بازداشت در کتاب خانه
یک کلاس هفتمی جقله تسبیح به دست ایستاده است جلوی میزم توی کتاب خانه. گیرداده به کتاب "رضاشاه". می گوید: " آقا، این چه کتابی است که آورده اید." منظورش را نمی فهم ام. " آقا، این کتاب، ضد انقلاب است." می گویم: " نه اتفاقا. بیشتر علیه رضاخان است. در حمایت از مدرس است." تسبیح می چرخاند، و می گوید: " از این کتاب ها نیاورید." یک هو دانش آموزی رساله ی اجوبه الاستفتائات آیت الله خامنه ای را پس می آورد. جقله ی کلاس هفتمی گل از گل اش می شکفد: " آقا، این خوب است. از این کتاب ها بیاورید." یکی از دانش آموزان می پرسد: " اجوبه الاستفتائات یعنی چه؟" پاسخ می دهم. زنگ کلاس می خورد. جقله ی کلاس هفتمی با آن دستی که تسبیح ندارد اشاره می کند به رضاشاه و بامزه می گوید: " آقا، اگر از این کتاب ها بیاورید خودم شخصا بازداشت تان می کنم."
جقله ی کلاس هفتمی زنگ تفریح بعد هم آمد. بی دست بند بی خشونت. با هم حرف زدیم. یکی دو روز بعد وقتی از کتاب خانه بیرون می رفت رضاشاه را گرفته بود دست اش.
نوشته های جواد ماهر