بازداشت در کتاب خانه

یک کلاس هفتمی جقله تسبیح به دست ایستاده است جلوی میزم توی کتاب خانه. گیرداده به کتاب "رضاشاه". می گوید: " آقا، این چه کتابی است که آورده اید." منظورش را نمی فهم ام. " آقا، این کتاب، ضد انقلاب است." می گویم: " نه اتفاقا. بیشتر علیه رضاخان است. در حمایت از مدرس است." تسبیح می چرخاند، و می گوید: " از این کتاب ها نیاورید." یک هو دانش آموزی رساله ی اجوبه الاستفتائات آیت الله خامنه ای را پس می آورد. جقله ی کلاس هفتمی گل از گل اش می شکفد: " آقا، این خوب است. از این کتاب ها بیاورید." یکی از دانش آموزان می پرسد: " اجوبه الاستفتائات یعنی چه؟" پاسخ می دهم. زنگ کلاس می خورد. جقله ی کلاس هفتمی با آن دستی که تسبیح ندارد اشاره می کند به رضاشاه و بامزه می گوید: " آقا، اگر از این کتاب ها بیاورید خودم شخصا بازداشت تان می کنم."

جقله ی کلاس هفتمی زنگ تفریح بعد هم آمد. بی دست بند بی خشونت. با هم حرف زدیم. یکی دو روز بعد وقتی از کتاب خانه بیرون می رفت رضاشاه را گرفته بود دست اش.

می رویم سمت یک تپه

امشب برای محمد پنج ساله ی مان شنگول و منگول گفتم. شنگول و منگول و حبه ی انگور گرفتار در سیل. محمد به دقت گوش کرد. چشم دوخته بود به لب های ام. قصه، تلخ آغازشد ولی به خوبی تمام شد. اول باران تند آمد. بعد سیل آمد. مامان بزی گریه کرد. بابا قوچی خانواده را برد بالای یک تپه. خانه را آب برداشت. بعد که آب نشست خانواده دوباره برگشت و خانه را مرتب کرد. امروز عصر شهرداری کنار مجتمع مسکونی ما یک سیل بند ساخت. خانه ی ما چیک توچیک یک کال است. باران که می بارد سیل توی کال راه می افتد. من و خانواده می رویم تماشا. تابستان ها توی دل ِ کال بازی می کنیم. شن بازی. چوب جمع می کنیم و آتش درست می کنیم، و سیب زمینی می پزیم. حالا به کال سیل بند زده اند. تا وحشی نشود. ولی من می دانم که روزی وحشی می شود. همه ی این سال ها که کنارش به آرامی زیسته ام منتظرم که روزی وحشی شود. پیش خودمان بماند آرزودارم وحشی شود. بزند پمپ بنزین سر راه اش را خراب کند. بیمارستان تازه ساز پایین تر را بشوید و ببرد. مجتمع مسکونی مهر ما را هم به هم بریزد. من آماده ام. من، بابا قوچی ام با همسرم مامان بزی و سه تا پسرمان شنگول و منگول و حبه ی انگور. تپه هم اطراف خانه ی مان پیدامی شود. دسته جمعی می رویم سمت یک تپه.

لابد سیل او را برده

کاغذی در کتاب خانه هست که دانش آموزان روی آن، کتاب های مورد نیازشان را می نویسند. هر بار که کاغذ پرمی شود، دانش آموزی که رابط ما و تنها کتاب خانه ی عمومی شهر است، کاغذ را می برد به مسئول کتاب خانه می دهد. مسئول کتاب خانه ی عمومی شهر جوان مهربانی است که کتاب های لیست را برای مان می آورد مدرسه. دانش آموزان، آقای کتابدار را می شناسند، و دوست اش دارند. یکی دو بار سر صف برای بچه ها صحبت کرده. چند نشست کتاب خوان هم در کتاب خانه ی مدرسه مهمان مان بوده. لیست این دفعه دیرشد. پیش از عید لیست رفته به کتاب خانه ی شهر و هنوز خبری نشده. بچه ها مرتب سراغ کتاب شان را می گیرند. "کتاب رووَن نیامد؟ جنگ های صلیبی چی شد؟ شاهنامه، مجله ی دانستنی ها..." می گویم: " آقای کتابدار رفته شمال. خانه ی پدری اش آن جاست." یکی از بچه ها می گوید: " اگر رفته شمال لابد سیل او را برده که هنوز برنگشته." شایعه در دم می گیرد. چند دانش آموز دیگر تکرارش می کنند. زنگ می زنم به آقای کتابدار. می گوید: " برگشته ام." می گویم: " زودی کتاب های لیست را بردار بیار تا هم بچه ها به کتاب برسند، و هم ابهام ها درباره ی سیل بردن ات را برطرف کنی." با خنده می گوید: " فردا می آیم."