نیوکاسل
دیروز امتحان آخر بود. یکی از نهمی ها تقلب آورده بود. تقلب اش را گرفتم. می توانستم محروم اش کنم. آخر جلسه آمد توی کتاب خانه که: "آقا، نرسیدیم بخوانیم." گفتم: "از تو انتظار نداشتم." کلی توضیح داد و عذرخواهی کرد. بعد روبوسی کردیم و خداحافظی. چند تا نهمی دیگر هم آمدند کتاب خانه برای خداحافظی. یکی شان دمغ بود. گفت: "کبوترهای مان را گربه کلّه کن کرده." گفت: "رفته توی خانه ی کبوترها و کله ی چهار تا را کنده و یکی را هم خورده." گفت: "دم گربه را بستیم عقب موتور و گاز اش را گرفتیم. یک جایی دم اش بازشد و افتاد. گفتیم مُرد. خانه که برگشتیم دیدیم زودتر از ما برگشته. دست اش شکسته بود. رفت پیش بچه های اش." با تندی گفتم: "با گربه ی مادر این کار را کردی؟" گفت: "نمی دانستیم بچه دارد، آقا." گفت: "آقا، اگر کبوتر تکه تکه شود ولی سرش نکنده باشد زنده می ماند." گفت: "یک بار بال کبوترم را گربه پاره کرده بود، با نخ و سوزن دوختم خوب شد." گفت: "نیوکاسل هم مرض خطرناکی است. مثل سرطان است." دانش آموزان کتاب می آورند و کتاب می برند و او از کبوتر می گوید. به دانش آموزان گفته ام می توانند برای تابستان کتاب ببرند. گفته ام دوشنبه و چهارشنبه کتاب خانه بازاست.
نوشته های جواد ماهر