وداعیه

مولانا جلال الدین محمد بلخی، اول ماه مبارک، گازش را گرفت این همه راه از بلخ آمد که بگذار افتتاحیه را من بنویسم! گفتم وبلاگ، وبلاگ خودتان است. نوشت و چه نوشتنی. حالا آخر ماه مبارک دوباره آمده است که وداعیه را هم بنویسد. به دو دیده منت!

گوش و هش دارید این اوقات را

درربایید اینچنین نفحات را

نفحه آمد مر شما را دید و رفت

هر که را می خواست، جان بخشید و رفت

نفحه ی دیگر رسید، آگاه باش

تا از این هم وانمانی خواجه تاش

لقمه ی حلال، لقمه ی حرام! ( به بهانه ی فرا رسیدن ماه عزیز رمضان)

هر سال برای استقبال ماه عزیز رمضان چیزی می نویسم. امسال اما زحمتش را جناب مولوی به دوش کشید و چه به دوش کشیدنی :

گر تو این انبان زنان خالی کنی

پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن

بعد از آن اش با ملک انباز کن

تا تو تاریک و ملول و تیره ای

دان که با دیو لعین همشیره ای

روغنی که آید، چراغ ما کشد

آب خوانش چون چراغی را کشد

علم و حکمت زاید از لقمه ی حلال

عشق و رقت آید از لقمه ی حلال

چون ز لقمه تو حسد بینی و دام

جهل و غفلت زاید آن را دان حرام

هیچ گندم کاری و جو بردهد

دیده ای اسبی که کره خر دهد!

لقمه تخم است و برش اندیشه ها

لقمه بحر است و گوهرش اندیشه ها

زاید از لقمه ی حلال اندر دهان

میل خدمت عزم رفتن آن جهان

بالای بلندی

دیروز آمدند. پانزده سال است که می آیند. کاروان پیاده ای که هر سال همین روزها از گناباد به سمت مشهد حرکت می کند و پس از عبور از تربت به امام رضا(ع) می رسد. ده روز پیاده روی عاشقانه!

هر سال که به تربت می رسند دوستی داخل کاروان دارم که صدایم می زند و مرا به همراهی می خواند. من هم می روم و ده پانزده کیلومتری همراه کاروان می شوم. از پانزده سال پیش که پانزده سالم بود و برای اولین و احتمالا آخرین بار با کاروانی مسیر پنج روزه ی تربت - حرم را پیاده رفتم، تنها همین دوست خوبم است که هر سال خاطرات خوب آن سفر را به یادم می آورد.

البته او می گوید امام رضا دعوتت می کند! و من که حالا مدتهاست عقلم را بر احساسم برتری داده ام، در مقابل این حرف او به دست انداز می افتم. احساسم اما نمی تواند شعله نکشد. نمی تواند خاطرات سفر پیاده ی پانزده سال پیش را به خاطرم نیاورد. اندیشه ها واشکها و ناله ها و...

این سفر بر رهروانش تاثیری عجیب و شگرف می گذارد. مسیر طولانی راه کمک می کند تا حسابی بیندیشی. به عالم و آدم. این سفر برای زندگی پرمشغله ی امروز یک فرصت بکر است تا بر بالای بلندی بایستی و به خودت و زندگیت به عنوان یک ناظر نگاهی بیندازی. اما ... اما! رفتنش سعادت می خواهد! دوستم اینرا می گوید ومن دوباره می افتم به دست انداز!