سکته ی ناقص

روزنامه فروش سکته کرده. چند روز در مغازه اش بسته بود. ذهن ام پیش داوری کرد که شاید دنبال گل زعفران است. امروز بازبود. پسرش بود. گفت: "پدرم سکته کرده. سکته ی ناقص. الان دنبال دوادرمان است." گفتم: "روزنامه کو؟" اخم کرد و گفت: "دیگر نمی آورم. نمی صرفد. پدرم توی سرما با موتور می رفت دنبال روزنامه برای هزاروپانصد تومان سود. هرچه به او می گفتم این کار را نکن فایده نداشت." پسر حالا سکان مغاه را به دست گرفته و روزنامه را تعطیل کرده. پسر، ذوق فرهنگی ندارد. پسر به دیده ی سود و زیان به روزنامه نگاه می کند. پسر نمی داند این روزنامه می نشیند روی میز عسلی دفتر؛ جلوی معلم ها تا بخوانند و برای خودشان و گاه کلاس شان توشه بردارند. بعد می رسد به دست دانش آموزان دبیرستانِ روستا که برای صفحه های ورزشی و جدول و نیازمندی ها سرودست می شکنند. باید به پسرک بگویم کنار ماست و روغن و سیگار و ناس و بیسکویت و نوشابه و پوشک، روزنامه را تعطیل نکند. روزنامه بار فرهنگی مغازه است. می خواهم به او بگویم به جای هزار و دویست، دو هزار می دهم شاید روزنامه بماند.

آب گیری

زمین های زعفران را آبان آب می دهیم. کلاغ ها می ایستند جلوی آب. آب، توی زمین پیش می رود و کلاغ ها جلوی آب راه می روند. دلم می خواهد بیل بدهم دست کلاغ ها تا کمک کنند. به جز کلاغ چند مدل پرنده ی دیگر هم در اطراف قدم می زنند. زاغ و یک پرنده ی بامزه و بازیگوش اندازه ی کلاغ که محلی ها به آن کِلَجَک می گوییم و یک پرنده ی کوچکی اندازه ی گنجشک ولی کشیده تر و پرنقش و نگارتر و پادرازتر.  من کبوتر چاق چاهی هم دیده ام. پرنده ها آب می خورند. توی آب سرورومی شویند. گاهی به آب می زنند و حمام می کنند. گاهی توی آب نک می زنند و چیزی برمی دارند. برخی حشره ها توی آب گیرمی افتند. مورچه ها از همه زرنگ ترند. بوی آب را که می فهمند لانه را قفل و موم می کنند و غیب می شوند. آب می گیریم و باد پاییزی می پیچد توی تن درختان توت کنار مزرعه. درخت توت ها می لرزند و برگ می ریزند. برگ می ریزند و کچل می شوند مثل بچه دبستانی ها. در زمین بغلی کشاورزی  گندم می کارد. گندم ها را مشت مشت از توی کوله اش پاش می دهد و تراکتورش را سوارمی شود و پَل و دَر زمین را درست می کند. فردا نوبت آب اوست. می گوید: "این گندم های چاق نان نمی شود. گندم باید دیمه باشد تا نان شود." من برای کلاغ ها نارنگی پوست می کنم و نان خالی می اندازم. نمی خورند. پنیر و تخم مرغ و کره مربا می خواهند. گرسنه ام بود و همه ی تخم مرغ را خوردم. از کلاغ ها یادم نبود. بیل را کنار می گذارم و می نشینم یک چای گرم می ریزم. به کلاغ ها تعارف می کنم. سرگرم آب اند. کشاورزی آن طرف تر خانوادگی گل زعفران می چیند. درِ ماشین را بازگذاشته اند و صدای ضبط را بلندکرده اند. این طرف، کشاورزی دور مزرعه اش حصارکشیده و دو مترسکِ در حال کار گذاشته وسط درخت ها. من وقتی از کنار مترسک ها ردمی شوم ناخودآگاه برای شان بوق می زنم.

درباره ی عکس روی دیوار مسجد

هوا سرد بود. زود مراسم صبحگاه را اجراکردیم تا دانش آموزان را بفرستم کلاس سرمانخورند. سومی ها گفتند: "نمایش داریم." گفتم: "باشد برای وقتی گرم شد." به دانش آموزان گفتم: "زود بروید کلاس سرداست. سومی ها نمایش دارند باشد برای فردا." دانش آموزان یکصدا گفتند: "سرد نیست." نباید اسم نمایش را می آوردم. گفتم: " سرد است. بروید سر کلاس." گفتند: "نه آقا، نمایش را ببینیم، بعد برویم." نشستیم و نمایش را دیدیم.

فصل برداشت زعفران است. در این یک ماهه جمعیت مدرسه بیشترمی شود. دانش آموزانی از دیگر شهرها مهمان مان می شوند. دانش آموزانی که والدین شان این جا زمین زعفران دارند یا برای کارگری و کسب درآمد این جا می آیند. دانش آموزانی از شهرهای مختلف کشور. سر کلاس دوم با دانش آموزی که از یک کلان شهر مهمان مان شده هم کلام شدم. پرسیدم: "مدرسه ی این جا چه چیز خوبی دار که مدرسه ی آن جا ندارد؟" گفت: "معلم های این جا خوش اخلاق اند ولی معلم های آن جا بداخلاق اند." "دیگر؟" "حیاط این جا بزرگ است ولی حیاط آن جا کوچک است." "حالا یک چیز خوب بگو که آن جا دارد و این جا ندارد؟" "آقا، آن جا هیچ چیز خوبی ندارد."

سومی ها را برای نماز جماعت می بریم مسجد. نماز جماعت اختیاری است. مسجد روستا تمیز و مرتب و تازه سازاست. عکس سازنده ی مسجد بغل دیوار آویزان است. یک عکس بزرگ. وسط دو نماز هیاهومی شود. دانش آموزی می گوید: "این عکس چرا به من نگاه می کند. من می ترسم." یک دانش آموز دیگر می گوید: "در بین نماز دیدم که چشم های عکس تکان خورد." دانش آموز دیگری می گوید: "می ترسم روحش بیاید بیرون." من و مدیر می نشینیم پای صحبت بچه ها درباره ی عکس روی دیوار مسجد.