کاغذی در کتاب خانه هست که دانش آموزان روی آن، کتاب های مورد نیازشان را می نویسند. هر بار که کاغذ پرمی شود، دانش آموزی که رابط ما و تنها کتاب خانه ی عمومی شهر است، کاغذ را می برد به مسئول کتاب خانه می دهد. مسئول کتاب خانه ی عمومی شهر جوان مهربانی است که کتاب های لیست را برای مان می آورد مدرسه. دانش آموزان، آقای کتابدار را می شناسند، و دوست اش دارند. یکی دو بار سر صف برای بچه ها صحبت کرده. چند نشست کتاب خوان هم در کتاب خانه ی مدرسه مهمان مان بوده. لیست این دفعه دیرشد. پیش از عید لیست رفته به کتاب خانه ی شهر و هنوز خبری نشده. بچه ها مرتب سراغ کتاب شان را می گیرند. "کتاب رووَن نیامد؟ جنگ های صلیبی چی شد؟ شاهنامه، مجله ی دانستنی ها..." می گویم: " آقای کتابدار رفته شمال. خانه ی پدری اش آن جاست." یکی از بچه ها می گوید: " اگر رفته شمال لابد سیل او را برده که هنوز برنگشته." شایعه در دم می گیرد. چند دانش آموز دیگر تکرارش می کنند. زنگ می زنم به آقای کتابدار. می گوید: " برگشته ام." می گویم: " زودی کتاب های لیست را بردار بیار تا هم بچه ها به کتاب برسند، و هم ابهام ها درباره ی سیل بردن ات را برطرف کنی." با خنده می گوید: " فردا می آیم."