افسردگی

افسرده ام. هوای تربت سردشده. پاییز بی موقع آغازشده. من، سر و ته فصل ها افسرده می شوم. پس الان بی موقع افسرده ام. قدیم افسردگی های ام شعرمی شد. حالا هیچی. قدیم افسرده که می شدم با دوستی درد دل می کردم. امیدداشتم که دانشگاه می روم، کارمی گیرم، زن می گیرم و خوب می شوم. حالا که همه ی این کارها را کرده ام می بینم باز هم افسردگی هست، و دیگر دوایی برای اش نیست.  فیلسوف ها زرهای مفت زیادی در باب فلسفه ی ملال و زودگذری زندگی و روزمرگی و این طور چیزها زده اند. ولی این زرها هم هر چند خواندنی اند اما چیزی از افسردگی ام کم نمی کند.

هوای زمین

برای سه تا پسرم سه تا دستمال جیبی پارچه ای خریدم. یعنی دستمال داشتند ولی گم کرده بودند. توی عروسی پس از پذیرایی، ملت دست بردند سمت دستمال کاغذی روی میز، ولی من و پسرهای ام دستمال از جیب درآوردیم. کلی کلاس داشت. به جز کلاس، محیط زیست هم سالم می ماند. درخت کمتری برای ساخت دستمال کاغذی قطع می شود. زباله ی کمتری هم تولید می شود. ما یکی دو تا لیوان هم توی جیب مان داریم. از این لیوان های مدرسه ای تاشو. وقت آب خوردن دنبال لیوان یک بار مصرف نمی گردیم. توی ماشین کلمن و یخ و لیوان شیشه ای داریم که آب معدنی نخریم و با بطری خالی آب معدنی زباله نسازیم. فیلم های کوتاه محیط زیستی را خانوادگی تماشامی کنیم. مرگ یک یوزپلنگ به خاطر خوردن زباله یا خطر گیرافتادن ماهی توی کیسه پلاستیکی. ما به این رسیده ایم که برای خرید، زنبیل ببریم و پلاستیک نگیریم. برای شیر دبه ببریم، گوشت را توی قابلمه بگیریم، سیب زمینی پیاز را توی کیسه برنجی. گاهی به خاطر ظرف نداشتن از خیر خرید می گذریم. دیروز، چهارده هزار و پانصد تومان کرایه ی تاکسی و اتوبوس دادم تا ماشین خودم را تک سرنشین سوارنشوم، و زمین را دود ندهم. زمین دیگر خیلی از ما کشیده. وقت آن است که ما کمی به خودمان رنج بدهیم و هوای اش را داشته باشیم. مهم این است که بخواهیم مواظب زمین باشیم. راه حل ها از راه می رسند.

همین طور الکی

من با "مسجد شیخ یوسفعلی" کلی خاطره دارم. اولین کاروان پیاده ی تربت به قصد مشهد از همین مسجد راه افتاد. من با آن کاروان همراه بودم. برگشتنی این مسجد تا مدتی از عمرم یکی از پاتوق های ام بود. مثل انجمن شعر دور میدان شهدا و کانون پرورش فکری. گاهی توی مسجد مراسم بود. مراسم مذهبی. گاهی از رزمندگان دوران جنگ می آمدند خاطره می گفتند. جلوتر از مسجد شیخ یوسفعلی از باجه ی روزنامه فروشی چیزی می خریدم. روزنامه ای یا مجله ی "داستان همشهری". یک زمان که روزنامه ها زیاد بود کلی جلوی باجه توقف می کردم. ولی یادم هست حتی زمانی که دیگر به جلسه های مسجد شیخ یوسفعلی نمی رفتم از جلوی اش که ردمی شدم سرم را تومی کردم و مسجد را ورانداز می کردم. از معماری مسجد خوش ام می آمد. یک معماری قدیمی پر ستون، با کلی سقف گنبدی کنار هم. شیخ یوسفعلی دیگر نیست. نصف اش را خراب کرده اند، نصف دیگرش را در رودربایستی مانده اند. گذاشته اند خودش خراب شود. چندی پیش که برای گوش ام رفته بودم مطب دکتر یک هو از پنجره، نمای ویران پشت مسجد را دیدم. دلم هری ریخت پایین. همه ی خاطره ها ریخت پایین. کلی چیزمیز درون ام شکست. فضاهای آشنای قدیمی را ازدست داده ام. یا من ترک شان کرده ام یا آن ها. آن ساختمان انجمن شعر دور میدان شهدا هست ولی شاعران اش نیستند. باجه ی روزنامه فروشی هست ولی روزنامه های خوب و داستان همشهری نیست. من خیلی تلاش کردم داستان قطع نشود و بیاید. مثل "عروسک سخنگو" که پای آمدن اش را به تربت بازکردیم، اما حالا کسی نمی خرد و کتاب فروش هی می گوید نمی صرفد بیاوریم اش. آدم تا یک جایی می تواند بدود. می تواند دغدغه مندباشد. از یک جایی به بعد بی حس می شود. دوستی می گوید: از مسجد شیخ یوسفعلی بنویس، طنزبنویس. دوست دیگری می گفت: تو که می توانی، بنویس و کاری بکن. ولی من دیگر نمی نویسم که کاری بکنم. می نویسم همین طور الکی.