خوش بخوابی، خرس کوچولو

همسرم می گوید: "از صبح کنار علی نشسته ام. علی درس می خواند، من هم قلاب بافی می کنم ". من می گویم: "من از صبح کنار فرهاد نشسته ام. فرهاد با مخلوط کنِ اسباب بازی اش، دوغ و شربت درست می کند، من هم کتاب می خوانم".

پرفروش ترین کتاب سال سوئد در سال احتمالا 2016 را می خوانم. من معمولا کتابِ پرفروش نمی خوانم. چند بار، چند تا پرفروش دست گرفته ام خوشم نیامده. کتابی که پرفروش است یعنی باید همه ی سلیقه ها را جمع کند و این یعنی باید خیلی میان مایه باشد. "مردی به نام اُوِه" نوشته ی "فِردریک بَکمن" ترجمه ی "فرناز تیمورازف"، "نشر نون"، 1397، را هم بازکردم که یکی دو صفحه بخوانم و کنار بگذارم؛ اما جذبش شدم. حالا من یک استثنا دارم. یک کتابِ پرفروش به مذاق من خوش آمده. مردی به نام اوه، خوب و دوست داشتنی است. داستان یک مرد پنجاه و نه ساله است. این کتاب برای آدم هایی مثل من که بزرگسال یا بزرگسالِ رو به موت محسوب می شوند می تواند کتاب خوبی باشد و برخی مهارت ها و بحران ها و تلخ و شیرین های این دوره را گزارش کند. درباره ی این کتاب، چیز دیگری صلاح نیست بگویم.

دیشب، محمد، موقعِ خواب، داستان ترسناک خواست. چند شبی هست که به کتاب خوانی راضی بوده و داستانِ ترسناکِ خلاقانه از من نخواسته. ولی دیشب خواست. خلاقیتم را به کار انداختم و داستانِ آن چنان وحشتناکی برایش گفتم که خوف کرد و خزید زیر لحاف. بابا قوچی و مامان بزی و شنگول و منگول و حبه ی انگور به مسافرت می روند. شب می شود و آن ها در یک جاده ی خلوت و تاریک می رانند. برف، اطراف جاده را پوشانده. ناگهان ماشین از حرکت می ایستد. بابا قوچی پیاده می شود و کاپوت را بالامی زند. می رود از صندوق آچار بردارد که سایه ای روی تپه ی کنار جاده می بیند. یک گرگ. داستان که تمام شد محمد به شدت ترسیده بود. من صلاح دیدم با شرکت همسرم و علی یک بحثی درباره ی این داستان داشته باشیم تا ترس محمد بریزد. بحث، چاره ساز بود. بعد محمد گفت: "یک کتاب هم بخون". کتابِ "خوش بخوابی، خرس کوچولو" نوشته ی "مارتین وادِل"، تصویرگری "باربارا فِرت"، ترجمه ی "رضی هیرمندی" ، نشر افق، 1389 را خواندم؛ محمد، خوش خوابید.

پانوشت: امروز، روزنامه ی اعتماد، مقاله های خوبی درباره ی اوضاع کرونا در کشور و استان ها و آمارِ آن چاپ کرده. به روشن شدن آدم کمک می کند. روی هر مقاله که کلیک کنید می توانید کامل آن را ببینید.

http://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/page

کیسه بوکس

یک کیسه بوکس خریدم. ویژه ی روزهای مبارزه با کرونا. مشت زدن به کیسه بوکس لذت دارد. امروز توی داروخانه یک مرد خیکی آمد تو و می خواست بی نوبت دارو بگیرد. گفتم بی نوبت دارو نگیر. مثل ما صف وایستا. به داروفروش هم گفتم نباید بی نوبت دارو بدهی. مرد خیکی، پُررو هم بود. کوتاه نمی آمد. یک لحظه به چشم کیسه بوکس نگاهش کردم. مرد دیگری با گفت وگو به کمک من آمد. به مرد خیکی گفت: "همه ی ما قرص و شربت می خواهیم و باید صف بایستیم". مرد خیکی ساکت شد و ایستاد توی صف.

این دفعه دل و روده ی پنکه ی خانه را ریختیم بیرون. تعمیرش کردیم. تعمیرکاری، کار خوبی است. علی هم صندلی خانه را تنهایی تعمیرکرد. تعمیرکاری، کار مقدسی هم هست. مقدس است چون از محیط زیست حمایت می کند. با تبدیل وسیله ای که می تواند وبالِ گردن محیط زیست شود به یک چیز مفید. بچه مدرسه ای ها باید تعمیرات وسایل اطراف شان را یادبگیرند. میز و صندلی و دوچرخه و شیرِ آب و این طور چیزها.

آخرین رنگ

دیروز صبح که بیدارشدیم یکی از پسرها بهانه ی بیرون رفتن گرفت. من رنگ گواش آوردم و روزنامه و کاغذ و آب و قلم مو. فرشِ توی راهرو را کنار زدم و نشستم روی سرامیک ها. پسرها دورم جمع شدند. هر کس یک قلم مو برداشت و مشغول شدیم. من اول یک اسب کشیدم. یک اسبِ زرد خوش حال. محمد، خورشید و زمین کشید. فرهاد روی روزنامه را رنگ می کرد. علی، ریاضی تمرین می کرد. من یک قطار کشیدم. یک قطار باری با واگن های رنگی. شبیه همان قطاری که توی مسیرِ مدرسه می بینم. که سنگ آهن می برد. محمد هم یک قطار کشید. یک قطار آبی با ریل های سبز. علی آمد و یک دریا کشید. با دلفینی که از آب پریده بود بیرون. یک چیزهای سبزی روی آب کشید. یکهو دیدیم ماهی ها توی آب مردند. گفت: "آدم ها آشغال ریختند و آب را آلوده کردند". تا ظهر نقاشی می کشیدیم. با همان رنگ گواشی که مغازه دار گفت: "این آخرین رنگ است."