همین طور الکی
من با "مسجد شیخ یوسفعلی" کلی خاطره دارم. اولین کاروان پیاده ی تربت به قصد مشهد از همین مسجد راه افتاد. من با آن کاروان همراه بودم. برگشتنی این مسجد تا مدتی از عمرم یکی از پاتوق های ام بود. مثل انجمن شعر دور میدان شهدا و کانون پرورش فکری. گاهی توی مسجد مراسم بود. مراسم مذهبی. گاهی از رزمندگان دوران جنگ می آمدند خاطره می گفتند. جلوتر از مسجد شیخ یوسفعلی از باجه ی روزنامه فروشی چیزی می خریدم. روزنامه ای یا مجله ی "داستان همشهری". یک زمان که روزنامه ها زیاد بود کلی جلوی باجه توقف می کردم. ولی یادم هست حتی زمانی که دیگر به جلسه های مسجد شیخ یوسفعلی نمی رفتم از جلوی اش که ردمی شدم سرم را تومی کردم و مسجد را ورانداز می کردم. از معماری مسجد خوش ام می آمد. یک معماری قدیمی پر ستون، با کلی سقف گنبدی کنار هم. شیخ یوسفعلی دیگر نیست. نصف اش را خراب کرده اند، نصف دیگرش را در رودربایستی مانده اند. گذاشته اند خودش خراب شود. چندی پیش که برای گوش ام رفته بودم مطب دکتر یک هو از پنجره، نمای ویران پشت مسجد را دیدم. دلم هری ریخت پایین. همه ی خاطره ها ریخت پایین. کلی چیزمیز درون ام شکست. فضاهای آشنای قدیمی را ازدست داده ام. یا من ترک شان کرده ام یا آن ها. آن ساختمان انجمن شعر دور میدان شهدا هست ولی شاعران اش نیستند. باجه ی روزنامه فروشی هست ولی روزنامه های خوب و داستان همشهری نیست. من خیلی تلاش کردم داستان قطع نشود و بیاید. مثل "عروسک سخنگو" که پای آمدن اش را به تربت بازکردیم، اما حالا کسی نمی خرد و کتاب فروش هی می گوید نمی صرفد بیاوریم اش. آدم تا یک جایی می تواند بدود. می تواند دغدغه مندباشد. از یک جایی به بعد بی حس می شود. دوستی می گوید: از مسجد شیخ یوسفعلی بنویس، طنزبنویس. دوست دیگری می گفت: تو که می توانی، بنویس و کاری بکن. ولی من دیگر نمی نویسم که کاری بکنم. می نویسم همین طور الکی.
نوشته های جواد ماهر