افسردگی
افسرده ام. هوای تربت سردشده. پاییز بی موقع آغازشده. من، سر و ته فصل ها افسرده می شوم. پس الان بی موقع افسرده ام. قدیم افسردگی های ام شعرمی شد. حالا هیچی. قدیم افسرده که می شدم با دوستی درد دل می کردم. امیدداشتم که دانشگاه می روم، کارمی گیرم، زن می گیرم و خوب می شوم. حالا که همه ی این کارها را کرده ام می بینم باز هم افسردگی هست، و دیگر دوایی برای اش نیست. فیلسوف ها زرهای مفت زیادی در باب فلسفه ی ملال و زودگذری زندگی و روزمرگی و این طور چیزها زده اند. ولی این زرها هم هر چند خواندنی اند اما چیزی از افسردگی ام کم نمی کند.
نوشته های جواد ماهر