سکته ی ناقص
روزنامه فروش سکته کرده. چند روز در مغازه اش بسته بود. ذهن ام پیش داوری کرد که شاید دنبال گل زعفران است. امروز بازبود. پسرش بود. گفت: "پدرم سکته کرده. سکته ی ناقص. الان دنبال دوادرمان است." گفتم: "روزنامه کو؟" اخم کرد و گفت: "دیگر نمی آورم. نمی صرفد. پدرم توی سرما با موتور می رفت دنبال روزنامه برای هزاروپانصد تومان سود. هرچه به او می گفتم این کار را نکن فایده نداشت." پسر حالا سکان مغاه را به دست گرفته و روزنامه را تعطیل کرده. پسر، ذوق فرهنگی ندارد. پسر به دیده ی سود و زیان به روزنامه نگاه می کند. پسر نمی داند این روزنامه می نشیند روی میز عسلی دفتر؛ جلوی معلم ها تا بخوانند و برای خودشان و گاه کلاس شان توشه بردارند. بعد می رسد به دست دانش آموزان دبیرستانِ روستا که برای صفحه های ورزشی و جدول و نیازمندی ها سرودست می شکنند. باید به پسرک بگویم کنار ماست و روغن و سیگار و ناس و بیسکویت و نوشابه و پوشک، روزنامه را تعطیل نکند. روزنامه بار فرهنگی مغازه است. می خواهم به او بگویم به جای هزار و دویست، دو هزار می دهم شاید روزنامه بماند.
نوشته های جواد ماهر