پدرها

دیروز با هفتمی ها درباره ی بلوغ گفت و گومی کردم. می گفتند پرسش های مان را از کی بپرسیم. گفتم از پدرتان. رابطه با پدرتان چه طور است؟ برخی گفتند خراب. برخی گفتند خجالت می کشیم. آخر سر حواله دادم شان به کتاب خانه و مشاور مدرسه و خودم. امروز مادرهای چهارم، پنجم و ششم یک مدرسه ی دیگر از رابطه ی سرد شوهرشان با فرزندشان گله داشتند. تاکیدداشتند که پدرها را برای جلسه دعوت کنید. من گفتم یک برنامه بریزیم که پدرها با پسرها بیایند. مادرها استقبال کردند ولی خیلی هاشان می دانستند که جورنمی شود، که پدرها نمی رسند، که پدرها درگیرند. صبح تا شب دنبال کار و نان اند. یکی از مادرها گفت: "شوهرم هشت صبح می رود تا دوازده ی شب". دل ام برای پدرها می سوزد. بیشتر از آن که به خاطر دوری و رابطه ی سرد با فرزندشان سزاوار سرزنش باشند، به خاطر صبح تا شب دویدن سزاوار دل سوزی اند.

گازرسانی

الیاس از سال های پیش مشتری پروپاقرص کتاب خانه ی زنبیلی است. چند ساختمان آن طرف تر می نشینند. اوایل با خواهر کوچک اش داستان کودکانه می بردند، بعد رسید به رمان. رمان های طولانی. بعد روزنامه و مجله خواست، کتاب آشپزی برای مادرش. الیاس حالا کلاس دهم است. رفته رشته ی گازرسانی. آمده و از من کتاب فنی و مهندسی می خواهد. کتاب درباره ی جوشکاری و انواع جوش و جوشکاری اسکلت ساختمان و نقشه کشی گاز و این طور چیزها.

دلار

علی کلاس سومی مان دلار می خواهد. یک دلار. می گوید یک دلار برام بخر. ده هزار تومان توی قلک اش دارد که گذاشته برای دلار خریدن. روزی که قراربود برای اش دلار بخرم، دلار ده هزار تومان بود. فراموش کردم و دلار شده پانزده هزار تومان. علی فهمید و قشقرق به پاکرد. حالا منتظریم دلار بکشد پایین.

چُک محمد چهار ساله ی مان را بریدیم. علی را دو ماهگی ختنه کردیم و در مورد محمد نگران بودیم. نگران که کاش محمد را هم در نوزادی ختنه می کردیم، اما حالا دیدیم بدنشد. با محمد گفت و گوکردیم و او برای این کار آماده شد. محمد یک جراحی جدی را تجربه کرد، و با درد و بیماری و شیوه ی برخورد با آن آشناشد. ختنه، خوب بچه را از تکاپو و جست و خیز می اندازد. از ناحیه ی محمد یک هفته نفس راحت کشیدیم.