پدرها
دیروز با هفتمی ها درباره ی بلوغ گفت و گومی کردم. می گفتند پرسش های مان را از کی بپرسیم. گفتم از پدرتان. رابطه با پدرتان چه طور است؟ برخی گفتند خراب. برخی گفتند خجالت می کشیم. آخر سر حواله دادم شان به کتاب خانه و مشاور مدرسه و خودم. امروز مادرهای چهارم، پنجم و ششم یک مدرسه ی دیگر از رابطه ی سرد شوهرشان با فرزندشان گله داشتند. تاکیدداشتند که پدرها را برای جلسه دعوت کنید. من گفتم یک برنامه بریزیم که پدرها با پسرها بیایند. مادرها استقبال کردند ولی خیلی هاشان می دانستند که جورنمی شود، که پدرها نمی رسند، که پدرها درگیرند. صبح تا شب دنبال کار و نان اند. یکی از مادرها گفت: "شوهرم هشت صبح می رود تا دوازده ی شب". دل ام برای پدرها می سوزد. بیشتر از آن که به خاطر دوری و رابطه ی سرد با فرزندشان سزاوار سرزنش باشند، به خاطر صبح تا شب دویدن سزاوار دل سوزی اند.
نوشته های جواد ماهر