آب گیری
زمین های زعفران را آبان آب می دهیم. کلاغ ها می ایستند جلوی آب. آب، توی زمین پیش می رود و کلاغ ها جلوی آب راه می روند. دلم می خواهد بیل بدهم دست کلاغ ها تا کمک کنند. به جز کلاغ چند مدل پرنده ی دیگر هم در اطراف قدم می زنند. زاغ و یک پرنده ی بامزه و بازیگوش اندازه ی کلاغ که محلی ها به آن کِلَجَک می گوییم و یک پرنده ی کوچکی اندازه ی گنجشک ولی کشیده تر و پرنقش و نگارتر و پادرازتر. من کبوتر چاق چاهی هم دیده ام. پرنده ها آب می خورند. توی آب سرورومی شویند. گاهی به آب می زنند و حمام می کنند. گاهی توی آب نک می زنند و چیزی برمی دارند. برخی حشره ها توی آب گیرمی افتند. مورچه ها از همه زرنگ ترند. بوی آب را که می فهمند لانه را قفل و موم می کنند و غیب می شوند. آب می گیریم و باد پاییزی می پیچد توی تن درختان توت کنار مزرعه. درخت توت ها می لرزند و برگ می ریزند. برگ می ریزند و کچل می شوند مثل بچه دبستانی ها. در زمین بغلی کشاورزی گندم می کارد. گندم ها را مشت مشت از توی کوله اش پاش می دهد و تراکتورش را سوارمی شود و پَل و دَر زمین را درست می کند. فردا نوبت آب اوست. می گوید: "این گندم های چاق نان نمی شود. گندم باید دیمه باشد تا نان شود." من برای کلاغ ها نارنگی پوست می کنم و نان خالی می اندازم. نمی خورند. پنیر و تخم مرغ و کره مربا می خواهند. گرسنه ام بود و همه ی تخم مرغ را خوردم. از کلاغ ها یادم نبود. بیل را کنار می گذارم و می نشینم یک چای گرم می ریزم. به کلاغ ها تعارف می کنم. سرگرم آب اند. کشاورزی آن طرف تر خانوادگی گل زعفران می چیند. درِ ماشین را بازگذاشته اند و صدای ضبط را بلندکرده اند. این طرف، کشاورزی دور مزرعه اش حصارکشیده و دو مترسکِ در حال کار گذاشته وسط درخت ها. من وقتی از کنار مترسک ها ردمی شوم ناخودآگاه برای شان بوق می زنم.
نوشته های جواد ماهر