کچلی
چندی است میلم به کله ی تراشیده کشیده. امروز کچل کردم. بیم و هراس های نوجوانی زیرِ تیغِ ماشین آمد سراغم. این که زشت و بی ریخت می شوم. یادم است نوجوان که بودم آرایش گاهِ محله شعبه ای از مدرسه بود. دوازده سالِ تحصیلم آرایش گاه که رفتم با کله ی کچل برگشتم. مدرسه این طور می خواست. آرایش گر هم روی حرف مدرسه حرف نمی زد. مثل خیلی جاهای دیگرِ جامعه که روی حرف مدرسه حرف نمی زدند. مهم نبود کچل که می کردیم زشت می شدیم و اعتماد به نفس مان خدشه دار می شد. مهم حرفِ مدرسه بود. حمام رفتن؛ آن سال ها سخت بود. آب، زیاد قطع می شد، فشار نداشت، همه در خانه حمام نداشتند، آبگرمکن ها نفتی بود. این بود که کچل بودن راهی برای زندگی بهتر هم بود. پسرهایِ امروز کچل نمی کنند. شاید به خاطر پدرهایی که دردِ کچلیِ اجباری را چشیده اند و از فرزندشان حمایت می کنند. البته من در لباس معاونِ مدرسه هم پشتِ این خواسته ی به حق دانش آموزان می ایستم. نوجوان ها از کچل شدن گریزانند. به حق فکر می کنند زشت و بی ریخت می شوند. مثلِ من که فکر می کردم. اما امروز که در چهل سالگی به دل خواه تن به کچلی دادم، حس زشتی و بی ریختیِ روزهای نوجوانی دوید به سمتم ولی خیلی زود از من دور شد و رفت. دید یک خرسِ گنده یِ بزرگ سال را دیگر نمی تواند از کچلی بترساند.
این نوشته در روزنامه ی اعتماد:
http://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/page/1624/13/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87
#مدرسه
@maher234
نوشته های جواد ماهر