده باشد. می پرسم: "صلح بانان جهان را می بینی؟" می گوید: "بله." یک کارتون است توی شبکه ی پویا. شده مثل شخصیت مارتین. باید کت بسته تحویل مشاور بدهم اش. مشاور هفته ای یک روز مدرسه است. زنگ می زنم و جریان را می گویم. می گویم: "افکار وسواسی است؟" تاییدم می کند. می گویم: "چه کنیم؟" می گوید: "تا چهارشنبه صبرکن تا بیایم." چهارشنبه می سپارم اش دست مشاور تا کار دست مان نداده.